امروز با گونهی جدیدی از استدلال در موردِ انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی مواجه شدم که قائلاش اینطور میگوید: میپذیرم که مجلسی با اکثریتِ اصولگرا اوضاع را به لحاظِ آزادیهای فردی و سیاستهای اجتماعی و احتمالاً سیاستِ خارجی بدتر میکند؛ اما من رأی نمیدهم زیرا اینها برایم مهم نیست.
حالا البته میشود ابرازِ تعجب کرد از اینکه چنین چیزی را ’استدلال‘ بنامیم؛ اما بیایید به اصلِ ایده بپردازیم. تصور میکنم که کسی که در انتخابات شرکت میکند احتمالاً قصدِ اصلی یا یک قصدِ عمدهاش این است که وضعیت را بهتر کند یا از بدترشدنِ اوضاع جلوگیری کند (و بنابراین یک راهِ منصرفکردنِ کسی از شرکت در انتخابات این است که متقاعدش کنیم که محتمل نیست مشارکتاش چنان نتیجهای داشته باشد). ایدهای که گزارش کردم، میپذیرد که با رأیندادنمان راهِ بدترشدنِ اوضاع هموارتر میشود، اما میگوید که، با این حال، رأی نمیدهد. و چرا رأی نمیدهد؟ چون برایش اهمیتی ندارد—یا دیگر اهمیتی ندارد.
گمان نمیکنم شخص عاقلی معتقد باشد که در هر صورت باید در انتخابات شرکت کرد: رأیدادن، فرمانی بلاشرط نیست که از آسمان نازل شده باشد؛ چیزی نیست که مکلّف به آن باشم مستقل از اینکه چه قصد و خواستهای داشته باشم—رأیدادنِ منِ شهروندِ عادیْ مشروط است به خواستهام، که نوعاً خواستهای است در این مورد که شرایطِ زیستام در همین کشوری که در آن هستم (نه در ماه و مشتری، نه در کانادا و استرالیا و امریکا و جمهوریِ چک) بهتر بشود، یا بدتر نشود. بهنظرم پیشفرضِ هر بحثی در موردِ لزوم یا فایدهی شرکت در انتخابات همین است. کسی اگر این پیشفرض را نمیپذیرد، طبیعی است که رأی ندهد، طبیعی است که بحثی هم در کار نباشد. بحثی نوعی در موردِ انتخابات بحثی است با این محتوا که آیا/چگونه رأیدادن میتواند اثری یا اثرِ مطلوبی ایجاد کند یا نه: یک طرف میگوید میتواند، طرفِ دیگر تردید میکند؛ یک طرف میگوید رأیدادن به فلان شخص یا گروه اوضاع را بهتر میکند، طرفِ دیگر این را نمیپذیرد، یکی دیگر هم اصلاً نتیجهی اعلامشده را لزوماً تابعی از رأیهای بهصندوقریخته نمیداند. همهی اینها با پیشفرضِ این است که میخواهیم اوضاع بهتر شود، یا بدتر نشود. این پیشفرض اگر برقرار نباشد حرفی نداریم. مشکلِ حادِ آپاندیس هم اگر داشته باشم، دکتررفتنام نهایتاً منوط به این است که خواستهای داشته باشم برای رفعِ درد و خطر.
[با پذیرشِ خطرِ تکرارِ ملالآور: اگر بگوییم شرکت در انتخابات فایدهای ندارد (یا حتی ضرر دارد)، همچنان درِ بحث را نبستهایم—هدفِ سعی در بدترنشدن را بهرسمیت شناختهایم و حرفی داریم در این مورد که رأیدادن آیا چه تأثیری دارد. این بسیار متفاوت است با اینکه بگوییم که اصلاً برایمان مهم نیست.]
اینکه آیندهام (حتی آیندهی نزدیکام) برایم مهم نباشد، شاید نشانهی مهمی از افسردگی باشد. دیدنِ بیکفایتیِ گروهی که به آنان رأی دادهایم، مشاهدهی بیحرمتی به شهروندان و هدررفتنِ جانِ انسانها طبیعی است که غمگین و عصبانیمان کند. ضعیفتر اگر باشیم، در این غم فرو میرویم و شاید که بیرون نیاییم.
حیطهی کنشِ سیاسی حیطهی عقلانیت و محاسبه و تدبیر است. رسیدن به جامعهی قانونمند و آزاد و دمکراتیک [دارم ایدهآلهای خودم را میگویم] آسان نیست—نه الآن و در اینجا آسان است، نه در اروپای غربی آسان بوده است. با بیشترین تواناییمان محاسبه میکنیم و گام برمیداریم: گاهی معلوم میشود که گامهایمان به جلو (یعنی در جهتِ هدفهایمان بوده)، گاهی معلوم میشود اشتباه کردهایم. گاهی سرعتمان کمتر از پیشبینیمان بوده، گاهی بیاخلاقیِ حریف بیش از انتظارمان بوده، و غیرذلک؛ اما گام اگر برنداریم بعید است که جلو برویم.