جوازِ افشای هویّتِ مجازی؟

[پراکنده، بازخوانی‌نشده.]

از خانواده‌ای مذهبی است و ریش دارد و مدرسِ فلان دانشگاه است و همسرش مححبه است (و دخترِ دبستانی‌اش هم)، و چند باری هم در مقامِ ”کارشناس“ در برنامه‌های صداوسیمای جمهوری اسلامی شرکت کرده و از نوعِ خاصی از پوششِ زنان دفاع کرده، یا با فلان خبرگزاریِ محترم صحبت کرده، یا چیزی از این دست. حسابی توئیتری هم دارد، با حال‌وهوای همین‌ها که گفتم.

در کنارِ این زندگیِ آشکارِ بیرونی، این شخص زندگیِ دیگری هم دارد. یک جنبه‌ی این تفاوت در حسابی توئیتری است با اسمِ مستعار و با عکسی که  تصویرِ خودش نیست. (عکس را نمی‌شناسم: شاید عکسِ معروفی باشد و مخاطبانِ آن حساب نوعاً بدانند که صاحبِ حساب در موردِ عکس ادعای واقع‌نمایی ندارد، شاید هم نه—مهم نیست.) فرضِ من—یا، اگر مایل‌اید، بخشی از داستان، این است که این آقا به اقتضای تمایل‌های شخصی‌اش است که این حساب را ساخته، نه اینکه مأموریتی داشته باشد که بخواهد در جمع‌هایی نفوذ کند. در این حسابِ توئیتری، ایشان بر ضدِ جمهوریِ اسلامی می‌نویسد، و نه با منطقی استوار یا ادبیاتی فاخر.

تصورِ من این است که با هر یک از دو نوع از حرف‌هایش که موافق باشیم یا نباشیم، آگاه‌شدن از ماجرا نوعاً خشمگین‌مان می‌کند و باعث می‌شود نظرِ چندان مساعدی درباره‌ی شخصیت‌اش نداشته باشیم. عصبانی‌مان می‌کند—شاید بیانی گویاتر: حرص‌مان را درمی‌آورَد. اما اینکه شخصی فرصت‌طلب و ریاکار باشد قاعدتاً باعثِ هدرشدنِ حقوقِ شخصی‌اش نمی‌شود. هر قدر هم که او را—حتی به‌درستی—پلید بدانیم، حق نداریم سرّش را افشا کنیم. افشای ریاکاریِ افراد نه فقط وظیفه‌ی ما نیست، بلکه حتی، در نبودِ‌ شرایطی بسیار ویژه، در حیطه‌ی امورِ مجاز هم نیست. یا شهودِ اخلاقیِ ابتداییِ من این‌طور می‌گوید. (یکی از آن شرایطِ ویژه شاید این باشد که این آقای محترم منبعِ درآمدش بیت‌المال باشد. اما موضوع در همین حالتِ مجردِ ایده‌آلیِ قبل از این پرانتز هم خیلی پیچیده است؛ پیچیده‌ترش نکنیم.)

حالا فرض کنیم که اضافه بر کارهای قبلی، این آقای محترم به واسطه‌ی این حسابِ با نامِ غیرواقعی کارهایی هم می‌کند که با زندگیِ خصوصیِ متشرعانه (یا حتی با زندگیِ استانداردِ متأهلانه‌ی غیرمتشرعانه) ناسازگار است. در زندگیِ رسمی صحبت از اخلاقِ اسلامی و عفاف می‌کند و تبلیغ می‌کند، و در اینجا به دنبالِ روابطی دیگر است. حالا چه؟ نظرِ من این است که فرقی ندارد: گرچه این شخص را حالا ناخوش‌تر می‌داریم و پلیدتر می‌شماریم، باری هم‌چنان حقِ افشاگری نداریم. شهودِ اخلاقیِ من این است، و تصورم این است که اخلاقِ فرهنگِ اسلامی هم همین را می‌گوید.

لایه‌ای جدیدتر. آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، برای کسی مزاحمت ایجاد می‌کند. مزاحمت البته که درجات دارد؛ بیایید تمرکز کنیم بر حالتی که آشکارا مزاحمت است: آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، مکرراً پیام‌هایی (حاویِ دشنام، پیشنهاد، یا هرچه) برای کسی می‌فرستد که گیرنده به‌روشنی و به خودِ آقای محترم گفته که نمی‌خواهدشان و گفته که باعثِ آزارش است. آقای محترم بس نمی‌کند. قربانی از هویّتِ واقعیِ آقای محترم خبر دارد. آیا قربانی حقّ‌ افشاگری در این مورد را دارد؟ سعی می‌کنم تا جایی که در این لحظه برای خودم روشن است احساس‌ام را توضیح بدهم.

اول اینکه می‌شود به این فکر کرد که قربانی می‌تواند شکایت کند، و تصورِ ابتدایی‌ام این است که قاعدتاً دستگاهِ قضایی باید مزاحمت را رفع کند (و مزاحم را مجازات کند). قربانی خبر دارد که پیگیریِ این شکایت شاید باعثِ افشای هویّتِ آقای محترم هم بشود و عواقبی برای شغل و زندگیِ خانوادگی‌اش داشته باشد—که، خب، داشته باشد: مطمئن نیستم در این مورد مسؤولیتی بر عهده‌ی قربانی باشد. [این، و نکته‌ای در پاراگرافِ بعدی، می‌تواند به بحثِ فلسفیِ شناخته‌شده‌ای در اخلاق مربوط بشود یا نشود، که من سوادش را ندارم.]

دوم اینکه اگر شکایتْ مقدور یا مطلوب یا امیدوارکننده نباشد، قربانی می‌تواند از تهدید به افشاگری چونان ابزاری دفاعی استفاده کند، و تهدیدش را هم عملی کند اگر مزاحمت ادامه پیدا کند. شهودِ ابتداییِ ما شاید این باشد که این دفاعی مشروع است؛ اما چیزی که شاید باعث شود تأمل کنیم این است که به طرزِ معقولی احتمال بدهیم عواقبِ افشاگری برای فردِ مزاحم بسیار زیاد و نامتناسب با میزانِ مزاحمت باشد. اگر قائل نباشیم به لزومِ تناسب، مثالِ ما چه فرقِ اخلاقاًمهمی دارد با حالتی که من به شیشه‌ی خانه‌ی شما سنگ بزنم و شما تفنگ‌تان را بردارید و به سرِ من شلیک کنید؟‌ (یا: قبلاً شیشه‌ی خانه‌تان را شکسته‌ام، و بارِ آخر گفته‌اید که دفعه‌ی بعد مرا خواهید کشت.) از طرفِ دیگر، احتمالاً یک جای استدلال اشکال دارد اگر این بتواند باعث شود که فلان آدمِ مشهور مرتباً مزاحمِ کسی بشود و هر بار به قربانی‌اش یادآوری کند که لورفتنِ مزاحم عواقبی برای مزاحم خواهد داشت شدیدتر از آزاری که قربانی می‌بیند. عاملِ مهمِ مربوطِ دیگر می‌تواند این باشد که خودِ ترس از عواقبِ گسترده‌ی افشاشدن مانعی باشد برای مزاحمت‌های مشابه.

موضوعِ دیگر، مستقل از شدّت و عواقب: اینکه قربانی هویّتِ مزاحم را افشا کند می‌تواند به خودیِ خود نوعی مجازاتِ فردِ مزاحم باشد. تصورِ من این است که فردِ متمدن نوعاً متمایل‌تر است به اینکه مجازات را به حکومت بسپارد نه اینکه خودش شخصاً اقدام کند. (لابد روشن است که فرقی هست بینِ برنامه‌ریزی و اقدام برای مجازاتِ کسی، و دفاعِ آنیِ غریزی در مقابلِ تهاجم.)

نهایتاً اینکه موضوع خیلی هم برای من روشن نیست. دو چیز که گمان می‌کنم باید در نظر داشت یکی این است که پلید‌بودن و متعفن‌بودن و ریاکاربودنِ شخص نباید باعث شود که حقوق‌اش تضییع بشود؛ دوم اینکه مجازات باید با جرم متناسب باشد (یا، تا کمی بارِ حقوقی/قراردادی‌اش را کم کنم: شدتِ عملِ تلافی‌گرانه باید متناسب باشد با شدتِ آزارِ اولیه).

و شاید توجه کرده باشیم که موضوعِ هوّیتِ جعلی موضوعی است که فی‌نفسه برای این بحثْ اهمیتِ زیادی ندارد: خیلی فرقی ندارد که کسی که مزاحمت ایجاد کرده این کار را با نامِ خوش کرده یا با پوششِ یک نامِ غیررسمی—آنچه داریم بررسی می‌کنیم که اعلامِ عمومی‌اش مجاز است یا نه این است که این شخصِ خاص چنین مزاحمتی ایجاد کرده: تصورِ من این است که افشای اینکه مزاحمْ هویّتی جعلی دارد صرفاً این کارکرد را دارد که پلیدبودنِ مزاحم را روشن‌تر کند.

تمرین. موضوع آیا/چه فرق‌هایی دارد با ماجرای مجریِ مشهورِ تلویزیونی؟

 

"بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری"

[عصبانی، ویرایش‌نشده]

هرقدر هم که نظامِ جمهوری اسلامی را بهتر از هر بدیلِ ممکن‌الوصولِ نزدیکی بدانیم، باز گاهی نمی‌شود در خشم نشد از شدّتِ بی‌تدبیریِ بعضی اجزایش—و شدّتِ این بی‌تدبیری گاهی آن‌قدر زیاد است که حیرت بر خشم می‌چربد. دخترِ هفده‌ساله‌ را بیاورند در تلویزیونِ رسمیِ حکومتی، چون فیلمی از رقص‌اش را منتشر کرده است؟ بحثِ کژطبعی و بی‌ذوقی به کنار؛ مستندِ قانونیِ بازداشتِ دخترک چیست؟ محاکمه شده است؟ گیریم چهره‌اش را به‌روشنی نشان نمی‌دهند و نام‌اش را رسماً نمی‌گویند، و گیریم (خب، فرضِ محال که محال نیست) کسی نمی‌داند که او دقیقاً چه کرده و کسی فیلمِ رقصِ زیبایش را ندیده؛ مجوّزِ فشارِ عظیمی که به این نوجوان وارد کرده‌اند چیست؟

هرقدر هم سعی کرده باشم خودم و خوانندگانِ این وبلاگ را متقاعد کنم که موضوعات را سرد و منطقی ببینیم و خلط‌شان نکنیم، نمی‌شود پخشِ حرف‌های دخترک را مقایسه نکرد با رفتارِ تلویزیونِ حکومتی با دادستانِ محکوم‌شده‌. خونِ شهروندانِ به‌ناحق کشته‌شده، در مقابلِ رقصِ دختری بسیار جوان. و دینداران نمی‌پرسند آیا (و در این روزها شنیده‌ام که می‌پرسند) که قتل و اختلاس و ربا و قمارِ آشکارِ تلویزیونی بدتر است یا رقصِ دختری بی‌حجاب؟ پخشِ اعترافِ تلویزیونیِ مرتکبانِ کدام‌شان اولیٰ است؟ 

آقای مدیرِ مسؤولِ روزنامه‌ی کیهان چند باری این حکایت را نوشته‌اند که درباره‌ی کسی که بعدها متهمِ اصلیِ حادثه‌ی نخست‌وزیری شناخته شد (شهریورِ ۶۰)، بعد از حادثه شنیده‌اند که هیچ کس به او شکّ نکرده بوده چرا که آن‌قدر مقیّد به حفظِ بیت‌المال دیده می‌شده که دو خودکار در جیب می‌گذاشته، یکی برای کارهای دولتی و دیگری برای کارهای شخصی. آقای شریعتمداری می‌گویند که همان موقع از این حجمِ تظاهر می‌بایست می‌فهمیده‌اند که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه‌ی آن شخص است چرا که می‌شده پانزده ریال بدهد و خودکاری به خرجِ خودش بخرد و این‌همه زهدفروشی نکند. وجهِ شَبَه؟ ای بسا که کسی که جامه می‌درَد که ای وای دختری رقصید و دیده شد و ترویجِ فحشا شده و باید کاری کرد و اعترافِ تلویزیونی پخش کرد، بخشی از پروژه‌ای باشد برای سست‌کردنِ اعتبارِ دستگاهِ قضا و نیروی انتظامی و صداوسیما.

 

کسره‌ی اضافه

من شخصاً مقیّدم که در هر نوشته‌ای به خطِ فارسی همه‌ی کسره‌های اضافه را بنویسم. در روزگارِ ما کسانی هستند که همه‌ی کسره‌های اضافه را می‌نویسند، حتی در متن‌هایی که وزنِ کلام به خواندن‌اش کمک می‌کند—نمونه‌ی برجسته‌اش دیوانِ حافظ با تصحیحِ سایه. در اینجا می‌خواهم چیزهایی بگویم در موردِ استدلالی بر ضدِ نوشتنِ کسره‌های اضافه. حرف‌های من در موردِ کسره‌ی اضافه است، گرچه طرفدارانِ استدلالی که نقدش خواهم کرد نوعاً اصطلاحِ ’اعراب‌گذاری‘ را به‌کار می‌گیرند.

آن استدلال این است که نوشتنِ نظام‌مندِ کسره‌ی اضافه حاکی است از دست‌کم‌گرفتنِ خواننده—طبقِ این استدلال، نویسنده‌ای که همه‌ی کسره‌های اضافه را می‌گذارد گویی پیش‌فرض‌اش این است که خواننده بدونِ این کسره‌ها نمی‌تواند متن را بخواند (یا نمی‌تواند به‌آسانی بخواند). نتیجه‌ی استدلال قرار است این باشد که گذاشتنِ نظام‌مندِ کسره‌های اضافه کارِ بد یا دست‌کم نالازمی است.

این استدلال چه وزنی دارد؟ می‌شود به این فکر کرد که آیا، به فرضِ صحّت، به موضوعِ استفاده‌ی حتی حداقلی از ویرگول و نقطه هم تعمیم می‌یابد یا نه. نیز، آیا تقسیمِ متن به پاراگراف‌ها دست‌کم‌گرفتنِ خواننده نیست؟‌ فصل‌بندی چطور؟ اما بیایید جزئی‌تر نگاه کنیم.

۱. فرض کنیم زمانی بوده که در خطِ فارسی بینِ دال و ذال فرقی نبوده است (أعنی: شکلِ نوشتاریِ این دو حرف یکی بوده)، و قاعده‌ای بوده است برای فهمیدنِ اینکه کدام دال است و کدام ذال. فرض کنیم این‌طور بوده. فرض کنیم که کسانی به‌فکرشان رسیده که وقتِ نوشتن فرقی بگذارند بینِ اینها، و برای یکی‌شان نقطه بگذارند و برای دیگری نگذارند تا به این ترتیب خواندنِ متن‌ها راحت‌تر بشود و نیازی نباشد همه قاعده را بدانند و به‌کار بگیرند. بعد چه می‌شود؟ احتمالاً اسلافِ طرفدارانِ استدلالِ دو پاراگرافِ قبل اعتراض می‌کرده‌اند که این کار—فرق‌گذاشتن بین دال و ذال در نوشتار—حاکی از دست‌کم‌گرفتنِ خواننده است، خواننده‌ای که نویسنده باید فرض کند که شخصِ فرهیخته‌ای است و با آن قاعده‌ آشنا است.

هوشِ درخشانی لازم نیست برای تشخیصِ اینکه فرق‌هایی هست بینِ این موضوع و موضوعِ کسره‌های اضافه؛ اما بیایید به وجهِ شبه توجه کنیم—چرا امساک کنیم در نوشتنِ نشانه‌ای که خواندن را راحت می‌کند؟ (یا، اگر که خودمان دوست نداریم بنویسیم‌اش، چرا کسانی را که می‌نویسندش محکوم کنیم؟) و البته بعضی تفاوت‌های موضوعِ دال/ذال و کسره‌ی اضافه به ضررِ استدلالی است که دارم نقدش می‌کنم. اول اینکه کسره‌ی اضافه چیزی است که نقشِ دستوریِ متمایزی دارد، و آنچه دلیل می‌خواهد ننوشتن‌اش است، نه نوشتن‌اش. دوم اینکه من جدّاً شکّ دارم که معترضان همگی و بی‌استثناء تواناییِ ویژه‌ای در خواندنِ متن‌‌های بدونِ کسره‌ی اضافه داشته باشند. سخت نیست ساختنِ مثال‌هایی که، در نبودِ شکلِ نوشتاریِ کسره‌ی اضافه، محتمل‌تر است که در بارِ اول درست خوانده نشوند.

۲. فرقِ فارقی هست بینِ کسره‌ی اضافه و بقیه‌ی آنچه ’اِعراب‘ نامیده می‌شوند. در موردِ کسرِ عظیمی از واژه‌ها، به‌نظر می‌رسد امرِ واقع این باشد که واژه‌ها را نمی‌خوانیم بلکه تشخیص می‌دهیم: نوعاً این‌طور نیست که حرف‌به‌حرف بخوانیم اُ/رْ/دیــ/بــِ/ــهِــ/شــْ/ت بلکه واژه‌ی اردیبهشت را در یک نگاه تشخیص می‌دهیم. برای همین است که کسی که از یک مرحله‌ی ابتدایی گذشته باشد و ذخیره‌ی معقولی از واژگان به‌دست آورده باشد نیازی ندارد که اعرابِ حرف‌های کلمه را ببیند، مگر آنکه کلمه جدید یا نامأنوس باشد. اما در متن و جمله این‌طور نیست—اگر متنِ پیشِ رویمان نه متنی است که از پیش ازحفظ هستیم و نه متنی است به‌غایت کلیشه‌ای، در این صورت نقشِ کلمات را نوعاً از پیش نمی‌دانیم؛ صورتِ نوشتاریِ کسره‌ی اضافه نقشِ کلمه را به ما نشان می‌دهد. به‌نظرم خیلی اغراق‌شده نباشد گفتنِ اینکه حذف‌اش مثلِ حذفِ ’از‘ است (یا حتی بهتر: مثلِ حذفِ حرفِ of در متنی انگلیسی).

۳. شاید به‌نظرمان برسد که کسره‌ی اضافه را نگذاریم (به هر دلیلی)، و جمله‌هایمان را با دقّتِ زیاد بخوانیم و فقط در جایی کسره بگذاریم که احتمالِ اشتباه‌خوانده‌شدن باشد. ایده‌ی جالبی است. ضمنِ دعوت به بررسیِ اینکه کسانی که مخالفِ گذاشتنِ همه‌ی کسره‌های اضافه هستند خودشان چقدر فی‌الواقع متن‌های بی‌کسره را (حتی متن‌هایی را که خودشان چند سال پیش نوشته‌اند) می‌توانند در نظرِ اول درست بخوانند، مایل‌ام، با مبلغی اغراق، این استراتژی را مقایسه کنم با این استراتژیِ خیالی: این کار را نکنیم که همواره پیش از غذاخوردنْ دست‌هایمان را بشوییم؛ بلکه ابتدا با میکروسکوپ نگاه‌شان کنیم،‌ و فقط در صورتی بشوییم‌شان که ذرّه‌ی مضرّی بر آنها بیابیم

۴. برای من بسیار جالب است که برخی کسانی که در موردِ نوشتنِ کسره‌ی اضافه ایراد می‌گیرند (و به این اکتفا نمی‌کنند که خودشان کسره نگذارند، بلکه، اگر مثلاً در جایی ویراستار باشند، کسره‌های اضافه‌ی دیگران را اضافی تلقّی می‌کنند و حذف‌شان می‌کنند) خودشان کاملاً مقیّد هستند که، بی استثناء، مثلاً بنویسند خانه‌ی مهرداد زیبا است (یا خانهٔ مهرداد زیبا است) و نبودِ شکلِ نوشتاریِ ی را برنمی‌تابند یا دست‌کم ناشی از شلختگی می‌دانندش. هر کسی البته می‌تواند همه‌ی این ی‌ها را بگذارد و، در عینِ حال، گذارندگانِ کسره‌ی اضافه را مسخره کند؛ اما به‌نظرم غریب است که کسی به‌جدّ بگوید گذاشتنِ کسره زیرِ ب در عبارتِ کتابِ مهرداد زاید است چون حاکی است از دست‌کم‌گرفتنِ خواننده الخ، اما اصرار داشته باشد که در عبارتِ خانه‌ی مهرداد آن ی از قلم نیفتد.  

تصورِ من این است که هیچ شخص یا نهادی (گیریم شخصی باسواد یا نهادی برآمده از دموکراسی) پلیسِ زبان نیست—به‌نظرِ من، هر کس مجاز است هر طور خواست بنویسد. چیزی که برایم ناراحت‌کننده است این است که کسی برود در نقشِ پلیسِ زبان، آن‌هم بدونِ پشتوانه‌ی سوادی در زبان یا شهرتی به خوب‌نوشتن.

 

در نامطلوب‌بودنِ بعضی‌ کارهای برخی ویراستاران.

 

بزرگوارانه

دیداری بعد از هفت-هشت سال، در جلسه‌ی سخنرانی‌اش درباره‌ی منطقِ ابن‌سینا. من آخرین سؤال‌کننده بودم و کمی هم بر موضع‌ام اصرار کردم. جلسه که تمام شد متوجه شدم که حرف‌ام غلط بوده است. کسانی داشتند با سخنران صحبت می‌کردند و می‌بایست صبر کنم.

داشت از ساختمان بیرون می‌رفت که همراه‌اش شدم و گفتم که حقّ با او بوده است و حرفِ من غلط بوده.

لبخند زد و مهربانانه نگاه‌ام کرد و با لطفِ غیرمتکلّفانه‌ای گفت دفعه‌ی بعد تو برحقّ خواهی بود.

 

دفترِ پنجم، بیتِ ۲۰۱۸ از نسخه‌ی نیکلسن

خوابِ با موضوعِ امتحانی که برایش آماده نیستیم البته که ظاهراً نوعِ بسیار شناخته‌شده‌ای است؛ اما در این چند ماهِ اخیر متعجب بودم از اینکه به طرزِ محسوسی بیشتر از قبل چنین خواب‌هایی می‌بینم. و امشب، کمی مانده به سحر، شهود کردم: آهان، چند ماه است که می‌دانم او قرار است سعی کند پاییزِ سالِ آینده (۲۰۱۹) برود و درس بخواند. ترسم ای فصّاد اگر فصدم کنی / نیش را ناگاه بر لیلی زنی.

 

 

"متحدين نقف متفرقين نسقط"

بیش از یک ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. کتاب و کاغذ و کامپیوتر را داشتم جمع می‌کردم که از کافه‌ی محبوب بروم. آن‌طور که من مراد کرده‌ام، ’کافه‌ی محبوب‘ در جمله‌ی قبلی ترکیبی وصفی است، نه مثلاً چونان عبارتی برای ارجاع به کافه‌ای که خانمِ برگمن صاحب‌اش باشد.

مقدمه‌ی آشنا شروع شده بود. سرعت را زیاد کردم، اما می‌دانیم که کمتر از چهل ثانیه طول می‌کشد تا خواندن شروع بشود. آقای واترز که خطابِ دوم‌شخص‌اش را گفت، دیگر نشد ننشینم. مثلِ هر بارِ دیگری، هر ثانیه‌اش انگار چنگی می‌زد بر جان. یک نسخه‌ی انگلیسیِ شعار را ادا کرد، و حالا می‌شد رفت. در آسانسور، باز دیدم که نمی‌فهمم در شعرِ این آهنگ دارد چه می‌‌گذرد.

این، آنی که صدای کلر توری دارد، و البته که کاش اینجا بود.

 

landslide

نظرسنجیِ معتبری در کار نبود، یا من خبر نداشتم. نتیجه حیرت‌آور بود، سرخوشی بی‌سابقه. هنوز نتیجه‌ی رسمی را اعلام نکرده بودند که بازنده‌ی بزرگْ جنتلمنانه تبریک گفت، بی‌ابهام و بدونِ‌ کنایه. می‌شد دید که نو را حلاوتی است دگر.

آن که آن روز متولد شده امروز بیست‌ویک‌ساله است.

 

المؤمنون ۵۳، و الروم ۳۲

برای مجلسِ ترحیمِ شخصِ‌ عزیزی رفته بودم حسینیه‌ی ارشاد. دیدم که چه جای بزرگی است، و به‌نظرم رسید که سنّ‌ام اگر بیشتر بود و چهل‌وچند سال پیش می‌آمدم اینجا، در نبودِ گوگل و ویکی‌پدیا و با حضورِ پررنگِ دیکتاتوریِ پهلوی، بعید نبود مسحورِ انشاءخوانی‌های علی شریعتی بشوم. باز خوشحال شدم که هرگز مفتون‌اش نبوده‌ام—و البته که فوراً در یادم آمد که كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.

وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ

 

چند سال بعد از یک ساحره‌گیریِ نوعیِ امریکایی

[صبحِ زودِ روزی در اواسطِ بهارِ ۱۹۴۳ برتراند راسل خوابی دید. چند ثانیه بعد از اینکه بیدار شد رؤیا را، بر رغمِ تلاشِ زیاد، به‌کلّی از یاد بُرد (و دیگر هرگز به‌خاطر نیاورْد). شعفِ ناشی از رؤیا مانده بود، اما محتوا از یاد رفته بود. حالِ خوش‌اش را نه در جایی ثبت کرد و نه کسی مشاهده‌اش کرد. آنچه در ادامه می‌آید ترجمه‌ی نه‌چندان دقیقی از گزارشی است که راسل می‌نوشت، اگر که رؤیا را به‌خاطر آورده بود و توانسته بود گزارشِ نسبتاً دقیقی بنویسد. راسل چند سالی بود که در ایالاتِ متحده بود و مدتی بود که مشغولِ نوشتنِ کتابِ بسیار پرفروش‌اش در تاریخِ فلسفه‌ی غرب بود. چند ماه قبل، در زمستانِ ۱۹۴۳، راسل در سینما فیلمِ کازابلانکا را دیده بوده است.]

بله: خودش بود. خودِ خانمِ برگمن. اول از دور می‌دیدم‌اش و سیاه‌وسفید بود، مثلِ آن پروپاگاندای سانتی‌مانتالِ احمقانه. بعد، رنگی بود و حتی زیباتر بود، گرچه پیشتر اندیشیده بودم که هیچ کسی زیباتر از کسی نیست که بازیگرِ زنِ نقشِ اولِ آن فیلم بوده است، در زمانی که آن فیلم را می‌ساخته‌اند. قدم‌زنان می‌رفتیم و کیف‌ام در دستِ چپ‌ام بود. بعد، ناگهان، کلاهِ زیبای سبزِ مخملیِ خوش‌دوختی بر سر داشتم، و تو گویی همین کلاه بود که برگمن را به سمت‌ام آورده بود. به کلاه فکر می‌کردم، و خودِ کلاه بخشی از اندیشه‌ام بود، نه هیچ توصیفی از کلاه. حرف می‌زدیم و خانمِ برگمن می‌خندید. بعد، باد آمد و مطبوع بود.

باد شدیدتر شد. بهانه‌ای پیدا کردم برای گرفتنِ‌ دستِ خانمِ برگمن، و دست‌ام را از لبه‌ی کلاه برداشتم و باد کلاه را برد. در خیابانِ ۱۳۷اُم بودیم و دیواری نرده‌ای دورِ محوطه‌ی وسیعِ آن برجی بود که نام‌اش یادم نیست. برگشتیم و کلاهِ در هوا را دیدیم که آن طرفِ حصار فرود آمد، کنارِ درِ ورودی‌ای که باز بود. دستِ خانمِ برگمن هم‌چنان در دست‌ام، با ملایمت قصد کردم که مسیرِ قبلی را ادامه بدهیم. خانمِ برگمن گفت ”کلاه‌تان؟“. لبخند زدم که یعنی: مهم نیست. لحظه‌ای پیش از بیدارشدن‌ام گفت ”شعف دارید، آقای راسل“.  

 

وقتی کار را می‌شود با متانت پیش بُرد

از موضوعی عصبانی‌ام (و شاید عاملِ عصبانیت‌ام را بعداً توضیح بدهم)؛ برای ادخالِ سرور در قلبِ خودم و شاید در قلبِ دیگران هم، به‌نظرم رسید که داستانی نقل کنم از پدرِ پدربزرگِ فلسفی‌ام، جنابِ سِر اِی.جِی. اِر. احتمالاً می‌دانید که ار در سالِ ۱۹۳۶ کتابِ بسیار مهمِ بسیار پرفروشی منتشر کرد در تبلیغِ پوزیتیویسم (و ایده‌ی ناشناخت‌گرایی در اخلاق را هم در آن معرفی کرد). داستانِ ذیل را بن راجرز در زندگی‌نامه‌ی ار نوشته است، و یک گزارش‌اش را می‌شود در معرفیِ این کتاب در نیویورک‌تایمز دید. و العهدة علی الراوی،‌ طبیعتاً.

دو شخصیتِ دیگر هم در این ماجرا بوده‌اند. اولی خانمِ نومی کمبل، سوپرمدلِ مشهور، در آن زمان هفده‌ساله، که نگاهِ خوانندگان به عکس‌های ایشان مرا از توصیف کفایت می‌کند. دومی مایک تایسن، همان که شباهتی رفتاری‌ با شماره‌ی نُهِ فعلیِ تیمِ فوتبالِ بارسلونا داشته است.

سالِ ۱۹۸۷. اِر، که زندگیِ خیلی زاهدانه‌ای نداشته است، در میهمانیِ بزرگی بوده است. دختری مضطرب می‌آید و می‌‌گوید که دوست‌اش که در اتاقِ خواب است دچارِ مشکل شده است. ار خود را به دوستِ در‌اتاقِ‌خواب می‌رسانَد، که خانمِ کمبل بوده است، و مشکل این بوده که آقای تایسن چیزی می‌خواسته، و برایش عملاً تلاش می‌کرده، که شواهد به‌طورِ قطعی حاکی از آن نبوده که دقیقاً آنی بوده که کمبل در آن لحظه و با آن شخص می‌خواسته.

ارِ هفتادوهفت‌ساله‌ی کوچک‌جثه به‌آرامی و با شمردگی و بدونِ بالابردنِ صدا به تایسن می‌گوید که خانم را رها کند. تایسن، با واژگانی که دقیقاً ترجمه‌شان نمی‌کنم، می‌پرسد که آیا ار می‌داند که او کیست، و یادآوری می‌کند که قهرمانِ جهان در بکسِ سنگین‌وزن است. ار می‌گوید که بسیار عالی: من هم استادِ سابقِ کرسیِ وایکام در منطق در آکسفرد هستم،‌ و پیشنهادم این است که ما، که هر دو اشخاصِ برجسته‌ای در حوزه‌های خودمان هستیم، در موضوعِ مانَحنُ‌فیه به شکلی عقلانی صحبت کنیم. 

و خانمِ کمبل پیش از پایانِ گفت‌وگو گریخته بود.

 

منطق در گفت‌وگو-۲۸۰

[این حدودِ یک‌سوم از کلّ‌ِ بحثی است که اصلاً مکتوب بوده است. تصور کنید که کسی نوشته‌ها را با صدای بلند خوانده، کسی خوانده‌شده‌ها را نوشته، شخصِ ثالثی زبان را نوشتاری کرده. شکلک‌ها و علامت‌های تعجبِ متوالی حذف شده‌اند. در خلاصه‌سازیْ انصاف رعایت نشده است.]

 

دومی: همه‌ چیز در قهقرا است. از اقتصاد بگیر تا فوتبال.

چهارمی: به کجا می‌رویم؟

اولی: ولی مشخصاً پرسپولیس در این دو-سه سالِ اخیر خیلی بهتر از قبل بازی می‌‌کند (و استقلال هم در نیمه‌ی دومِ همین فصلِ جاری). اصلاً کلاسِ کار بالاتر رفته است. پیشرفت را می‌شود دید.

دومی: بالاتر؟ در همین فصل بارسلونا می‌تواند ۱۰۰امتیازی شود؛ پرسپولیس به ۷۰ هم نمی‌رسد. تا وقتی این فساد هست ما به هیچ جا نمی‌رسیم. 

اولی: خب اینکه مثالِ خوبی نیست، چون اولاً‌ گرفتنِ ۳ امتیاز از یک بازی مستلزمِ بردنِ آن بازی است؛ می‌شود تصور کرد که تیم‌ها خیلی خوب باشند اما، در عینِ حال، خیلی هم به هم نزدیک باشند و بنابراین تعدادِ تساوی‌ها زیاد باشد. 

دومی: منطق‌چینی و شماره‌گذاری نکن. یک خط جیک بنویس ببینم چه می‌گویی—مقاله که نمی‌خواهم بخوانم! 

اولی: ثانیاً اینکه لیگِ اسپانیا ۲۰ تیم دارد و لیگِ ایران ۱۶ تا؛ یعنی در یک فصلِ لیگِ اسپانیا ۳۸ بازی انجام می‌شود و علی‌الاصول می‌شود که تیمی ۱۱۴ امتیاز بگیرد.

پنجمی: دارید مغالطه‌ای می‌کنید که اسم‌اش یادم نیست.

اولی: ببینید، لیگِ ما ۱۶ تیم دارد و هر تیم در طولِ فصل ۳۰ بازی می‌کند. همه را هم اگر ببرَد، می‌شود ۹۰ امتیاز. رسیدن به امتیازِ ۱۰۰ منطقاً ممکن نیست. لالیگا هم اگر ۱۶تیمی بشود هیچ تیمی نمی‌تواند ۱۰۰ امتیاز بگیرد.

[دومی عکسی قرار می‌دهد، که چیزهایی در آن اضافه شده، چنان که گویی افرادِ حاضر در عکس دارند چیزهایی می‌گویند.]

پنجمی [خطاب به اولی]:‌ دارید می‌گویید فساد نیست؟

اولی: این ربطی به حرفِ خاصِ من در اینجا ندارد. من دارم می‌گویم که پرسپولیس دارد خیلی بهتر از قبل بازی می‌کند.

پنجمی: حالا اصلاً محاسبات‌ِ ادعایی‌تان در موردِ امتیاز و تعدادِ تیم‌ها را دربست می‌پذیریم. هیچ از خودتان پرسیده‌اید که چرا لیگِ ایران فقط ۱۶ تیم دارد؟

اولی: من تخصصی در این مورد ندارم. لابد استانداردهایی تعیین کرده بوده‌اند.

ششمی [خطاب به اولی]: دوستِ عزیز، فراموش نکنید که بردهای پرسپولیس فقط ظاهرِ کار است و دست‌هایی پشتِ پرده در کار است. هیچ از خودتان پرسیده‌اید که چه شد که دروازه‌بانِ جوانِ استقلال ناگهان پیش از دربیِ برگشت کارت گرفت و محروم شد؟ آیا تصادفی است که فامیلی‌اش همان فامیلیِ کاپیتانِ پرسپولیس است؟ ساده نباشید! [در اینجا بحثی درمی‌گیرد بینِ ششمی و یک نفرِ هفتم، که شروع‌اش این است که هفتمی یادآوری می‌کند که پرسپولیس آن بازی را باخته است.]

پنجمی: همین است: اطلاع ندارید. بهتر نیست نظر ندهید اصلاً؟

اولی: روشن نیست که پرسپولیس خیلی بهتر شده؟

دومی: من دیگر حرفی ندارم. امیدوارم پول‌های مردم در گلویتان گیر نکند و شب راحت بخوابید.

سومی: ماله‌کش!

 

مکالمه‌ای غیرواقعی در اموری بدیهی

”احمد جاسوس بوده؟ احمد؟ من چهل سال است او را می‌شناسم. مترجمِ محترمِ سختگیرِ کاربلدی که بی‌منّت به این فرهنگ خدمت می‌کرده و مراقبِ زبانِ ما بوده و سعی می‌کرده غنی‌ترش کند. اتهامِ جاسوسی بیشرمانه است.“

”جسارتاً، من هم آشنا هستم با این ایده که حکومت‌های خودکامه مخالفانِ داخلی‌شان را به جاسوسی متهم کنند. اگر حرف‌تان صرفاً این است که به این حکومت بدبین هستید یا از آن متنفرید و از این قبیل، اعتراضی ندارم. اما اینکه شما می‌شناسیدش، یا شخصی است که در حوزه‌ی دیگری معروف بوده، دلیلی بر این نیست که جاسوس نیست.“

”این دیگر از آن حرف‌ها است. فکر می‌کردم شما هم معتقدید اصل بر برائت است؛‌ دلیل می‌خواهید برای جاسوس‌نبودنِ کسی، آن هم چنین مترجمِ خوشنامی؟“

”اصل البته که بر برائت است، و ربطی ندارد که متهمْ مترجم باشد یا نه، معروف باشد یا نه. من اصلاً نمی‌گویم که او جاسوس هست یا نیست. فقط دارم می‌گویم اینکه شما مدت‌ها است او را می‌شناسید، یا اینکه او شخصِ مشهوری است (سخنرانِ انقلابیِ مشهوری است، یا رقصنده‌ی طرازِ اوّلی است) چیزی در موردِ جاسوس‌بودن یا جاسوس‌نبودن نمی‌گوید.“

”مترجمِ برجسته می‌رود برای بیگانه جاسوسی کند؟“

”جوابِ استفهامِ انکاری‌تان این است: دولتِ متخاصم، آیا ابله است که بر پیشانیِ جاسوس‌اش بنویسد که جاسوس است؟“

”نباید آیا خواستارِ محاکمه‌ی علنی بشویم؟“ 

”البته که حقّ‌ِ هر کسی است—حتی اگر مترجم و استاد و غیره نباشد—که وکیل داشته باشد و محاکمه‌اش طبقِ ضوابطِ مدنیِ مدوّن باشد و مجازات نشود جز با استنادِ دقیق به قانون. در اینها حرفی نیست. حرفِ من این است که جاسوس، اگر کارفرمایش ابله نباشد، قاعدتاً شهروندی است که ظاهرِ موجّهی دارد. مثلاً خانمِ کریستِوا می‌شناسید؟“

ژولیا کریستوا را می‌شناسم؟ دو ترم درس گفته‌ام درباره‌ی آثارش.“

”چون خودم قبلاً نمی‌شناختم این‌طور پرسیدم. می‌خواستم بپرسم که این ماجرای اخیرش را دنبال کرده‌اید؟“

”دنبال هم اگر نمی‌خواستم بکنم تو دنبالانده‌ای ما را از بس گفته‌ای.“

”شرمنده.“

”ابرازِ شرمندگی کافی نیست. آدمی را که به هر حال خواننده‌ای داشته و هنوز جرم‌اش اثبات نشده، اتهام‌اش را مطرح کرده‌ای در جامعه‌ای که احتمالاً از آن خبردار نمی‌شد. تازه، این هیچ ربطی به جاسوسی ندارد. حتماً می‌خواهی عکسِ سیاه‌وسفیدِ جوانی‌اش را هم نشان‌ام بدهی.“

”وَجهِ شَبَه این است که می‌شود کسی خوشنام باشد و …“

”اتهام‌اش اثبات شده؟“

”نمی‌دانم که اصلاً صِرفِ همکاری مخفیِ بلغارستانِ کمونیست عنوانِ مجرمانه دارد یا ندارد. می‌خواستم بگویم که پنداشتنی است که کسی کارش فرهنگی باشد اما فی‌الواقع حقوق‌بگیرِ دولتِ متخاصم باشد، و پنداشتنی است که کسی حتی شعارِ تندِ ضداستبدادی بدهد اما مأمورِ رژیمِ استبدادی باشد.“

”امروز اولِ آوریل است؟“

”نه!“

 

نام‌گذاری و ضرورت: چاپِ دومِ ترجمه‌ی فارسی

  • سـول کریـپکی، نام‌گـذاری و ضـرورت، چاپِ دوم، هرمس، ۱۳۹۷. [بله: در شناسنامه آمده است ’۱۳۹۷‘؛ با این حال، کتاب در دهه‌ی سومِ اسفندِ ۱۳۹۶ توزیع شده است.]

ترجمه‌ی فارسیِ کتابِ بسیار مهمِ کریپکی سال‌ها بود که نایاب بود (ناشر و مترجم گمان می‌کردند که کارهای چاپِ دوم در سالِ ۱۳۹۱ انجام خواهد شد، که نشد). بازنگری در ترجمه‌ی فارسی—که چاپِ اول‌اش در ۱۳۸۱ منتشر شده بود—زمستانِ پارسال تمام شد. همه‌ی غلط‌هایی که از بودن‌شان در چاپِ اول خبردار شده بودم در این چاپ اصلاح شده است و یادداشتِ قبلیِ مترجم را هم با یادداشتِ جدیدی جایگزین کرده‌ام که، از جمله، آثارِ دیگری از کریپکی را هم معرفی می‌کند. بسیار مدیونِ ساجد طیبی هستم که همه‌ی ترجمه را با دقتِ خیلی زیاد با اصل مقابله کرد و اصلاحاتِ متعددی را پیشنهاد کرد. کارِ انتشارات هرمس هم البته جای قدردانی دارد که برای بازنگری در کتابی که همه‌ی حقوقِ ترجمه‌اش را یک‌ونیم دهه‌ی پیش از مترجم خریده است دوباره هزینه می‌کند.

من معتقدم که ترجمه، هر فایده‌ای که داشته باشد، فی‌نفسه نوعی مهارت است و از جنسِ فضل و هنر نیست. مترجم—به فرض که کارش را دقیق و امانت‌دارانه و با حفظِ جنبه‌های مهمِ اثرِ اصلی انجام داده باشد—هنرمند نیست، بلکه صنعتگر است. و مسلّماً حتی مترجمِ خوبِ اثرِ مهمی در ریاضیات یا فیزیک یا فلسفه یا جامعه‌شناسی، به واسطه‌ی ترجمه‌ی خوب‌اش نه لزوماً ریاضیدان است نه فیزیکدان نه فیلسوف نه جامعه‌شناس. (این گزاره، که وقتی این‌طور مجرد بیان بشود شاید کاملاً بدیهی به‌نظر بیاید، فی‌الواقع و در عمل گاهی کاذب تلقی می‌شود: شاهدش اینکه کم دیده نشده که کارِ تعریف‌شده‌ی پژوهشیی کسی—مثلاً پروژه‌ی دکتری‌اش در فلسفه—ترجمه‌ی فلان اثرِ دورانِ جدید به فارسی باشد، آن هم نه از زبانِ اصلی بلکه از ترجمه‌ی انگلیسی.) سعی خواهم کرد یک وقتی این نظرم را بپرورانم و توضیح بدهم.

در نظرِ این وبلاگ‌نویس، تا جایی که به روشن‌بودن و هوشمندانه‌بودن و دلیل‌آوری مربوط می‌شود، هیچ کتابِ فلسفیِ دیگری در قرنِ بیستم—و بلکه اصلاً هیچ کتابِ فلسفیِ دیگری، کلّاً—به پای نام‌گذاری و ضرورت نمی‌رسد. در یادداشتِ مترجم برای چاپِ دومِ ترجمه نوشته‌ام که این کتاب یک عیبِ بزرگ اگر داشته باشد آن عیب این است که خواننده‌ای که با خواندن‌اش واردِ دنیای فلسفه‌ی جدّی می‌شود شاید انتظار داشته باشد که در متونِ مهمِ دیگر هم با همین بیانِ بسیار روشنِ جذابِ طبیعیِ هوشمندانه مواجه شود، و سرخورده شود. هوشمندی از کتاب می‌تراود، و نشانی از مغلق‌گویی و اظهارفضل در آن نیست. کسی که گمان می‌کند که فیلسوفْ انسانِ سالمندی است که کُند و ملال‌آور حرف می‌زند و به‌جای استدلالْ شعر می‌خوانَد و هرگز ورودی در علمِ معاصرش نداشته و خیلی هم معلوم نیست چه می‌گوید و بخشِ بزرگی از حرف‌هایش هم نقلِ نه‌چندان دقیق و نه‌چندان نقّادانه‌ی حرف‌های دیگرانی است که از او باهوش‌تر بوده‌اند و او دارد تقدیس‌شان می‌کند، با خواندنِ نام‌گذاری و ضرورت احتمالاً تصورش تغییر می‌کند: فیلسوفِ ما جوانی است شدیداً هوشمند (از جای دیگر می‌دانیم که وقتی هنوز بچه‌مدرسه‌ای بوده اکتشافاتِ فنّیِ بسیار مهمی کرده است در منطقِ ریاضی)، که به طرزِ اعجاب‌آوری روان حرف می‌زند، نامربوط و پراکنده نمی‌گوید، مثال‌هایش گاهی خیره‌کننده است، و مدعا و دلیل‌ و سیرِ استدلال‌اش روشن است. [بله، حرف می‌زند: کتاب، غیر از پیشگفتار و تعدادی از زیرنویس‌هایش، متنِ پیاده‌شده‌ی سه سخنرانیِ کریپکیِ سی‌ساله است.]  به تمامِ معنا، این سه سخنرانیْ  در ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰انقلابی در فلسفه برپا کرد، از جمله—و این شاید مهم‌ترین کارِ کریپکی در این سخنرانی‌ها نباشد—با حمله‌ی بسیار نیرومندش به عمارتِ باشکوهِ نظریه‌ای در فلسفه‌ی زبان که فرگه و راسل در بابِ ارجاعِ نام‌های خاص ساخته بودند.

قاعدتاً روشن است که صرفِ ترجمه‌ی اثر (حتی اگر ترجمه خوب و دقیق باشد) نشان‌دهنده‌ی اعتقادِ مترجم نیست: اشکالِ مفهومی‌ای در این نمی‌بینم که مارگارت تاچر سرمایه را ترجمه کرده باشد. این می‌تواند حتی همراه باشد با ستایشِ مترجم از روشنی و زیباییِ متنِ اصلی: در این هم اشکالِ مفهومی‌ای نمی‌بینم که کارل پوپر جمهوریی افلاطون را ترجمه کرده باشد.

ترجمه‌ی فارسی از نو حروفچینی و صفحه‌آرایی نشده است و فقط غلط‌هایی که بر مترجم‌ معلوم‌ شده‌ بود اصلاح شده است. کیفیتِ بسیار بالای کارهای نشر مرکز از نظرِ صفحه‌آرایی و طراحیِ جلد و دادنِ اختیاراتِ زیادِ شکلی به مترجمان‌اش، حتی اگر با کارهای پانزده سال پیشِ ناشرانِ دیگر مقایسه نشود، شاید مشکل‌پسندمان کرده باشد؛ اما، تا جایی که به محتوا مربوط است، این کتاب از نظرِ من بی‌نظیر است. ترجیحاً اصلِ انگلیسی را نگاه کنید (حتی اگر به فلسفه علاقه ندارید)؛ اگر نشد، پیشنهاد می‌کنم به ترجمه‌ای نگاه کنید اگر به فلسفه علاقه دارید (حتی اگر رسماً در فلسفه تحصیل نکرده‌اید).