Carpe diem & Sapere aude

من معتقدم که در موردِ خیلی از ما کارِ عقلانی این است که بر وضعیتِ قرنطینگی مداومت کنیم. اما اگر اضافه بر یادآوریِ دلیل‌های مربوط به شُرورِ شیوعِ کورونا این را هم برای آرام‌کردنِ خودمان اضافه می‌کنیم که برای درآغوش‌گرفتن همیشه فرصت هست، خب به‌نظرم فی‌الواقع نیست.

این ’همیشه‘ چیزِ خطرناکی است. در موردِ قرنطینه، هم محتمل است که آن که می‌خواهیم درآغوش‌اش بگیریم دیگر نباشد، هم محتمل است که باشد و آن میل یا هیجان دیگر نباشد، یا با آن شدّت نباشد. جرأتِ دانستن داشته باشیم: آرام‌سازِ واقعی قاعدتاً این است که برای آغوش نوعاً فرصت هست، یا إن شاء الله فرصت خواهد بود.

 

مرگِ پای‌آغیش

فیلمِ زنگها را در نوجوانی دیده بودم و چند دقیقه‌ی پیش دیدنِ دوباره‌اش را تمام کرده. فیلم را محمدرضا هنرمند با فیلم‌نامه‌ی محسن مخملباف ساخته است. تهیه‌کننده‌ی فیلم حوزه‌ٔ هنری سازمان تبلیغات اسلامی است، ۱۳۶۴.

با میزانی از اغماض، حال‌وهوای ظاهریِ فیلم شبیه است به فیلم‌های امریکاییِ نه‌چندان پرخرجِ ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰. لابد برخی افرادِ خیلی باهوش و خیلی عمیق تذکر خواهند داد که محلِ صحنه‌ی اولیه‌ی فیلم شهرکِ اکباتانِ تهران است.

 

خطرِ لورفتنِ داستان. در شهر به کسانی تلفن می‌شود و خبر داده می‌شود که در فلان زمانِ مشخص—از دو دقیقه تا یک ساعت—خواهند مرد. در همان گفت‌وگوی تلفنی، تلفن‌کننده نصیحت هم می‌کند (مثلاً در موردِ پرداختِ بدهیِ همسایه). تلفن‌شدگان در همان وقتِ مشخص‌شده می‌میرند، خواه تنها باشند، خواه تحتِ حفاظتِ پلیس. یا به مرگی می‌میرند شبیه به مرگِ به علّتِ سکته‌ی قبلی، یا وحشت‌زده به بیرون می‌دوند و ماشینی به آنان می‌زند و می‌میرند. پلیس پی‌گیری می‌کند. بی‌نتیجه است. مردم عادت می‌کنند، کسانی از کنارِ این نحوه‌ی جدیدِ مردن ثروتمند می‌شوند. آمارِ مرگ‌ومیر تغییر نمی‌کند. چیزی که تغییر کرده این است که برخی افراد از وقتِ دقیقِ مردن‌شان باخبر می‌شوند. شخصیت‌ها اسم ندارند.

 

برای من خیلی مهم نیست که داستانِ فیلم چقدر اصیل یا چقدر اقتباسی است. دیدنِ دوباره‌ی فیلم برایم مطبوع بود، از جمله از این بابت که خوشحال شدم که فیلم‌های ایرانیِ کمتری دوبله می‌شوند (گرچه فیلمی اگر با این حال‌وهوای خارجی‌نما اگر باز ساخته شود شاید بد نباشد که صداهای خیلی آشنای دوبله را بشنویم). نیز، بامزه است که از حیثِ غرق‌شدن در تبلیغِ کالاها بسیار منحط‌تر از چیزی هستیم که سی‌وپنج‌سال پیش سینمای حکومتیِ ایدئولوژیک‌مان تصویر کرده بود. (و انصافاً تعبیه‌ی صفحه‌ای گردان در خیابانی در فیلم که یک طرف‌اش تبلیغِ کوکا بود و طرفِ دیگر پپسی، کارِ بامزه‌ای بود.) چیزی که برای من مهم و مطبوع است دیدِ مرگ‌اندیشانه‌ی جاری در فیلم است. منظورم اندیشیدن به معنای ترسیدن نیست.

 

شاید خشونت‌ام متناسب نبود با آزارِ وارده

قبلاً نه دیده بودم‌اش و نه اسم‌اش را شنیده. به هم معرفی شدیم، و تند‌تند سؤال می‌کرد، با لحنی که به گوشِ من بازجویانه بود. لحن و واژگان هم مثلِ لحن و واژگانِ آن مسؤولانِ میانیِ جمهوری اسلامی که هی ورود می‌کنند و در واقع چنین و چنان می‌کنند. می‌پرسید چه خوانده‌ام، استادم که بوده، رساله‌ام چه بوده. و غیره. و بعد از چند سؤال که من دیگر سرد و کوتاه حرف می‌زدم و اطلاعات نمی‌دادم، شروع کرد به گفتن از خودش، بی آنکه من هیچ پرسیده باشم. قطع‌کردنِ سلسله‌ی کلام‌اش به آسانیِ جواب‌ندادن به سؤال‌هایش نبود.

بهانه‌ای پیدا کردم که بروم، و رها نمی‌کرد. گفت که مشغولِ ترجمه‌ی فلان کتاب است.

من هیچ. نه حتی من نگاه.

گفت که دو ترجمه از آن کتاب در بازار هست، یکی دقیق است و قابلِ خواندن نیست، دیگر روان است و دقیق نیست.

پرسیدم: و حالا شما می‌خواهید ترجمه‌ای به‌دست دهید که نه دقیق باشد و نه روان؟

 

اولین کسی نبودم که این را می‌گفتم

”مجبورت که نمی‌کنم—اصلاً نمی‌توانم که مجبورت کنم. من فقط دعوت‌کننده‌ام.“

اینها را که گفتم به‌نظرم آمد خیلی آشنا است و گویی از کسی شنیده‌ام. آه بله: خودِ شیطان گفته است! در آیه‌ی بیست‌ودومِ سوره‌ی إبراهیم:

 وَقَالَ الشَّيْطَانُ … وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي…

 

صبحِ پنجشنبه

[نامنسجم و غیرجامع و غیرمُنتِج و ویرایش‌نشده.]

جمعه‌ روزِ (مرحله‌ی اولِ) انتخاباتِ مجلس است. وضعِ کشور نابسامان است: از محدودیتِ همیشگیِ آزادیِ بیان تا بدیِ کم‌سابقه‌ی وضعِ اقتصاد، تا شنعتِ ساقط‌کردنِ بی‌پاسخ‌مانده‌ی هواپیمای مسافربری و تلف‌شدنِ چندده شهروندِ کرمانی در ازدحامی قابلِ پیش‌بینی و قابلِ پیشگیری. و غیرذلک.

و، چنان‌که گویی اینها کافی نبوده، اجازه‌ی‌حضورندادنِ شورای محترمِ نگهبان به کثیری از کسانی که قصدِ کاندیداشدن داشته‌اند. چندده نفر از نمایندگانِ فعلیِ مجلسِ شورای اسلامی ردّ‌ِ صلاحیت شده‌اند. شورای محترمِ نگهبان آیا به نتایجِ فوریِ حرکت‌اش توجه دارد؟ فرضاً که کسی داوریِ شورای محترمِ نگهبان را فیصله‌بخش و محکِ صلاحیتِ واقعیِ نمایندگی بداند، آیا، از دیدِ این شخصِ فرضی، این نمایندگان در چندماهه‌ی باقی‌مانده از مجلسِ دهمْ صلاحیتِ قانونگذاری دارند؟ شاید حتی مهم‌تر: چهار سال پیش همین شورای محترمِ نگهبان صلاحیتِ این افراد را تأیید کرده بوده است؛ آیا عمرِ اعتبارِ چنین تأییدِ صلاحیتی در موردِ بیش از یک‌چهارمِ افراد کمتر از دوره‌ی چهارساله‌ی مجلس است؟ و اینها غیر از اصلِ ماجرا است که من شخصاً عقلانی-عادلانه-دمکراتیک نمی‌دانم که کاندیداشدن منوط باشد به گذر از غربال، حتی اگر این روالْ سازگار باشد با قانونِ اساسی.

و اضافه کنیم ناکارآمدیِ شدیدِ مجلسِ فعلی را: هم از این حیث که در جایی که علی‌الاصول می‌تواند کاری کند کاری نمی‌کند و وزیرِ کشور یا رئیس‌جمهور را در آبان یا آذر استیضاح نمی‌کند، و هم از حیثِ اینکه توانایی‌اش هم کم شده و نهادهای دیگرِ حکومتْ دورش می‌زنند.

و غیرذلک.

**

حقیقت این است که وضع می‌تواند بدتر هم بشود، و تصور می‌کنم که یک راهِ بدترشدن‌اش این است که مجلسِ یازدهم مجلسی بشود با اکثریتِ قاطعِ اصول‌گرایان. من سعی خواهم کرد که، با رأی‌دادن و با ترغیبِ دیگران به رأی‌دادن، جلوگیری کنم از چنان وضعیتی. شخصاً تعجب می‌کنم کسی معتقد باشد مجلسی که آقای قالیباف رئیس‌اش باشد هـیـچ فرقی ندارد با مجلسی که مثلاً آقای انصاری رئیس‌اش باشد، معتقد باشد فرقی نیست بینِ مجلسی که بخواهد قوانینِ سختگیرانه‌تری وضع کند برای رسیدن به جامعه‌ای مذهبی‌تر و سختگیرتر و با مدارای کمتر، و مجلسی که چنین نکند.

بسیار متأسف‌ام که در اطرافیان‌ام می‌بینم که تصمیم برای رأی‌دادن بسیار کم است و بلکه عزمِ رأی‌ندادن زیاد است. گرچه می‌توانم خشم و ناامیدی را بفهمم (خشم و ناامیدی‌ای که از جمله برآمده از چیزهایی است که در ابتدا گفتم)، به‌نظرم می‌رسد که وقتِ انتخابات وقتِ محاسبه است نه وقتِ پیروی از احساسات. اگر هزینه‌ی عاطفیِ رأی‌دادن برایمان بسیار زیاد است مثلاً در حدّی که مریض‌مان می‌کند، در این صورت به‌نظرم تقریباً روشن است بهتر است که رأی ندهیم؛ هم‌چنین است اگر مجاب شده‌ایم که حکومت تقلّب می‌کند اگر لازم باشد. فرض کنیم این‌طور نباشد. هزینه‌ی شخصیِ رأی‌دادن؟ پیداکردنِ شناسنامه و کارتِ ملّی، مقداری گشتن در فهرست‌ها، بیرون‌رفتن از خانه، مدّتی درصف‌ایستادن، احتمالاً حسِ بدِ انجامِ کارِ بیهوده.

[اخلاق؟ آیا کسی معتقد است که، به معنایی کمابیش دقیق،‌ شرکت در انتخاباتْ کاری است غیراخلاقی؟]

نتایجِ نامطلوبِ احتمالی؟ فرض کنیم مشارکتِ مردمی زیاد باشد، و حکومتِ جمهوری اسلامی به این امر مباهات کند. من شخصاً این را نشانه‌ی توسعه‌یافتگیِ سیاسی نـمـی‌دانـم که میزانِ مشارکت زیاد باشد. کاش در جایی که من زندگی می‌کنم اوضاع این‌طور بود که به میزانی از توسعه‌ی انسانی و اقتصادی رسیده بودیم که هر کسی می‌توانست جمعه با خیالِ راحت در خانه بماند و نگرانِ این نباشد که وضعیت‌اش—از حیثِ حقوقِ اساسی و شأنِ انسانی و غیره—می‌تواند در نتیجه‌ی انتخابات می‌تواند بدتر بشود. من شخصاً در خانه می‌ماندم و می‌خوابیدم و/یا به کارهایم می‌رسیدم.

از این ملاحظه که بگذریم، حالا صرفِ مباهات به بالابودنِ مشارکت چیزِ خیلی بدی نیست. پس شدیدتر: فرض کنیم جمهوری اسلامی به صدای بلند و به‌کرّات بگوید که این آمارِ بالا نشان از علاقه‌ی شهروندان به نظام دارد؛ خب، بگذارید بگوید—این آیا وزنِ زیادی دارد؟ قیاس کنیم با انتخاباتِ اخیرِ خبرگان، که کسانی که در تهران رأی دادند کاری کردند که آقایان مصباح و یزدی رأی نیاورند؛ در قبالِ این دستاورد، آیا اهمیتی داشت که در تبلیغاتِ رسمی چه گفته می‌شد؟ (اینکه این آقایان از راهِ قانونیِ دیگری بتوانند وارد شوند ربطِ مستقیمی به بحثِ من ندارد.)

چیزِ دیگری که دیده‌ام که در مقامِ دلیلی برای رأی‌ندادن محسوب می‌شود ناامیدی از اصلاحِ امور است. این دلیل را بررسیِ کارآمدیِ مجلس‌های قبلی می‌تواند تأیید کند. هم‌چنان: به فرض که اصلاح شدنی نباشد، می‌شود پرسید که آیا علی‌الاصول می‌شود کاری کرد که بدتر نشود. [حتی در دمکراسی‌های ریشه‌دار و جدّی و تثبیت‌شده ، این‌طور نیست که همواره انتخاب بینِ خوب و بهتر باشد: فرانسه‌ی ۲۰۰۲ را اگر ندیده‌ایم یا یادمان رفته، باری هنوز از ترامپ-کلینتنِ ۲۰۱۶ خیلی نگذشته، وقتی که کسی در قواره‌ی چامسکی به کلینتن رأی داد تا ترامپ نیاید. من هم فرق‌ها را می‌دانم، از جمله فرقِ مهمِ آزادیِ افراد در کاندیداشدن را؛ مشابهت در این است که، در مرحله‌ای، در فرانسه و امریکا هم رأی داده‌اند و انتخاب‌شان بینِ  بد و بدتر بوده است—بد و بدتر از منظرِ خودِ رأی‌دهندگان.]

آسان است درغلتیدن به تمثیلات و تشبیهاتِ مختلف (از استخوانی جلویمان انداخته‌اند، تا چیزهایی دیگر)؛ کاری که شاید معقول‌تر باشد و قطعاً سخت‌تر است این است که بسنجیم که آیا مجلسِ یکدست‌اصول‌گرا بدتر است یا مجلسی دیگر، و بسنجیم که با این کاندیداهای موجود چه می‌شود کرد، و طبقِ نتیجه‌ی سنجش‌مان عمل کنیم.

دیگر اینکه به‌نظرم صندوقِ رأی را حتی در همین شکلِ بسیار نحیفِ فعلی‌اش باید حفظ کرد. هرقدر هم که کارایی‌اش کم باشد و از ایده‌ی اصلی—انتخابِ آزادانه—دور باشد، هرقدر هم کم‌محتوا شده باشد، به‌نظرم بودن‌اش به ز نبود. دمکراسی امری صفرویکی نیست و مراتب دارد، و تصور می‌کنم دمکراسی‌های بهتر و دمکراسی‌های خوب هم از ابتدا چنین نبوده‌اند که هستند.

**

وقتی که این سؤال را بررسی می‌کنیم [سؤالی که شاید خودمان در وقتِ تأمل از خودمان بپرسیم] که آیا رأی می‌دهیم یا نه، اگر جواب‌مان—مثبت یا منفی—همراه است با شور و هیجان یا خشم و یأس، در این صورت این احساسات شاید حاکی باشند از شرافت و انسانیت؛ اما تصور می‌کنم که در موردِ چیزی مثلِ انتخابات، تصمیم باید عقلانی و مستظهر به محاسبه باشد، نه احساساتی و ناشی از هیجان و عاطفه. کارِ آسانی است که از پیش گفته باشیم (با خشم یا یأس) که رأی نمی‌دهیم، و رأی هم ندهیم. کارِ سخت‌تر و شاید مسؤولانه‌تر این باشد که بنشینیم و محاسبه کنیم که آیا/چگونه رأی‌دادن‌مان می‌تواند از آسیب‌هایی جلوگیری کند.

***

سال‌های قبل: ۹۴، ۹۰، ۹۰.

خواب بودیم و ماه از غرّه به سلخ رفت، بارها

گفت که یک سالی هست که درگیرِ این موضوع است که دارد به چهل‌سالگی می‌رسد. گفت که سنّ‌ِ مهمی است و معنایی نمادین دارد، و نمی‌داند که در این دو-سه ماهِ باقی‌مانده چطور برای این اتفاق آماده شود.

گفتم که تصور می‌کنم آن چهل‌سالگی‌ای که معنای نمادین داشته قرار نبوده خیلی دقیق محاسبه شود. گفت که دوست دارد دقیق محاسبه کند. گفتم ”نکن برادر، نکن. چه کاری است این آغشتنِ حال‌وهوای عرفانی به محاسباتِ عددی؟“ گفت که مصرّ است.

گفتم ”پس شرمنده. آن چهل‌سالگی‌ای که تو در نظر داری، احتمالاً بر پایه‌ی سالِ قمری محاسبه می‌شده. الآن چند ماهی هست که از چهل‌سالگی‌ات گذشته.“

 

گواهیِ عملیِ لایب‌نیتس

در سالِ ۱۷۰۴ لایب‌نیتسِ میانسال تصنیفِ کتابی چندصدصفحه‌ای را تمام کرده بود که جوابیه‌ای است به فصل به فصلِ جستار. لاک در همان سال به اسپینوزا پیوست (این دو فیلسوف در سالِ واحدی متولد شده بودند)، و لایب‌نیتس کتاب‌اش را منتشر نکرد—ظاهراً به این سبب که قصدش اساساً این بوده که جوابیه‌اش را منتشر کند تا لاک را وادار به پاسخگوییِ علنی کند اما خیلی محتمل نبوده که لاک بعد از وفات پاسخ بدهد، آن هم پاسخی مکتوب. کتابِ لایب‌نیتس برای اولین بار ده‌ها سال بعد از مرگِ هر دو فیلسوف [۱۷۶۵] منتشر شد. این جوابیه‌ احتمالاً جزوِ مهم‌ترین آثارِ لایب‌نیتس نیست؛ اما به‌گمان‌ام وجود و مفصّل‌بودن‌اش شاید نشان بدهد که در نظرِ لایب‌نیتسِ نه‌چندان پرحوصله (که فقط یک نوشته‌ی فلسفیِ مفصّلِ دیگر دارد)، متنِ لاک بسیار مهم است.

لایب‌نیتس شدیداً اهلِ نامه‌نگاری بوده، لاک هم گویا خیلی به‌شدت بداخلاق نبوده؛ پس چگونه است که نامه‌ای از لایب‌نیتس به لاک یا از لاک به لایب‌نیتس در دسترس نیست؟ این را از کسی که لاک‌شناس است پرسیدم. توجه‌ام را جلب کرد به مکاتباتِ لایب‌نیتس با یکی از دوستانِ نزدیکانِ لاک [بخشِ 5.1 در اینجا]، و گفت که تصور بر این است که این دوستِ نزدیک فی‌الواقع واسطه‌ی لاک و لایب‌نیتس بوده است. و حدسی هم مطرح کرد هم‌راستا با حدسِ من در موردِ اینکه چرا لاک لایب‌نیتس را در ملأ عام تحویل نمی‌گرفته: چون لاک شخصاً دوستِ نیوتن بوده است، که رابطه‌‌اش با لایب‌نیتس البته دقیقاً دوستانه نبوده است.

 

بر ضدِ خلاصه‌سازی

داشتم مقدمه‌ای برای ترجمه‌ای از جستارِ لاک می‌نوشتم و از جمله توضیح می‌دادم در موردِ ترجمه‌ی صادق رضازاده‌شفق از خلاصه‌ای از جستار. قلم رها شد و صحبت کردم از نظرِ منفی‌ام درباره‌ی خلاصه‌سازیِ آثارِ کلاسیک، و دوستِ خردمندی متوجه‌ام کرد که آنچه می‌گویم ربطِ مستقیمی به ترجمه ندارد و گویی از منبرِ لاک بالا رفته‌ام و دارم حرف‌های خودم را مطرح می‌کنم (گیرم حرف‌هایی درست). آن بخش را از مقدمه برداشتم، و اینجا می‌آورم‌اش.

ترجمه‌ی رضازاده‌شفق ترجمه‌ی همه‌ی اثرِ لاک نیست بلکه ترجمه‌ی یک تلخیصِ معروفِ جستار است، تلخیصی کارِ پرینگل-پَتیسن که در ۱۹۲۴ منتشر شده است و حدوداً یک‌سومِ متنِ اصلی است.

عمده‌ترین اشکالی که به‌نظرِ من بر کارِ رضازاده‌شفق وارد است دقیقاً در همین انتخابِ متن است: ترجمه‌ای که به‌دست داده است (که کیفیت‌اش را با معیارهای زمانِ خودش باید سنجید)، صرفاً ترجمه‌ی بخشی از متن است. می‌شود در این مورد صحبت کرد که جستار اثری است کلاسیک و شاید خلاصه‌کردنِ کلاسیک‌ها کارِ بخردانه‌ای نباشد؛ اما در اینجا در این مورد تفصیل نمی‌دهم و فقط به یک نقصِ بزرگ و مشخصِ این تلخیصِ خاص می‌پردازم.

به‌نظرِ من در نیم‌قرنِ اخیر اگر یک انقلابِ تمام‌عیار در فلسفه رخ داده باشد، آن انقلابْ کارِ سول کریپکی در ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰ بوده است. در ۱۹۷۴، دو سال بعد از انتشارِ اثرِ کریپکی، جان مَکی مقاله‌ای منتشر کرد و استدلال کرد که رگه‌هایی از حرف‌های انقلابیِ کریپکی را می‌شود در فصلِ ۱۰ از کتابِ ۳ی جستار دید:

 J.L. Mackie,  “Locke's anticipation of Kripke”, Analysis, 34 (1974): 177-180.

در همان ابتدای مقاله، مکی می‌گوید که این قطعاتی که درباره‌شان بحث می‌کند به‌کلّی در منتخبِ پرینگل-پتیسن غایب‌اند و در خلاصه‌های دیگر هم بسیار ناقص عرضه شده‌اند. مکی یادآوری می‌کند که پرینگل-پتیسن نه‌فقط آن فصل را حذف کرده، بلکه توضیح هم داده که به لحاظِ فلسفی هیچ چیزِ مهمی در آن نیست! اگر یک قصدِ ما از کلاسیک‌خوانی این باشد که بصیرت‌هایی در موردِ فلسفه‌ی معاصر بیابیم، خلاصه‌خوانی می‌تواند نقضِ غرض باشد.

البته در ابتدای دهه‌ی ۱۹۸۰ جنابِ اِیِرز مقاله‌ای عالی منتشر کرد با این مشخصات:

Michael R. Ayers,  “Locke versus Aristotle on natural kinds”,  The Journal of Philosophy, 78 (1981): 247-272.

که خواندن‌اش مرا متقاعد کرده است که مکی در اشتباه است؛ اما این ربطی به اصلِ حرفِ من ندارد چرا که، با اینکه به‌نظرم ایرز درست می‌گوید که لاک در اینجا بر ضدِ ذات‌گراییِ واقع‌گرایانه استدلال می‌کند و لذا نمی‌تواند با آراءِ کریپکی همدل باشد، باری بحثِ لاک در این فصلِ کتابِ سوم بسیار مهم و بصیرت‌بخش است.

 

وضعیت

رسماً و قانوناً از دولت یا از نهادِ حکومتیِ دیگری حقوق می‌گیرد. بارها در گزینشِ عقیدتی-سیاسی شرکت کرده و به سؤال‌ها جواب‌های ”درست“ داده. فرصتی هم اگر پیش بیاید، رئیس‌اش را در شرفیابی به حضورِ مقاماتِ ارشد همراهی می‌کند. و غیره. انتخابِ او است، و به من مربوط نیست. 

بعد، شب که می‌شود (یا همان در طولِ روز وقتی مشغولِ کارِ رسمی‌اش نیست)، واردِ توئیتر یا فیس‌بوک می‌شود. شناسه‌ی کاربری‌اش نام‌اش را نشان نمی‌دهد. در اینجا اوضاع اوضاعِ دیگری است. حمله به هر کسی که از هر بخشی از جمهوری اسلامی دفاعی کرده باشد یا مثلاً گفته باشد که نقشِ سلیمانی در جنگ با داعش را می‌ستاید. حمله‌ی بی‌محابا، فارغ از حداقل‌های انصاف.

دلاورانه و ناشناس، حتی به کسانی هم می‌تازد که با نامِ واقعی‌شان جنبه‌هایی از حکومت را نقد کنند یا بگویند (رسماً و با نام) که با جمهوری اسلامی موافق نیستند اما سعی می‌کنند بهترش کنند؛ و تَهِ حمله این ایده است که چرا این نقدها به اندازه‌ی کافی رادیکال نیستند. اهلِ این هم نیست که خودش بستاند و بزند.

انصاف به کنار. حمله‌ها حتی گاهی حداقل‌های مربوط‌بودن را هم نادیده می‌گیرند. با دوستی صحبت از این بود که برخی حمله‌ها چنان است که گویی کسی که طرفدارِ شرکت در انتخابات است خودِ همان کسی است که عامل یا آمرِ شلیک به هواپیمای مسافربری بوده. خشمگین هستید؟ خشم‌تان را متوجهِ فردِ مسؤول کنید.

همراهیِ روشنفکران با حکومتِ آلمانِ نازی و آفریقای جنوبیِ دورانِ آپارتاید بد و غیراخلاقی بوده؟ سلّمنا که بوده. پرداختِ مالیات چطور؟ کار در اداراتِ دولتی چطور؟ دلاورِ آزاده‌ای که حقوق‌بگیرِ دولت یا صداوسیما است و ناشناسانه حرف‌های ضدحکومتی می‌زند، چرا کارش را رها نمی‌کند و نمی‌رود سراغِ نجّاری و تدریسِ خصوصی و  مسافرکشی و عدسی‌تراشی؟ چون زندگی‌‌اش سخت می‌شود؟ چون شأنِ اجتماعیِ فعلی‌‌اش را دوست‌تر دارد؟ چون برای خریدِ خانه وام گرفته است و بازپرداخت‌اش مشکل خواهد بود؟

هر طور که می‌خواهید زندگی کنید. اما اگر جسارت یا توان‌اش را ندارید که طوری زندگی کنید که در توئیتر یا در جمع‌های خصوصی‌تان حرف‌اش را می‌زنید، دست‌کم کمی در تاختن به دیگران احتیاط کنید—دیگرانی که، هرقدر هم که در گمراهیِ آشکار، دست‌کم از صحبت‌هایشان نفعِ مادّی نمی‌برند. 

حداقلّی از شرمساری، حداقلّی از عقلِ سلیم

هواپیمای مسافربری را زده‌ایم و بیش از صدوپنجاه نفر غیرنظامی را به طرفة‌العینی کشته‌ایم. صِرفِ همین عمل باید شرمسارمان کند—باید سرمان پایین باشد، عذرخواه باشیم، دلجویی کنیم، غرامت بپردازیم؛ باید توضیح بدهیم، استعفا کنیم، محاکمه بشویم. گردن‌مان هم باید باریک‌تر از مو باشد. 

سه روز انکار کرده‌ایم، و نادانِ مستقل‌نمایی را فرستاده‌ایم جلوی دوربین تا توجیه کند که ناممکن است که سقوطِ هواپیما نتیجه‌ی شلیکِ موشک بوده باشد. سرانجام مجاب شده‌ایم توضیح بدهیم، و مسؤولِ ارشدِ پدافندِ هوایی هنوز شاغل است. 

برخی کسان گاهی این نظر را عملاً تأیید می‌کنند که ناکارآمدی و بی‌تدبیری می‌تواند ته نداشته باشد. کاش به همین اندازه‌ی فعلی بسنده کنند و شواهدِ تازه‌ای برای این امرِ ناخوشایند تولید نکنند. شهروندان خشمگین و سوگوارند؛ وضعِ بد را بدتر نکنیم: فضای سوگواری را امنیتی نکنیم. شرمساری به کنار؛ به این فکر باشیم که تداومِ بی‌تدبیری می‌تواند حکومت را از هم بپاشد.

 

سپهبد به جای دلیران رسید

ژنرالِ بزرگِ ما را کشته‌اند—دقیقاً او را ترور کرده‌اند. برای من، در چهار-پنج سالِ اخیر، نامِ قاسم سلیمانی در وهله‌ی اول یادآورِ جنگ با دواعش است. شدّتِ بیماری‌ام کمی اگر کمتر بود امروز در مراسمِ تشییع‌اش در تهران شرکت می‌کردم. سایه‌ی جنگ از سرِ کشور دور باد.

[نامِ فرمانده یک بار دیگر نیز در این وبلاگ آمده است.]

خوابِ دیشب، لابد در پیِ دیدنِ نوازنده‌ی دیروز

صفر نهصدوسی‌وپنج، الیٰ آخر.

– زیبا، ببخشید من کمی دیر می‌رسم. 

– اصلاً عجله نکن. چیزی شده؟

– چیزی خوب. برایت خواهم گفت.

با سه-چهار دقیقه تأخیر رسیدم. گفتم که در پله‌های ماقبلِ آخرِ روبه‌بالای ایستگاهِ تجریش آقای جوانِ ویولن‌نوازی داشت سیاهه‌ی شیندلر می‌نواخت و ایستادم تا تمام بشود.

 

حال‌مان که بهتر شد، محاسبه می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم

امروز با گونه‌ی جدیدی از استدلال در موردِ انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی مواجه شدم که قائل‌اش این‌طور می‌گوید: می‌پذیرم که مجلسی با اکثریتِ اصولگرا اوضاع را به لحاظِ آزادی‌های فردی و سیاست‌های اجتماعی و احتمالاً سیاستِ خارجی بدتر می‌‌کند؛ اما من رأی نمی‌دهم زیرا اینها برایم مهم نیست.

حالا البته می‌شود ابرازِ تعجب کرد از اینکه چنین چیزی را ’استدلال‘ بنامیم؛ اما بیایید به اصلِ ایده بپردازیم. تصور می‌کنم که کسی که در انتخابات شرکت می‌کند احتمالاً قصدِ اصلی یا یک قصدِ عمده‌اش این است که وضعیت را بهتر کند یا از بدترشدنِ اوضاع جلوگیری کند (و بنابراین یک راهِ منصرف‌کردنِ کسی از شرکت در انتخابات این است که متقاعدش کنیم که محتمل نیست مشارکت‌اش چنان نتیجه‌ای داشته باشد). ایده‌ای که گزارش کردم، می‌پذیرد که با رأی‌ندادن‌مان راهِ بدترشدنِ اوضاع هموارتر می‌شود، اما می‌گوید که، با این حال، رأی نمی‌دهد. و چرا رأی نمی‌دهد؟ چون برایش اهمیتی ندارد—یا دیگر اهمیتی ندارد.

گمان نمی‌کنم شخص عاقلی معتقد باشد که در هر صورت باید در انتخابات شرکت کرد: رأی‌دادن، فرمانی بلاشرط نیست که از آسمان نازل شده باشد؛ چیزی نیست که مکلّف به آن باشم مستقل از اینکه چه قصد و خواسته‌ای داشته باشم—رأی‌دادنِ منِ شهروندِ عادیْ مشروط است به خواسته‌‌ام، که نوعاً خواسته‌ای است در این مورد که شرایطِ زیست‌‌ام در همین  کشوری که در آن هستم (نه در ماه و مشتری، نه در کانادا و استرالیا و امریکا و جمهوریِ چک) بهتر بشود، یا بدتر نشود. به‌نظرم پیش‌فرضِ هر بحثی در موردِ لزوم یا فایده‌ی شرکت در انتخابات همین است. کسی اگر این پیش‌فرض را نمی‌پذیرد، طبیعی است که رأی ندهد، طبیعی است که بحثی هم در کار نباشد. بحثی نوعی در موردِ انتخابات بحثی است با این محتوا که آیا/چگونه رأی‌دادن می‌تواند اثری یا اثرِ مطلوبی ایجاد کند یا نه: یک طرف می‌گوید می‌تواند، طرفِ دیگر تردید می‌کند؛ یک طرف می‌گوید رأی‌دادن به فلان شخص یا گروه اوضاع را بهتر می‌کند، طرفِ دیگر این را نمی‌پذیرد، یکی دیگر هم اصلاً نتیجه‌ی اعلام‌شده را لزوماً تابعی از رأی‌های به‌صندوق‌ریخته نمی‌داند. همه‌ی اینها با پیش‌فرضِ این است که می‌خواهیم اوضاع بهتر شود، یا بدتر نشود. این پیش‌فرض اگر برقرار نباشد حرفی نداریم. مشکلِ حادِ آپاندیس هم اگر داشته باشم، دکتررفتن‌ام نهایتاً منوط به این است که خواسته‌‌ای داشته باشم برای رفعِ درد و خطر. 

[با پذیرشِ خطرِ تکرارِ ملال‌آور: اگر بگوییم شرکت در انتخابات فایده‌ای ندارد (یا حتی ضرر دارد)، هم‌چنان درِ بحث را نبسته‌ایم—هدفِ سعی در بدترنشدن را به‌رسمیت شناخته‌ایم و حرفی داریم در این مورد که رأی‌دادن آیا چه تأثیری دارد. این بسیار متفاوت است با اینکه بگوییم که اصلاً برایمان مهم نیست.]

اینکه آینده‌ام (حتی آینده‌ی نزدیک‌ام) برایم مهم نباشد، شاید نشانه‌ی مهمی از افسردگی باشد. دیدنِ بی‌کفایتیِ گروهی که به آنان رأی داده‌ایم، مشاهده‌ی بی‌حرمتی به شهروندان و هدررفتنِ جانِ انسان‌ها طبیعی است که غمگین و عصبانی‌مان کند. ضعیف‌تر اگر باشیم، در این غم فرو می‌رویم و شاید که بیرون نیاییم.

حیطه‌ی کنشِ سیاسی حیطه‌ی عقلانیت و محاسبه و تدبیر است. رسیدن به جامعه‌ی قانونمند و آزاد و دمکراتیک [دارم ایده‌آل‌های خودم را می‌گویم] آسان نیست—نه الآن و در اینجا آسان است،‌ نه در اروپای غربی آسان بوده است. با بیشترین توانایی‌مان محاسبه می‌کنیم و گام برمی‌داریم: گاهی معلوم می‌شود که گام‌هایمان به جلو (یعنی در جهتِ هدف‌هایمان بوده)، گاهی معلوم می‌شود اشتباه کرده‌ایم. گاهی سرعت‌مان کمتر از پیش‌بینی‌مان بوده، گاهی بی‌اخلاقیِ حریف بیش از انتظارمان بوده، و غیرذلک؛ اما گام اگر برنداریم بعید است که جلو برویم.