دقیق‌تر: کودتا؟

تصورِ من این است که یکی از لوازمِ اینکه سرنگونیِ دولتی را بشود ’کودتا‘ خواند این است که این سرنگونی بر خلافِ قانونِ کشور باشد. به‌نظر می‌رسد که در نبودِ مجلس، عزلِ مصدق از اختیاراتِ محمدرضا پهلوی بوده است. گمان نمی‌کنم سرنگونیِ حکومتِ مصدق کودتا بوده باشد.* 

تردیدی در این نیست که دولت‌های انگلستان و ایالاتِ متحده در سرنگونیِ مصدق نقشِ جدی داشته‌اند، و، از جمله با نگاه به پیامدهایی از قبیلِ قدرت‌گرفتنِ شاهِ دیکتاتور در ایرانِ بعد از مصدق، معتقدم که سرنگونیِ دولتِ مصدق مجموعاً اتفاقِ نامبارکی بوده است. اما بیایید چیزها را با نام‌شان بخوانیم. اینکه رویدادی که بد بوده است و دوست‌اش نداریم را ’کودتا‘ بنامیم حتی اگر بفهمیم که کودتا نبوده است، شبیهِ این است که ’لائیک‘ را چونان دشنام به‌کار ببریم یا به کسی که می‌دانیم که دکتر نیست بگوییم ’دکتر‘. 

(این وبلاگ‌نویس دچارِ این توهّم نیست که حرف‌اش نفوذ یا تأثیرِ زیاد دارد؛ با این حال، اگر به این نتیجه برسد که در موردِ اختیاراتِ قانونیِ محمدرضا پهلوی در نیمه‌ی دومِ مردادِ ۱۳۳۲ یا در موردِ تعریفِ ’کودتا‘ اشتباه کرده است مدعای خاص‌اش را پس خواهد گرفت. اما گرفتارِ این مثالِ خاص نمانیم: حرفِ اصلی‌ام این است که مفاهیمی را که تعریفِ کمابیش دقیقی دارند درست به‌کار ببریم و برای ابرازِ محبت یا عصبانیتْ معانی را معوّج نکنیم.)

* تصور کنید که در نظامی سلطنتی، نخست‌وزیر مجلس را به استنادِ نتیجه‌ی همه‌پرسی منحل کرده باشد. (در روزِ همه‌پرسی صندوق‌های جداگانه‌ای برای رأی‌های مثبت و منفی گذاشته شده بوده است، و بیش از نودونه درصدِ رأی‌ها موافقِ‌ خواستِ نخست‌وزیر بوده؛ این وضعیت اگر امروز در همه‌پرسی‌ای رخ بدهد نظرِ ما درباره‌ی آزادانه‌بودنِ رأیِ رأی‌دهندگان چه خواهد بود؟) شاه از مملکت رفته. وزیرِ امورِ خارجه در خیابانْ سخنرانی‌های آتشین می‌‌کند بر ضدِ شاه و صحبت می‌کند از تمام‌شده‌بودنِ دوره‌ی حکومتِ شاه—سعی‌ای برای کودتا اگر در کار بوده، کودتای مصدق بر ضدِ پهلوی بوده است!

 

تشدیدکننده‌ی حرکاتِ پروانه‌های در معده

گفتم ”درست می‌گویند (دست‌کم در موردِ من این حرفْ درست است): قهوه برای اضطراب بسیار خوب است، همان‌طور که شنیدنِ صدای ملایمِ محبوب برای اضطراب بد است و برای آرامش خوب است.“

از وضعِ خواب پرسید.

”بد نیست. البته ملاتونین را قطع کرده‌ام. (یادت هست؟: مدتی می‌خوردم تا خواب‌ام تنظیم شود.)“

”درباره‌ی عوارضِ قطعِ ناگهانی‌اش چیزی خوانده‌ای؟“

”نه. اما احتمالاً در موردشان خواهم نوشت.“

 

نصّ

قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی ایران.

اصلِ سی‌ودوم. هیچ کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌‌کند. در صورتِ بازداشت، موضوعِ اتهام باید با ذکرِ دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرفِ مدتِ بیست‌وچهار ساعت پرونده‌ی مقدماتی به مراجعِ صالحه‌ی قضایی ارسال و مقدماتِ محاکمه، در اسرعِ وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبقِ قانون مجازات می‌شود.

اصلِ سی‌وششم. حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریقِ دادگاهِ صالح و به موجبِ قانون باشد.

 

Hidalgo Don Quijote de la Mancha

تمام‌شده‌بودنِ کتابِ اکو و بیکاریِ این روزها مرا دوباره کشاند به یکی از فروشگاه‌های شهر کتاب، و برخوردم به یک ترجمه‌ی قرنِ‌بیست‌ویکمیِ این رمانِ فوق‌العاده، و باز شادم بابتِ‌ نقصی که در فرآیندِ فرهیزش‌ام بوده است: خوشحال‌ام که می‌توانم این کتاب را برای اولین بار بخوانم. دستِ من البته از زبانِ اسپانیایی کوتاه است و نمی‌توانم بگویم ترجمه‌ی خوبی هست یا نه؛ اما جمله‌ها روان‌اند و تغییرِ لحن (وقتی که از روایتِ سروانتس گذر می‌کنیم به آنچه قرار است نقلِ مستقیمِ اقوالِ قهرمانِ مجنونِ داستان باشد) عالی است. در همین چند فصل بارها بلند خندیده‌ام. و مقدمه‌ی خانمِ مترجم بسیار مطبوع است.

غیر از اینها، دیروز فهمیدم که یکی از مشهورترین ترجمه‌های (قرن‌بیستمیِ) کتاب کارِ پدرِ فیلسوفِ محبوبِ درگذشته‌ی پیرار است. انگار فامیل درآمده باشیم. و امروز یادم افتاد که پاتنم در آن مقاله‌ی مشهور درباره‌ی ام‌اس هم چیزی نوشته است.

گویا صاحبِ روح‌القوانین گفته است که هرگز غمی نداشته که یک ساعت مطالعه برطرف‌اش نکرده باشد؛ نمی‌دانم آیا هرگز غمی داشته که مانع از مطالعه شده بوده باشد یا نه. 

 

(نحوه‌ی) دخالتِ حکومت در ورزش: نظرِ مردم؟

درباره‌ی ماجرای مسابقه‌دادنِ دو بازیکنِ ایرانیِ تیمی یونانی با تیمی از اسرائیل زیاد صحبت شده است، بیشتر در شبکه‌های اجتماعی. غریب است که نوعِ واحدی از عمل (مسابقه‌دادن با ورزشکاری اسرائیلی یا با تیمی از اسرائیل) چنان باشد که نکردن‌اش پاداش داشته باشد و کردن‌اش مجازات. نیز، گاهی این امر به طرزِ نامطلوبی جلبِ توجه می‌کند که در حالی که مسابقه‌ندادنِ ورزشکارانِ ما جلوه‌اش در ایران شورآفرین و حماسی است، در خودِ‌ مسابقه‌ها با بهانه‌ی بیماری و آسیب‌دیدگی است. و نکته‌هایی دیگر. 

آقای معاونِ وزیرِ ورزش اخیراً گفته‌اند که این دو بازیکن ”به تیم ملی فوتبال ایران دعوت نخواهند شد زیرا آنها خط قرمزها را زیر پا گذاشتند“، و تأکید هم کرده‌اند که این موضوع به سرمربیِ تیمِ ملّی ربطی ندارد و مرجعِ تصمیم‌گیرنده وزارتِ ورزش و فدراسیونِ فوتبال است. در این مورد این نکته مطرح شده است که عملی‌شدنِ حرفِ آقای معاونِ وزیر می‌تواند پیامدِ جدیِ دامنه‌داری برای فوتبالِ ملّیِ ما داشته باشد (تعلیق)، و مجازاتِ افراد باید مستند به قانون باشد، و مجازاتِ این بازیکنانْ این شبهه را ایجاد می‌کند که ورزشکارانِ ایرانی برای مجازات‌نشدن است که با ورزشکارانِ اسرائیلی مسابقه‌ نمی‌دهند، و غیره.

به نظرِ من لازم/مفید است که در رسانه‌های رسمی این بحث‌ها مطرح بشود و مردم و مقامات و کارشناسان نظر بدهند. تصورِ شخصیِ من این است که درصدِ بزرگ یا بسیار بزرگی از شهروندانِ ایرانی با اصولِ کلّیِ ضداسرائیلیِ حکومتِ ایران و حمایت از کسانی که سرزمین‌شان اشغال شده همدل‌اند و در تقابل‌های شخصی‌شان این را نشان خواهند داد. به‌علاوه، این‌طور نیست که معتقد باشم که در موردِ هر سیاستی لازم باشد هر وقت که مسأله‌ای مطرح شد به آراءِ عمومی مراجعه کنیم؛ اما، با این حال، پیشنهادِ من این است که برنامه‌ی نود این هفته از مردم بپرسد که آیا با مجازات‌شدنِ شجاعی و حاج‌صفی موافق هستند یا نه. مستقل از اینکه تدبیرِ نظامِ جمهوری اسلامی در این مورد چه باشد (و این تدبیر می‌تواند از جنسِ دخالت‌نکردن باشد)، پاسخِ این نظرسنجیْ محکی است برای سنجیدنِ درستیِ حرفِ معاونِ وزیر که ”این وضعیت برای مردم ایران قابل تحمل نیست“.

در کنارِ همه‌ی حرف‌های قبلی، این هم لحاظ‌کردنی است که با روالِ فعلیِ حکومتِ اسرائیل در کرانه‌ی باختری و در غزه، نامنتظر نیست که جامعه‌ی جهانی به طرفِ تحریمِ اسرائیل برود (کاری که در دهه‌‌های هشتاد و نودِ میلادی با آفریقای جنوبیِ آپارتاید شد، و دست‌کم در امورِ آکادمیک هم چند سالی است که تلاش‌هایی شروع شده)؛ عاقلانه نیست که به حکومتِ اسرائیل بهانه‌ای برای مظلوم‌نمایی بدهیم.

 

"Qu’ils mangent de la brioche"

[عصبانی، ویرایش‌نشده]

یک اقای بازیگرِ خوش‌تیپ هست که برنده‌ی اسکارِ بازیگری هم شده. نام‌اش؟ نیکلاس کِیج. ’کِیج‘؟ نام برایمان آشنا نیست؟ احتمالاً هست، چون که ایشان چند دهه است بازیگرِ معروفی است؛ اما حالا برویم به ابتدای دهه‌ی هشتادِ میلادی و با جوانی مواجه بشویم که دنبالِ کار می‌گردد. حالا نامِ ’کِیج‘ آشنا هست؟ پدرخوانده را دیده‌اید؟ این جوان برادرزاده‌ی آن غولی است که  کارگردانِ این فیلم‌ و دنباله‌اش است و در دهه‌ی قبل از شروع به کارِ نیکلاس، نخلِ طلای کن و چند اسکار گرفته بود. نیکلاس کیم کوپولا نام‌اش را عوض کرده بود تا زیرِ سایه‌ی او نباشد. بعضی فارسی‌زبانانِ معاصر هم کارِ مشابهی کرده‌اند.

گمان نمی‌کنم استفادهنکردن از مزیت‌های خانوادگیْ واجب باشد (در اینجا قصد ندارم به رانت‌خواریِ ژنمندانِ نوکیسه بپردازم). اما این مورد را ببینیم. تعریف می‌کنند که در خانه‌ای که پدرشان برایشان ساخته بوده کتاب‌فروشی‌ای باز کرده‌اند و زندگیِ بچه‌ها را می‌چرخانده‌اند، تا اینکه وضعِ کتابفروشان خراب می‌شود (”به هم خبر دادیم که اوضاع خیلی خرابه“)، و ایشان لازم می‌بینند که برای امرارِ معاش تدبیرِ تازه کنند. 

پدرتان نویسنده‌ی مشهور و طرازِ اول و فیلمسازِ بسیار مهمی است و از مزایای دختر‌ابراهیم‌گلستان‌بودن استفاده کرده‌اید؟ این خیلی به ما مربوط نیست؛ اما وقتی در ضمنِ حکایت‌گویی‌ْ برای مخاطبِ عمومی تعریف می‌‌کنید که، در کنارِ اینکه هنر خوانده بوده‌‌اید، ایده‌ی گالری‌داری‌تان مستظهر به این بوده که  ”پدرمم که مجموعه‌داره با همه‌ی نقاشا آشنا هستیم“، و گزارش می‌کنید که ”با نقاشی‌های سهراب سپهریِ خونواده‌ی خودمون من اونجا رو افتتاح کردم“، در این صورت خیلی نامنتظر نیست که شکایت‌تان از یأسِ جوانانْ زیاد به دل ننشیند و نتیجه‌گیری‌تان که ”خواستم، شد“ تحسین و همدلیِ زیادی برنینگیزد.

یک وقتی هم باید صحبت کنیم در این مورد که اصولاً شأنِ مترجم (حتی با این فرض که ترجمه‌اش دقیق و خوب باشد) چیست.

 

ارجاع و وجود

[با ذوق‌زدگی، کمی بعد از خواندنِ کتاب.]

در چهار-پنج روزِ گذشته مشغولِ خواندنِ ارجاع و وجود بودم، این بار با حروفچینی و صفحه‌آراییِ آراسته و حرفه‌ای. این کتاب، غیر از پیشگفتارِ ۲۰۱۳ و چند زیرنویسِ معدودِ بعداًاضافه‌شده، متنِ پیاده‌شده‌ی رشته‌سخنرانی‌های جان لاک است که کریپکیِ جوان در ۱۹۷۳ ایراد کرده است. برای چند دهه، تنها راهِ رسمیِ خواندنِ متنِ این سخنرانی‌ها این بود که برویم در کتابخانه‌ی خاصی در آکسفرد و متن را—بی اجازه‌ی کپی‌کردن و عکس‌گرفتن—همان جا ببینیم. (شخصاً در حوالیِ ۲۰۰۵ به مسؤولِ کتابخانه‌ی مربوط در آکسفرد ئی‌میل زدم، و جواب داد که یک سال پیش باز از کریپکی پرسیده و او باز گفته که فعلاً نظرش همان است که متن فقط در همان کتابخانه در دسترس باشد.) اما، فی‌الواقع، تا پیش از ۲۰۱۳ که متن رسماً به شکلِ کتاب منتشر شد، متنِ پیاده‌شده به‌کرّات خوانده شده بود و دست‌ به دست شده بود و در مقالاتی در نشریاتِ مهمِ فلسفی درباره‌اش بحث کرده بودند و ایده‌هایش را نقد کرده بودند و گسترش داده بودند. خودِ این وبلاگ‌نویس هم که بعد از آگاه‌شدن از خواستِ مصرّحِ کافکا هرگز قصر و محاکمه را نه دوباره خوانده است و نه حتی ورق زده (کافکا به دوستِ غیرامین‌اش صریحاً گفته بود که همه‌ی آثارِ منتشرنشده‌اش را از بین ببرَد، و این آشکارا شاملِ این دو رمان هم می‌شده)، در برابرِ وسوسه‌ی خواندنِ متنی از کریپکی تاب نیاورده بود و متنِ پیاده‌شده‌ی سخنرانی‌ها را به‌دست آورده بود (به‌آسانی)، و، وقتی که هنوز شغلِ آکادمیک داشت، متن را در یک درسِ مطالعه‌ی انفرادی با دانشجویی بسیار هوشمند خوانده بود. آن شکلِ تایپ‌شده‌ی فتوکپی‌گرفته‌شده از فتوکپی، در ۲۰۱۳ با حروفچینی و صفحه‌آراییِ چشم‌نوازی منتشر شده است. 

قبل از این سخنرانی‌ها، در نام‌گذاری و ضرورت (که آن هم متنِ پیاده‌شده‌ی سخنرانی‌هایی است) کریپکی استدلال‌های کوبنده‌ای بر ضدِ این نظریه [که تسامحاً به آن می‌گوییم نظریه‌ی فرگه-راسل] مطرح کرده بود که هر نام‌ِ خاصِ معمولی—مثلِ ’ناپلئون‘ یا ’ریچارد نیکسن‘—متناظر است با وصفی معیّن، و آن وصفِ معیّن ضابطه‌ای به‌دست می‌دهد برای اینکه چه چیزی با آن نام نامیده می‌شود (مثلاً شاید ’ریچارد نیکسن‘ متناظر باشد با ’سی‌وهفتمین رئیس‌جمهورِ ایالاتِ متحده‘، و در این صورت، جمله‌ی ’ریچارد نیکسن با شاهِ ایران دوست بود‘ صادق است اگر و فقط اگر جمله‌ی ’سی‌وهفتمین رئیس‌جمهورِ ایالاتِ متحده با شاهِ ایران دوست بود‘ صادق باشد). نظریه‌ی فرگه-راسل در تقابل است با نظرِ جان ستیوارت میل، که می‌گفت نام‌های خاص مستقیماً به مدلول‌شان ارجاع می‌دهند و دلالتِ ضمنی ندارند. خودِ کریپکی در اواخرِ نام‌گذاری و ضرورت تصویرِ بدیلی از نحوه‌ی ارجاعِ نام‌های خاص به‌دست می‌دهد (معروف به نظریه‌ی علّیِ ارجاع) که حال‌وهوایی نزدیک به نظرِ میل دارد، و یک اشکال که شاید بعد از خواندنِ حمله‌ها و نظرِ مثبتِ کریپکی به‌نظر برسد این است که در موردِ نام‌های تهی/بی‌مرجع، شرحِ فرگه-راسل بهتر از شرحی است که نظریه‌ی علّیِ ارجاع به‌دست می‌‌دهد—مثلاً اگر ’اسکندر‘ متناظر باشد با چیزی نظیرِ ’شاگردِ ارسطو و فاتحِ ایران‘، آنگاه جمله‌ی ’اسکندر هرگز وجود نداشته است‘ را می‌شود این‌طور تحلیل کرد: هرگز شخصِ منحصربه‌فردی وجود نداشته است که شاگردِ ارسطو و فاتحِ ایران بوده باشد؛ اما اگر ’اسکندر‘ هیچ دلالتِ ضمنی‌ای نداشته باشد و تمامِ نقشِ معنایی‌اش ارجاع به یک شخص باشد، در این صورت به چه معنا خواهد بود گفتنِ اینکه آن شخص هرگز وجود نداشته است؟ تحلیلِ فرگه-راسلیِ نام‌های بی‌مرجع با یک نظرِ دیگرِ فرگه و راسل هم هم‌خوان است و آن اینکه وجودداشتنْ خاصیتِ افراد نیست بلکه خاصیتِ خاصیت‌ها است—تحلیلِ پیش‌گفته از ’اسکندر وجود ندارد‘ از جمله این را می‌گوید که این خاصیتْ مصداق ندارد: شاگردِ ارسطو و فاتحِ ایران بودن. در سخنرانیِ اول، بعد از این مقدمات، کریپکی به طرزِ‌ درخشانی استدلال می‌کند که مسأله‌ی نام‌های تهی برای نظریه‌ی فرگه-راسل همان‌قدر مشکل ایجاد می‌کند که برای هر نظریه‌ی دیگری در موردِ نحوه‌ی ارجاعِ نام‌های خاص.

بعد، کریپکی به‌تفصیل درباره‌ی یک نظرِ عجیب‌اش توضیح می‌دهد که در یکی از پیوست‌های نام‌گذاری و ضرورت درباره‌اش فقط کمی توضیح داده بود: این نظر که، با این فرض که شرلوک هومز هرگز وجود نداشته است، وجودداشتنِ هومز غیرممکن است. [بسنجید با این حکم که خیلی از ما صادق‌اش محسوب می‌کنیم: اگرچه برزیل در ۱۹۸۲ قهرمان نشد، قهرمان‌شدن‌اش غیرممکن نبود؛ با عباراتی کمی رنگین‌تر: جهانِ ممکنی هست که در آن برزیل در ۱۹۸۲ قهرمان می‌شود (و آن جهان از جهاتِ دیگر بسیار شبیه به جهانِ واقع است). و بسنجید با این حکم که کریپکی هم صادق‌اش می‌‌داند: می‌شد اشخاصی وجود داشته باشند که فی‌الواقع وجود ندارند.] نیز، با این فرض که تک‌شاخ‌ها هرگز وجود نداشته‌‌اند، وجودِ تک‌شاخ‌ها نه صرفاً کاذب بلکه غیرممکن است. [اینها را دارم با تسامح گزارش می‌کنم؛ مثلاً در موردِ هومز (با این فرض که خالقِ داستان‌های هومز داستان‌هایش را درباره‌ی شخصیتی خیالی نوشته است)، صورتِ دقیق‌ترِ حرفِ کریپکی این است که هیچ وضعیتِ خلافِ واقعی را—یا هیچ جهانِ ممکنی را—نمی‌توان به‌درستی چونان وضعیتی توصیف کرد که در آن وضعیتْ هومز وجود دارد.]  آنچه، مطابقِ پیشگفتارِ ۲۰۱۳، خودِ کریپکی احتمال می‌دهد که اساسی‌ترین مساهمتِ این سخنرانی‌ها بوده باشد معرفیِ هستی‌شناسیِ شخصیت‌های داستانی است: اینها موجوداتی مجردند که ساخته‌ی انسان‌اند. هملت یک شخصیتِ داستانیِ واقعی است (واقعاً چنین شخصیتی خلق شده است)؛ اما گونزاگو (که در هملت نمایشنامه‌ای درباره‌ی مرگ‌اش اجرا می‌شود) یک شخصیتِ داستانیِ واقعی نیست بلکه یک شخصیتِ داستانیِ داستانی است. کریپکی با تأکیدِ زیاد توضیح می‌‌دهد که این نظر با نظرِ آشنای ماینونگ فرق دارد.

سخنرانیِ پنجم تنها بخشی از کتاب است که کامل نخواندم‌اش: کریپکی بعداً (در ۱۹۷۷) مقاله‌ی معروفی در موضوعِ آن سخنرانی منتشر کرده است. در سخنرانیِ ششم کریپکی بالاخره می‌پردازد به بحثِ احکامِ وجودیِ منفردِ منفی (مثلِ ’اسکندر وجود ندارد‘)، مستقل از اینکه نامی که تهی است نامی داستانی باشد یا نباشد. نهایتاً تحلیلی که به‌دست می‌دهد را خودش می‌گوید که چندان نمی‌پسندد، و حتی پیش از مطرح‌کردن‌اش می‌گوید که شاید بهتر آن باشد که اصلاً تسلیم شود و بگوید که راه‌حلی ندارد. چیزی که به نظرِ کریپکی به هیچ وجه در تحلیلِ این‌جور احکامْ نمی‌شود پذیرفت این است که تحلیل‌مان وابسته به این باشد که حکم صادق است یا کاذب. و روشن است که مسأله مسأله‌ی بسیار سختی است: اگر نظرِ فرگه-راسل را رد کرده باشیم، حالا به چه معنا است گفتنِ اینکه اسکندر وجود ندارد؟ آیا داریم درباره‌ی اسکندر می‌گویی که او وجود ندارد؟ (کریپکی هم البته مثلِ ما با این حرفِ کانت آشنا هست که وجودْ خاصیت نیست.) نه: توضیح نخواهم داد که نظرِ کریپکی چیست! (و آن‌قدر در این صدوشصت صفحه چیز یاد گرفته‌ایم و لذت برده‌ایم، که ناکارآییِ احتمالیِ راه‌حل شاید آزارمان ندهد، مخصوصاً که سخنران این‌قدر صادقانه و متواضعانه و روشن درباره‌اش صحبت می‌کند.)

کتاب فوق‌العاده زیبا است—همان هوشمندیِ  نام‌گذاری و ضرورت از آن می‌تراود، و روشنیِ بیان‌اش خیره‌کننده است. زمین‌گذاشتنِ کتاب برای من سخت بود.

 

بدیهیات (؟) در آنچه حریمِ خصوصی نیست

خانمِ آزاده نامداری در صداوسیمای جمهوری اسلامی مجری هستند (یا بوده‌اند)، و شهرتی داشته‌اند به علاقه و افتخار به چادر، و برای این نوعِ‌ پوشش تبلیغ هم می‌کرده‌اند. حالا عکس‌هایی از ایشان منتشر شده است که ایشان را، در خارج از ایران، در فضایی ظاهراً عمومی و بدونِ چادر و بدونِ روسری نشان می‌دهد. گویا عکس‌ها ایشان را طوری نشان می‌دهد که می‌شود انتظار داشت ساکنانِ اروپای غربی در فصلِ تابستان آن‌گونه لباس بپوشند. خانمِ‌ نامداری توضیحی ویدئویی منتشر کرده‌اند و، از جمله، گفته‌اند که با محارم‌شان بوده‌اند و روسری‌شان برای لحظه‌ای افتاده بوده است. 

من در این امور سوادِ حقوقی و فقهی ندارم؛‌ اینها که می‌گویم نتیجه‌ی چند دقیقه فکرکردن و کمی بررسی است.

 

۱. حتی در نبودِ‌ امکانِ‌ برابر برای تبلیغِ انواعِ دیگرِ سبکِ زندگی، به‌نظر نمی‌رسد اینکه کسی سبکی را تبلیغ کند به خودیِ خود کارِ مذمومی باشد. 

۲. در تبلیغِ سبکی از زندگی، صِرفِ اینکه کسی بهبودِ وضعیتِ شغلیِ خودش را هم در نظر داشته باشد به خودیِ خود کارِ مذمومی نیست.

۳. به طرزِ گسترده‌ای پرس‌وجو نکرده‌ام؛ اما حتی یک مورد هم ندیدم که کسی عکس‌ها را دیده باشد و توضیحاتِ خانمِ نامداری (در موردِ باد و روسری و محارم) را مقبول یافته باشد.

۴. بعید است که جایی را برای خانمِ نامداری و نزدیکان‌شان قرق کرده بوده باشند، و ایشان هم ذکری از ملکِ شخصی نکرده‌اند؛ در چنین شرایطی، گمان نمی‌کنم که نوعاً وقتی برای ”پیک‌نیک“  جایی می‌رویم، جایی که در آن بوده‌ایم را عرفاً یا قانوناً بشود مکانی شخصی یا خصوصی محسوب کرد.

۵. شهودِ ابتداییِ من می‌گوید که عکس‌برداری و فیلم‌گرفتن از شخصی و انتشارِ فیلم و عکس‌ها، وقتی که آن شخص در مکانی عمومی است و به‌نظر نمی‌رسد که ناآگاهانه یا بر خلافِ میل‌اش آنجا آمده باشد، اخلاقاً اشکالی ندارد—مخصوصاً که نوعاً افراد می‌دانند که امکانِ عکس‌گرفتن و فیلم‌برداری عملاً در اختیارِ همه هست.

۶. شهودِ ابتداییِ من می‌گوید که در موردِ اشخاصِ مشهوری که تلویزیون و روزنامه‌ها عاملِ شهرت‌شان بوده‌اند، ملاحظه‌ی (۵) حتی با قوّتِ بیشتری برقرار است. تعجب نخواهم کرد اگر بفهمم جوامعِ دموکراتیکِ قانونمندی هستند که از شهروندانِ عادی در مقابلِ مواردی از جنسِ (۵) حفاظت می‌کنند و از اشخاصِ مشهور نه. کسی که خودش درباره‌ی زندگیِ شخصی‌اش با رسانه‌ها صحبت می‌کند،‌ دقیقاً با همین کار دایره‌ی حریمِ خصوصی‌اش را کوچک‌تر می‌کند (حتی با این فرض که، برای دیگران، پارک و خیابان حریمِ شخصی محسوب بشود). فرقی نمی‌کند که در صحبت‌تان با رسانه‌ها از افتخارتان به چادری‌بودن گفته باشید یا از انزجارتان از پوشیدنِ پالتوی پوست: برای خودتان شهرتی ساخته‌اید و از مزایایش استفاده کرده‌اید؛ بخشی از روالی که واردش شده‌اید این است که مخاطبانِ عامْ حقی (یا به هر حال عطشِ قابلِ درکی) پیدا می‌کنند به دانستنِ امورِ مربوط به حیطه‌ی شهرت‌تان. وقتی که چنین شهرتی در کار باشد، شاید که حتی وظیفه‌ی (یا به هر حال: شغلِ) برخی خبرنگاران دقیقاً دنبال‌کردنِ شما در موضوعاتِ مربوط باشد.

۷. آیا ماجرای انتشارِ تصاویرِ بدونِ حجابِ خانمِ نامداری متضمنِ ظلمی به ایشان بوده است؟‌ نمی‌دانم. چیزی که کمابیش برایم روشن است این است که به فرض هم که به ایشان ظلمی شده باشد ظلمی از جنسِ نقضِ حریمِ خصوصی‌شان نشده است.

۸. حتی با این فرض که این ماجرا نشان از ریاکاریِ خانمِ نامداری باشد، این‌طور نیست که این موضوع جوازِ دشنام و توهین به ایشان باشد. و اگر فقط یک گروه باشد که رفتارِ خانمِ نامداری ظلمی به آنان است، آن گروه زنانی‌اند که چادرْ پوششِ مختارشان است و سبکِ زندگی‌شان را هم به کسی تحمیل نکرده‌اند.

۹. اصلاً معتقد نیستم کسی که در فضای شخصیِ خودش مطلبی منتشر می‌کند لازم است در همه‌ی مواردْ اعلامِ موضع کند؛ با این حال، صرفاً به لحاظِ کنجکاویِ شخصی، مایل‌ام بدانم کسی که در موردِ ماجرای خانمِ نامداری متوسل می‌شود به موضوعِ حریمِ خصوصی و حفظِ آبروی افراد، چه موضعی دارد درباره‌ی اینکه یکی از خطیبانِ جمعه‌ی تهران در منبرِ رسمیِ نماز می‌گویند که فضای داخلِ اتومبیل حریمِ شخصی نیست.

 

"کنون رزمِ رستم بباید سرود"

بزمِ رزم را در موزه‌ی هنرهای معاصرِ تهران دیدم، و بسیار لذت بردم. در کنارِ‌ چیزهای دیگر (و مخصوصاً روایتی از بخش‌هایی از تاریخِ ده سالِ اولِ بعد از ۱۳۵۷)، دیدم که جنابِ حسین علیزاده، که نی‌نوایش دهه‌ها است دل‌هایمان را برده و پس نیاورده، چقدر متین و هوشمند و دلنشین است. حتی با علم به اینکه اینها تدوین‌شده است و شاید حتی فی‌البداهه هم نبوده نباشد، باز در لحظاتی وقتی حرف‌زدنِ علیزاده را می‌شنیدم به یادِ حسی می‌افتادم که وقتِ شنیدنِ چامسکی دارم.

 

اینها را در هر درسِ مقدماتیِ نظریه‌ی مجموعه‌ها می‌‌گویند

دوستِ بسیار جوانی چیزی در شبکه‌های اجتماعی دیده است و نامه‌ای برایم نوشته است. جواب‌اش شاید برای کسانی که تازه با نظریه‌ی مقدماتیِ مجموعه‌های آشنا شده‌اند مفید باشد.

چیزهایی که نوشته‌ای، اگرچه می‌پذیرم که هیجان‌انگیزند، درست و دقیق نیستند. یکی اینکه چیزی که قبلاً به آن ’پارادوکسِ راسل‘ می‌گفته‌اند واقعاً این نیست که هیچ مجموعه‌ای عضوِ خودش نیست.

توضیح اینکه در پایانِ قرنِ‌ نوزدهم و ابتدای قرنِ گذشته این تصور در بینِ ریاضیدانان رایج بوده است که با هر خاصیتی می‌شود یک مجموعه ساخت که دقیقاً تشکیل شده باشد از همه‌ی آن چیزهایی که آن خاصیت را دارند. (و البته خودِ این مفهومِ خاصیتْ گرفتاری‌هایی دارد؛ اما حالا بیا فرض کنیم که مثلاً هر فرمولِ معناداری که با نشانه‌ی تعلق و پرانتز و سورها و ادات‌های منطقی بشود نوشت بیان‌کننده‌ی یک خاصیت است.) راسل [بله: همان فیلسوفِ بزرگِ برنده‌ی جایزه‌ی نوبلِ ادبیات] نشان داد که این‌طور نیست که هر خاصیتی سازنده‌ی یک مجموعه باشد. چطور؟ با توصیفی از خاصیت که در پرانتز گفتم، عضوِ خود نبودن یک خاصیت است. حالا اگر هر خاصیتی سازنده‌ی یک مجموعه می‌بود، مجموعه‌ای می‌داشتیم متشکل از دقیقاً آن چیزهایی که عضوِ خودشان نیستند. آیا خودِ این مجموعه عضوِ خودش هست؟ سخت نیست دیدنِ اینکه هم جوابِ مثبت و هم جوابِ منفی به تناقض می‌رسد. نتیجه: مجموعه‌ی وجود ندارد که دقیقاً از آن چیزهایی تشکیل شده باشد که عضوِ خودشان نیستند. نتیجه‌ی مهم‌تر: این‌طور نیست که با هر خاصیتی بشود یک مجموعه ساخت. نفیاً یا اثباتاً، این ربطی به این حکم ندارد که مجموعه‌ای وجود دارد که عضوِ خودش است. اما می‌شود اثبات کرد—و این یک مسأله‌ی یکی از امتحان‌های سالِ پیش از تو بود—که مجموعه‌ی متناهی‌ای وجود ندارد که هر عضوش زیرمجموعه‌‌اش باشد.

وقتی که چند سال بعد از کشفِ راسل خواستند اصولی برای مجموعه‌های بنویسند (شبیه به کاری که اقلیدس برای هندسه کرده بود)، راهی که مقبول‌تر واقع شد این بود که بگویند برای ساختنِ مجموعه‌ها با کمکِ خاصیت‌ها، باید خاصیت را بر مجموعه‌ای اِعمال کنی که از پیش وجودش اثبات شده باشد. یعنی مجاز نیستی صحبت از مجموعه‌ای کنی متشکل از همه‌ی چیزهایی که خاصیتِ خ دارند؛ بلکه حرفِ مجاز این است: به ازای هر مجموعه‌ی الف و هر خاصیتِ خ، یک مجموعه‌ی ب وجود دارد که دقیقاً از آن اعضایی از الف تشکیل شده که خاصیتِ خ دارند. یعنی کاری که می‌توانیم با خاصیت‌ها بکنیم این است که زیرمجموعه‌هایی از مجموعه‌های نقداً موجود را جدا کنیم. و از اینها به‌سادگی نتیجه می‌شود که مجموعه‌ای متشکل از همه‌ی مجموعه‌ها وجود ندارد. (اگر وجود می‌داشت، همان خاصیتِ راسلی را بر آن اِعمال می‌کردیم و به تناقض می‌رسیدیم.) و حتی بیشتر از این را هم می‌شود نسبتاً به سادگی اثبات کرد: هر مجموعه زیرمجموعه‌ای دارد که عضوِ آن مجموعه نیست. 

اینها هنوز ربطی ندارند (یا ربطی که من از آن آگاه باشم ندارند) به اینکه مجموعه‌ای وجود دارد که عضوِ خودش باشد یا نه. 

آیا مجموعه‌ای هست که عضوِ خودش باشد؟ اصولِ ابتداییِ نظریه‌ی مجموعه‌ها در این مورد ساکت بودند. در دهه‌ی دومِ قرنِ بیستم اصلی پیشنهاد شد که یک نتیجه‌اش این است که هیچ مجموعه‌ای عضوِ خودش نیست. اصل‌ِ انتظام می‌گوید که هر مجموعه‌ی ناتهی عضوی دارد که اشتراکِ آن عضو با آن مجموعهْ تهی است. (و این اصل نقض می‌شد اگر مجموعه‌ی وجود می‌داشت که عضوِ خودش می‌بود: اگر الف عضوِ الف باشد، آنگاه مجموعه‌ی تک‌عضویِ {الف} عضوی ندارد که اشتراک‌اش با آن تهی باشد.) اما نتایجِ قوی‌تری هم دارد، مثلاً‌ اینکه زنجیریِ نزولیِ نامتناهی‌ای از مجموعه‌ها وجود ندارد که هر کدام عضوِ قبلی باشد. اصلِ انتظام (که ظاهراً در ریاضیاتِ معمول—غیر از خودِ نظریه‌ی مجموعه‌ها—کاربردِ چندانی ندارد) وسیعاً پذیرفته شده است. اما نکته‌ی مهم این است که این اصل مستقل از بقیه‌ی اصولی است که می‌شناسیم: یعنی اینکه فی‌الواقع احمقانه است که سعی کنی با اشتراک و اجتماع و زیرمجموعه‌سازی و نظایرِ اینها اثبات کنی که هیچ مجموعه‌ای عضوِ خودش نیست یا سعی کنی مجموعه‌ای بسازی که عضوِ خودش باشد. مثلِ این است که سعی کنی اصلِ پنجمِ اقلیدس را با استفاده از چهار اصلِ دیگر اثبات یا نقض کنی.)

در دهه‌ی هشتادِ قرنِ قبل این را به‌تفصیل بررسی کردند که چه می‌شود اگر این اصل را بردارند و اصلِ متعارضی به‌ جایش بگذارند. من در این قسمت (هم) خیلی سواد ندارم؛ اما اجمالاً خبر دارم که کاربردی جدی دارد در یک رهیافت به پارادوکسِ‌ دروغگو.

[…]

 

شکستگیِ پا از تصادف نبود؛

گلدانی در تهران از بالکن آمده بود و خودش را به پای او رسانده بود.

”بیست سال کافی است؟“ 

”کمترش هم کافی است.“

مهرداد می‌گفت برای حیدرآباد ملاحظه‌‌ی مهم‌شان این بوده که هنوز بیش از چهار سال تا چهل‌سالگی‌اش مانده—می‌شود تا سئول صبر کرد.

 

مرام [واقعی]

میدانِ تجریش، ابتدای خیابانِ ولی‌عصر، عصرِ جمعه. گفتم ”پارک‌وی“. سرعت‌اش کم بود. به‌نظر می‌رسید که دو-سه ثانیه طول کشید تا تصمیم بگیرد. نگه‌ داشت. سوار شدم و سلام کردم. جلو نشسته بودم و تنها مسافر بودم.

ده-بیست متر که رفتیم رسیدیم به سه پسرِ جوان، شاید بینِ بیست و بیست‌وپنج‌ساله. یکی‌شان گفت ”پالادیوم“. آقای راننده نگه داشت. از من پرسید ”از اونجا می‌شه رفت؟“ روشن نبود که منظورش از پالادیوم به پارک‌وی است یا از پارک‌وی به پالادیوم. گفتم که نمی‌شود. گفت ”ببخشید، پس من اینا رو ببرم“. لحن‌اش مبهم بود بینِ سؤال و اِخبار. بدونِ حرف پیاده شدم و چهار-پنج متر جلوتر ایستادم. پسرانِ جوان—که یکی‌شان به‌کوتاهی با آقای راننده صحبت کرد—سوار نشدند، و آقای محترم رفت. 

”برای ما شما رو پیاده کرد؟“ گفتم که بله. گفت ”مام حالشو گرفتیم و سوار نشدیم که بارِ آخرش باشه“.