Notorious, III

نمی‌دانم چرا کسی از این حکایتِ واقعی فیلمی نساخته (گرچه خیلی عجیب نیست که دیده باشم و یادم رفته). یک ساعت وقت داشتند که برسند به کتابخانه. آقا به جنوب نگاه کرد و آفتابِ بعد از ظهر را دید. خانم پیشنهاد را پذیرفت که پیاده بروند به طرفِ جنوب، در کوچه‌هایی از مرکزِ شهر که تعدادِ خانه‌‌های قدیمی‌اش هنوز نه خیلی کم و ارتفاع‌شان نه خیلی زیاد است. هوا فقط کمی سرد بود و آفتاب بسیار مطبوع بود. جای مناسبی که رسیدند، و نورْ چهره‌ی گشاده‌ی خانم را روشن کرده بود، آقا گفت چشماتو ببند [و راه‌رفتن را ادامه بده]؛ من حواس‌ام هست. نورِ آفتابِ پاییزیِ اوائلِ زمستان بر صورتِ خانمِ برگمن و چشمانِ بسته‌اش. لبخندِ ملایمِ طولانیِ زیبا.

 

از اساتینِ تاریخ‌نگاری

خب خیلی جوان است و این‌جور چیزها برایش مهم است—مثلاً اینکه این وبلاگ‌نویس نثرِ چه کسانی را دوست دارد. بعد از اینکه نتوانستم متقاعدش کنم که سلیقه‌ی من خیلی مهم نیست، بالاخره برای تمام‌کردنِ موضوع گفتم که خیلی که جوان بودم در نظرم نثرِ اسماعیل خویی و علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی و ابراهیم گلستان عالی بود. گفت که به‌نظرش از نشانه‌های افتِ کیفیتِ جرایدِ ما (نسبت به دو-سه دهه‌ی پیش) همین نبودِ آثارِ نویسنده‌های طرازِ اول در آنها است.

مثلاً؟ 

”عرض کنم خدمتتون که یک زمانی بود، در دهه‌ی هفتاد، در همین جمهوری اسلامی، که سعیدی‌سیرجانی در روزنامه‌ی اطلاعات ستون داشت.“

شوخی می‌کرد؟ نه. تداومِ انکار/حیرت‌ام را که دید، توئیترِ آقای بهنود را نشان‌ام داد. راوی البته که ثقة بود؛ اما قرار شد برود و شخصاً تحقیق کند. رفت و فردا آمد و گفت که دو مقاله از سعیدی‌سیرجانی در اطلاعاتِ دهه‌ی هفتاد پیدا کرده است و، با توجه به اشتراک‌شان، حالا دیگر نامِ ستونِ زنده‌یاد سعیدی‌سرجانی را می‌داند: مقاله‌ی وارده.

 

نیکیِ نام

مجلسِ ترحیمِ علی‌اکبر معین‌فر. دست‌کم سیصد نفر در تالار بودند، که شاید اگر ده-بیست نفرشان را نادیده می‌گرفتیم، می‌شد با قطعیت گفت که میانگینِ سنّیِ حاضران بیش از هفتاد سال است. من دلبستگی‌ای به جریانِ ملّی-مذهبی ندارم؛ اما برخی‌، مثلِ زنده‌یاد معین‌فر، برای من مصداقِ آزادگی و آزادمنشی‌ و خوشنامی و زندگیِ عزت‌مندانه‌اند—کسانی که وقتی در قدرت هستند خودشان را با مقام‌شان تعریف نمی‌کنند، و برای حفظِ قدرتْ هر کاری نمی‌کنند، و کنار هم که گذاشته می‌شوند وقارشان را حفظ می‌کنند. یک جور کلاس، یک جور پرنسیب دارند که تقیّدشان به آن تحسین‌برانگیز است. 

 

فضای مجازی و کلیدداران‌اش

مثلِ موردِ خانمِ عشرت شایق، من به مطالعه‌ی مواضعِ آقای سیّداحمد خاتمی هم علاقه‌مندم.  طبقِ گزارشِ خبرگزاری محترم مهر، 

 

خطیب نماز جمعه تهران در همین باره تاکید کرد: شما دیدید که وقتی فضای مجازی محدود و بسته شد، فتنه فروکش کرد. … ننویسند و نگویند که ما با فضای مجازی مخالفیم؛ خیر؛ ما با فضای مجازی که کلیدش دست نظام باشد موافقیم. فضای مجازی که کلیدش دست آمریکا باشد، ملت ایران موافق آن نخواهد بود.

 

تعبیرِ ”کلید“ در این مورد به‌نظرِ من چندان بجا نیست: تو گویی اختیارِ ارتباط‌های شهروندان باید به دستِ حکومت‌ها باشد و نه به طورِ موردی و با حکمِ مشخصِ مقامی قضایی یا با دستورِ موقتِ مقامِ امنیتیِ مربوط، بلکه بشود بالکلّ درِ یک مجرای ارتباطی را به روی همه بست (و قفل کرد). اما، از این که بگذریم، به گمان‌ام استدلالِ ایشان به نفعِ محدودشدنِ تلگرام و غیره صحیح نیست—یا دست‌کم مفروضاتِ محذوفی دارد. وگرنه، حتی با قبولِ مقدماتِ ایشان، می‌شود به این فکر کرد که اگر بچه‌دارشدنْ محدود بشود، مرگِ نوزادان هم فروکش می‌کند؛ اگر همه‌ی خیابان‌ها محدود و بسته بشوند، تصادفِ خودروها هم فروکش می‌کند، و غیرذلک. 

 

تلاش برای (تداوم و تقویتِ) ثبات

[ویرایش‌نشده.]

۱. آموزه‌ای قدیمی می‌گوید که بانگ‌برداشتن به بدزبانی پسندیده نیست مگر از کسی که  بر او ستم رفته باشد (۱۴۸ :۴). شاید با فکرکردن در این حال‌وهوا بشود این را گفت که نامنصفانه است ما افرادِ طبقه‌ی متوسط که سقفِ کمابیش مطمئنی بالای سرمان هست و امورمان می‌گذرد، متفرعنانه محکوم کنیم کسی را که در تنگنای معاش است و فریاد می‌زند، گیرم فریادزدنی نه‌چندان بقاعده و مؤدبانه و متمدنانه. رفعِ فقرِ مطلق، و مهیّاکردنِ حداقلّی از زندگیِ آبرومند برای همه‌ی شهروندان، وظیفه‌ی حکومت است. توفیق‌پیدانکردن در عملِ به این وظیفه بیشتر به‌چشم می‌آید وقتی بزرگیِ حجمِ رانت‌‌خواری‌های ژنمندان و اختلاس‌ها و غیره را می‌بینیم. در کنارِ این نکته‌های کاملاً واضح، 

۲. در روزهای اخیر کم پیش نیامده از دوستانِ عزیزِ بیرون از ایران بشنوم که بسیار نگرانِ اوضاعِ شهرهای ایران هستند. تصور می‌کنم که روشن است که گروهِ بزرگی از رسانه‌های فارسی‌زبانِ بیرون از ایران، از بی‌بی‌سی فارسی تا بقیه‌ای که ظواهر را حتی به اندازه‌ی بی‌بی‌سی فارسی هم رعایت نمی‌کنند، و البته آنهایی که صریحاً دشنام می‌دهند، طوری می‌نویسند و نمایش می‌دهند که گویی عن‌قریب حکومتِ ایران ساقط خواهد شد—عمقِ این عن‌قریبی تا جایی است که ”مرحوم“ مسعود رجوی را هم لازم دیده‌اند به این حیاتِ دنیوی برگردد و دستورالعمل صادر کند. تصورِ من از دست‌کم اوضاعِ تهران این است که حکومت بر اوضاع مسلط است. تصورِ من این است که اوضاع کمابیش و در بدترین حالت و از نظرِ شدت و دامنه—اما نه لزوماً از نظرِ انگیزه—شبیه به شورش‌هایی است که هر از چندی در فرانسه و در ایالاتِ متحده رخ می‌دهد (و صداوسیمای جمهوری اسلامی با آب‌وتاب دربار‌ه‌شان گزارش می‌دهد).

۳.  آن‌طور که من می‌فهمم، این بار رفتارِ حکومتِ ایران با مسأله مدبّرانه‌تر از گذشته است. این برای من شخصاً باعثِ خوشحالی است.

۴. نمی‌دانم چه میزانی از ایرانیانِ ساکنِ ایران این احتمال را جدّی می‌گیرند که این نوع شورش‌ها باعثِ سرنگونیِ نظام بشود (من شخصاً جدّی نمی‌گیرم)؛ آنان که جدّی می‌گیرند و خوشحال هم هستند، شاید خوب باشد به این فکر کنند که، به فرضِ سقوطِ حکومت، چه چیزی قراراست در پی بیاید؟ آیا قرار است نوه‌ی رضاشاهِ پهلوی به ایران برگردد و دوباره ”در سایه‌اش آسوده ایران، ایرانیان پیوسته شادان“ بشوند و مملکت ”صد ره بهتر ز عهدِ باستان“ بشود؟*  یا قرار است مجاهدین خلق بیایند و عدالت را برقرار کنند—همان کسانی که در زمانی که بخش‌هایی از خاکِ کشور در اشغالِ نیروهای صدام حسین بود متحدِ او بودند؟ و البته که در کنارِ این آلترناتیوهای حاضروآماده، تصویرِ هولناک‌تری هم هست: جنگِ داخلی. خوشحال‌ام که اینها را دور می‌بینم؛ اما مایل‌ام پیشنهاد کنم که شهروندانِ عادی‌ای که طرفدارِ تغییرِ رژیم از راهِ شورش‌های خیابانی هستند (تأکید کنم: شهروندانِ عادی، نه کسی که حقوق‌بگیرِ جایی است که هدف‌اش سرنگون‌کردنِ حکومتِ ایران است)، تأمل کنند که چه تصوری از فردایِ سرنگونیِ احتمالی دارند. آن که در بنگاه‌های خبریِ پراگ و لندن و دی‌سی شغل دارد لازم نیست در موردِ این چیزها نگرانیِ فوری داشته باشد؛ برای ما که اینجا هستیم و کار و زندگی داریم اینها سؤال‌های مهمی است. 

۵. از طرفِ دیگر، از آقای رئیس‌جمهور شنیده بودیم که آقای وزیرِ مربوط ”به مردم قول می‌ده دستش روی دکمه‌ی فیلترینگ نخواهد رفت“. بعید است آقای رئیس‌جمهور بخواهند حرف‌شان را با تأکید بر دستِ وزیر، یا دستِ وزیر، و از این قبیل توجیه کنند. دولت‌های قبلی هم احساسِ خطر کرده بودند، نه اینکه ابلهانه و برای تفریح یا به قصدِ ناراضی‌کردنِ مردم ارتباطات را محدود کرده بوده باشند؛ دولتِ فعلی باید برای این محدودترکردن توضیحی بدهد. دغدغه‌ی حقوقِ شهروندی وقتی جدّی‌تر است که خطری برای امنیت و توجیهی برای تحدیدِ حقوق در کار باشد. غیر از این، کم نمی‌شنویم که البته اعتراض/نقد با اغتشاش تفاوت دارد؛ تفاوت‌ها البته در مواردی آشکار است، اما مقامِ رسمی‌ای که می‌‌گوید شهروندان می‌توانند ”در چارچوب ضوابط قانونی“ اعتراض کنند، باید توضیح بدهد که این کار عملاً چگونه ممکن است و آیا/چگونه شهروندان می‌توانند از حقی که قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی در اصلِ بیست‌وهفتم به آن تصریح کرده استفاده کنند.

۶. در موردِ صف‌بندی با مجاهدین خلق و امریکا و غیرهم، گاهی از مخالفانِ جمهوری اسلامی می‌شنویم که در سالِ هشتادوهشت هم از این توصیه‌ها می‌شده است. بله: می‌شده است، و همان موقع هم توصیه‌های درستی بوده است. حتی در نبودِ ملاحظاتی در موردِ ترجیحِ جمهوری اسلامی به مثلاً حکومتِ پهلوی، من معتقدم که در هر صورت تضعیفِ جمهوری اسلامی از طریقِ آشوب و اغتشاشْ وضعیتی در پی خواهد آورد که امنیتِ حداقلی‌ای هم در کار نخواهد بود که بخواهیم در فکرِ استفاده از آزادی‌ای باشیم که آن را هم نخواهیم داشت. آیا لازم است اوضاعِ افغانستان و عراق و سوریه و لیبی را به خودمان یادآوری کنیم؟ 

* تاریخ و وضعِ فعلیِ سازمان مجاهدین خلق ایران به گمان‌ام آن‌قدر آشکار باشد که احتمالِ قوی بدهیم طرفداران‌اش در داخلِ ایران به لحاظِ تعداد ناچیز باشند. در موردِ خاندانِ پهلوی متأسفانه گمان می‌کنم که وضعیت تفاوت کند، از جمله به علّتِ کارهای خوش‌ساختِ تبلیغاتی. کاش کمی به خودمان یادآوری کنیم که حکومتِ محمدرضا پهلوی چگونه بوده است، و یادآوری کنیم که آخرین ملکه و آخرین ولیعهد چنان رفتار می‌کنند که گویی آن مبلغی که پول با خودشان برده‌اند (۶۲میلیون دلار به تصریحِ خودشان) از اموالِ شخصی‌شان بوده است.

 

آداب‌دانی

اگر با دوست‌تان در کافه‌ای قرار دارید، البته که روشن است که باید خبر بدهید اگر می‌بینید که دارید دیر می‌رسید. چیزی که شاید این اندازه روشن نباشد این است که اگر هم می‌بینید که دارید زود می‌رسید باید خبر بدهید—دست‌کم به‌نظرِ من باید چنین کنید اگر که خبر دارید دوست‌تان زیاد به آن کافه می‌رود.

این را که نوشتم به‌نظرم رسید که ایده‌اش آشنا است. با جست‌وجوی ساده‌ای رسیدم به دو حدیث (شماره‌های ۸۶۹ و ۸۷۰ در گزیده‌ای از صحیحِ بخاری). پیامبرِ اسلام نهی کرده بوده‌اند که کسانی که از سفر برمی‌گردند وقتِ شب به خانه‌هایشان وارد شوند. خودِ پیامبر هم، در بازگشت از سفر، شب واردِ منزل‌ نمی‌شده‌اند بلکه صبح یا بعدازظهر وارد می‌شده‌اند. 

 

چاپِ سومِ کاوشِ اول

ترجمه‌ی فارسیِ کاوشِ اولِ هیوم مدتی در بازار نبود و حالا خوشحال‌ام که چاپِ سومِ کتاب منتشر شده است. اگر فقط چاپِ اول را دارید می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا فهرستِ اصلاحاتِ اِعمال‌شده را—که همگی از جنسِ تصحیحِ لغزش‌های تایپی‌اند—برایتان بفرستم. (در آماده‌سازیِ کتاب برای چاپِ دوم، غلطِ تازه‌ای در صفحه‌ی ۱۵۷ سطرِ هشتم از پایین ایجاد شده بود که در این چاپ اصلاح شده است.)

در ادامه‌ی مقایسه با اصلِ کتابکتابِ اصلی: چاپِ اول آوریلِ ۱۷۴۸، در ۷۵۰ نسخه؛ چاپِ دوم سپتامبرِ ۱۷۴۹ (توزیع: پیش از دهمِ آوریلِ ۱۷۵۰)، در ۱,۲۵۰ نسخه؛ چاپِ سوم مارچِ ۱۷۵۱ (توزیع: سیزدهمِ آوریلِ ۱۷۵۱)، در ۱,۰۰۰ نسخه. ترجمه‌ی فارسی: چاپِ اول شهریورِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ دوم دیِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ سوم آذرِ ۱۳۹۶ در ۸۰۰ نسخه.

 

دو منطقی

در پایانِ روزِ اولِ سمینارِ منطق، شاگردِ سابق وقتِ خداحافظی پرسید ”سخنرانیِ فردا ساعتِ نُه فکر می‌کنید خوب باشد؟ بیایم؟“ استادِ سابق و دوستِ عزیزِ دهه‌ی اخیر گفت ”بعید می‌دانم. من که خودم اگر می‌توانستم [یعنی: اگر مسؤولیتی نداشتم] نمی‌آمدم.“ 

”می‌خواهید من به‌جای شما نیایم؟“

 

آشفته‌نویسی برای تسکینِ ناآرامیِ معلولِ میسرنشدنِ دیدار

چیزی که معذب‌مان می‌کند البته که قرارِ لغوشده نیست؛ بلکه لغوشده‌بودنِ قرار است، مخصوصاً‌ که علّت‌اش لجستیک بوده باشد. مفهومِ صفتِ ’لجستیک‘ را چطور می‌توان بیان کرد که این‌قدر انگلیسی نباشد؟ بگوییم ’تدارکاتی‘؟ مطمئن‌ هستم [به نحوی پیشینی!] که کسانی که به شکلِ پیشینی مرتکبِ ”ریشه‌شناسی“ می‌شوند بعضاً خواهند گفت که این واژه‌ی ’لجستیک‘ ربطی به واژه‌ای دارد که نوعاً در فارسی به آن می‌گوییم ’منطق‘! این هم کاری است که آدم بنشیند و با نگاه به ظاهرِ واژه‌ها نظر بدهد که از کجا آمده‌اند. حس می‌کنم که، از جهتی، کسانی که گمان می‌کنند با فکرکردن می‌شود ریشه‌‌شناسی کرد مثلِ کسانی‌اند که ادیب‌سلطانی در موردشان می‌گفت که آنچه دوست دارند زبان‌شناسی نیست، بلکه زبان‌هاشناسی است.

چه می‌گفتم؟ لغوشده‌بودنِ قرار، وقتی که شوقِ دوطرفه‌ی دیدار هست [و البته این را نگفته بودم] و دیدار لغو می‌شود. ناآرامی را می‌شود حس کرد. و شاید یک فرقِ هنرمند با غیرهنرمند این باشد که آنچه غیرهنرمند فقط حس می‌کند هنرمند می‌تواند نشان بدهد یا بیان بکند. و این تمایز آشکارا بهتر از آن است که از خودم باشد! آیا ویتگنشتاین گفته بوده است؟ باری، چه می‌شود کرد با این ناآرامی؟‌ می‌شود به آن عکسِ سیاه‌وسفید فکر کرد [التذاذِ پیشینی از عکس!] و عکاس‌اش آن کسی است که لغوِ قرار تقصیرِ او است و نمی‌‌خواهم در اینجا منتشرش کنم (عکس را عرض می‌کنم) و، نه در توصیفِ حالتِ موضوعِ عکس در آن عکس بلکه در توصیفِ یک حالتِ دیگرِ موضوعِ آن عکس، شعرِ مهدی اخوان‌ثالث را از حفظ خواند (و نگرانِ حفظ‌نشدنِ رسم‌الخطِ امید نبود در وبلاگ‌نویسی در ساعتِ سه‌ی صبح):

آبِ زلال و برگِ گل بر آب / مانَد به مَه در برکه‌ی مهتاب / وین هر دو چون لبخندِ او در خواب.

 

حمایت از تحریمِ اسرائیل

کشتی‌گیرمان وقتی از حریفِ روس پیش است و می‌گذارد او پی‌در‌پی فتیله‌پیچ‌اش کند تا با ورزشکاری مواجه نشود که تحتِ پرچمِ اسرائیل آمده، و پیش‌بینی‌ها غلط می‌شود و با آن ورزشکار مواجه می‌شود و کشتی نمی‌گیرد، و، اولین بار هم نیست که همین جوان این‌طور از مدال و سکّو محروم می‌شود—اینها را که مرور می‌کنیم، مگر می‌شود غصه نخوریم و دل‌مان به حالِ این جوانِ ورزشکار نسوزد؟ و از اینجا البته که راهی نیست تا مرورِ باختن‌های عمدیِ ورزشکارانِ ایرانی، و مدال‌بردن‌های اسرائیل، و مسابقه‌ندادن‌های نه‌چندان سرافرازانه‌ی ورزشکارانِ ما (رسماً نمی‌گوییم که حکومتِ اسرائیل را به‌رسمیّت نمی‌شناسیم، بلکه می‌گوییم ورزشکارمان مریض یا مجروح است). محکوم‌کردنِ سیاست‌های حکومتِ ایران (یا: محکوم‌کردنِ نبودِ سیاستی مشخص) اولین چیزی است که به ذهن‌مان می‌رسد.

می‌خواهم این را برای بررسی پیش بنهم که این محکوم‌کردنْ شاید بهترین کار نباشد—محکوم‌کردنی که بسیار می‌بینیم که با عصبانیت همراه است اگر محکوم‌کننده در ایران زندگی می‌‌کند و تیم‌های ورزشیِ ایران را تیمِ خودش می‌داند، و گاهی با تمسخر است اگر محکوم‌کننده تعلقِ خاطری به تیم‌های ایرانی ندارد.

بگذارید با کمی تسامح و کمی اغراق ایده‌ی اصلی‌ام را مطرح کنم: در کنارِ مشکلاتی که با وجوهِ مختلفی از نظامِ جمهوری اسلامی دارم (کمبودِ قانون‌مندی و آزادیِ بیان، و غیره)، یک چیزِ این نظام اگر باشد که فکرکردن به آن شادم کند آن چیز دقیقاً همین به‌رسمیّت‌نشناختنِ اسرائیل است. و اگر پذیرفته باشیم که دولتِ ایران اسرائیل را به‌رسمیّت نمی‌شناسد، نتیجه‌ی طبیعی‌اش این است که ورزشکارانِ ما با کسانی که تحتِ پرچمِ اسرائیل آمده باشند مصاف ندهند. احتمالاً با کمی جست‌وجو می‌شود مواردی پیدا کرد که از جهاتی (و نه از همه‌ی جهات) مشابهِ ایران-اسرائیل باشند. موردی که الآن به‌نظرم می‌رسد وضعیتِ چین و تایوان است. حکومتِ مستقر در خاکِ اصلیِ چین با کشوری که حکومتِ مستقر در تایوان را به‌رسمیّت بشناسد اصلاً رابطه‌ی سیاسی ندارد، و در ۱۹۷۱ تایوان (نامِ رسمی: جمهوریِ چین) از سازمانِ ملل اخراج شد تا چین (نامِ رسمی:‌ جمهوریِ‌ خلقِ چین) عضو بشود. و ورزش؟ امرِ شناخته‌شده‌ای است که حتی در المپیک هم برای شرکتِ ورزشکارانِ تایوانی محدودیت‌‌های جدّی هست: نمی‌توانند تحتِ نامِ رسمیِ تایوان در مسابقات شرکت کنند. چین کشورِ پرنفوذ و نیرومندی است،‌ و می‌تواند این محدودیت‌ها را حتی در بازی‌های المپیک هم اِعمال کند. اگر گمان می‌کنیم که ورزش و المپیک امری است غیرسیاسی، شاید بهتر باشد دوباره فکر کنیم.

در کنارِ به‌رسمیّت‌نشناختن، موضوعِ دیگری هم هست، که می‌تواند به اولی ربطی داشته باشد یا نداشته باشد. برخی از ما دورانِ آپارتاید در آفریقای جنوبی را به‌یاد داریم، و به‌نظرم هر کس که سهیم بوده در تحریم‌های آفریقای جنوبی (از جمله تحریم در بازی‌های المپیک) می‌تواند به مساهمت‌اش افتخار کند. و گویا چندان محلِ مناقشه نباشد که آنچه دولتِ اسرائیل با فلسطینیان انجام می‌دهد نزدیک‌ترین است به رفتارِ نژادپرستانه‌ی آفریقای جنوبی در دورانِ آپارتاید. این را اگر کنار بگذاریم (و کنارگذاشتنی نیست)، این هم هست که حالا بیش از پنجاه سال است که توصیفِ رسمیِ سازمانِ مللِ متحد از درصدِ بزرگی از سرزمین‌های زیرِ سلطه‌ی حکومتِ اسرائیلْ ”سرزمین‌های اشغالی“ است. این‌طور نیست که چون از اسرائیل خوش‌مان نمی‌آید بگوییم که اشغالگر است: واقعاً این سرزمین‌های خاص را در ۱۹۶۷ و بعد از آن با نیروی نظامی اشغال کرده است. و اینها غیر از فاجعه‌های منتهی به یوم‌النکبة و بعد از آن است.

تصور کنید که کشوری—مثلاً دانمارک یا فرانسه—برای تحریمِ رژیمِ آپارتاید پیش‌قدم شده بود و هنوز—مثلاً در ۱۹۶۸— موفق نشده بود آفریقای جنوبی را از المپیک اخراج کند. ورزشکاران‌اش با ورزشکارانِ آفریقای جنوبی مسابقه نمی‌دهند و حذف می‌شوند. این، به‌نظرِ من، باعثِ افتخارِ آن کشور می‌بود. 

بعضی اعتراض‌ها به آنچه تا اینجا گفته‌ام واضح است که چیست؛ من چند تا را می‌نویسم.

(۱) این اعتراضِ مشهور که ”به ما چه؟“ (و ملازم‌اش: ”کاسه‌ی داغ‌تر از آش“) به‌نظرم خیلی موجّه نیست: موضوع موضوعی انسانی است. در قوی‌ترین حالت‌اش، این اعتراض فقط در موردِ به‌رسمیّت‌نشناختنْ وزنی دارد، نه در موردِ محکوم‌کردنِ عملیِ رفتارهای نظام‌مندِ نژادپرستانه.

(۲) اعتراضِ مبتنی بر ناکارآمدی (که از آقای رسول خادم هم نقل شده) البته جدّی است، و ربطی هم دارد به اعتراضی که در پاراگرافِ اولِ این نوشته‌ی سردستیِ وبلاگی به آن اشاره کردم: مسابقه‌ندادنِ ورزشکارانِ ایرانی با صدای بلند و با ذکرِ صریحِ دلیل بیان نمی‌شود. من هم معتقدم برای این موضوع باید فکری کرد. ایده‌ی خامی که دارم این است که با رشته‌هایی (مشخصاً: کشتی و وزنه‌برداری) شروع کنیم که در آنها ایران جزوِ‌ قدرت‌های جهانی است. همین الآن هم، بعد از سه دهه کشتی‌نگرفتنِ ورزشکارانِ ما با ورزشکارانِ تحتِ تابعیتِ اسرائیل، فدراسیونِ جهانی با ایران مماشات می‌‌کند در حالی که روشن است که باورپذیر نیست که همه‌ی ”مصدومیت‌ها“ی ورزشکارانِ ما در آستانه‌ی مصاف با حریفانِ اسرائیلی واقعی بوده باشد. می‌شود به این فکر کرد که رسماً حضورمان را منوط کنیم به غیبتِ اسرائیل. روشن است که این ایده خام است (و روشن است که باید از علیرضا کریمی دلجویی کرد)؛‌ غرض‌ام این است که اگر نظامِ جمهوری اسلامی معتقد است که دلیل‌های معتبری برای تحریمِ اسرائیل هست، می‌شود به این فکر کرد که از کجا باید شروع کرد.

(۳) اعتراضِ مربوط به حقوقِ شخصیِ ورزشکاران به‌نظرِ من بجا نیست. حتی دموکراتیک‌ترین دولت‌ها هم این را برنمی‌تابند که شهروندشان تحریمی بین‌المللی را نقض کند. وقتی بابی فیشر در ۱۹۹۲ به یوگوسلاویِ تحتِ تحریم رفت تا با بوریس اسپاسکی مسابقه بدهد، دولتِ ایالاتِ متحده حکمِ بازداشت‌اش را صادر کرد—و، تازه، او بابی فیشرِ افسانه‌ای بود و عضوِ هیچ تیمِ ملّی‌ای هم نبود. حالا مستقل از اینکه دریافت‌مان از میزانِ دموکراتیک‌بودنِ نظامِ ایران چه باشد، تصورِ من این است که اکثریتِ بزرگی از شهروندانِ ایرانی (که نمی‌دانم چند درصدشان حسابِ توئیتری دارند) موافقِ تحریمِ نظام‌مندِ اسرائیل هستند. یا، تا حرف‌ام مبتنی بر گمان نباشد، بگذارید این سؤال را مطرح کنم: اگر (فرضاً)، در یک همه‌پرسیِ آزاد، بیشترِ مردمِ ایران جوابِ مثبت دادند به سؤالِ ’آیا با الزامِ قانونیِ مسابقه‌ندادنِ ورزشکارانِ ایرانی با حریفانِ تحتِ تابعیتِ اسرائیل مواق هستید؟‘، آیا دیگر اعتراضی بر جا نمی‌مانَد؟ من شخصاً معتقدم که افراد حقوقی دارند که هیچ اکثریتِ نسبی یا قاطع یا مطلقی نمی‌‌تواند از آنها محروم‌شان کند؛ اگر با من موافق‌اید، شاید به‌نظرِ هر دوی ما میزانِ دموکراتیک‌بودنِ نظامِ ایران ربطِ مهمی به بحثِ کشتیِ علیرضا کریمی نداشته باشد—و اگر مخالف هستید، به نظرم این احتمال را جدی بگیرید که بیشترِ مردمِ ایران طرفدارِ مسابقه‌ندادن باشند،‌ و به دنبالِ استدلالِ بهتری باشید.

روشن است که این بحث خام و ابتدایی است. من اینها را نوشتم تا صورتِ مسأله را دست‌کم برای خودم کمی روشن‌تر کنم. پیشنهادِ من این است که چیزهایی از جنسِ تحریمِ اسرائیل را سرسری نگیریم و با صِرفِ احساسات حکم نکنیم و دلیل‌های خودمان و دیگران را بررسی کنیم.

 

به کسی اگر نگویید

دارم لاک را از هیوم هم دوست‌تر می‌دارم. 

هر دو به‌شدّت هوشمندند، و نثرِ انگلیسیِ هر دو برای من بسیار دلپذیر است. لاک نیم‌قرن قبل از هیوم می‌نوشته، اما [یا شاید: لذا] خواندن‌اش برای من ساده‌تر است. دیگر اینکه لاک حرّاف است (و خودش هم، از جمله در ”رقعه به خواننده“ از این بابت عذرخواهی می‌کند) و متنِ هیوم بسیار چگال‌تر از متنِ او است: حجمِ جستارِ لاک بیش از چهاربرابرِ کاوشِ اولِ هیوم است. هیوم، حتی در کاوشِ اول—یعنی هفت-هشت سال بعد از رساله—مصداقِ روشنی از مفهومِ ’مردِ جوانِ عصبانی‘ است (هم‌چنان که جدّ‌ِ ما، اِی.جِی. اِر تقریباً دویست سال بعد از او بود)؛ لاک پخته و جاافتاده و پرحوصله است. هیوم مثلِ نیمار است، لاک مثلِ آقای پیرلو.

[این را پیش از خواندنِ IV.x  نوشته بودم. یکی-دو روز بعد از تمام‌کردنِ این فصلِ کتابِ چهارمِ جستار، به‌نظرم بهترین واکنشِ کلّی گفتنِ این است که إذا مَرّوا باللَّغوِ مَرّوا کِرامًا.]

 

در استانِ کرمانشاه پنجشنبه دما زیرِ صفر است

در تهران و اصفهان و یزد و شیراز و تبریز، در لس‌انجلس و نیویورک و پاریس و کوالالامپور و سیدنی، ونکوور و لندن و پراگ و دهلی، می‌شود یک شب رستوران نرفت. 

جمعیت هلال احمر حسابِ شماره‌ی ۹۹۹۹۹ بانک ملّت (قابلِ پرداخت در شعبه‌های بانکِ ملّت در سراسرِ کشور، و خودپردازها)؛ حسابِ ارزیِ ۷۰۲۰۷۰ (قابلِ پرداخت در شعبه‌های بانک ملّی در سراسرِ کشور).

 

بدیهیات در (اعلامِ) مواضع

[ویرایش‌نشده]

همین موضوعِ‌ آزادیِ بیان را در نظر بگیرید: شاید مقدماتی‌ترین ایده در بحثِ آزادیِ بیانْ این باشد که حقِ گروه یا شخص در بیانِ آزادانه‌ی حرف‌هایش مستقل از محتوای حرف است و ربطی ندارد به اینکه شخص یا گروه چه سابقه‌ای دارد. مضحک است که کسی بگوید طرفدارِ آزادیِ بیان است اما از شنیدنِ خبرِ توقیفِ دوروزه‌ی کیهان خوشحال است. موضع‌گیری، در موردِ آزادیِ بیان و هر موضوعِ دیگری، باید حداقلی از ضروریاتِ شکلی را برآورده کند. می‌توانید بگویید که از کیهان بدتان می‌آید (و احتمالاً دلیل‌هایتان را هم فهرست کنید)، و اضافه کنید که، بنابراین، از توقیف‌اش خوشحال‌اید؛ ولی نمی‌توانید بگویید که طرفدارِ آزادیِ بیان هستید اما کیهان مشمولِ نظرتان در موردِ آزادیِ بیان نمی‌شود چرا که فلان و بهمان سابقه را دارد. [خب، البته که می‌توانید بگویید (و حتی می‌گویید)؛ منظورم این است که چنین‌گفتن‌تان به‌نظر می‌رسد که با منطق و عقلِ سلیم جور در نیاید.] حتی با مسلّم‌بودنِ این فرض که کیهان نقشی در سرکوبِ آزادیِ بیان داشته است، حرف‌تان مثلِ این است که بگویید فلان قاتلِ زنجیره‌ای را می‌شود در خیابان تکه‌تکه کرد. 

شاید بدتر از صحبت در موردِ‌ سابقه، صحبت از این باشد که کیهان فی‌الواقع روزنامه نیست بلکه نوعی دفترِ بولتن‌سازی است (اما مثلاً صبح امروز واقعاً روزنامه بود؟)، و لذا آزادیِ بیان در موردش مصداق ندارد. حقِ آزادیِ بیان نوعاً و عمدتاً مستقل از نحوه‌ی بیان است.

در موردِ خاصِ تیترِ دوشنبه‌ی کیهان، به‌نظرم کارِ عاقلانه‌تر این می‌بود که جمهوری اسلامی در مقابلِ انتقادهای احتمالیِ کشورها بگوید که این موضع موضعِ این روزنامه بوده است و مواضعِ رسمیِ ایران را وزارتِ امورِ خارجه اعلام می‌کند. (اگر لازم بود، می‌شد این را هم اضافه کرد و شواهدِ متعدد برایش اقامه کرد که حتی در روزنامه‌هایی هم که مدیرِ مسؤول‌شان مستقیماً منصوبِ رهبرِ جمهوری اسلامی هستند مواضعِ متعارض فراوان است.) غیر از این، به‌نظرِ من دفاعِ روزِ سه‌شنبه‌ی کیهان هم دفاعِ معقولی است. شرمنده‌ام که بدیهیات می‌گویم؛ اما ملاحظه کنید: تصور کنید روزنامه‌ی محبوب‌تان تیتری زده بود و تذکری گرفته بود، و در جواب اولاً از محتوا دفاع کرده بود و ثانیاً استدلال کرده بود که روشن بوده که عبارتِ تیتر نقلِ موضعِ فلان گروه بوده. آیا نمی‌گفتید که دفاعِ خوبی است؟ آیا نهادِ توقیف‌کننده را محکوم نمی‌کردید؟ و البته این ایراد به‌نظرِ من بجا است که توقیف‌کنندگانِ مطبوعات نوعاً با روزنامه‌‌های اصلاح‌طلب به آن نرمی‌ای برخورد نمی‌کنند که با کیهان.

یک مشکلِ مهمِ برخی از مخالفانِ ایرانیِ جمهوری اسلامی این است که بغض و نفرت‌شان را مهار نمی‌کنند؛ و وقتی که دارند اعلامِ موضع می‌کنند بغض و نفرت می‌تواند حرف‌شان را مضحک کند. این مضحک‌بودن گاهی از پیشْ کاملاً آشکار است، اما بغض و نفرت کنار نمی‌رود و، مثلاً چونان نوعی دفعِ دخلِ مقدّر، پیش‌گویانه و ریشخندکنان اعلام می‌کنند که باز الآن عده‌ای پیدا خواهند شد که بگویند با مشیِ کیهان مخالف‌اند اما آزادیِ بیان حقِ همه است. پیش‌بینیِ درست‌تان در این مورد، مضحک‌بودنِ حرف‌تان را حتی تشدید می‌کند.

موعظه:‌146 / چند توصیه‌ی منطقی / در بابِ اعتبارِ اَسناد و دلالتِ ارقام / "شیطانِ بزرگ یعنی این"