ص ۳۳-۳۰

بیست‌وهشتمِ رمضانِ یکی از این سال‌ها، با تقویمی که رمضان را سی‌روزه اعلام می‌کند. شاید تمسخری در حرف‌ام بود وقتی که گفتم که مصاحبه‌ی آقایی معمم را شنیده‌ام، یک ساعت بعد از اذانِ مغرب، که گفته است که بعید است فردا عیدِ فطر باشد و إن شاء الله پس‌فردا عید است. گفتم که استثناء موردی ندارد: فردا اگر اولِ شوّال نباشد پس‌فردا قطعاً هست و نیازی به مشروط‌کردن‌اش به خواستِ خداوند نیست. گفت که برخی مؤمنان (در غربِ مسیحی و در شرقِ مسلمان) قدرتِ الهی را حتی فوقِ اخلاق و فوقِ منطق می‌دانسته‌‌اند؛ قوانینِ سماوی که سهل است. 

و داستانی برایم خواند که یک آشنای قدیمی‌اش یک بار نشان‌اش داده بوده است. اسمِ داستان‌ْ ’وجوبِ نمازِ آیات‘ بوده است. اجازه‌ی نقل دارم.

*

سال‌ها بود که می‌دانستم که محاسبه کرده‌اند که امروز خورشیدگرفتگیِ کاملی رخ می‌دهد که از اینجا می‌شود دیدش. من و دیگرانی که برای تماشای کسوف آمده بودند در دشت جمع بودیم.

زیاد حالِ توصیف ندارم. اصلِ مطلب این است که در ساعتی که مقرر می‌انگاشتیم خورشید نگرفت. چرا؟ نمی‌دانم—حتماً بعداً (اگر که بعدی در کار باشد) تبیینی پیدا خواهند کرد. آنچه الآن برایم مهم‌ترین است گزاردنِ نمازِ آیات است برای اظهارِ رسمیِ خشوع در برابرِ آن که خورشید و ماه به امرِ او می‌گیرند و به اذنِ او نمی‌گیرند

 

اشاره [اعلان]

نامه‌ای حاویِ متنِ زیر را (به فارسی و انگلیسی، در معرفیِ مجله‌ی فلسفیِ تازه‌تأسیسِ اشاره) دوست‌ام نصیر موسویان برایم فرستاده است تا من هم در معرفیِ این مجله سهیم باشم. انتشارِ مجله‌ای با رعایتِ این ضوابط مطمئناً‌ شأن و کیفیتِ فلسفه در ایران را به طرزِ چشمگیری بالا خواهد برد. موفقیتِ سردبیر و همکاران‌اش در انتشارِ اشاره طبیعتاً باعثِ خوشحالیِ علاقه‌مندانِ جدیِ فلسفه خواهد شد.

به نام خدا،

سلام،

بسیار خوشحالم، تا از طرف شورای ویراستاران، آغاز به کار اشاره: مجله ایرانی فلسفه را به اطلاعتان برسانم. اشاره مجله‌ای بین‌المللی و دو زبانه (فارسی و انگلیسی) است که مقالات فلسفی ممتاز را در همۀ حوزه‌های فلسفی و سنت‌های آن منتشر می‌کند. مقالات به روش «همتا ارزیابی» (peer review) داوری می‌شوند و دسترسی به آنها برای عموم آزاد است. برای اطلاعات بیشتر، لطفاً به وب سایت ما مراجعه فرمایید.

ارادتمند

سید نصرالله موسویان

Dear all,

On behalf of the advisory board, I am pleased to announce the launch of Eshare: An Iranian Journal of Philosophy. Eshare is a peer-reviewed, international, open access journal dedicated to publishing high quality papers on all aspects of philosophy and from all traditions. For further information please visit our website.

Sincerely yours

Seyed N. Mousavian 

 

أحسن القَصص، آیه‌ی بیست‌وپنجم

٢٥. وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

۲۵. و آن دو به سوی در شتافتند و  زن پیراهنِ او را از پشت پاره کرد و در آستانه‌ی در آقای زن را یافتند. زن گفت چیست جزای کسی که به خانواده‌ی تو قصدِ بد کرده جز اینکه زندانی یا عذابی دردناک شود؟

[ضمیرهای متنِ عربی جنسیت را نشان می‌دهند و ضمیرهای فارسی نه؛ در متنِ آیه در مقابلِ آنچه در ترجمه‌ی فارسیْ ’زن‘ آمده یک ضمیرِ سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث آمده است. آوردنِ قلاب در ترجمه‌ را دوست ندارم (تو گویی متنِ اصلی در اینجا افتادگی یا ابهام دارد)، و آوردنِ نامِ خاصی (در اینجا ’زلیخا‘) را که در روایتِ کتاب نیامده مداخله‌ی نابجا در نحوه‌ی داستانگوییِ کتاب می‌دانم که لازم ندیده نامِ این شخصیت را بگوید.]

 

تدوینِ سریعِ زیبا. قیاس کنید دو فیلم از این صحنه را: اولی چند قطعِ سریع، و ناگهان شوهرِ زن بر در؛ دومی طولانی و کند (گیرم دلهره‌آور)، و نشان‌دهنده‌ی قدم‌زدنِ شوهر به طرفِ خلوتگاه؛ روایتِ سوره به بهترین وجهی از جنسِ اولی است.

اگر کسی صحبت کند از ’عشقِ‘ آن زن به یوسف، شاید این آیه ابطالِ قاطعِ سخنِ او باشد: به هر معنای حداقلی‌ای، آن زن عاشقِ یوسف اگر بود فوراً یوسف را مبرّا می‌کرد و بلکه مسؤولیت را بر عهده می‌گرفت؛ اما آنچه می‌بینیم این است که نه فقط به یوسف کمکی نمی‌کند، بلکه بهتان می‌زند. و اگر پاسخ داده شود که زن برای چنین مواجهه‌ای با شوهرش آمادگی نداشته،‌ به نظرم جواب‌اش این است که اتفاقاً همین واکنش‌های بی‌تأمل است که احساسِ واقعی را نشان می‌دهد. و اگر بگویند که عاشق بوده اما چندان بزرگ‌منش نبوده، آنگاه مایل‌ام بگویم که عشق و این میزان از دون‌طبعی (قربانی‌کردنِ معشوقِ بی‌تقصیر برای نجاتِ خودمان) با هم جمع نمی‌شوند.

و طبیعتاً‌ آن که بر در ظاهر شد به صورتِ ’سیّدها‘ (آقای آن زن) توصیف شده است، نه ’سیّدهما‘ (آقای آن دو).

 

در بابِ سپاسگزاری (مثلاً در پیشگفتارِ کتاب)

داریم اثری را منتشر می‌‌کنیم، و کسی هست که به دلیلی می‌‌خواهیم (یا لازم می‌دانیم) از او تشکر کنیم—مثلاً فیلمی ساخته‌ایم یا کتابی ترجمه کرده‌ایم و می‌خواهیم در پایان یا در آغازش بنویسیم که از فلانی سپاسگزاریم، و احتمالاً این را هم ذکر کنیم که چرا سپاسگزاریم. آیا لازم است که از او اجازه بگیریم؟

شهودِ من این است که برای تشکرِ عمومی (بالاخص مکتوب) از کسی باید از او اجازه بگیریم. سعی می‌کنم نمونه‌هایی ذکر کنم که این شهود را موجّه کنم. بعضی از این موارد ساختگی است، و احتمالاً در همه‌ی اینها کسی که ناراضی خواهد بود که از او تشکر بشود شخصی است با میزانی از خودشیفتگی؛ اما توجه داریم که اگر از حقوقِ کسی این باشد که بدونِ اجازه‌اش از او به شکلِ عمومی تشکر نشود،‌ در این صورت شاید اهمیتی نداشته باشد که تشکرشونده‌ی بالقوه خودشیفته باشد یا نباشد. دیگر اینکه واژه‌های ’تشکر‘ و ’سپاسگزاری‘ شاید مسأله‌ی مرا به‌خوبی بازنمایی نکنند؛ منظورم ذکرِ افراد است از بابِ آنچه در انگلیسی به آن ’acknowledgments‘ می‌گویند، که می‌تواند صرفاً بیانِ دِین باشد.

۱. کسی آمده بود و می‌گفت که دارد در فلان دانشگاه رساله‌ای می‌نویسد درباره‌ی نظرِ دکتر علی شریعتی درباره‌ی آراءِ ویتگنشتاینِ متأخر در فلسفه‌ی ریاضیات. گفتم که به موضوع علاقه‌ای ندارم، و وقتی منبع خواست ارجاع‌اش دادم به یک مدخلِ ویکیپدیای فارسی در موضوعی مربوط به فلسفه‌ی ریاضیات. از تصورِ اینکه در مقدمه‌ی رساله‌اش از من تشکر کند حال‌ام چندان خوش نمی‌شود.

۲. دوستی می‌گفت که کسی در رساله‌ی دکتری‌اش از او در همان جمله‌ای تشکر کرده است که از کسِ دیگری که—به نظرِ این دوست—سست‌عنصر و دون‌طبع است، و این دوستِ من حالِ بسیار بدی داشت از اینکه نام‌اش در کنارِ نامِ آن شخصِ دیگر آمده است.

۳. همان دوست می‌گفت که جایی برای اعتراض نمی‌بود اگر مثلاً استادِ راهنمای این رساله بود: می‌گفت که اگر انجامِ کاری وظیفه‌اش بوده، جزوِ حقوق‌اش نیست که برای ذکرِ نام‌اش از او اجازه بگیرند. 

۴. تصور کنید که مادرِ هرگزازدواج‌نکرده‌ای در ابتدای کتابی بنویسد که از جرج کلونی سپاسگزار است که باعث شد فرزنددار بشود. 

۵. واکنشِ ابتدایی‌مان به (۴) شاید این باشد که احتمالاً اصلِ جریان دروغ است یا حاصلِ توهّمِ تشکرکننده است. تصور می‌کنم که نکته‌ی اصلیْ حقیقت‌داشتن یا حقیقت‌نداشتنِ‌ موضوعِ تشکر نیست؛ به نظرم یکی از نکاتِ موضوعیت‌دارْ این است که آیا تشکرشونده موضوع را کمابیش همان‌طوری می‌بیند که تشکرکننده می‌بیند یا نه، و، اگر می‌بیند، آیا راضی هست که نام‌اش ذکر بشود یا نه.

۶. گمان می‌کنم که ملاحظاتی نزدیک به اینها در موردِ‌ تقدیمِ مکتوبِ اثر به افرادِ زنده هم موضوعیت داشته باشد. من اگر کارگردانِ یک مجموعه‌ی تلویزیونیِ سیمای جمهوری اسلامی ایران باشم، گمان می‌‌کنم که پیش از اینکه در اول یا آخرِ فیلم بنویسم ’تقدیم به وودی الن‘ باید از استاد اجازه بگیرم—پیرمرد شاید حال‌اش بد شود. 

۷. از وجوهِ لازم‌کننده‌ی اجازه‌گرفتن می‌تواند این باشد که تشکرشونده، حتی اگر راضی باشد که اسم‌اش ذکر بشود، ترجیحِ خاصی در موردِ نحوه‌ی نوشتن‌اش داشته باشد: مثلاً اینکه اصرار داشته باشد ’مهندس‘ ذکر نشود، یا ’سیّد‘ ذکر بشود، یا نامِ شناسنامه‌ای‌اش (که تشکرکننده از آن خبر ندارد) بیاید. نیز اگر که اسم‌اش دارد به خطی غیر از خطِ زبانِ اصلی ذکر می‌شود شاید املای خاصی را در نظر داشته باشد: کسی که اسم‌اش ’کامران‘ است شاید اسم‌اش را به خطِ لاتین طوری بنویسد که نتوانید به طورِ پیشینی بدانید. [به نظرِ من، اگر یک چیز باشد که هیچ ویراستاری حقِ تغییرش را ندارد آن چیز نحوه‌ای است که شخص اسمِ خودش را می‌نویسد.]

نظرتان چیست؟

 

تدریسِ ریاضیاتِ دبیرستانی: امتحان

سه سالِ بسیار مطبوع از این دوره‌ی درس‌دادن‌ام در دبیرستان گذشته است. در جای فعلی دیگر درس نخواهم داد، و درس‌دادن در جای دیگر هنوز قطعی نشده است؛ به نظرم رسید شاید خوب باشد که در چند موضوعِ مربوط به تدریس چیزهایی بنویسم. اولین‌اش درباره‌ی امتحان است. مقدمتاً شاید ذکرِ این امر لازم باشد که آنچه درس می‌‌داده‌ام ریاضیات بوده است، و هر بار که درس می‌داده‌ام دانش‌آموزان‌ام دانش‌آموزانِ مدارسِ بسیار شاخصی بوده‌اند (از جمله از نظرِ نتایجِ المپیادهای علمیِ دانش‌آموزی)—شاید همه‌ی آنچه گزارش می‌کنم در کلاسی با موضوعی متفاوت یا با مخاطبانی با سطحی متفاوت اجراشدنی نباشد.

***

گاهی می‌شنویم که امتحانْ یک جلسه‌ی یادگیری است. نمی‌دانم آیا دیگران هم به این شعار اعتقاد دارند یا نه؛ اما من کاملاً جدی می‌گیرم‌اش. یک اقتضای اینکه، به نظرِ من، جلسه‌ی امتحان یک جلسه‌ی یادگیری است این است که امتحان‌های کلاس‌های من در مکانِ معمولِ کلاس برگذار می‌شود: دانش‌آموزان را به سالنِ جداگانه‌ای نمی‌برم، جایشان را نوعاً تغییر نمی‌دهم (و فاصله‌شان را زیاد نمی‌کنم)، استفاده از ماشین‌حساب را ممنوع نمی‌کنم. مهم‌تر از همه‌ی اینها: به سؤال‌ها جواب می‌دهم: اگر کسی تعریفی را فراموش کرده یادآوری می‌کنم (مگر، طبیعتاً، در مواردِ معدودی که موضوعِ سؤال خودِ تعریف است)، اگر ایده‌ای دارد بررسی می‌کنم و نظر می‌دهم—و البته سؤال و جواب با صدایی آهسته و به‌طورِ خصوصی مطرح می‌شود تا مزاحمِ دیگران نشویم.

در کنارِ همه‌ی اینها، گمان می‌کنم که در تصحیحِ ورقه‌ها و در نگذشتن از خطاهای مفهومی کاملاً سخت‌گیرم. ورقه می‌تواند بدخط یا با غلطِ املایی باشد؛ اما از کنارِ استدلالِ اشتباه نمی‌گذرم. (متأسفانه برخی، به صرافتِ طبعِ کج یا تحتِ تأثیرِ شاگردانِ متوسطِ‌ شاگردانِ زنده‌یاد غلامحسین مصاحب، دقتِ مفهومی را با ملّانقطی‌بودن خلط می‌کنند.)

*

تقلب؟ تصورِ من این است که امتحانِ خوبی در ریاضیات (شاید بر خلافِ مثلاً امتحانی در املاء) چنان است که اصولاً‌ شکل‌هایی ابتدایی از تقلب (پرسیدنِ سریعِ‌ جواب) به‌کار نمی‌آید. سؤال‌های هر امتحانِ خوب در ریاضیات سؤال‌هایی تحلیلی است و نه سؤال‌هایی چندگزینه‌ای. هم برای نشان‌دادنِ اعتمادم به دانش‌آموزان و هم برای رفعِ خستگیِ ناشی از رفت‌وآمدِ زیادی در کلاس که لازمه‌ی جواب‌دادن به همه‌ی سؤال‌ها است، در طولِ جلسه‌ی امتحان دو-سه باری از کلاس بیرون می‌آیم. از اعتماد و اینها که بگذریم، حقیقت این است که،‌ دست‌کم در امورِ مربوط به تقلب، دانش‌آموزان نوعاً خبره‌تر از ناظم و معلم‌اند؛ سخت‌گیریِ افراطی و نمایشی بیهوده است: حتی در جلساتِ کاملاً رسمی هم دانش‌آموزان نوعاً می‌توانند تقلب کنند اگر بخواهند. بخشِ دیگری از اعتماد و نشان‌دادنِ اعتماد این است که کسی که در امتحان غایب باشد بعداً سؤال‌ها را از من می‌گیرد و قرار بر این خواهد بود که در خانه خودش را در شرایطِ امتحان قرار دهد و پاسخ‌ها را بنویسد و در جلسه‌ی آینده بیاورد (خیلی کم پیش آمده است که چنین کسی نمره‌ی کامل بگیرد، و تصورِ من گاه این بوده است که چنین کسانی گاه عمداً چیزی را غلط می‌نویسند تا اطمینان بدهند که تقلب نکرده‌اند).

در چند باری که درس داده‌ام،‌ بسیار کم پیش آمده است که با موردِ جدی‌ای از تقلب مواجه بشوم. (پیش از اولین امتحان، هر کدام از دانش‌آموزان دست‌کم سه-چهار بار مسائلی را به صورتِ مکتوب حل کرده است و تحویل داده است؛ این است که حتی پیش از اولین امتحان هم تصویرِ کمابیش روشنی از نحوه‌ی نوشتنِ دانش‌آموزان‌ام دارم.) یک نمونه‌ی حادّ را بگویم. شواهدِ متنی (از جمله یکسان‌بودنِ اشتباه‌ها) حاکی از این بود که س و ش در جلسه‌ی امتحان به طرزِ غیرمجازی همکاری کرده‌اند. در جمعِ سه‌نفره‌مان گفتم که یا باید توضیح بدهند که چگونه است که نوشته‌شان این‌قدر شبیه است، یا یکی باید قبول کند که جواب را از روی ورقه‌ی دیگری نوشته است؛ گفتم که در غیرِ این صورت هر دوی آنان برای آن سؤال نمره‌ی صفر خواهند گرفت. تا زنگِ بعد فرصت داشتند. س مسؤولیت را پذیرفت. دوستی‌مان محکم‌تر شد، و ادامه دارد.) و نکته‌ی دیگر البته این است که امتحان‌دهندگان می‌دانند که باید بتوانند، اگر که لازم شد، نوشته‌شان را توضیح بدهند و از آن دفاع کنند.

*

جلسه‌ی امتحان یک جلسه‌ی کلاس است؛ پس، مثلِ جلسه‌های دیگرِ کلاس، خوردن و آشامیدن آزاد است (مشروط بر اینکه متضمنِ بو یا صدا نباشد). حتی نوعاً پیش از اولین امتحان‌ها به دانش‌آموزان‌ام پیشنهاد می‌کنم که شکلات یا آب‌میوه همراه داشته باشند. از معدود مواردی که به دانش‌آموزان‌ام می‌خندم وقتی است که پیش از امتحان می‌پرسند که آیا می‌شود با مداد نوشت (روشن است که با هر چیزی مجازند بنویسند). وقتی کسی ورقه‌اش را پیش از پایانِ فرصت تحویل می‌دهد، هرگز ورقه‌اش را در کلاس و در حضورِ دیگران بررسی نمی‌کنم.

*

در اولین جلسه‌ی بعد از امتحان ورقه‌ها را نمره‌داده‌شده تحویل می‌دهم. مثلِ هر تحویل‌دادنِ دیگری، در این مورد هم برگه‌ها به ترتیبِ الفباییِ نام یا نام‌خانوادگی است. نمره در جایی از ورقه نوشته‌ می‌شود (نوعاً در پشتِ آخرین صفحه) که در هنگام تحویل‌دادن و تحویل‌گرفتن کسی نتواند نمره‌ی دیگری را ببیند. بی‌استثناء، در هر برگه‌ای چیزی می‌نویسم—نوعاً در ذیلِ هر سؤال هم چیزی می‌نویسم. برگه‌ها را هرگز با رنگِ قرمز تصحیح نمی‌کنم. در دو-سه امتحانِ اول که احتمالاً هنوز موضوع جا نیفتاده است،‌ موقعِ تحویل‌دادنِ برگه‌ها توضیح می‌دهم که اعتراض حقّ‌ِ هر کسی است که من به برگه‌اش نمره داده‌ام، و توضیح می‌دهم که اگر تشخیصِ من این باشد که اعتراض نابجا است نمره‌ای کم نخواهد شد. قبل از اینکه ورقه‌ها را تحویل بدهم سؤال‌ها را حل می‌کنم و راه‌حل‌های غیراستاندارد و ایده‌های بدیع را با ذکرِ نامِ صاحبان‌شان توضیح می‌دهم. ورقه‌ها را که تحویل می‌دهم کلاس تعطیل می‌شود و فقط کسانی که اعتراض دارند می‌مانند.

**

اینها فقط مسائلی شکلی است—صحبت از محتوا فرصتِ دیگری می‌خواهد. دیگر اینکه از این سؤالِ مقدّر آگاه هستم که دانش‌آموزانی که سالی یا دو سالی را در چنین کلاسی گذرانده‌اند با امتحان‌های رسمی و با کنکور چه خواهند کرد. در این مورد البته باید توضیح داد؛ عجالتاً و اجمالاً: اول اینکه دانش‌آموزانِ من دو یا سه سال با کنکور فاصله داشته‌اند، و گمانِ من این است که هر شخصِ هوشمندی می‌تواند، با پرهیز از آنچه در کلاس‌های کنکور به افراد خورانده می‌شود، در فرصتی پنج-شش‌ماهه برای کنکور آماده شود (متوجه هستم که باید در موردِ این ادعا توضیح بدهم و دلیل بیاورم). دیگر اینکه مشخصاً تجربه‌ی این سه سال نشان داده است که دانش‌آموزانِ من در امتحان‌های رسمیِ پایان‌ترم خوب عمل کرده‌اند. 

 

حمله‌ی داعس به بهارستان

کسانی کشته شده‌اند، کسانی مجروح، بسیاری وحشت‌زده (و چه ترجمه‌ی مناسبی است این واژه‌ی وحشت‌افکنی)، همه نگران. در کنارِ غم و اندیشه‌ی اینها، چه خوب است که می‌بینیم گفتارِ پخته‌ی مسؤولانِ سیاسی و امنیتی را. کسانی را که مستقیماً و به‌شدت از ماجرا آسیب دیده‌اند فراموش نکنیم، اما می‌شود به خودمان ببالیم بابتِ سبکِ ایرانی: در لندنِ سی سال پیش اگر رخ داده بود، تا سال‌ها برایمان حکایت می‌گفتند که بیرون تیراندازی و انفجار بود اما فرآیندِ قانون‌گذاری تعطیل نشد؛ در دی‌سی اگر بود، دنیا تحسین می‌کرد که کهنه‌سربازی که حالا نماینده‌ی پارلمان است سلاحِ محافظِ کشته‌شده را برداشته و با تروریست‌ها درگیر شده. دیده‌ام که بعضاً مخالفانِ سرسختِ جمهوری اسلامی ایران هم این جنبه‌ها را، و کیفیتِ کارِ نیروهای امنیتی را، تحسین کرده‌اند. الفضل ما شهدت به الأعداء.

داعس، یا کسانی با مرامی داعسی، به ما حمله کرده‌اند. کارآمدیِ سربازان‌مان در درون و بیرونِ کشور اگر نبود، حمله‌ها هم زودتر واردِ ایران شده بود و هم مهلک‌تر می‌بود. 

سَرنامِ ’داعش‘، چنان که معروف است، ساخته شده است از حروفِ ابتدای واژه‌هایی که این گروه خود را با ترکیبِ آن واژه‌ها معرفی می‌کند (یا می‌کرد): الدولة الأسلامیة فی العراق و الشام. و خوانده‌ایم که واژه‌ی ’داعش‘ را خودِ این گروه توهین‌آمیز می‌یابند و به‌کاربردن‌اش را مجازات می‌کنند. به لحاظِ تاریخی، شام (یا شامات) گویا محدوده‌ای بوده است وسیع‌تر از سوریه‌ی امروزی، و شاید این دلیلی باشد بر اینکه در انگلیسی در اینجا شاید ’Levant‘ ترجمه‌ی دقیق‌تری باشد نسبت به ’Syria‘، و لذا شاید ’ISIL‘، که از اوباما می‌شنیدیم، از جهاتی دقیق‌تر باشد از ’ISIS‘ که از ترامپ شنیده‌ایم: در حالی که سرنامِ انگلیسیِ اول اشاره دارد به عراق و شام، دومی اشاره دارد به عراق و سوریه. (بحث نسبتاً داغ است.)

من در تحقیرِ حتی نام‌محورِ کسانی که نظام‌مندانه ترور می‌کنند مشکلی نمی‌بینم. به گوشِ من این‌طور است که داعس میزانِ تحقیرکنندگی‌اش بیشتر از داعش است (که خودش هم تحقیرآمیز است). داعس مثلِ داعش است که دندان‌هایش را کشیده باشند. امیدوارم به‌زودی جانی برای این جانیان نمانَد.

 

"هرگز به تو این گمان نبردم"

برنارد گی و گروه‌اش دیروز رسیدند. دیشب دخترِ روزِ قبل را گرفتند و بسیار محتمل است که به اتهامِ جادوگری بسوزانندش. کتاب را سخت است زمین‌گذاشتن. وعده‌ی چندصفحه‌پیش‌رفتن (در مقامِ مزدِ کار) ادامه‌دهنده‌ی کارِ تصحیحِ ورقه‌ها و ادامه‌دهنده‌ی کارِ نمونه‌خوانی است.

قبل‌اش ادسو مخفیانه حرف‌های ابن‌سینا و دیگران درباره‌ی عشق را می‌خوانْد. قبل‌اش ادسو از ویلیام پرسیده بود که آیا، پس، به سؤالات جوابِ واحد ندارد؛ ویلیام جواب داده بود که اگر داشت می‌رفت در پاریس الهیات درس می‌داد.

   

"ربّنا"ی پنجم

از ربّنای شگفت‌انگیزی که آقای شجریان حدودِ چهل سال پیش خوانده است آنچه بیشتر دوست دارم آخرین بخش است که قسمتی است از آیه‌ی ۲۵۰ از البقرة. بهره‌ی بزرگی از لشکرِ طالوت—شاهِ بنی‌اسرائیل—در آزمونِ به‌اندازه‌نوشیدنِ آب ناکام شده‌اند. از آنان که مانده‌اند، و ایمان هم داشته‌اند، می‌شنویم که امروز ما را توانِ هماوردی با جالوت و سپاهیان‌اش نیست. اما آنانی از این ماندگان که به دیدارِ خداوند یقین دارند می‌گویند بسا گروهی کم‌شمار که به اذنِ خداوند بر گروهی کثیر چیره شدند و خداوند با شکیبایان است. و چون بیرون شد جالوت و سپاهِ او، گفتند خداوندا فرو ریز بر ما شکیبایی و استوار بدار پاهای ما، و یاری کن ما را بر گروهِ کافران*: ربّنا أفرغ علینا صبرًا و ثبّت أقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.

امرِ شناخته‌شده‌ای است که بی‌ذوقان و کم‌سوادان در مواجهه با آثارِ هنریِ از طرازِ اولْ کارشان خرده‌گیری است (و اخیراً باز دیده‌ایم که گویا خلّاقیتی هست در گرفتنِ خرده‌های نو)؛ به هر حال، این وبلاگ‌نویس گاهی بعد از درآمدن از خلسه‌ی شنیدنِ ربّنای آقای شجریان با خودش فکر می‌کند که کاش بخشی از آخرین آیه‌ی البقرة هم در این اثرِ مسحورکننده آمده بود: ربّنا لا تؤاخِذنا إن نَسینا أو أخطأنا ربّنا و لا تَحمِل علینا إصرًا کما حمَلته علی الذین من قبلنا ربّنا و لا تُحَمِّلنا ما لا طاقة لنا بهِ …

* ترجمه‌ای از قرنِ چهارم (ترجمه‌ی تفسیرِ طبری).

 

آهسته و پیوسته، حتی اگر مسیر طولانی‌تر بشود

دومِ خردادِ ۱۳۹۶.

منظورم همین است که نوشته‌ام: حتی اگر مسیر طولانی‌تر بشود (نه اینکه حتی اگر طولانی‌تر از آنی باشد که در ابتدا تصور کرده بودیم).

از وبلاگ‌های بسیار معدودی که می‌خوانم یکی هست که نویسنده‌اش را نمی‌شناسم، یا دست‌کم در مقامِ نویسنده‌ی آن وبلاگ نمی‌شناسم. چند وقت پیش مطلبِ تأمل برانگیزی نوشته بود و من ذیل‌اش چیزی نوشتم (اعنی: کامنت گذاشتم). تا امروز که بیش از دو هفته گذشته است آن یادداشتِ چندسطریِ من منتشر نشده است؛ به نظرم رسید که، برای تغییرِ ذائقه و بیرون‌آمدن از فضای انتخابات، با توضیحِ بیشتری در اینجا منتشرش کنم.

مطلبی که ذیل‌اش چیزی نوشته بودم حرفی بود درباره‌ی اینکه گاهی برای چیزی مرزی تعیین می‌کنیم و می‌گوییم که موضوع را از آنجا به بعد تحمل نخواهیم کرد، اما حواس‌مان نیست که، در مواردی، ما که جلوتر که می‌رویم آن مرز هم جلوتر می‌رود. (مثلاً آن مرزْ می‌تواند حدِ تحملِ ما در برابرِ درد باشد، و هم‌چنان که درد زیاد می‌شود شاید آستانه‌ی تحملِ ما هم بالاتر برود.) اصلِ مطلب البته جالب است و می‌شود درباره‌اش فکر کرد. چیزی که می‌خواهم بگویم—بدونِ اینکه در این توهّم باشم که مسائلِ عمیقِ انسانی را می‌شود با ریاضیاتِ مقدماتی حل کرد—مسأله‌ای در ریاضیات است که شاید مدلی برای این موضوع باشد و شاید نباشد. و این مسأله نمونه‌ای از پارادوکس‌های آن اندیشمندِ اِلِئایی نیست.

مسأله مسأله‌ی نسبتاً مشهوری در رشته‌های همساز است و جورهای مختلفی می‌شود بیان‌اش کرد و با معلوماتِ دبیرستانی می‌شود به آن پرداخت (در همین سالِ تحصیلی‌ای که در اواخرش هستیم، من در دو کلاسِ دهم مسأله را مطرح کردم و با هم حل کردیم). فرض کنیم حلزونی در یک سرِ یک نوارِ لاستیکی قرار گرفته است و به طرفِ دیگرِ نوار—که به شکلِ خطی مستقیم است—حرکت می‌کند. طولِ نوار یک‌ کیلومتر است و سرعتِ حلزون یک سانتی‌متر در ثانیه. (پس حلزون اگر بخواهد بی‌توقف مسیرِ مستقیمِ یک‌کیلومتری را طی کند صدهزار ثانیه طول خواهد کشید.) تا اوضاع سخت‌تر بشود، بیایید فرض کنیم که نوارِ لاستیکی کِش می‌آید: نوار، به شکلی همگن، در پایانِ هر ثانیه یک‌ کیلومتر طولانی‌تر می‌شود: پس بعد از یک ثانیه طولِ نوار می‌شود دو کیلومتر، بعد از دو ثانیه می‌شود سه کیلومتر، و غیره. آیا حلزون به انتهای مسیر می‌رسد؟ جواب این است که بله!

چرا؟

در مدتِ یک ثانیه‌ی اول، حلزون مجموعاً 0.00001 از طولِ اولیه‌ی مسیر را طی می‌کند (یعنی نسبتِ راهی که رفته به کلّ راه  5−10 است)؛ اما چون در پایانِ ثانیه‌ی اول طولِ مسیر یک کیلومتر اضافه شده است و شده است دو کیلومتر، نسبتِ راهی که حلزون طی کرده است به کلّ طولی که مسیر در پایانِ ثانیه‌ی اول دارد عبارت است از  5−10*½.  حلزون در یک ثانیه‌ی دوم باز یک‌ سانتی‌متر جلو می‌رود، و بنابراین کلّ مسیری که از ابتدای حرکت تا پایانِ ثانیه‌ی دوم طی می‌کند دو سانتی‌متر است؛ چون در پایانِ ثانیه‌ی دوم طولِ مسیر سه کیلومتر شده است (مسیر کِش آمده است)، پس در پایانِ ثانیه‌ی دوم نسبتِ مسیری که حلزون طی کرده است به کلَ مسیر برابر است با   5−10*⅓ +   5−10*½. در پایانِ ثانیه‌ی nام، حلزون این کسر از مسیر را طی کرده است:

  (½)(105) + (⅓)(105)+ (¼)(105)+…+ (1/n)(105).

آیا امیدی هست که، با زیادشدنِ n، این مقدار بیش از 1 بشود؟ (یادمان هست که چیزی که در سطرِ بالا آمده نسبتِ مسافتِ طی‌شده به کلّ مسافت است.) خُب، از  5−10 اگر فاکتور بگیریم می‌بینیم سؤال‌مان این است: آیا امیدی هست که، با زیادشدنِ n،

(10-5)(½ + ⅓ + ¼ + … + 1/n)

بیشتر از 1 بشود؟ جواب این است که بله، چرا که، با زیادشدنِ n، مقدارِ داخلِ پرانتز می‌تواند از هر مقدارِ ازپیش‌تعیین‌شده‌ای بیشتر بشود (در اینجا برای ما مهم است که از صدهزار بیشتر بشود). پس حلزون قطعاً به انتهای نوار خواهد رسید.

اینکه آیا می‌رسد یا نه چیزی است که اثبات‌اش سخت نیست (ریاضیدانان می‌گویند که رشته‌ی همسازْ واگرا است).* موضوع را اگر عجیب می‌یابیم شاید کمکی کند وقتی توجه کنیم که اگرچه مسیر طولانی و طولانی‌تر می‌شود، اما حلزون هر بار که به عقب نگاه کند توجه خواهد کرد که مقداری که از نقطه‌ی شروع فاصله گرفته است بیشتر از آنی است که خودش حرکت می‌کرد اگر که مسیر کش نمی‌آمد.

 * اثباتِ اینکه مقدارِ داخلِ پرانتز دیر یا زود از هر عددی بزرگ‌تر می‌شود آسان است. جمله‌ی اول را فعلاً کنار بگذاریم. مجموعِ دو جمله‌ی بعدی (یعنی جمعِ ⅓ و ¼) بیشتر است از ¼ + ¼، یعنی بیشتر از ½ است. مجموعِ چهار جمله‌ی بعدی (از یک‌پنجم تا یک‌هشتم) بیش از مجموعِ چهار تا یک‌هشتم است، یعنی بیشتر از ½ است. و به همین ترتیب. یعنی آنچه در پرانتز داریم بزرگ‌تر است از تعدادی ½. پس n  را اگر به اندازه‌ی کافی بزرگ بگیریم، آنچه در پرانتز است از هر عددِ ازپیش‌تعیین‌شده‌ای بزرگ‌تر می‌شود.

 

"گویند برگِ سبز شود اطلسِ بنفش"

از انتخاب‌شدنِ آقای روحانی بسیار خوشحال‌ام (آن هم با رأیی قوی‌تر از چهار سال پیش، هم به لحاظِ تعداد و هم به لحاظِ درصد). نه فقط از این نظر که کاندیدایی که به او رأی داده‌ام انتخاب شده است، بلکه مشخصاً از این نظر هم که میزانِ مشارکت این‌همه بالا بوده است، و نیز از این نظر که می‌بینم که برخی از کسانی که بعد از انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت به‌جدّ می‌گفتند که رأی نخواهند داد پریروز رأی داده‌اند و بلکه دیگران را هم به مشارکت ترغیب کرده‌اند، و بسیار خوشحال‌ام که می‌بینم که ایرانیانِ زیادی در داخل و خارج احساسِ مسؤولیت کرده‌اند و رأی داده‌اند. این به نظرم قدمِ بزرگِ مؤثری است برای نهادینه‌کردنِ دموکراسی. و به نظرم، حالا که کمی مانده به بیست‌ساله‌شدنِ دومِ خرداد، خوب است قدردانِ جنابِ آقای سیّدمحمد خاتمی باشیم که در سالِ ۱۳۹۰ دشنام‌های سبز و کنایه‌هایی از الوانِ دیگر را به جان خرید و در انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی رأی داد. من شخصاً ارادتمندانه سپاسگزارم که ایشان خردمندانه کوشید که این شعله نمیرد.

از نتیجه‌ی انتخاباتِ شورای شهر تهران کمتر از نتیجه‌ی انتخاباتِ ریاست‌جمهوری خوشحال‌ام. غیر از اینکه به نظرِ من شرطِ لازمِ عضویت در شورای شهر میزانی از تجربه و جاافتادگی است (از جمله از نظرِ سنّ و سال)، این هم هست که نه از اولین دوره‌ی شورای شهرِ تهران خاطره‌ی درخشانی در ذهن‌ام مانده است و نه از ششمین دوره‌ی مجلس شورای اسلامی. غیر از استقراءِ بدبینانه‌ای که در موردِ شورای بعدیِ شهرِ تهران نگران‌ام می‌کند،‌ این هم البته هست که—چنان که افرادِ زیادی گفته‌اند—یکدست‌بودنِ تعلقاتِ سیاسیِ هر شورایی که امکاناتِ مالی و وظایفِ اجراییِ فراوان دارد البته مایه‌ی نگرانی است. به گمانِ من شورا شورای بهتری می‌بود اگر مثلاً آقایان چمران و طلایی هم عضوش می‌بودند، هم‌چنان که، از جهاتی، به نظرم اتفاقِ خوبی بود که آقای حدادعادل در مجلسِ ششم بود.*

به هر حال، این انتخابات هم، مثلِ چند موردِ این سال‌های اخیر، باعث شد تهران را حتی بیش از قبل دوست بدارم. 

* و نیز گمان می‌کنم مجلسِ ششم مجلسِ بهتری می‌بود (از لحاظِ کارآمدی و پیشبردِ اصلاح‌طلبی) اگر هاشمی‌رفسنجانی عضوش می‌بود. شخصاً متأسف‌ام که، هیجان‌زده و از روی خامی، یکی از هدف‌های عمده‌ام در رأی‌دادنِ سالِ هفتادوهشت جلوگیری از حضورِ او در مجلس بود.

 

دو روز قبل از پس‌فردا

تا پایانِ مهلتِ تبلیغات—هشتِ صبحِ پنجشنبه—وقتِ زیادی نمانده است. تهرانِ این روزها را خیلی دوست دارم. پریروز در یک میدانِ بزرگِ شمالِ شهر دخترِ جوانی را دیدم که با آقای سالمندی در پیاده‌رو صحبت می‌کرد، متین و معقول. ”همه چیز را که نمی‌شود یک‌دفعه عوض کرد“ (دخترِ جوان می‌گفت، و دستبندِ بنفش داشت). وسطِ خیابان، روی جدول، چند پسرِ جوان پوسترهای آقای روحانی را به رانندگانِ ماشین‌ها می‌دادند. صد متر آن‌طرف‌تر، حامیانِ آقای رئیسی، که مردِ جوانِ معممی هم در بین‌شان بود، با رهگذران صحبت می‌کردند، مؤدب و خوشرو. خوشحال‌ام که، بر خلافِ روزهای پیش از انتخاباتِ هشت سال پیش، از شعار (با یا بی مشتِ گره‌کرده) خبری نبود. این وضعیت البته که مطلوبِ پهلوی و رجوی و نتانیاهو نیست.

در جامعه‌ی دموکراتیک، فردای اعلامِ نتیجه (ی نهایی) یک گروه شادی می‌کنند، اما فردی که برنده اعلام شده است مخالفان را ”خس و خاشاک“ نمی‌خوانَد؛ گروه یا گروه‌های دیگر مغموم‌اند، اما زیرِ میزِ بازی نمی‌زنند. لابد، با لحاظ‌کردنِ همه‌ی جوانب، معتقدم که کسی که به او رأی می‌دهم انتخابِ بهتری است (وگرنه به او رأی نمی‌دادم!)؛ اما نه کاندیداهای دیگر اهریمن‌اند و نه طرفداران‌شان جمیعاً جاهل و بی‌ذوق. 

امروز دوستی صحبت از این می‌کرد که در جایی از شهر که چندان مرفه‌نشین نیست دندانپزشکانِ حامیِ آقای رئیسی رهگذران را به‌رایگان معاینه می‌کرده‌اند. نمی‌دانم چگونه است که برخی از ما این را بد می‌انگاریم، اما اشکالی نمی‌بینیم وقتی خانمِ میانسالی گزارش می‌دهد که با دلبریْ آقای اهلِ تحریمی را مجاب کرده است که رأی بدهد. کسانی هستند که دسترسی به دندانپزشک برایشان ساده نیست و از آن امکان استفاده می‌کنند، گرچه در فضای بازِ فلان میدانِ مرکزِ شهر استانداردهای بهداشتی-پزشکی روشن باشد که خیلی بالا نیست و شاید تضمینی هم نباشد که موضوع از معاینه‌ای سرسری فراتر برود؛ کسانی هم هستند که الخ. گروهی را کارگردانِ این فیلم و فلان خواننده‌ی رپ جذب می‌کند، گروهی را کارگردانِ آن فیلم و بهمان خواننده‌ی پاپ؛ چه جای تمسخر و تحقیر است؟ تبلیغ‌هایی که گفتم، به نظرِ من هیچ‌کدام به طرزِ ویژه‌ای بدتر از دیگری نیست—آنچه به نظرم مجاز نیست هر چیزی است که محتمل بدانیم زندگی بعد از انتخابات را برای گروهی از شهروندان، یا برای همه، سخت‌تر از چیزی کند که اقتضای دموکراتیکِ هر انتخاباتی است. تقریبی از رفتارِ ستودنیِ امروز رقیب، فردا رفیق را در دموکراسی‌های نهادینه‌شده می‌بینیم؛ مقدمات‌اش را تدارک ببینیم.