باز هم در نامطلوب‌بودنِ‌ بعضی کارهای برخی ویراستاران

می‌گوید که در ترجمه یک ”اشکالِ ویرایشی“ پیدا کرده است. 

اینکه در کارِ منتشرشده اشکالی باشد البته که ناخوشایند است؛ اما، با این فرض که اشکالی هست، البته که چه بهتر که خبردار بشویم و اصلاح‌اش کنیم اگر بتوانیم. خواهش می‌کنم که بگوید اشکال چیست. بعد از مبلغی تعارف و اظهارِ تواضع، می‌گوید که در ابتدای کتاب آمده ’به والدین‌ام‘. مضطرب می‌شوم، و کتاب دمِ دست‌‌ام نیست که ببینم اصل‌اش چه بوده. می‌پرسم که اشکال‌اش چیست و می‌پرسم که اصل‌اش چه بوده. می‌گوید که اصل را ندیده.

اینکه اصل را ندیده باشیم و بگوییم در ترجمه اشکالی هست، البته به اندازه‌ی آنی بد نیست که اصل را ندیده باشیم و بگوییم ترجمه خوب است؛ اما، به‌نظرِ من، غریب است. می‌پرسم که خب اشکال چیست.

می‌گوید که باید این‌طور باشد: ’به پدر و مادرم‘. نگران می‌شوم و به دوستی تلفن می‌کنم و دوست به کتاب نگاه می‌کند و متنِ اصلی را برایم می‌گوید که چه بوده است: ’To my parents‘.

آقای محترم که ویراستارِ یکی از ناشرانِ این شهر است مرا مطمئن می‌کند که ترجمه اگر از زیرِ دست‌اش ردّ شده بود قطعاً ’به والدین‌ام‘ را تبدیل کرده بود به ’به پدر و مادرم‘. نه به‌سرعت و با قاطعیت، اما بالاخره و با اکراه می‌گوید که چنین می‌کرد بدونِ اینکه متنِ اصلی را دیده باشد. برای آقای ویراستار، مهم نیست که اصل چه بوده، مهم نیست که در تقدیم‌نامه‌ی متنِ اصلی برای ارجاع به کسانی که کتاب به آنان تقدیم شده یک کلمه به‌کار رفته بوده و نه سه کلمه. به این سؤال که چرا ’پدر و مادر‘ و نه ’مادر و پدر‘، جواب‌اش این حرفِ کلّیِ بدونِ پشتوانه‌ی آمار است که اولی ”در فارسی رایج‌تر است“ (تو گویی تمامِ متن‌های شفاهی و مکتوبِ زبان‌مان را در یک لحظه می‌تواند در ذهن‌اش مرور کند). جوابی ندارد وقتی می‌پرسم که در ترجمه‌هایی که صابونِ ویرایشِ ایشان به تن‌شان می‌خورَد، چه فرقی هست بینِ این سه تقدیم‌نامه‌ی ممکنِ متفاوت: 

To my parents, to my mother and my father, to my father and my mother.

و چندان جدّی نمی‌گیرد وقتی می‌گویم که می‌شود تصور کرد دو زن یا دو مرد قانوناً و/یا عرفاً والدینِ کسی باشند در حالی که مسلّماً پدر و مادرِ او نیستند. چندان حسرت نمی‌خورم که متنی که ترجمه کرده‌ام (با همه‌ی اشکالاتِ‌ کشف‌شده و کشف‌نشده‌‌‌اش) از زیرِ دستِ او نگذشته.

ارادتِ خیلی زیادی ندارم به کسی که به خودش اجازه می‌دهد متنی  راکه کسِ دیگری نوشته یا ترجمه کرده است—و با نامِ آن کسِ دیگر منتشر خواهد شد—دستکاری کند و خودش را ملزم نداند با او بحث کند تا به توافق برسند. این ارادت‌نداشتن تبدیل به حسِ تحقیر می‌شود وقتی که این ویراستارِ محترم به متنِ اصلی نگاه نمی‌کند و شخصِ دقیقی هم نیست. به فرض هم که در جاهایی نیازی باشد به پلیسِ زبان، این‌طور به‌نظرم می‌آید که عسس باید خودش قابلیت‌هایش را قبلاً نشان داده باشد.

در نامطلوب‌بودنِ بعضی کارهای برخی ویراستاران.

 

مجلسِ رسمیِ عزاداری

[ناتمام.]

در بعضی مجلس‌های ترحیم شرکت می‌کنم، و نوعاً هدف‌ام دو چیز است: نشان‌دادنِ همدردی‌ام با دوست یا خویشاوندی که یکی از نزدیکان‌اش درگذشته است، و ساعتی نشستن و فکرکردن به مرگ و به بی‌اعتباریِ دنیا. معمولاً در نیم‌ساعتِ آخرِ مجلس در آنجا هستم، و بخت اگر یاری کند—و این‌طور نیست که همواره یاری کند—و واعظِ مجلس خوب و پخته صحبت کند، به حرف‌هایش هم توجه می‌کنم (موعظه‌شنیدن را دوست دارم). مقیّد هستم که وقتِ ورود و وقتِ خروج، خودم را به دوست یا خویشاوندم که صاحب‌عزا است نشان بدهم و بگویم که امیدوارم من‌بعد زندگی شادتر باشد.

در این مجلس‌ها و در حواشی‌شان نوعاً چیزهایی می‌بینم که خوش نمی‌دارم—و در اینجا صرفاً دارم از سلیقه‌ام گزارش می‌کنم. از اینها بعضی مربوط می‌شود به سالن یا مسجدی که مراسم در آن برگذار می‌شود. با ذائقه‌ی من اصلاً سازگار نیست که صدای بلندگو خیلی زیاد باشد، یا کسی که قرآن می‌خوانَد بدصدا باشد یا لحن‌اش عربی نباشد (چه برسد به اینکه غلط بخواند)، یا واعظ حرفِ سیاسی بزند یا مقاماتِ سیاسیِ معاصر را آفرین و نفرین‌ کند.

در کنارِ اینها، چیزهایی هست که در رفتارِ شرکت‌کنندگان دوست نمی‌دارم. از زشت‌ترین چیزهایی که رخ می‌دهد این است که کسانی بروند و سعی کنند با آدم‌های مشهورِ جمع (بازیگر و ورزشکار و غیرِ اینها) عکس بگیرند. من این را مستهجن می‌یابم. دیگری این است که نشسته‌ایم و یک آشنایمان وارد می‌شود، و بلند بشویم و دست‌ تکان بدهیم و وقتی که به ما رسید با صدای بلند احوال‌پرسی کنیم، چه برسد به اینکه شوخی و خنده هم چاشنی‌اش کنیم. پارک و پیک‌نیک نیامده‌ایم: آمده‌ایم به کسی که علی‌القاعده برایمان عزیز یا به هر حال مهم است دلداری بدهیم در موردِ مرگِ یکی از نزدیکان‌اش؛ اینجا جای شوخی و خنده و تازه‌کردنِ دیدار نیست. زیبایی‌شناسیِ من (که شاید مریض و مرتجع و زمان‌ناشناس و در ستیز با بخشِ بزرگی از جامعه باشد) به‌شدّت واکنش نشان می‌دهد به اینکه برادرِ دوست‌ام فوت کرده باشد و مجلس به این مناسبت باشد، و دو نفر پشتِ سرم با صدای نه‌چندان آهسته‌ای درباره‌ی ثبت‌نامِ پراید و قیمتِ دلار و مصاحبه‌ی اخیرِ فلان آقای ردیفِ دومِ مجلس صحبت کنند، یا صدای همهمه آن‌قدر زیاد باشد که واعظ صریحاً خواهش کند که حاضرانِ طبقه‌ی بالا کمی‌ کم‌صداتر معاشرت کنند. تذکر نمی‌دهم (حتی اگر بتوانم)؛ اما سخت ناخوش می‌شوم.

 

چاپِ دومِ ترجمه‌ی فارسیِ ویتگنشتاینِ کریپکی

متعجب و خوشحال‌ام که کمتر از یک سال بعد از انتشارِ چاپِ اول (تیراژ: ۱۲۰۰ نسخه)، کتاب حالا به چاپِ دوم رسیده است (در ۹۰۰ نسخه). اصلِ کتابِ کریپکی کتابی است بسیار مهم، و کاملاً فنّی—نقل از یادداشتِ مترجم: 

در اهمیتِ این کتاب به‌دشواری بشود مبالغه کرد. کسی که چند دهه است که از برجسته‌ترین فیلسوفانِ نیمه‌ی دومِ قرنِ بیستم (و بلکه همه‌ی آن قرن) محسوب می‌شود درباره‌ی متنی از فیلسوفی نوشته است که چندین دهه است که از برجسته‌ترین فیلسوفانِ نیمه‌ی اولِ قرنِ بیستم (و بلکه همه‌ی قرن‌ها) شمرده می‌شود، و این کتاب نه کتابی داستانی و عامه‌پسند درباره‌ی تولد و مرگ و ثروتِ خانوادگی و غرایبِ رفتاریِ ویتگنشتاین، که درباره‌ی یک استدلالِ محوریِ فلسفه‌ی متأخرِ او است. این کتاب کتابی است فلسفی، نه کتابی درباره‌ی یک فیلسوف یا درباره‌ی فلسفه.

 

به‌ درخواستِ من، عبارتِ ’چاپ دوم‘ را روی جلد نیاورده‌اند. اشکال‌های کشف‌شده‌ی چاپِ اول اصلاح شده‌اند: در صفحه‌ی شانزده سطرِ ۸ و صفحه‌ی ۶۶ سطرِ ۲ی زیرنویس، شماره‌ی قسمتِ ۲۶۵ از پژوهش‌های فلسفی اشتباهاً نوشته شده بود ’۲۵۶‘؛ در عطفِ کتاب، فاصله‌ی اضافه‌ای بود بینِ کلمه‌ی ’قواعد‘ و ویرگولِ بعد از آن؛ کیفیتِ تصویرِ نویسنده در پشتِ جلد بهتر شده است. 

در ترجمه‌ی کتاب مترجم هیچ جا به خودش اجازه نداده توضیحِ فنّیِ فلسفی بدهد. درباره‌ی کتاب و مسائلِ ترجمه‌اش چند مطلب در این وبلاگ هست؛ از جمله معرفیِ چند اثر در موضوعاتِ مرتبط، و بحثی درباره‌ی عنوانِ فارسیِ کتاب.

بدونِ فاصله

گوشیِ فعلی‌ام مثلِ قبلی‌ها است از این حیث که نیم‌فاصله ندارد؛ این است که تقریباً همه‌ی پیامک‌هایم را به پینگلیش (یا فارگلیسی؟) می‌نویسم: أعنی واژه‌های فارسی را به خطِ لاتین می‌نویسم.

چند روز پیش—دور از جانِ همه—شخصی دخترِ جوان‌اش را از دست داده بود و طبیعتاً یادِ عبارتی از ۲۸:۹ افتادم که صحبت می‌کند از روشناییِ دیده. بعد دیدم که این تعبیرِ آشنای ’قرّة‌العین‘ که حافظ و نظامی هم به‌کار برده‌اند چقدر مناسب است در وصفِ ب. خواستم واژه را در پیامکی بنویسم، و خیلی روشن بود که نوشتنِ این واژه به خطِ لاتینْ موضوع را کاملاً لوس و به‌کلّی لوث می‌کند.

اما پیش می‌آید که به شخص کمک می‌رسد مِن حیثُ لایَحتَسِب. به‌نظرم رسید که ’ة‘ی عربی اصولاً قابلیتِ این را ندارد که به حرفِ بعدی بچسبد، و لذا می‌شود حرف‌به‌حرف و بدونِ فاصله گذاشتن نوشت ق/ر/ة/ا/ل/ع/ی/ن (و نگرانِ تشدید هم نبود). زبانِ گوشی را عربی کردم و نوشتم ’قرة‌العین‘.

خوب است یک بار این را، برای روشن‌شدنِ امر برای خودم هم که شده، با دقت و تفصیل بنویسم که نیازمان به تعبیه‌ی نیم‌فاصله در صفحه‌کلید احتمالاً ناشی از این است که نظامِ قدیمیِ ماشین‌تحریر را عوض کرده‌ایم: در ماشین‌تحریرهای قدیمی که می‌بایست ”شیفت بگیریم“ تا مثلاً به‌جای ’قـ‘ بنویسیم ’ق‘، برای تولیدِ اثرِ امروزیِ نیم‌فاصله قاعدتاً کافی بوده فاصله نگذاریم و برای نوشتنِ ’عاشق‌کشی‘ حرفِ قاف را بنویسیم (با شیفت) و فاصله نگذاریم و حرفِ کاف را بنویسیم.

 

فلوره‌ی تعمیم‌ناپذیر

– من برای کمک به شما اینجا هستم. راحت هستید؟ بسیار خوب. اگر الآن در شرایطِ روحی مناسبی هستید، برایم تعریف کنید که چطور به پاریس رسیدید. روایت‌های خیلی تکان‌دهنده‌ای شنیده‌ام از خروج از مرزهای کوهستانیِ ایران، رسیدن به ترکیه، چندین روز در کامیون، قایق‌های ناامن در مدیترانه، باجگیری‌های قاچاقچیانِ انسان، بدرفتاری در مرزِ فرانسه، انتظارِ چندماهه در اردوگاهِ موقّت.

— نه: خوشبختانه مشکلِ خاصی نبود. البته در ایران زندگی خیلی سخت است و به استعدادها رسیدگی نمی‌شود. من با گذرنامه آمدم: در فرودگاهِ مهرآباد در تهران سوارِ هواپیما شدم و در پاریس پیاده شدم.

– برای ثبت در اداره‌ی پلیس می‌پرسم: گذرنامه‌ به اسمِ چه کسی است؟

— به اسمِ خودم.

– پس حتماً خیلی خوب جعل شده؟

— گذرنامه‌ام واقعی است: حکومتِ ایران رسماً صادر کرده.

– آهان: برای فقط یک بار خروج از کشور؟ یعنی رژیمِ ایران تقریباً به‌صراحت به شما گفت بروید و دیگر برنگردید؟

— نه: اتفاقاً اصرارِ شدیدی دارند برگردیم. وثیقه‌ی سنگینی می‌خواستند، که مرّبی‌ای که کار را با او شروع کردم لطف کرد و سندِ باشگاه را گرو گذاشت.

– خب من حدس می‌زنم اشکالی در ترجمه بینِ فارسی و فرانسه هست، چون زیاد متوجه نمی‌شوم چه می‌گویید. شما فرار نکرده‌اید و با گذرنامه‌ی رسمی آمده‌اید فرانسه؟ وثیقه‌گذار چه می‌شود … [مصاحبه‌کننده حرفِ خودش را قطع می‌کند.] به هر حال، خوشحال‌ام که در راهِ رسیدن به پاریس سختی نکشیده‌اید. حالا برایم بگویید مشکل چیست: چرا درخواستِ پناهندگی کرده‌اید؟

— رژیمِ ایران ما را تحتِ فشار گذاشته است. به استعدادهای جوانان بها داده نمی‌شود.

– من این‌طور فهمیدم که حتی با چاقو به شما حمله شده؛ تأیید می‌کنید که لباس‌شخصی‌های جناحِ تندروی حکومتِ ایران به شما حمله کرده‌اند؟

— چاقو؟ [در اینجا مکالمه سخت مغشوش می‌شود. بعد از چند دقیقه، با کمکِ مترجمی دیگر، معلوم می‌شود که صحبت از نوعِ خاصی از شمشیر بوده است.]

– خب، پس شما ورزشکاری حرفه‌ای و عضوِ تیمِ ملّیِ شمشیربازیِ ایران هستید. خوشحال‌ام که با شما صحبت می‌کنم. من هم در جوانی این ورزش را دوست داشتم. آیا ورزشِ گرانی نیست؟

— چرا، هست. رژیمِ ایران به‌جای همگانی‌کردنِ ورزش، پولِ مردم را خرجِ بوسنی‌وهرزگووین می‌کند.

— اینکه البته درست است. اما من هنوز مشکلِ شخصِ شما را نمی‌فهمم. شما عضوِ تیمِ ملّیِ کشورتان هستید، در ورزشی که گران‌قیمت است. دولتِ کشورتان شما را برای مسابقاتی جهانی به فرانسه فرستاده. و دارید می‌گویید به استعدادها—که یکی‌اش شما هستید—رسیدگی نمی‌شود و شما تحتِ فشار هستید؟

— بله. همین هفته‌ی پیش هم روزِ دوشنبه بالغ بر دو ساعت برق نداشتیم.

– متوجه هستم. مدارک را خواهم فرستاد. خوشبین هستم که با درخواستِ شما موافقت بشود.

 

جوازِ افشای هویّتِ مجازی؟

[پراکنده، بازخوانی‌نشده.]

از خانواده‌ای مذهبی است و ریش دارد و مدرسِ فلان دانشگاه است و همسرش مححبه است (و دخترِ دبستانی‌اش هم)، و چند باری هم در مقامِ ”کارشناس“ در برنامه‌های صداوسیمای جمهوری اسلامی شرکت کرده و از نوعِ خاصی از پوششِ زنان دفاع کرده، یا با فلان خبرگزاریِ محترم صحبت کرده، یا چیزی از این دست. حسابی توئیتری هم دارد، با حال‌وهوای همین‌ها که گفتم.

در کنارِ این زندگیِ آشکارِ بیرونی، این شخص زندگیِ دیگری هم دارد. یک جنبه‌ی این تفاوت در حسابی توئیتری است با اسمِ مستعار و با عکسی که  تصویرِ خودش نیست. (عکس را نمی‌شناسم: شاید عکسِ معروفی باشد و مخاطبانِ آن حساب نوعاً بدانند که صاحبِ حساب در موردِ عکس ادعای واقع‌نمایی ندارد، شاید هم نه—مهم نیست.) فرضِ من—یا، اگر مایل‌اید، بخشی از داستان، این است که این آقا به اقتضای تمایل‌های شخصی‌اش است که این حساب را ساخته، نه اینکه مأموریتی داشته باشد که بخواهد در جمع‌هایی نفوذ کند. در این حسابِ توئیتری، ایشان بر ضدِ جمهوریِ اسلامی می‌نویسد، و نه با منطقی استوار یا ادبیاتی فاخر.

تصورِ من این است که با هر یک از دو نوع از حرف‌هایش که موافق باشیم یا نباشیم، آگاه‌شدن از ماجرا نوعاً خشمگین‌مان می‌کند و باعث می‌شود نظرِ چندان مساعدی درباره‌ی شخصیت‌اش نداشته باشیم. عصبانی‌مان می‌کند—شاید بیانی گویاتر: حرص‌مان را درمی‌آورَد. اما اینکه شخصی فرصت‌طلب و ریاکار باشد قاعدتاً باعثِ هدرشدنِ حقوقِ شخصی‌اش نمی‌شود. هر قدر هم که او را—حتی به‌درستی—پلید بدانیم، حق نداریم سرّش را افشا کنیم. افشای ریاکاریِ افراد نه فقط وظیفه‌ی ما نیست، بلکه حتی، در نبودِ‌ شرایطی بسیار ویژه، در حیطه‌ی امورِ مجاز هم نیست. یا شهودِ اخلاقیِ ابتداییِ من این‌طور می‌گوید. (یکی از آن شرایطِ ویژه شاید این باشد که این آقای محترم منبعِ درآمدش بیت‌المال باشد. اما موضوع در همین حالتِ مجردِ ایده‌آلیِ قبل از این پرانتز هم خیلی پیچیده است؛ پیچیده‌ترش نکنیم.)

حالا فرض کنیم که اضافه بر کارهای قبلی، این آقای محترم به واسطه‌ی این حسابِ با نامِ غیرواقعی کارهایی هم می‌کند که با زندگیِ خصوصیِ متشرعانه (یا حتی با زندگیِ استانداردِ متأهلانه‌ی غیرمتشرعانه) ناسازگار است. در زندگیِ رسمی صحبت از اخلاقِ اسلامی و عفاف می‌کند و تبلیغ می‌کند، و در اینجا به دنبالِ روابطی دیگر است. حالا چه؟ نظرِ من این است که فرقی ندارد: گرچه این شخص را حالا ناخوش‌تر می‌داریم و پلیدتر می‌شماریم، باری هم‌چنان حقِ افشاگری نداریم. شهودِ اخلاقیِ من این است، و تصورم این است که اخلاقِ فرهنگِ اسلامی هم همین را می‌گوید.

لایه‌ای جدیدتر. آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، برای کسی مزاحمت ایجاد می‌کند. مزاحمت البته که درجات دارد؛ بیایید تمرکز کنیم بر حالتی که آشکارا مزاحمت است: آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، مکرراً پیام‌هایی (حاویِ دشنام، پیشنهاد، یا هرچه) برای کسی می‌فرستد که گیرنده به‌روشنی و به خودِ آقای محترم گفته که نمی‌خواهدشان و گفته که باعثِ آزارش است. آقای محترم بس نمی‌کند. قربانی از هویّتِ واقعیِ آقای محترم خبر دارد. آیا قربانی حقّ‌ افشاگری در این مورد را دارد؟ سعی می‌کنم تا جایی که در این لحظه برای خودم روشن است احساس‌ام را توضیح بدهم.

اول اینکه می‌شود به این فکر کرد که قربانی می‌تواند شکایت کند، و تصورِ ابتدایی‌ام این است که قاعدتاً دستگاهِ قضایی باید مزاحمت را رفع کند (و مزاحم را مجازات کند). قربانی خبر دارد که پیگیریِ این شکایت شاید باعثِ افشای هویّتِ آقای محترم هم بشود و عواقبی برای شغل و زندگیِ خانوادگی‌اش داشته باشد—که، خب، داشته باشد: مطمئن نیستم در این مورد مسؤولیتی بر عهده‌ی قربانی باشد. [این، و نکته‌ای در پاراگرافِ بعدی، می‌تواند به بحثِ فلسفیِ شناخته‌شده‌ای در اخلاق مربوط بشود یا نشود، که من سوادش را ندارم.]

دوم اینکه اگر شکایتْ مقدور یا مطلوب یا امیدوارکننده نباشد، قربانی می‌تواند از تهدید به افشاگری چونان ابزاری دفاعی استفاده کند، و تهدیدش را هم عملی کند اگر مزاحمت ادامه پیدا کند. شهودِ ابتداییِ ما شاید این باشد که این دفاعی مشروع است؛ اما چیزی که شاید باعث شود تأمل کنیم این است که به طرزِ معقولی احتمال بدهیم عواقبِ افشاگری برای فردِ مزاحم بسیار زیاد و نامتناسب با میزانِ مزاحمت باشد. اگر قائل نباشیم به لزومِ تناسب، مثالِ ما چه فرقِ اخلاقاًمهمی دارد با حالتی که من به شیشه‌ی خانه‌ی شما سنگ بزنم و شما تفنگ‌تان را بردارید و به سرِ من شلیک کنید؟‌ (یا: قبلاً شیشه‌ی خانه‌تان را شکسته‌ام، و بارِ آخر گفته‌اید که دفعه‌ی بعد مرا خواهید کشت.) از طرفِ دیگر، احتمالاً یک جای استدلال اشکال دارد اگر این بتواند باعث شود که فلان آدمِ مشهور مرتباً مزاحمِ کسی بشود و هر بار به قربانی‌اش یادآوری کند که لورفتنِ مزاحم عواقبی برای مزاحم خواهد داشت شدیدتر از آزاری که قربانی می‌بیند. عاملِ مهمِ مربوطِ دیگر می‌تواند این باشد که خودِ ترس از عواقبِ گسترده‌ی افشاشدن مانعی باشد برای مزاحمت‌های مشابه.

موضوعِ دیگر، مستقل از شدّت و عواقب: اینکه قربانی هویّتِ مزاحم را افشا کند می‌تواند به خودیِ خود نوعی مجازاتِ فردِ مزاحم باشد. تصورِ من این است که فردِ متمدن نوعاً متمایل‌تر است به اینکه مجازات را به حکومت بسپارد نه اینکه خودش شخصاً اقدام کند. (لابد روشن است که فرقی هست بینِ برنامه‌ریزی و اقدام برای مجازاتِ کسی، و دفاعِ آنیِ غریزی در مقابلِ تهاجم.)

نهایتاً اینکه موضوع خیلی هم برای من روشن نیست. دو چیز که گمان می‌کنم باید در نظر داشت یکی این است که پلید‌بودن و متعفن‌بودن و ریاکاربودنِ شخص نباید باعث شود که حقوق‌اش تضییع بشود؛ دوم اینکه مجازات باید با جرم متناسب باشد (یا، تا کمی بارِ حقوقی/قراردادی‌اش را کم کنم: شدتِ عملِ تلافی‌گرانه باید متناسب باشد با شدتِ آزارِ اولیه).

و شاید توجه کرده باشیم که موضوعِ هوّیتِ جعلی موضوعی است که فی‌نفسه برای این بحثْ اهمیتِ زیادی ندارد: خیلی فرقی ندارد که کسی که مزاحمت ایجاد کرده این کار را با نامِ خوش کرده یا با پوششِ یک نامِ غیررسمی—آنچه داریم بررسی می‌کنیم که اعلامِ عمومی‌اش مجاز است یا نه این است که این شخصِ خاص چنین مزاحمتی ایجاد کرده: تصورِ من این است که افشای اینکه مزاحمْ هویّتی جعلی دارد صرفاً این کارکرد را دارد که پلیدبودنِ مزاحم را روشن‌تر کند.

تمرین. موضوع آیا/چه فرق‌هایی دارد با ماجرای مجریِ مشهورِ تلویزیونی؟

 

"بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری"

[عصبانی، ویرایش‌نشده]

هرقدر هم که نظامِ جمهوری اسلامی را بهتر از هر بدیلِ ممکن‌الوصولِ نزدیکی بدانیم، باز گاهی نمی‌شود در خشم نشد از شدّتِ بی‌تدبیریِ بعضی اجزایش—و شدّتِ این بی‌تدبیری گاهی آن‌قدر زیاد است که حیرت بر خشم می‌چربد. دخترِ هفده‌ساله‌ را بیاورند در تلویزیونِ رسمیِ حکومتی، چون فیلمی از رقص‌اش را منتشر کرده است؟ بحثِ کژطبعی و بی‌ذوقی به کنار؛ مستندِ قانونیِ بازداشتِ دخترک چیست؟ محاکمه شده است؟ گیریم چهره‌اش را به‌روشنی نشان نمی‌دهند و نام‌اش را رسماً نمی‌گویند، و گیریم (خب، فرضِ محال که محال نیست) کسی نمی‌داند که او دقیقاً چه کرده و کسی فیلمِ رقصِ زیبایش را ندیده؛ مجوّزِ فشارِ عظیمی که به این نوجوان وارد کرده‌اند چیست؟

هرقدر هم سعی کرده باشم خودم و خوانندگانِ این وبلاگ را متقاعد کنم که موضوعات را سرد و منطقی ببینیم و خلط‌شان نکنیم، نمی‌شود پخشِ حرف‌های دخترک را مقایسه نکرد با رفتارِ تلویزیونِ حکومتی با دادستانِ محکوم‌شده‌. خونِ شهروندانِ به‌ناحق کشته‌شده، در مقابلِ رقصِ دختری بسیار جوان. و دینداران نمی‌پرسند آیا (و در این روزها شنیده‌ام که می‌پرسند) که قتل و اختلاس و ربا و قمارِ آشکارِ تلویزیونی بدتر است یا رقصِ دختری بی‌حجاب؟ پخشِ اعترافِ تلویزیونیِ مرتکبانِ کدام‌شان اولیٰ است؟ 

آقای مدیرِ مسؤولِ روزنامه‌ی کیهان چند باری این حکایت را نوشته‌اند که درباره‌ی کسی که بعدها متهمِ اصلیِ حادثه‌ی نخست‌وزیری شناخته شد (شهریورِ ۶۰)، بعد از حادثه شنیده‌اند که هیچ کس به او شکّ نکرده بوده چرا که آن‌قدر مقیّد به حفظِ بیت‌المال دیده می‌شده که دو خودکار در جیب می‌گذاشته، یکی برای کارهای دولتی و دیگری برای کارهای شخصی. آقای شریعتمداری می‌گویند که همان موقع از این حجمِ تظاهر می‌بایست می‌فهمیده‌اند که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه‌ی آن شخص است چرا که می‌شده پانزده ریال بدهد و خودکاری به خرجِ خودش بخرد و این‌همه زهدفروشی نکند. وجهِ شَبَه؟ ای بسا که کسی که جامه می‌درَد که ای وای دختری رقصید و دیده شد و ترویجِ فحشا شده و باید کاری کرد و اعترافِ تلویزیونی پخش کرد، بخشی از پروژه‌ای باشد برای سست‌کردنِ اعتبارِ دستگاهِ قضا و نیروی انتظامی و صداوسیما.

 

کسره‌ی اضافه

من شخصاً مقیّدم که در هر نوشته‌ای به خطِ فارسی همه‌ی کسره‌های اضافه را بنویسم. در روزگارِ ما کسانی هستند که همه‌ی کسره‌های اضافه را می‌نویسند، حتی در متن‌هایی که وزنِ کلام به خواندن‌اش کمک می‌کند—نمونه‌ی برجسته‌اش دیوانِ حافظ با تصحیحِ سایه. در اینجا می‌خواهم چیزهایی بگویم در موردِ استدلالی بر ضدِ نوشتنِ کسره‌های اضافه. حرف‌های من در موردِ کسره‌ی اضافه است، گرچه طرفدارانِ استدلالی که نقدش خواهم کرد نوعاً اصطلاحِ ’اعراب‌گذاری‘ را به‌کار می‌گیرند.

آن استدلال این است که نوشتنِ نظام‌مندِ کسره‌ی اضافه حاکی است از دست‌کم‌گرفتنِ خواننده—طبقِ این استدلال، نویسنده‌ای که همه‌ی کسره‌های اضافه را می‌گذارد گویی پیش‌فرض‌اش این است که خواننده بدونِ این کسره‌ها نمی‌تواند متن را بخواند (یا نمی‌تواند به‌آسانی بخواند). نتیجه‌ی استدلال قرار است این باشد که گذاشتنِ نظام‌مندِ کسره‌های اضافه کارِ بد یا دست‌کم نالازمی است.

این استدلال چه وزنی دارد؟ می‌شود به این فکر کرد که آیا، به فرضِ صحّت، به موضوعِ استفاده‌ی حتی حداقلی از ویرگول و نقطه هم تعمیم می‌یابد یا نه. نیز، آیا تقسیمِ متن به پاراگراف‌ها دست‌کم‌گرفتنِ خواننده نیست؟‌ فصل‌بندی چطور؟ اما بیایید جزئی‌تر نگاه کنیم.

۱. فرض کنیم زمانی بوده که در خطِ فارسی بینِ دال و ذال فرقی نبوده است (أعنی: شکلِ نوشتاریِ این دو حرف یکی بوده)، و قاعده‌ای بوده است برای فهمیدنِ اینکه کدام دال است و کدام ذال. فرض کنیم این‌طور بوده. فرض کنیم که کسانی به‌فکرشان رسیده که وقتِ نوشتن فرقی بگذارند بینِ اینها، و برای یکی‌شان نقطه بگذارند و برای دیگری نگذارند تا به این ترتیب خواندنِ متن‌ها راحت‌تر بشود و نیازی نباشد همه قاعده را بدانند و به‌کار بگیرند. بعد چه می‌شود؟ احتمالاً اسلافِ طرفدارانِ استدلالِ دو پاراگرافِ قبل اعتراض می‌کرده‌اند که این کار—فرق‌گذاشتن بین دال و ذال در نوشتار—حاکی از دست‌کم‌گرفتنِ خواننده است، خواننده‌ای که نویسنده باید فرض کند که شخصِ فرهیخته‌ای است و با آن قاعده‌ آشنا است.

هوشِ درخشانی لازم نیست برای تشخیصِ اینکه فرق‌هایی هست بینِ این موضوع و موضوعِ کسره‌های اضافه؛ اما بیایید به وجهِ شبه توجه کنیم—چرا امساک کنیم در نوشتنِ نشانه‌ای که خواندن را راحت می‌کند؟ (یا، اگر که خودمان دوست نداریم بنویسیم‌اش، چرا کسانی را که می‌نویسندش محکوم کنیم؟) و البته بعضی تفاوت‌های موضوعِ دال/ذال و کسره‌ی اضافه به ضررِ استدلالی است که دارم نقدش می‌کنم. اول اینکه کسره‌ی اضافه چیزی است که نقشِ دستوریِ متمایزی دارد، و آنچه دلیل می‌خواهد ننوشتن‌اش است، نه نوشتن‌اش. دوم اینکه من جدّاً شکّ دارم که معترضان همگی و بی‌استثناء تواناییِ ویژه‌ای در خواندنِ متن‌‌های بدونِ کسره‌ی اضافه داشته باشند. سخت نیست ساختنِ مثال‌هایی که، در نبودِ شکلِ نوشتاریِ کسره‌ی اضافه، محتمل‌تر است که در بارِ اول درست خوانده نشوند.

۲. فرقِ فارقی هست بینِ کسره‌ی اضافه و بقیه‌ی آنچه ’اِعراب‘ نامیده می‌شوند. در موردِ کسرِ عظیمی از واژه‌ها، به‌نظر می‌رسد امرِ واقع این باشد که واژه‌ها را نمی‌خوانیم بلکه تشخیص می‌دهیم: نوعاً این‌طور نیست که حرف‌به‌حرف بخوانیم اُ/رْ/دیــ/بــِ/ــهِــ/شــْ/ت بلکه واژه‌ی اردیبهشت را در یک نگاه تشخیص می‌دهیم. برای همین است که کسی که از یک مرحله‌ی ابتدایی گذشته باشد و ذخیره‌ی معقولی از واژگان به‌دست آورده باشد نیازی ندارد که اعرابِ حرف‌های کلمه را ببیند، مگر آنکه کلمه جدید یا نامأنوس باشد. اما در متن و جمله این‌طور نیست—اگر متنِ پیشِ رویمان نه متنی است که از پیش ازحفظ هستیم و نه متنی است به‌غایت کلیشه‌ای، در این صورت نقشِ کلمات را نوعاً از پیش نمی‌دانیم؛ صورتِ نوشتاریِ کسره‌ی اضافه نقشِ کلمه را به ما نشان می‌دهد. به‌نظرم خیلی اغراق‌شده نباشد گفتنِ اینکه حذف‌اش مثلِ حذفِ ’از‘ است (یا حتی بهتر: مثلِ حذفِ حرفِ of در متنی انگلیسی).

۳. شاید به‌نظرمان برسد که کسره‌ی اضافه را نگذاریم (به هر دلیلی)، و جمله‌هایمان را با دقّتِ زیاد بخوانیم و فقط در جایی کسره بگذاریم که احتمالِ اشتباه‌خوانده‌شدن باشد. ایده‌ی جالبی است. ضمنِ دعوت به بررسیِ اینکه کسانی که مخالفِ گذاشتنِ همه‌ی کسره‌های اضافه هستند خودشان چقدر فی‌الواقع متن‌های بی‌کسره را (حتی متن‌هایی را که خودشان چند سال پیش نوشته‌اند) می‌توانند در نظرِ اول درست بخوانند، مایل‌ام، با مبلغی اغراق، این استراتژی را مقایسه کنم با این استراتژیِ خیالی: این کار را نکنیم که همواره پیش از غذاخوردنْ دست‌هایمان را بشوییم؛ بلکه ابتدا با میکروسکوپ نگاه‌شان کنیم،‌ و فقط در صورتی بشوییم‌شان که ذرّه‌ی مضرّی بر آنها بیابیم

۴. برای من بسیار جالب است که برخی کسانی که در موردِ نوشتنِ کسره‌ی اضافه ایراد می‌گیرند (و به این اکتفا نمی‌کنند که خودشان کسره نگذارند، بلکه، اگر مثلاً در جایی ویراستار باشند، کسره‌های اضافه‌ی دیگران را اضافی تلقّی می‌کنند و حذف‌شان می‌کنند) خودشان کاملاً مقیّد هستند که، بی استثناء، مثلاً بنویسند خانه‌ی مهرداد زیبا است (یا خانهٔ مهرداد زیبا است) و نبودِ شکلِ نوشتاریِ ی را برنمی‌تابند یا دست‌کم ناشی از شلختگی می‌دانندش. هر کسی البته می‌تواند همه‌ی این ی‌ها را بگذارد و، در عینِ حال، گذارندگانِ کسره‌ی اضافه را مسخره کند؛ اما به‌نظرم غریب است که کسی به‌جدّ بگوید گذاشتنِ کسره زیرِ ب در عبارتِ کتابِ مهرداد زاید است چون حاکی است از دست‌کم‌گرفتنِ خواننده الخ، اما اصرار داشته باشد که در عبارتِ خانه‌ی مهرداد آن ی از قلم نیفتد.  

تصورِ من این است که هیچ شخص یا نهادی (گیریم شخصی باسواد یا نهادی برآمده از دموکراسی) پلیسِ زبان نیست—به‌نظرِ من، هر کس مجاز است هر طور خواست بنویسد. چیزی که برایم ناراحت‌کننده است این است که کسی برود در نقشِ پلیسِ زبان، آن‌هم بدونِ پشتوانه‌ی سوادی در زبان یا شهرتی به خوب‌نوشتن.

 

در نامطلوب‌بودنِ بعضی‌ کارهای برخی ویراستاران.

 

بزرگوارانه

دیداری بعد از هفت-هشت سال، در جلسه‌ی سخنرانی‌اش درباره‌ی منطقِ ابن‌سینا. من آخرین سؤال‌کننده بودم و کمی هم بر موضع‌ام اصرار کردم. جلسه که تمام شد متوجه شدم که حرف‌ام غلط بوده است. کسانی داشتند با سخنران صحبت می‌کردند و می‌بایست صبر کنم.

داشت از ساختمان بیرون می‌رفت که همراه‌اش شدم و گفتم که حقّ با او بوده است و حرفِ من غلط بوده.

لبخند زد و مهربانانه نگاه‌ام کرد و با لطفِ غیرمتکلّفانه‌ای گفت دفعه‌ی بعد تو برحقّ خواهی بود.

 

دفترِ پنجم، بیتِ ۲۰۱۸ از نسخه‌ی نیکلسن

خوابِ با موضوعِ امتحانی که برایش آماده نیستیم البته که ظاهراً نوعِ بسیار شناخته‌شده‌ای است؛ اما در این چند ماهِ اخیر متعجب بودم از اینکه به طرزِ محسوسی بیشتر از قبل چنین خواب‌هایی می‌بینم. و امشب، کمی مانده به سحر، شهود کردم: آهان، چند ماه است که می‌دانم او قرار است سعی کند پاییزِ سالِ آینده (۲۰۱۹) برود و درس بخواند. ترسم ای فصّاد اگر فصدم کنی / نیش را ناگاه بر لیلی زنی.

 

 

"متحدين نقف متفرقين نسقط"

بیش از یک ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. کتاب و کاغذ و کامپیوتر را داشتم جمع می‌کردم که از کافه‌ی محبوب بروم. آن‌طور که من مراد کرده‌ام، ’کافه‌ی محبوب‘ در جمله‌ی قبلی ترکیبی وصفی است، نه مثلاً چونان عبارتی برای ارجاع به کافه‌ای که خانمِ برگمن صاحب‌اش باشد.

مقدمه‌ی آشنا شروع شده بود. سرعت را زیاد کردم، اما می‌دانیم که کمتر از چهل ثانیه طول می‌کشد تا خواندن شروع بشود. آقای واترز که خطابِ دوم‌شخص‌اش را گفت، دیگر نشد ننشینم. مثلِ هر بارِ دیگری، هر ثانیه‌اش انگار چنگی می‌زد بر جان. یک نسخه‌ی انگلیسیِ شعار را ادا کرد، و حالا می‌شد رفت. در آسانسور، باز دیدم که نمی‌فهمم در شعرِ این آهنگ دارد چه می‌‌گذرد.

این، آن که صدای کلر توری دارد، و البته که کاش اینجا بود.

 

landslide

نظرسنجیِ معتبری در کار نبود، یا من خبر نداشتم. نتیجه حیرت‌آور بود، سرخوشی بی‌سابقه. هنوز نتیجه‌ی رسمی را اعلام نکرده بودند که بازنده‌ی بزرگْ جنتلمنانه تبریک گفت، بی‌ابهام و بدونِ‌ کنایه. می‌شد دید که نو را حلاوتی است دگر.

آن که آن روز متولد شده امروز بیست‌ویک‌ساله است.

 

المؤمنون ۵۳، و الروم ۳۲

برای مجلسِ ترحیمِ شخصِ‌ عزیزی رفته بودم حسینیه‌ی ارشاد. دیدم که چه جای بزرگی است، و به‌نظرم رسید که سنّ‌ام اگر بیشتر بود و چهل‌وچند سال پیش می‌آمدم اینجا، در نبودِ گوگل و ویکی‌پدیا و با حضورِ پررنگِ دیکتاتوریِ پهلوی، بعید نبود مسحورِ انشاءخوانی‌های علی شریعتی بشوم. باز خوشحال شدم که هرگز مفتون‌اش نبوده‌ام—و البته که فوراً در یادم آمد که كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.

وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ