موعظه: دعوت به اعتدال

در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ ۹۲ و انتخاباتِ‌ مجلس شورای اسلامی در سال‌های ۹۰ و ۹۴، وقتی به اطرافِ خودم نگاه می‌کردم کسانِ زیادی را می‌دیدم که یا رأی‌دادن در نظامِ‌ جمهوری اسلامی را نوعی ذنبِ لایغفر تلقی می‌کردند (و/یا سفیدبودنِ صفحه‌ی مهرهای انتخابات را نوعی فضلیت)، یا اینکه معتقد بودند رأی مردم تقریباً هیچ اثری ندارد—مثلاً خوانده بودم که شخصی که الآن یادم نیست که بود نوشته بود که احتمالِ اینکه مشارکتِ مردم در انتخاباتِ ۹۲ بتواند مانع از انتخابِ آقای سعید جلیلی بشود کمتر از یک‌صدمِ درصد است.

خوشحال‌ام که، بدونِ اینکه تغییرِ عمده‌ای در ترکیبِ دوستان‌ام ایجاد شده باشد، به‌نظر می‌رسد که در بینِ دوستان‌ام و دوستانِ دوستان‌ام کمتر اثری از این دو گروه می‌بینم—به‌نظرم می‌رسد که، دست‌کم در بینِ‌ کسانی که در دیدرسِ من هستند (و امیدوارم نزدیک‌بین‌تر نشده باشم)، درصدِ کسانی که شرکت در انتخابات را بد یا بی‌فایده می‌دانند به طرزِ معتنابهی کمتر شده است. خودِ این امر (اگر که برداشتِ من درست باشد و بشود به کلّ جامعه تعمیم‌اش داد) اتفاقِ مبارکی است. مثلِ خیلی چیزهای دیگری، داشتن یا نداشتنِ دموکراسی هم موضوعی سیاه‌-و-سفید یا صفر-و-یک نیست: این‌طور نیست که یا دموکراسیِ کاملِ بی‌وعیب‌ونقصی داریم یا اصلاً دموکراسی نداریم، و این‌طور به‌نظرم می‌رسد که یکی از لوازمِ دموکراتیک‌ترکردنِ نظام‌ها همین است که شهروندانِ بیشتر و بیشتری متقاعد شوند که رأی‌شان مؤثر است—و تأثیرگذاربودن و تأثیرگذارنبودن هم موضوعی سیاه-و-سفید نیست، که روشن است.

این‌وبلاگ‌نویس دچارِ این توّهم نیست که نوشته‌هایش بُرد یا نفوذِ زیاد دارد؛ اما گاهی در بعضی مسائل احتمال داده است که بتواند در متقاعدکردنِ‌ برخی شهروندان به مشارکتِ سیاسی مؤثر باشد، و به این دلیل گاهی چیزهایی نوشته است. حالا در موردِ انتخاباتِ اواخرِ‌ اردیبهشت، گمان می‌کنم (بر پایه‌ی برون‌یابیِ شاید ناقصی از آنچه می‌بینم) که مشارکتِ مدنی کم نباشد، و لذا قصد ندارم خوانندگانِ معدودم را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که گرچه، از میانِ کاندیداهای موجود، ترجیحِ مشخصی دارم که چه کسی انتخاب بشود (آقای روحانی) و کسانی هم هستند که انتخاب‌شدن‌شان مرا متأسف خواهد کرد، اما همه‌ی کاندیداهای موجود را کمابیش افرادِ ریشه‌داری می‌دانم—و ریشه‌داربودن هم البته امری است مدرّج. دورانِ ریاستِ آقای میرسلیم بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را البته که به‌خوبی یادم هست: لازم نبود ایشان کمی بعد از جنابِ آقای سیّدمحمدخاتمی بوده باشند تا قاطعانه نظر بدهم که، تا جایی که به انتشارِ هنر و اندیشه مربوط می‌شود، دورانِ بسیار بدی بوده است (و لابد، تا اینجای این متن را اگر خوانده باشید چندان تعجب نخواهید کرد اگر بگویم که، به نظرِ این وبلاگ‌نویس، آزادیِ انتشارِ محصولاتِ تخیل و تفکر هم موضوعی است که درجات دارد و صفر-و-یک نیست)؛ اما، با این حال، آقای میرسلیم نه فقط عضوِ یکی از باسابقه‌ترین تشکل‌های موجودِ ایران است، بلکه سال‌ها در مناصبِ مختلف بوده است—آقای میرسلیم کسی نیست که همین پارسال در صحنه ظاهر شده باشد. همین آقای شهردارِ تهران هم که نحوه‌ی صحبت‌کردن‌شان را به هیچ روی نمی‌پسندم و حرف‌هایشان گاهی به گوشِ من طنینِ عوام‌فریبانه دارد، موجودی خلق‌الساعه نیست و کارنامه‌ای دارد که می‌شود بررسی کرد و سنجید. و آقایانِ دیگر نیز هم. (به گمانِ من حتی، در زمانِ فعلی، آقای محمود احمدی‌نژاد هم فردی است که ریشه‌ای دارد—گرچه این ریشه (هر چه که هست) برای ایران هزینه‌ی گزافی دربر داشته است.)* چه می‌خواهم بگویم؟

می‌خواهم بگویم که برای دموکراتیک‌ترکردنِ جامعه، بعد از باور به اینکه رأیِ ما مؤثر است، گامِ بعدی این است که چهره‌ای که از حریف تصویر می‌کنیم چهره‌ی دیوِ مخوفی نباشد که هیچ انسانی با حداقلی از اخلاق و عقل و ذوق حاضر نیست به او رأی بدهد. دیوسازی از حریف دست‌کم دو نتیجه‌ی بد می‌تواند داشته باشد. اول اینکه اگر حریف برنده شد آنچه خواهیم دید این است که یک دیو را برنده اعلام کرده‌اند، دیوی که هیچ شخصِ شریفِ عاقلی نمی‌توانسته به او رأی داده باشد؛ نتیجه خواهیم گرفت که، پس، لابد تقلب شده است. خطرِ دوم این است که اگر برنده‌ی انتخابات را دیو بدانیم زندگی و کار و سیاست‌ورزی را شدیداً دشوار خواهیم یافت، اگر که اصلاً برایمان ممکن باشد. و اگر همه‌ی طرف‌ها حریف‌شان را چونان شرّ مطلق تصویر کنند، لاجرم بعد از انتخابات دست‌کم یک گروه هست که شاید در معرضِ این دو خطر باشد. خطرها را زیاد نکنیم.  کسی که چهار سال پیش از آقای روحانی حمایت کرده و به سهمِ دلخواه‌اش نرسیده گوشی شنوا شاید نداشته باشد برای این موعظه، و همچنین است حقوق‌بگیرِ تبلیغاتیِ دوازده سال پیشِ‌آقای قالیباف که حق‌المشاوره‌اش قطع شده؛ اما ما شهروندانِ عادی می‌توانیم این کار را نکنیم که کاندیداهای دیگر را ابله و شیّاد و جانی تصویر کنیم. 

در دموکراسیِ تثبیت‌شده‌ی فرانسه و ایالاتِ متحده‌ی امریکا هم دیوسازی از رقیب می‌تواند آسیب‌های زیادی داشته باشد. دموکراسیِ روبه‌رشدِ ما مراقبتِ بیشتری لازم دارد. کسی که امروز بر ضدش تبلیغ می‌کنیم و رأی می‌دهیم شاید فردا رئیس‌جمهور باشد؛ زندگی را در آن فردای محتمل سخت نکنیم.

——

* این پاراگراف البته حاشیه‌روی است: من گمان می‌کنم کاندیدای بی‌ریشه‌ی برآمده از محفلی خلق‌الساعه را هم نباید چونان دیو تصویر کرد (کاندیدای ریشه‌دار را که بطریقِ اولیٰ نباید). دلیل‌ام همان دو خطری است که در ادامه برشمرده‌ام.

PI 244

در دو-سه ماهِ اخیر به مناسبتی زیاد با ویتگنشتاین (به‌ویژه ویتگنشتاینِ متأخر) سروکار داشته‌ام. چند روز پیش باز رسیدم به قسمتِ ۲۴۴ از پژوهش‌های فلسفی، جایی که صحبت از زبانِ درد است. 

کودک آسیب می‌بیند و گریه می‌کند؛ مطابقِ ترجمه‌ی استانداردِ پژوهش‌ها (کارِ الیزابت انسکوم)، بزرگسالان به کودک exclamations را یاد می‌دهند و بعد جمله‌هایی را [مثلاً ’درد دارم‘ را] یاد می‌دهند. ویتگنشتاین توضیح می‌دهد که بزرگسالان به این طریق  یک رفتارِ جدیدِ مربوط به درد را به کودک یاد می‌دهند. مخاطبِ فرضیِ ویتگنشتاین (همان موجودِ هوشمندی که حرف‌هایش را ویتگنشتاین در علامتِ نقلِ قول می‌آورَد) می‌پرسد که، پس، آیا ’درد‘ حقیقتاً به معنای گریه‌کردن است، و ویتگنشتاین می‌گوید که این‌طور نیست؛ بیانِ لفظیِ درد جایگزینِ درد می‌شود ولی درد را توصیف نمی‌کند.

جادوی ویتگنشتاین نگذاشت ادامه‌ی قسمت را توضیح ندهم و مستقیماً بروم سرِ اصلِ مسأله. مسأله‌ی من این است که آنچه، در ترجمه‌ی استانداردِ انگلیسی، ویتگنشتاین به آن گفته است exclamations (در اصلِ آلمانی: Ausrufe) به فارسی چه می‌شود.[ ترجمه‌ی جدیدِ انگلیسی در اینجا از لحاظِ معادل‌گذاری برای این واژه‌ی آلمانی فرقی با ترجمه‌ی انسکوم ندارد.] زنده‌یاد فریدون فاطمی در ترجمه‌اش از پژوهش‌ها این واژه را در اینجا به ’ابراز عاطفه‘ برگردانده است؛ اما به‌نظر می‌رسد که معنای واژه‌ی اصلی و ترجمه‌‌ی انگلیسی‌اش خاص‌تر از ابرازِ عاطفه باشد—مشخصاً: اداکردنِ جمله‌هایی هم که کودک یاد خواهد گرفت مصداقِ ابرازِ عاطفه هستند.

برای واژه‌ی انگلیسی (در شکلِ مفردش) فرهنگِ هزاره اینها را پیش نهاده: فریاد، داد، بانگ، جیغ. حالا دقیقاً نمی‌دانم در موردِ ’بانگ‘ چه بگویم (غیر از اینکه، فارغ از معنا یا دلالتِ ضمنی‌اش، گمان نمی‌کنم برای ترجمه‌ی ویتگنشتاین مناسب باشد چرا که متنِ‌ اصلی زبانِ خودمانی‌ای دارد)؛ اما در موردِ بقیه به‌نظرم می‌رسد که برای مفهومی که ویتگنشتاین دارد بیان می‌‌کند مناسب نباشند: مثلاً به‌نظر می‌رسد که جیغ‌زدن چیزی نباشد که بزرگسالان به کودک یاد بدهند—و حتی به‌نظر می‌رسد جیغ‌زدن نمونه‌ای باشد از چیزی که ویتگنشتاین در همین پاراگراف در موردش صحبت کرده‌ است: بیانِ طبیعیِ ابتداییِ یک احساس.

با تأمل و مشورت به‌نظرم رسید که برای این معنای Ausrufe/exclamation می‌شود گفت آخ‌گفتن.

عنوانِ فارسیِ کریپکنشتاین

ظاهراً برخی مترجمان یا ناشران چندان نگرانِ این نیستند که عنوانِ ترجمه‌شده‌ی کتاب در همان حال‌وهوای عنوانِ‌ اصلی باشد. حالا البته من هم تا حدی با این بحث‌های مقدماتی آشنا هستم که "حال‌وهوا" مفهومِ خیلی روشنی با مرزهای کاملاً دقیقی نیست، الخ.؛ اما این‌طور به‌نظرم می‌رسد که اگر مثلاً عنوانِ 

?What Is This Thing Called Science

را ترجمه کرده باشید به چیستی علم، در این صورت چیزِ مهمی از دست رفته است. عنوانِ اصلی یک جمله‌ی سؤالی است و حال‌وهوای خودمانی‌ای هم دارد ("این چیزی که بِهِش می‌گن علم چیه؟")، و عنوانِ فارسی روشن است که چگونه است. اینکه کتابی با مخاطبِ عام و با قطعی کوچک و طرحی از گربه‌ی لبخندزنانِ خوا‌ب‌آلوده‌ای بر روی جلد در فارسی بشود کتابی در قطعِ وزیری و طرحِ جلدی "وزین" و، با حذفِ مراجع‌اش، تبدیل بشود به یکی از متونِ اصلیِ بعضی گروه‌های آموزشی، پدیده‌ای است که باید جداگانه بررسی‌اش کرد؛ فعلاً گمان می‌کنم با این نمونه‌ی افراطی منظورم در موردِ‌ حفظِ حال‌وهوا را کمی روشن کرده باشم. 

مسأله‌ی من این است که عنوانِ کتابِ کریپکی را چطور می‌شود به فارسی ترجمه کرد:

Wittgenstein on Rules and Private Language: An Elementary Exposition

(آنچه بعد از دونقطه آمده روی جلد نیست و در صفحه‌ی حقوقی هم نیامده؛‌ فقط در صفحه‌ی عنوان هست).

برای exposition آنچه به‌نظرم مناسب می‌آید گزارش است، که در این معنا شاید کمی نامأنوس باشد (در صفحه‌ی عنوانِ یک کتابِ محبوبِ نوجوانی‌ام آمده بود: ضحاک ماردوش / گُزارش سعیدی‌سیرجانی). شاید شرح یا حتی تفسیر هم به ذهن بیاید، اما اینها را شاید بهتر باشد برای واژه‌های دیگری که در همین کتاب مکرراً به‌کار می‌روند نگه داشت: commentary و interpretation.

نکته‌ی دیگرْ on است. آیا بگوییم ویتگنشتاین و قواعد و زبانِ خصوصی؟ یا نظرِ ویتگنشتاین درباره‌ی قواعد و زبانِ خصوصی؟ یا قواعد و زبانِ خصوصی نزدِ ویتگنشتاین؟ در مقایسه با انگلیسی، اشکال‌ِ دومی و سومی این است که نامِ ویتگنشتاین در عنوانِ انگلیسی در ابتدا می‌آید و جلبِ توجه می‌کند. اولی را ترجیح می‌دهم: ویتگنشتاین و قواعد و زبانِ خصوصی. 

 به نظرِ من یک عنوانِ خوبِ دیگر ویتگنشتاین: قواعد و زبانِ خصوصی است. [دونقطه بخشی از عنوان نیست؛ اقتضای خطی‌نوشتنِ عنوان است.]

هر کدام را که انتخاب کنیم، بهترین چیزی که برای روی جلد به فکرم می‌رسد این است که ابتدا نامِ ویتگنشتاین بیاید (با اندازه‌ای بزرگ‌تر از بقیه‌ی عنوان؛ از این لحاظ مثلِ‌ عنوانِ اصلی)، و در سطرِ یا سطرهای بعد قواعد و زبانِ خصوصی بیاید. در صفحه‌ی عنوان، این دنبال می‌شود با گزارشی مقدماتی، با حروفی ریزتر. اشکالِ محتملْ این خواهد بود که در نظرِ اول خواننده گمان کند که ویتگنشتاین نویسنده‌ی کتاب است؛ اما گمان می‌کنم طراحیِ مناسب مانع از این بشود. 

همه‌ی عنوان‌هایی که مطرح کردم البته این اشکال را دارند که در آنها نحوِ فارسی راه را برای این باز می‌گذارد که خصوصی صفتِ قواعد هم باشد. عبارتِ

rules and private language

اگر در متن بیاید به نظرِ من گاهی باید به زبانِ خصوصی و قواعد ترجمه بشود تا ابهامِ دامنه‌ی صفتِ خصوصی از بین برود (ابهامی که در عبارتِ انگلیسیْ متناظری ندارد)؛ اما در عنوانْ این جابه‌جایی به نظرم ناموجه است چرا که محلِ تأکید را تغییر می‌دهد (کریپکی بسیار بیشتر به بحثِ پیروی از قواعد می‌پردازد تا به استدلالِ زبانِ خصوصی).

اینکه آیا بگوییم قواعد یا قاعده‌ها می‌تواند محلِ بحث باشد—و آنچه در اینجا برای من اصلاً مهم نیست این است که عنوانْ "فارسی‌تر" باشد. شهودِ زبانیِ من فرقی حس می‌کند بینِ قاعده‌ها و قواعد (هم‌چنان که بینِ عددها و اعداد، و بینِ توابع و تابع‌ها). احساسِ خامِ من این است که مرجعِ قاعده‌ها چند قاعده‌ی مشخصِ معلوم از سیاقِ بحث است—مثلاً اگر در بحثی صحبت از قاعده‌ی جمع و قاعده‌ی تقسیم است، می‌گویم این قاعده‌ها را در دبستان یاد گرفته‌ایم. و احساسِ خامِ من این است که مرجعِ قواعد مجموعه‌ای است متشکل از هر آنچه در عالمِ سخن که مصداقِ مفهومِ "قاعده" است—پس مثلاً می‌گویم در بحثِ پیروی از قواعد، ویتگنشتاینِ کریپکی موضعی شکّاکانه دارد. 

نظرِ شما؟

در دفاع از یکی از روال‌های فعلی

زیاد دیده‌ایم که، هر چهار سال یک بار، درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام برای نامزدیِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری انتقادهایی مطرح می‌شود. گاهی صحبت از این است که روالِ فعلی متضمنِ بی‌احترامی به جمهوری است، گاهی صحبت از این است که زیادبودنِ تعدادِ ثبت‌نام‌کنندگان (مثلاً ۱۶۳۶ نفر) این امکان را به مخالفانِ اصلِ نظام می‌دهد که سودی ببرند از تأکید بر اینکه شورای نگهبان صلاحیتِ فقط درصدِ کوچکی از ثبت‌نام‌کنندگان را تأیید/احراز می‌کند. گاهی هم صحبت از این است که زیادبودنِ تعدادِ داوطلبانْ کارِ زیادی برای شورای نگهبان ایجاد می‌کند.

من البته شخصاً‌ ترجیح می‌دهم که، با این فرض که صلاحیت‌ها قرار است تأیید یا احراز بشود، معیارهای عینی‌ا‌ی در متنِ قانون بیاید؛ اما حقیقت این است که، با این فرض که اصولاً قرار است صلاحیت‌ها تأیید یا احراز بشود، اشکالِ خیلی بزرگی در رویّه‌ی فعلی نمی‌بینم. حتی با پذیرشِ اینکه حرفِ مخالفان فی‌نفسه مهم است، در این سال‌ها کمتر دیده‌ام که مخالفانِ جمهوری اسلامی استفاده‌ای کرده باشند از اینکه چندصد نفر شهروندِ به لحاظِ سیاسی ناشناخته امکانِ نامزدشدن را پیدا نکرده‌اند، و گمان هم نمی‌کنم بررسیِ وضعیتِ این چندصد نفر وقتِ خیلی زیاد از شورای نگهبان بگیرد. (به فرض هم که کارِ وقتگیری باشد، احتمالاً برای وزارتِ کشور یا شورای نگهبان سخت نیست که از هر داوطلب مبلغی بگیرد و برای بررسیِ سریعِ حداقل‌ها هزینه کند.) و وهنِ جمهوریت؟ گمان نمی‌کنم. تصور می‌کنم صرفِ اینکه شهروندانِ عادی بتوانند بروند و در وزارتِ کشور ثبت‌نام کنند علی‌الاصول می‌تواند نمادی از وجودِ بعضی مقدماتِ دموکراسی باشد.

در این دوره‌های حضورِ شبکه‌های اجتماعی، نوعِ دیگری هم از اعتراض به روالِ فعلی را می‌شود دید: اینکه شهروندانِ شناخته‌نشده‌ی مهربان و خوش‌طینت و احتمالاً ساده‌دلی می‌روند و ثبت‌نام می‌کنند و رسانه‌هایی با آنان مصاحبه می‌کنند و—شاید همخوان با نیّتِ مصاحبه‌کننده—باعث می‌شوند برخی از مردم به آن شهروندان بخندند.

من با این اعتراض همدل نیستم. با کنارگذاشتنِ اینکه بعضی افرادِ شناخته‌شده‌ی تأییدصلاحیت‌شده‌ هم گاه مایه‌ی خنده می‌توانند باشند، دو نکته برجا می‌مانَد. یکی اینکه در همین مصاحبه‌ها هم عبرت‌ها هست، از جمله اینکه یاد می‌گیریم که بسیاری اوقات در توّهم هستیم وقتی که گمان می‌کنیم تریبونی اگر داشته باشیم همه را فی‌الفور پیرو و شیفته‌ی خودمان می‌کنیم. دیگر اینکه گمان نمی‌کنم کسانی که داوطلب می‌شوند و برای ثبت‌نام به وزارتِ کشور می‌روند تحتِ هیچ اجبارِ بیرونیِ مقاومت‌ناپذیری این کار را کرده باشند—میلی یا هدفی داشته‌اند،‌ و این عمل را انتخاب کرده‌اند. گفت‌‌وگویشان با تلویزیونِ حکومتی یا رسانه‌های دیگر هم گمان نمی‌کنم اجباری بوده باشد، و حتی شواهدی شاید باشد که خودِ ثبت‌نام‌کنندگانْ متقاضی مصاحبه بوده‌اند. برخی از آنان را ساده‌دل یا روان‌پریش می‌دانیم؟ خیلی کم نیستند افرادِ آشفته‌ی پریشان‌فکری که در توئیتر و فیس‌بوک می‌نویسند و خودشان را محلِ تمسخرِ دیگران می‌کنند؛ این گمان نمی‌‌کنم به خودیِ خود جوازِ ممنوع‌کردنِ صحبتِ کسی برای مخاطبِ عام باشد. کسی که خودش را در معرضِ دیدِ عموم قرار می‌دهد به نظرم چندان نامنصفانه نیست اگر جامعه به او بخندد—غیر از اینکه شاید این فایده را هم داشته باشد که، شخص اگر واقعاً نیاز به مراقبت و بستری‌شدن داشته باشد، این موضوع زودتر و با قوّتِ بیشتری آشکار شود. وانگهی، به فرض که با این استدلالِ اخیرِ این وبلاگ‌نویس موافق نباشید، راهِ معقول‌ترِ حفاظت از پریشانانْ منعِ رسانه‌ها از مسخره‌کردن است نه منعِ افراد از داوطلب‌شدن. 

در همین هزاره‌ی سوم که گویا معجزه‌ای هم داشت

دانش‌آموزان‌ام داشتند در کلاس امتحان می‌دادند و من آمده بودم بیرون. دوستِ عزیزی را دیدم که پارسال در همین مدرسه همکار بودیم. مهربانانه گفت "امتحان‌های شما در ایران تک است".

"کاش خوب هم باشند، وگرنه آقای فلان اصلاً در دنیا تک است."

عطف و فصل

خبرگزاریِ محترمِ مهر درباره‌ی یک سخنرانیِ اخیرِ آقای محسن رضایی نوشته‌ است (با حفظِ رسم‌الخط و غیره):

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: فردی به خوزستان، مشهد شهدای ایران آمده است و یک حرف‌ هایی زده که امیدوارم هرچه زودتر حرف‌ هایش را تکذیب و اصلاح کند.

برای این وبلاگ‌نویس جای سؤال است که چگونه می‌شود کسی از کسِ دیگری بخواهد که حرف‌هایش (در یک سخنرانیِ خاص) را تکذیب و اصلاح کند. تصور می‌کنم که اگر تکذیب کند قاعدتاً دیگر لازم نیست اصلاح کند، و اگر اصلاح کرده باشد قاعدتاً دیگر تکذیب لزومی ندارد. 

مفهومِ برادری در أحسن‌القصص

در سوره‌ی یوسف نحوه‌ی کاربردِ واژه‌ ’ أخ ‘–که در فارسی نوعاً آن را به برادر بر‌می‌گردانند–جالبِ توجه استدر اینجا به کاربردِ واژه در مواضعِ دیگرِ کتاب‌–مثلاً جایی که در آیه‌ی ۵۰ از سوره‌ی هود صحبت از این است که به سوی قومِ عاد برادرشان  هود را فرستادیم، یا در سوره‌ی الحجرات در آیه‌ی ۱۰ که صحبت از این است که مؤمنان با هم برادرند–نمی‌پردازم؛ محلِ توجه‌‌ام برادری در مقامِ نسبتی خونی است، آنچنان که مثلاً موسی صحبت می‌کند از برادرم هارون، در سوره‌ی القصَص، آیه‌ی۳۴.

آن‌طور که راویِ داستان این واژه‌ را به‌کار می‌برَد، آن پسرانِ یعقوب که یوسف را از پدر دور کردند برادرانِ یوسف بودنددر آیه‌ی ۷ می‌خوانیم که در ’یوسف و إخوتهِ‘ عبرت‌ها هستیعنی ظاهراً آن‌طور که ’ أخ ‘ در این شکلِ صرفیِ خاص‌اش در این آیه به‌کار رفته، اینکه دو فردِ مذکر پدرِ واحدی داشته باشند کفایت می‌کند برای اینکه أخِ یکدیگر باشنداما برادران در خلوتِ خودشان، وقتی که حسادت‌شان بروز پیدا کرده است، صحبت می‌کنند از ’یوسف و أخوهُ‘: یوسف و برادرش (و می‌دانیم که، مطابقِ داستان‌های مشهوری که در تفاسیر هم مکرراً نقل می‌شوند، فقط این پسرِ خاص–بنیامین–با یوسف از یک مادر بوده‌اند)؛ یعنی، در زبانِ پسرانِ دیگرِ یعقوب، مصداقِ ’أخ‘ چیزی است خاص‌تر از آنچه از زبانِ راویِ سوره می‌شنویم.

وقتی در آیه‌ی ۵۸ پسرانِ دیگرِ یعقوب دوباره واردِ داستان می‌شوند، راوی می‌گوید ’جَاءَ إِخوةُ‘ – در اینجا باز، در زبانِ راوی، هر یک از پسرانِ خطاکارِ یعقوب در حکمِ أخِ یوسف هستند؛ اما وقتی در آیه‌ی ۷۷ پسران مواجه شده‌اند با شواهدی دالّ بر اینکه بنیامین دزدی کرده است، و آشکارا می‌خواهند که در نظرِ عزیز فاصله بگیرند از بنیامین، می‌گویند که عجیب نیست که او دزدی کرده چرا که یک برادرش (’أخٌ له‘نیز قبلاً دزدی کرده بوده استجالبِ توجه است که همین پسران که در خلوتِ خودشان و نیز در وضعیتِ سختِ اتهامِ دزدیِ جامِ شاه واژه‌ی ’أخ‘ را به این مفهومِ تنگ‌تر به‌کار می‌برند، وقتی از پدر درخواست دارند که این بار بنیامین را هم با خودشان به مصر ببرند (آیه‌ی ۶۳صحبت می‌کنند از ’أخانا‘در مقامِ سعی برای گرفتنِ اجازه‌ی پدر، بنیامین را برادرِ خودشان می‌خوانند.

یعقوب–که آشکارا یوسف و بنیامین را از سایرِ پسران‌اش دوست‌تر دارد–بعد از اینکه از بنیامین دور می‌شود به پسران می‌گوید که بروند به جست‌وجوی یوسف و برادرشنه برادران‌تان و نه یوسف و برادرتان: ’یوسف و أخیه‘ (آیه‌ی ۸۷؛ نیز بنگرید به آیه‌ی ۶۴). 

اما در زبانِ یوسفِ صدّیق،  همه‌ی پسرانِ یعقوب با هم برادر هستندهم به بنیامین می‌گوید من برادرِ تو هستم (’أنا أَخوك‘، آیه‌ی ۶۹)، و هم در اواخرِ داستانْ بزرگوارانه صحبت می‌کند از اینکه شیطان بینِ او و برادران‌اش اختلاف افکنده بوده است (’نزغَ الشيطان بينِي و بيْن إِخوتِي، آیه‌ی‘ ۱۰۰).

به نظرِ این خواننده، از وجوهِ مهمِ داستان‌پردازی در سوره‌ی دوازدهم این‌گونه  ظرافت‌های زبانیِ گزارش است.

"ویراستاری"، و ویرایشِ متونِ اخیراًتولید‌شده‌ی خودمان

احساسِ خوبی ندارم وقتی کسی می‌گوید که دارد کتابی را ویراستاری می‌کند. احساسِ ناخوب‌ام مربوط می‌شود به این واژه‌ی "ویراستاری": آیا آن شخص مثلاً این را هم می‌گوید که دارد کتابی را مترجمی می‌کند؟ یا مقاله‌ای را مؤلفی می‌کند؟

اما چرا احساسِ بدی ندارم اگر بشنوم که مثلاً لینکلِیتِر مشغولِ کارگردانیی فیلمی است؟ این تفاوتِ احساس‌ها قاعدتاً باید توضیحِ دستوری یا زبانشناختی‌ای داشته باشد. شاید یک تبیین‌اش این باشد که در موردِ صفتِ فاعلیِ "ویراستار" (برساخته از مصدرِ تازه‌ساخته‌ی "ویراستن")، اسم‌مصدرِ "ویرایش" را هم داریم، اما در موردِ "کارگردان" چنین چیزی—متمایز از خودِ واژه‌ی "کارگردانی"— نداریم.  

حدسِ بی‌پشتوانه‌ و احتمالاً کم‌سوادانه‌ی من این است که کسی که صحبت می‌کند از "ویراستاری" اصولاً آشناییِ جدی‌ای با مفهومِ ویرایش ندارد، یا دست‌کم ابتدائاً با مفهومِ ویراستار آشنا شده است نه با مفهومِ ویرایش. 

و اگر صحبت از "ویراستاری"کردنْ عمدتاً‌ به لحاظِ لفظی است که ناخوشایند است (یا دست‌کم برای من این‌طور است)، چیزِ دیگری هست که به‌نظرم مفهوماً اشتباه است و شنیدن‌اش گاهی لبخندی هم به همراه می‌آورَد: اینکه کسی صحبت از این کند که متنی را که مثلاً یک ماه پیش ترجمه کرده است حالا باید بنشیند و ویرایش کند. به‌نظرم چنین کسی می‌خواهد بگوید که باید ترجمه‌اش را با اصل مقابله کند، یا در نثرِ فارسی‌اش بازنگری کند، یا سعی کند سهوالقلم‌ها را بیابد و اصلاح کند، یا کلّاً متن را یک بارِ دیگر بخوانَد، یا متن را تنقیح کند، و از این قبیل. آن‌طور که من مفهومِ ویرایش را می‌فهمم، کسی نمی‌تواند نوشته‌ی خودش را—دست‌کم تا وقتی هنوز زیاد از آن فاصله نگرفته و نمی‌تواند چونان خواننده بخواندَش—ویرایش کند. 

شاید هنوز دیر نشده باشد؟

شطرنج در رستوران، نهمِ مارس [ویرایش‌نشده]

ایالاتِ متحده، دهه‌ی ۱۹۵۰. مبارزه‌ی مدنی برای به‌رسمیت‌شناساندنِ عرفی و قانونیِ حقوقِ سیاهان. این وضعیت‌ها را در نظر بگیریم: (الف) اینکه فردی سیاه‌پوست آشکارا و عزت‌مندانه (و نه "یواشکی") در جایی از اتوبوس بنشیند که، عرفاً و/یا قانوناً، نشستن در آنجا برای سیاه‌پوستان ممنوع است؛ (ب) اینکه سفیدپوستی که در چنان جایی نشسته است بلند شود و به طرزِ توجه‌جلب‌کننده‌ای جایش را به سیاه‌پوستی بدهد که، فارغ از رنگ پوست،عرفاً جا را به چنان شخصی می‌دهند (مثلاً‌ چون عصا دارد یا نوزادی در آغوش دارد)؛ (پ) اینکه رستورانی که هیچ محدودیتِ عرفی یا قانونی‌ای برای پذیرفتنِ سیاه‌پوستان ندارد، در روزی خاص (مثلاً روزی که برای مبارزاتِ مدنیِ سیاه‌پوستان روزِ مهمی است) به سیاه‌پوستان تخفیف بدهد. نظرمان در موردِ این وضعیت‌ها چیست؟ نظرِ من این است:
 
کارِ شخصِ موضوعِ (الف) شجاعانه و مفید برای مبارزه است؛ (ب) کارِ فردِ آزادمنشی است که به هدفِ من کمک می‌کند. و (پ)؟ به نظرِ من توهین‌آمیز است. اگر سیاه‌پوست بودم مطلقاً از این تخفیف استفاده نمی‌کردم، و در هر صورت سعی می‌کردم به صاحبِ رستوران توضیح بدهم که کارش به شکلِ بدی شبیه است به صدقه‌دادن. 
 

کارهایی هست که به نظرِ من فمینیست‌ها نباید بکنند (کسی از من نظر خواسته بود؟). دوباره قیاس با وضعِ ظلم به سیاه‌پوستان: فرض کنیم صحبت از این است که هوشِ سیاه‌پوستان کمتر از سفیدپوستان است. فرض کنیم مرورِ تاریخچه‌ی چندده‌ساله‌ی یک بازیِ فکری نشان می‌دهد که درصدِ بسیار بزرگی از صاحبانِ عنوان در این بازی سفیدپوست بوده‌اند. حالا، در آن بازیِ فکریِ خاص، مسابقاتِ جدیدی طراحی می‌شود برای سیاه‌پوستان. نظرمان چیست؟ صِرفِ وجودِ این مسابقات آیا توهین‌آمیز نخواهد بود‌؟ اما آیا این کمابیش همان چیزی نیست که در موردِ شطرنجِ بانوان رخ داده است؟ (جایزه‌ی نوبلِ فیزیک یا نشانِ فیلدز در ریاضیات را اگر در دو قسمتِ زنان و مردان اهدا کنند احساس نمی‌کنیم توهین‌آمیز است؟)

ویکی‌پدیا: قهرمانیِ جهان در شطرنجِ زنان؛ شکل‌گیریِ این مسابقات
مقاله‌ای آکادمیک درباره‌ی شطرنجِ زنان

دانشگاه تهران، و جشنواره‌ی هنرهای تجسمی

نهمین جشنواره‌ی بین‌المللیِ هنرهای تجسمیِ فجر روزِ اولِ اسفندِ امسال تمام شد. چند روز بعد ادعا شد که اثرِ یکی از برگزیدگانِ این جشنواره شباهت‌های زیادی با اثری دارد که هنرمندی ترکیه‌ای در سالِ ۲۰۱۵ در جای دیگری عرضه کرده بوده است. روزِ هفتمِ اسفند خبرگزاریِ تسنیم متنِ گفت‌وگویی با برنده‌ی ایرانی را منتشر کرد که ایشان در آن درباره‌ی موضوع توضیحاتی داده‌ است. نمی‌دانم این توضیحات چقدر دقیق است (من در این موضوعات سوادِ کافی ندارم) و نمی‌دانم قضاوتِ اهلِ فن چه خواهد بود؛ اما باعثِ خوشحالی است که متهم به این سرعت—کمتر از یک هفته بعد از پایانِ جشنواره—با رسانه‌ای صحبت کرده‌ است.
 
امروز (نهمِ اسفند) خبرگزاریِ ایلنا گزارش کرده است که رئیسِ شورای سیاستگذاریِ جشنواره در جمعِ خبرنگاران توضیحاتی داده‌ است (از جمله اینکه اثرِ هنرمندِ ترکیه‌ای چندان معروف نبوده است و عذرِ داوران در نشناختن‌اش پذیرفتنی است)، و گفته‌ است که شخصاً به دبیرخانه و شورای داوری پیشنهاد کرده‌ جلسه‌ای با حضورِ برنده‌ی جایزه‌ی فجر تشکیل دهند و "اگر کار فاقد صلاحیت باشد به طور قطع جایزه را پس خواهیم گرفت". با صراحت و بدونِ تهدیدِ کسی، از برنده اسم برده‌‌اند و در موردِ ماجرا توضیح داده‌اند. منتظر می‌مانیم و می‌بینیم که آیا آن جلسه تشکیل خواهد شد و غیره؛ به هر حال، تا همین جا هم نشانه‌های روشنی از مسؤولیت‌پذیری را می‌بینیم.
 
لازم است آیا که اتهاماتِ انتحالِ آقای دکتر محمود خاتمی را یادآوری کنم؟ یکی از این اتهام‌ها این بود که آقای دکتر محمود خاتمی مقاله‌ی منتشرشده‌ی شخصِ دیگری را به نامِ خود در جای دیگری منتشر کرده‌اند. و اگر مقایسه‌ی دو اثرِ هنریِ تجسمی شاید معیارِ کمّیِ دقیقی نداشته باشد، می‌شود دید که متنِ دو مقاله کلمه‌به‌کلمه یکی است. در حالی که مجله‌ای که مقاله‌ای را به نامِ آقای دکتر محمود خاتمی منتشر کرده بود یک‌ هفته بعد از مطرح‌شدنِ اتهامْ نتیجه‌ی بررسی‌اش را اعلام کرد و مقاله‌ی آقای دکتر محمودِ خاتمی را از وبگاهِ رسمیِ مجله برداشت و عذرخواهی هم کرد، سه هفته طول کشید تا دانشگاه تهران بیانیه‌ای صادر کند و، بدونِ ذکرِ نام، وعده دهد که موضوع را با "سرعت، دقت و جدیت تمام" به‌طورِ تخصصی بررسی کند.

تاریخِ انتشارِ آن بیانیه دهمِ آذرِ ۱۳۹۳ است. بیش از هشتصد روز گذشته است و نتیجه‌ای اعلام نشده است (یا من خبر ندارم)، و در وبگاهِ رسمیِ گروهِ فلسفه‌ی دانشگاه تهران آقای دکتر محمود خاتمی هم‌چنان تنها کسی است که رتبه‌ی علمی‌اش"استاد" است. مشخصاتِ مقاله‌ای که گفتم هم هنوز در سیاهه‌ی آثارِ ایشان در وبگاهِ رسمیِ دانشگاه تهران هست.

پی‌نوشت. گزارشی از یک جلسه‌ی بررسیِ موضوعِ جشنواره.

عدمِ جوازِ بهتان

شفقنا پاسخ‌های پنج مرجعِ تقلید به پرسش‌هایی در موردِ دروغ و بهتان را منتشر کرده است. از بینِ پاسخ‌ها، پاسخ‌های دو نفر از مراجعِ زنده به یک سؤالِ خاص برای من به طرزِ مطلوبی جالبِ توجه است. سؤال این بوده است که آیا به کسی که او را بدعت‌گذار می‌دانیم‌‌ می‌شود نسبتِ خلاف داد (قاعدتاً برای تخریبِ شخصیتِ او و به قصدِ کم‌کردنِ نفوذِ او) یا نه.
 
قبل از نقلِ آن دو جواب مایل‌ام جوابِ آیت‌الله موسوی‌اردبیلی را نقل کنم، از این جهت که زمینه را کمی بیشتر توضیح داده‌اند. (تصادفاً به یادِ این هم افتادم که چند سال پیش روزنامه‌ی کیهان مطلبی درباره‌ی ایشان منتشر کرده بود و این وبلاگ‌نویس چیزی در موردش نوشته بود.)
 
نقل، با حفظِ رسم‌الخط و نقطه‌گذاری:
 
[آیت‌الله عبدالکریم موسوی‌اردبیلی]
روایتی در این رابطه وارد شده که در آن تعبیری به این مضمون دارد: «وباهتوأ اهل البدع» که برخی به معنای بهتان زدن گرفته‌اند، ولی به نظر برخی دیگر از جمله اینجانب مقصود این است که «با اهل بدع به طوری با استدلال و برهان صحبت کنید که در برابر برهان محکم و قوی شما، دچار بهت و تعجب و حیرت شوند»
 
[آیت‌الله ناصر مکارم‌شیرازی]
اصولاً تهمت زدن به دیگران کار صحیحی نیست و روایت مذکور که تعبیر باهتوهم در آن آمده است، به معنای متوحش ساختن است، نه تهمت زدن.
 
[آیت‌الله جعفر سبحانی]
بهتان زدن مطلقا حرام است حتی بر بدعت گزار و معنی (باهتوا) این نیست که بهتان بزنید بلکه به این معنی است که آنها را از طریق مناظره مبهوت و مجاب سازید.
 
این پرهیزِ اصولمندانه از بهتان برای من بسیار تحسین‌برانگیز است.