آشفته‌نویسی برای تسکینِ ناآرامیِ معلولِ میسرنشدنِ دیدار

چیزی که معذب‌مان می‌کند البته که قرارِ لغوشده نیست؛ بلکه لغوشده‌بودنِ قرار است، مخصوصاً‌ که علّت‌اش لجستیک بوده باشد. مفهومِ صفتِ ’لجستیک‘ را چطور می‌توان بیان کرد که این‌قدر انگلیسی نباشد؟ بگوییم ’تدارکاتی‘؟ مطمئن‌ هستم [به نحوی پیشینی!] که کسانی که به شکلِ پیشینی مرتکبِ ”ریشه‌شناسی“ می‌شوند بعضاً خواهند گفت که این واژه‌ی ’لجستیک‘ ربطی به واژه‌ای دارد که نوعاً در فارسی به آن می‌گوییم ’منطق‘! این هم کاری است که آدم بنشیند و با نگاه به ظاهرِ واژه‌ها نظر بدهد که از کجا آمده‌اند. حس می‌کنم که، از جهتی، کسانی که گمان می‌کنند با فکرکردن می‌شود ریشه‌‌شناسی کرد مثلِ کسانی‌اند که ادیب‌سلطانی در موردشان می‌گفت که آنچه دوست دارند زبان‌شناسی نیست، بلکه زبان‌هاشناسی است.

چه می‌گفتم؟ لغوشده‌بودنِ قرار، وقتی که شوقِ دوطرفه‌ی دیدار هست [و البته این را نگفته بودم] و دیدار لغو می‌شود. ناآرامی را می‌شود حس کرد. و شاید یک فرقِ هنرمند با غیرهنرمند این باشد که آنچه غیرهنرمند فقط حس می‌کند هنرمند می‌تواند نشان بدهد یا بیان بکند. و این تمایز آشکارا بهتر از آن است که از خودم باشد! آیا ویتگنشتاین گفته بوده است؟ باری، چه می‌شود کرد با این ناآرامی؟‌ می‌شود به آن عکسِ سیاه‌وسفید فکر کرد [التذاذِ پیشینی از عکس!] و عکاس‌اش آن کسی است که لغوِ قرار تقصیرِ او است و نمی‌‌خواهم در اینجا منتشرش کنم (عکس را عرض می‌کنم) و، نه در توصیفِ حالتِ موضوعِ عکس در آن عکس بلکه در توصیفِ یک حالتِ دیگرِ موضوعِ آن عکس، شعرِ مهدی اخوان‌ثالث را از حفظ خواند (و نگرانِ حفظ‌نشدنِ رسم‌الخطِ امید نبود در وبلاگ‌نویسی در ساعتِ سه‌ی صبح):

آبِ زلال و برگِ گل بر آب / مانَد به مَه در برکه‌ی مهتاب / وین هر دو چون لبخندِ او در خواب.

 

حمایت از تحریمِ اسرائیل

کشتی‌گیرمان وقتی از حریفِ روس پیش است و می‌گذارد او پی‌در‌پی فتیله‌پیچ‌اش کند تا با ورزشکاری مواجه نشود که تحتِ پرچمِ اسرائیل آمده، و پیش‌بینی‌ها غلط می‌شود و با آن ورزشکار مواجه می‌شود و کشتی نمی‌گیرد، و، اولین بار هم نیست که همین جوان این‌طور از مدال و سکّو محروم می‌شود—اینها را که مرور می‌کنیم، مگر می‌شود غصه نخوریم و دل‌مان به حالِ این جوانِ ورزشکار نسوزد؟ و از اینجا البته که راهی نیست تا مرورِ باختن‌های عمدیِ ورزشکارانِ ایرانی، و مدال‌بردن‌های اسرائیل، و مسابقه‌ندادن‌های نه‌چندان سرافرازانه‌ی ورزشکارانِ ما (رسماً نمی‌گوییم که حکومتِ اسرائیل را به‌رسمیّت نمی‌شناسیم، بلکه می‌گوییم ورزشکارمان مریض یا مجروح است). محکوم‌کردنِ سیاست‌های حکومتِ ایران (یا: محکوم‌کردنِ نبودِ سیاستی مشخص) اولین چیزی است که به ذهن‌مان می‌رسد.

می‌خواهم این را برای بررسی پیش بنهم که این محکوم‌کردنْ شاید بهترین کار نباشد—محکوم‌کردنی که بسیار می‌بینیم که با عصبانیت همراه است اگر محکوم‌کننده در ایران زندگی می‌‌کند و تیم‌های ورزشیِ ایران را تیمِ خودش می‌داند، و گاهی با تمسخر است اگر محکوم‌کننده تعلقِ خاطری به تیم‌های ایرانی ندارد.

بگذارید با کمی تسامح و کمی اغراق ایده‌ی اصلی‌ام را مطرح کنم: در کنارِ مشکلاتی که با وجوهِ مختلفی از نظامِ جمهوری اسلامی دارم (کمبودِ قانون‌مندی و آزادیِ بیان، و غیره)، یک چیزِ این نظام اگر باشد که فکرکردن به آن شادم کند آن چیز دقیقاً همین به‌رسمیّت‌نشناختنِ اسرائیل است. و اگر پذیرفته باشیم که دولتِ ایران اسرائیل را به‌رسمیّت نمی‌شناسد، نتیجه‌ی طبیعی‌اش این است که ورزشکارانِ ما با کسانی که تحتِ پرچمِ اسرائیل آمده باشند مصاف ندهند. احتمالاً با کمی جست‌وجو می‌شود مواردی پیدا کرد که از جهاتی (و نه از همه‌ی جهات) مشابهِ ایران-اسرائیل باشند. موردی که الآن به‌نظرم می‌رسد وضعیتِ چین و تایوان است. حکومتِ مستقر در خاکِ اصلیِ چین با کشوری که حکومتِ مستقر در تایوان را به‌رسمیّت بشناسد اصلاً رابطه‌ی سیاسی ندارد، و در ۱۹۷۱ تایوان (نامِ رسمی: جمهوریِ چین) از سازمانِ ملل اخراج شد تا چین (نامِ رسمی:‌ جمهوریِ‌ خلقِ چین) عضو بشود. و ورزش؟ امرِ شناخته‌شده‌ای است که حتی در المپیک هم برای شرکتِ ورزشکارانِ تایوانی محدودیت‌‌های جدّی هست: نمی‌توانند تحتِ نامِ رسمیِ تایوان در مسابقات شرکت کنند. چین کشورِ پرنفوذ و نیرومندی است،‌ و می‌تواند این محدودیت‌ها را حتی در بازی‌های المپیک هم اِعمال کند. اگر گمان می‌کنیم که ورزش و المپیک امری است غیرسیاسی، شاید بهتر باشد دوباره فکر کنیم.

در کنارِ به‌رسمیّت‌نشناختن، موضوعِ دیگری هم هست، که می‌تواند به اولی ربطی داشته باشد یا نداشته باشد. برخی از ما دورانِ آپارتاید در آفریقای جنوبی را به‌یاد داریم، و به‌نظرم هر کس که سهیم بوده در تحریم‌های آفریقای جنوبی (از جمله تحریم در بازی‌های المپیک) می‌تواند به مساهمت‌اش افتخار کند. و گویا چندان محلِ مناقشه نباشد که آنچه دولتِ اسرائیل با فلسطینیان انجام می‌دهد نزدیک‌ترین است به رفتارِ نژادپرستانه‌ی آفریقای جنوبی در دورانِ آپارتاید. این را اگر کنار بگذاریم (و کنارگذاشتنی نیست)، این هم هست که حالا بیش از پنجاه سال است که توصیفِ رسمیِ سازمانِ مللِ متحد از درصدِ بزرگی از سرزمین‌های زیرِ سلطه‌ی حکومتِ اسرائیلْ ”سرزمین‌های اشغالی“ است. این‌طور نیست که چون از اسرائیل خوش‌مان نمی‌آید بگوییم که اشغالگر است: واقعاً این سرزمین‌های خاص را در ۱۹۶۷ و بعد از آن با نیروی نظامی اشغال کرده است. و اینها غیر از فاجعه‌های منتهی به یوم‌النکبة و بعد از آن است.

تصور کنید که کشوری—مثلاً دانمارک یا فرانسه—برای تحریمِ رژیمِ آپارتاید پیش‌قدم شده بود و هنوز—مثلاً در ۱۹۶۸— موفق نشده بود آفریقای جنوبی را از المپیک اخراج کند. ورزشکاران‌اش با ورزشکارانِ آفریقای جنوبی مسابقه نمی‌دهند و حذف می‌شوند. این، به‌نظرِ من، باعثِ افتخارِ آن کشور می‌بود. 

بعضی اعتراض‌ها به آنچه تا اینجا گفته‌ام واضح است که چیست؛ من چند تا را می‌نویسم.

(۱) این اعتراضِ مشهور که ”به ما چه؟“ (و ملازم‌اش: ”کاسه‌ی داغ‌تر از آش“) به‌نظرم خیلی موجّه نیست: موضوع موضوعی انسانی است. در قوی‌ترین حالت‌اش، این اعتراض فقط در موردِ به‌رسمیّت‌نشناختنْ وزنی دارد، نه در موردِ محکوم‌کردنِ عملیِ رفتارهای نظام‌مندِ نژادپرستانه.

(۲) اعتراضِ مبتنی بر ناکارآمدی (که از آقای رسول خادم هم نقل شده) البته جدّی است، و ربطی هم دارد به اعتراضی که در پاراگرافِ اولِ این نوشته‌ی سردستیِ وبلاگی به آن اشاره کردم: مسابقه‌ندادنِ ورزشکارانِ ایرانی با صدای بلند و با ذکرِ صریحِ دلیل بیان نمی‌شود. من هم معتقدم برای این موضوع باید فکری کرد. ایده‌ی خامی که دارم این است که با رشته‌هایی (مشخصاً: کشتی و وزنه‌برداری) شروع کنیم که در آنها ایران جزوِ‌ قدرت‌های جهانی است. همین الآن هم، بعد از سه دهه کشتی‌نگرفتنِ ورزشکارانِ ما با ورزشکارانِ تحتِ تابعیتِ اسرائیل، فدراسیونِ جهانی با ایران مماشات می‌‌کند در حالی که روشن است که باورپذیر نیست که همه‌ی ”مصدومیت‌ها“ی ورزشکارانِ ما در آستانه‌ی مصاف با حریفانِ اسرائیلی واقعی بوده باشد. می‌شود به این فکر کرد که رسماً حضورمان را منوط کنیم به غیبتِ اسرائیل. روشن است که این ایده خام است (و روشن است که باید از علیرضا کریمی دلجویی کرد)؛‌ غرض‌ام این است که اگر نظامِ جمهوری اسلامی معتقد است که دلیل‌های معتبری برای تحریمِ اسرائیل هست، می‌شود به این فکر کرد که از کجا باید شروع کرد.

(۳) اعتراضِ مربوط به حقوقِ شخصیِ ورزشکاران به‌نظرِ من بجا نیست. حتی دموکراتیک‌ترین دولت‌ها هم این را برنمی‌تابند که شهروندشان تحریمی بین‌المللی را نقض کند. وقتی بابی فیشر در ۱۹۹۲ به یوگوسلاویِ تحتِ تحریم رفت تا با بوریس اسپاسکی مسابقه بدهد، دولتِ ایالاتِ متحده حکمِ بازداشت‌اش را صادر کرد—و، تازه، او بابی فیشرِ افسانه‌ای بود و عضوِ هیچ تیمِ ملّی‌ای هم نبود. حالا مستقل از اینکه دریافت‌مان از میزانِ دموکراتیک‌بودنِ نظامِ ایران چه باشد، تصورِ من این است که اکثریتِ بزرگی از شهروندانِ ایرانی (که نمی‌دانم چند درصدشان حسابِ توئیتری دارند) موافقِ تحریمِ نظام‌مندِ اسرائیل هستند. یا، تا حرف‌ام مبتنی بر گمان نباشد، بگذارید این سؤال را مطرح کنم: اگر (فرضاً)، در یک همه‌پرسیِ آزاد، بیشترِ مردمِ ایران جوابِ مثبت دادند به سؤالِ ’آیا با الزامِ قانونیِ مسابقه‌ندادنِ ورزشکارانِ ایرانی با حریفانِ تحتِ تابعیتِ اسرائیل مواق هستید؟‘، آیا دیگر اعتراضی بر جا نمی‌مانَد؟ من شخصاً معتقدم که افراد حقوقی دارند که هیچ اکثریتِ نسبی یا قاطع یا مطلقی نمی‌‌تواند از آنها محروم‌شان کند؛ اگر با من موافق‌اید، شاید به‌نظرِ هر دوی ما میزانِ دموکراتیک‌بودنِ نظامِ ایران ربطِ مهمی به بحثِ کشتیِ علیرضا کریمی نداشته باشد—و اگر مخالف هستید، به نظرم این احتمال را جدی بگیرید که بیشترِ مردمِ ایران طرفدارِ مسابقه‌ندادن باشند،‌ و به دنبالِ استدلالِ بهتری باشید.

روشن است که این بحث خام و ابتدایی است. من اینها را نوشتم تا صورتِ مسأله را دست‌کم برای خودم کمی روشن‌تر کنم. پیشنهادِ من این است که چیزهایی از جنسِ تحریمِ اسرائیل را سرسری نگیریم و با صِرفِ احساسات حکم نکنیم و دلیل‌های خودمان و دیگران را بررسی کنیم.

 

به کسی اگر نگویید

دارم لاک را از هیوم هم دوست‌تر می‌دارم. 

هر دو به‌شدّت هوشمندند، و نثرِ انگلیسیِ هر دو برای من بسیار دلپذیر است. لاک نیم‌قرن قبل از هیوم می‌نوشته، اما [یا شاید: لذا] خواندن‌اش برای من ساده‌تر است. دیگر اینکه لاک حرّاف است (و خودش هم، از جمله در ”رقعه به خواننده“ از این بابت عذرخواهی می‌کند) و متنِ هیوم بسیار چگال‌تر از متنِ او است: حجمِ جستارِ لاک بیش از چهاربرابرِ کاوشِ اولِ هیوم است. هیوم، حتی در کاوشِ اول—یعنی هفت-هشت سال بعد از رساله—مصداقِ روشنی از مفهومِ ’مردِ جوانِ عصبانی‘ است (هم‌چنان که جدّ‌ِ ما، اِی.جِی. اِر تقریباً دویست سال بعد از او بود)؛ لاک پخته و جاافتاده و پرحوصله است. هیوم مثلِ نیمار است، لاک مثلِ آقای پیرلو.

[این را پیش از خواندنِ IV.x  نوشته بودم. یکی-دو روز بعد از تمام‌کردنِ این فصلِ کتابِ چهارمِ جستار، به‌نظرم بهترین واکنشِ کلّی گفتنِ این است که إذا مَرّوا باللَّغوِ مَرّوا کِرامًا.]

 

در استانِ کرمانشاه پنجشنبه دما زیرِ صفر است

در تهران و اصفهان و یزد و شیراز و تبریز، در لس‌انجلس و نیویورک و پاریس و کوالالامپور و سیدنی، ونکوور و لندن و پراگ و دهلی، می‌شود یک شب رستوران نرفت. 

جمعیت هلال احمر حسابِ شماره‌ی ۹۹۹۹۹ بانک ملّت (قابلِ پرداخت در شعبه‌های بانکِ ملّت در سراسرِ کشور، و خودپردازها)؛ حسابِ ارزیِ ۷۰۲۰۷۰ (قابلِ پرداخت در شعبه‌های بانک ملّی در سراسرِ کشور).

 

بدیهیات در (اعلامِ) مواضع

[ویرایش‌نشده]

همین موضوعِ‌ آزادیِ بیان را در نظر بگیرید: شاید مقدماتی‌ترین ایده در بحثِ آزادیِ بیانْ این باشد که حقِ گروه یا شخص در بیانِ آزادانه‌ی حرف‌هایش مستقل از محتوای حرف است و ربطی ندارد به اینکه شخص یا گروه چه سابقه‌ای دارد. مضحک است که کسی بگوید طرفدارِ آزادیِ بیان است اما از شنیدنِ خبرِ توقیفِ دوروزه‌ی کیهان خوشحال است. موضع‌گیری، در موردِ آزادیِ بیان و هر موضوعِ دیگری، باید حداقلی از ضروریاتِ شکلی را برآورده کند. می‌توانید بگویید که از کیهان بدتان می‌آید (و احتمالاً دلیل‌هایتان را هم فهرست کنید)، و اضافه کنید که، بنابراین، از توقیف‌اش خوشحال‌اید؛ ولی نمی‌توانید بگویید که طرفدارِ آزادیِ بیان هستید اما کیهان مشمولِ نظرتان در موردِ آزادیِ بیان نمی‌شود چرا که فلان و بهمان سابقه را دارد. [خب، البته که می‌توانید بگویید (و حتی می‌گویید)؛ منظورم این است که چنین‌گفتن‌تان به‌نظر می‌رسد که با منطق و عقلِ سلیم جور در نیاید.] حتی با مسلّم‌بودنِ این فرض که کیهان نقشی در سرکوبِ آزادیِ بیان داشته است، حرف‌تان مثلِ این است که بگویید فلان قاتلِ زنجیره‌ای را می‌شود در خیابان تکه‌تکه کرد. 

شاید بدتر از صحبت در موردِ‌ سابقه، صحبت از این باشد که کیهان فی‌الواقع روزنامه نیست بلکه نوعی دفترِ بولتن‌سازی است (اما مثلاً صبح امروز واقعاً روزنامه بود؟)، و لذا آزادیِ بیان در موردش مصداق ندارد. حقِ آزادیِ بیان نوعاً و عمدتاً مستقل از نحوه‌ی بیان است.

در موردِ خاصِ تیترِ دوشنبه‌ی کیهان، به‌نظرم کارِ عاقلانه‌تر این می‌بود که جمهوری اسلامی در مقابلِ انتقادهای احتمالیِ کشورها بگوید که این موضع موضعِ این روزنامه بوده است و مواضعِ رسمیِ ایران را وزارتِ امورِ خارجه اعلام می‌کند. (اگر لازم بود، می‌شد این را هم اضافه کرد و شواهدِ متعدد برایش اقامه کرد که حتی در روزنامه‌هایی هم که مدیرِ مسؤول‌شان مستقیماً منصوبِ رهبرِ جمهوری اسلامی هستند مواضعِ متعارض فراوان است.) غیر از این، به‌نظرِ من دفاعِ روزِ سه‌شنبه‌ی کیهان هم دفاعِ معقولی است. شرمنده‌ام که بدیهیات می‌گویم؛ اما ملاحظه کنید: تصور کنید روزنامه‌ی محبوب‌تان تیتری زده بود و تذکری گرفته بود، و در جواب اولاً از محتوا دفاع کرده بود و ثانیاً استدلال کرده بود که روشن بوده که عبارتِ تیتر نقلِ موضعِ فلان گروه بوده. آیا نمی‌گفتید که دفاعِ خوبی است؟ آیا نهادِ توقیف‌کننده را محکوم نمی‌کردید؟ و البته این ایراد به‌نظرِ من بجا است که توقیف‌کنندگانِ مطبوعات نوعاً با روزنامه‌‌های اصلاح‌طلب به آن نرمی‌ای برخورد نمی‌کنند که با کیهان.

یک مشکلِ مهمِ برخی از مخالفانِ ایرانیِ جمهوری اسلامی این است که بغض و نفرت‌شان را مهار نمی‌کنند؛ و وقتی که دارند اعلامِ موضع می‌کنند بغض و نفرت می‌تواند حرف‌شان را مضحک کند. این مضحک‌بودن گاهی از پیشْ کاملاً آشکار است، اما بغض و نفرت کنار نمی‌رود و، مثلاً چونان نوعی دفعِ دخلِ مقدّر، پیش‌گویانه و ریشخندکنان اعلام می‌کنند که باز الآن عده‌ای پیدا خواهند شد که بگویند با مشیِ کیهان مخالف‌اند اما آزادیِ بیان حقِ همه است. پیش‌بینیِ درست‌تان در این مورد، مضحک‌بودنِ حرف‌تان را حتی تشدید می‌کند.

موعظه:‌146 / چند توصیه‌ی منطقی / در بابِ اعتبارِ اَسناد و دلالتِ ارقام / "شیطانِ بزرگ یعنی این"

 

"در رابطه با ارتباط او با کمونیسم"

برای مطلب‌نوشتن در بی‌بی‌سی فارسی چه قابلیت‌هایی لازم است؟‌ منظورم موضع‌های سیاسیِ مطلب‌نویسان نیست؛ منظورم آشنایی‌شان با زبانِ انگلیسی‌ و توانایی‌شان در روزنامه‌نگاری است.

 این وبگاه دیروز مطلبی منتشر کرده است با عنوانِ از میان اسناد ترور جان اف. کندی: مارتین لوتر کینگ و 'روابط جنسی نامتعارف'گمان می‌کنم این مطلب نسخه‌ی فارسیِ مطلبی باشد که روزِ چهارمِ نوامبر (پریروز) به انگلیسی منتشر شده است. در متنِ هر دو وبگاه، عکسِ بخشی از یک سندِ اخیراً منتشرشده را می‌بینیم که بخشی‌هایی از آن با رنگِ زرد مشخص شده (دومین عکس در مطلبِ هر دو وبگاه). در مطلبِ انگلیسیْ بخشِ زردشده عیناً نقل شده است:

 

"King is a whole-hearted Marxist who has studied it (Marxism), believes in it and agrees with it, but because of his being a minister of religion, does not dare to espouse it publicly."

 

آنچه در متنِ بی‌بی‌سی فارسی آمده این است:

 

در رابطه با ارتباط او با کمونیسم هم آمده: "کینگ در درون قلبش یک مارکسیست است و منابع فکری مارکسیسم را هم به خوبی مطالعه کرده و با آنها موافق است اما به این علت که یک کشیش است و رهبری مذهبی خوانده می‌شود نمی‌تواند این تمایلات سیاسی را هویدا کند."

 

می‌خواهم بدانم که نویسنده‌ی مطلبِ فارسی قیدِ ’به خوبی‘ را چرا به متن اضافه کرده است (”منابع فکری مارکسیسم را هم به خوبی مطالعه کرده“). شاید مارتین لوتر کینگ مارکسیسم را—یا، به قولِ نویسنده‌ی متنِ فارسی:‌ منابع فکری مارکسیسم را—به‌‌خوبی مطالعه کرده باشد، شاید نکرده باشد (فرض می‌کنم که نویسنده‌ی متنِ فارسی در این مورد ملاکی دارد)؛ اما آنچه در بینِ علائمِ نقلِ قول آمده قرار است ترجمه‌ی جمله‌ی پرونده‌ی اف‌بی‌آی باشد؛ با چه مجوّزی این را به متن اضافه کرده‌اند؟‌

برخوردِ تهیه‌کننده‌ی متنِ فارسی با اصلِ خبرْ جالبِ توجه است. متنِ فارسی با واژه‌ی ’محققان‘ شروع می‌شود: ”محققان در میان اسناد تازه علنی شده ترور جان اف کندی به مدارکی برخورد کرده‌اند“، و این تعبیر هیچ متناظری در متنِ بی‌بی‌سی انگلیسی ندارد. نیز، در ابتدای متنِ انگلیسی پاراگرافی یک‌جمله‌ای هست که به‌تمامی نقل می‌کنم:

 

Mr Kennedy is not referenced in the file and it is not clear why it was kept secret for almost 50 years.

 

که یعنی: در پرونده صحبتی از آقای کندی نیست و معلوم نیست که چرا برای تقریباً ۵۰ سال محرمانه نگه داشته شده است. در متنِ فارسی:

 

[…] و در هیچ جای آنها هم نامی از جان اف. کندی برده نشده است و به همین علت برخی از کارشناسان اسناد تاریخی در آمریکا می‌گویند علت محرمانه ماندن آنها […] مشخص نیست.

 

یعنی نویسنده‌ی متنِ فارسی ظاهراً علاقه‌ی خاصی به محققان و کارشناسان دارد، که البته خوب است؛ اما اگر مطلبِ فارسی حاصلِ تحقیقاتِ مستقلِ مطلب‌نویسِ بی‌بی‌سی فارسی نیست و صرفاً با نگاه به متنِ انگلیسی نوشته شده،‌ در این صورت واردکردنِ‌ ارجاعاتِ مبهم به ”محققان“ و ”کارشناسان“ احتمالاً با هیچ ملاکِ حرفه‌ای‌ای همساز نباشد. 

شعارهای بی‌طرفی و غیره‌ی بی‌بی‌سی را جدّی نمی‌گیرم؛ اما کیفیتِ پایینِ مطالبِ وبگاهِ فارسی گاهی تعجب‌آور است.

 

دکتر جانسنِ عزیز

برای کاری لازم است جستارِ لاک را سرتاسر بخوانم و درباره‌ی نحو و واژگان‌ و اصطلاحات‌ِ فنّی‌اش تصورِ تفصیلیِ دقیقی پیدا کنم. برای اینکه معنای قرن‌هفدهمیِ واژه‌هایی را بفهمم طبیعتاً مفید یا لازم است لغت‌نامه‌هایی قدیمی را نگاه کنم، و بعید است از این لحاظ بهتر از لغت‌‌نامه‌ی سمیوئل جانسن کتابی پیدا بشود (چاپِ اول: ۱۷۵۵). اتفاقِ تکرارشونده‌ی مطبوعْ این است که در جمله‌ای از کتابِ لاک معنای واژه یا عبارتی برایم روشن نیست و نه فقط می‌بینم که جانسن معنایی را توضیح داده که به متن می‌خورَد، بلکه شاهدی هم که می‌آورَد خودِ همان جمله‌ی لاک است. مثلاً در بحثِ مفصّلِ ذات—کتابِ سوم، فصلِ ششم—لاک می‌نویسد (و دارم با حفظِ رسم‌الخط و غیره از چاپِ استانداردِ جستار نقل می‌کنم، III.vi.35):

[…] since it is certain, that Gold it self will be sometimes so eager, (as Artists call it) that it will as little endure the hammer, as Glass it self.

هفتمین معنای ’eager‘ در کتابِ لغتِ جانسن:

و البته جانسن در قول‌هایی که نقل می‌کند گاهی خیلی دقیق نیست، چنان که شاید همین مدخلِ لغت‌نامه‌اش نشان بدهد (مطابقِ حواشیِ چاپِ استانداردِ کتابِ لاک، قولی که نقل کردم در هر پنج ویراستِ جستار به همین شکل است).

اما جانسن همیشه هم این‌قدر در فهمِ زبانِ لاک کمک نمی‌کند: گاهی اگرچه خودِ همان جمله‌‌ای از لاک را می‌آورَد که در موردِ معنای بخشی‌اش مشکل دارم، توضیح نمی‌دهد که چیزی که لاک می‌گوید یعنی چه! یک نمونه‌اش عبارتی است که لاک در II.xxxiii.18 به‌کار برده است.


[تصویرْ بخشی است از یک صفحه‌ی ویراستِ ششمِ لغت‌نامه‌ی جانسن (۱۷۸۵)؛ برای دریافت‌ِ کتابِ دوجلدی نگاه کنید به بخشِ پیوند به بیرون در مدخلِ مربوطِ ویکی‌پدیا.]

 

مقایسه‌ی نامربوطِ تیراژِ قرنِ گذشته و امروز

آقای مصطفی تاجزاده نوشته‌اند:

 

تیراژ کیهان درزمان شمس‌الواعظین ۳۰۰ هزار بود،دوره شریعتمداری به ۷ هزار رسید.اولی از فعالیت مطبوعاتی محروم و دومی رئیس مادام‌العمر موسسه شد!؟

 

فرض می‌کنم که عددهایی که آقای تاجزاده نوشته‌اند درست و دقیق باشند (اما گمان نمی‌کنم تعبیرِ ”مادام‌العمر“ دقیق باشد)، و فرض می‌‌کنم نشانه‌ی پرسش و نشانه‌ی تعجب که پشتِ سرِ هم در پایانِ جمله آمده حاکی از این باشد که قرار است مقایسه‌ای انجام بدهیم و نتیجه‌ای بگیریم، و احتمالاً تعجب کنیم و افسوس بخوریم. با این فرض‌ها، می‌شود به دو نکته توجه کرد.

اول اینکه آقای شریعتمداری در اوائلِ دهه‌ی هفتاد مدیرمسؤولِ روزنامه‌ی کیهان شدند، و گمان می‌کنم که آقای شمس‌الواعظین پیش از آن زمان از روزنامه رفته بوده‌اند. تیراژِ سیصدهزارنسخه‌ای در زمانی بوده است که روزنامه‌ها را نمی‌شد در فضای مجازی خواند. در زمانِ نوشتنِ این مطلبِ وبلاگی، مطابقِ چیزی که یکی از آمارگرها می‌گوید، تعدادِ روزانه‌ی مراجعه‌کنندگان به وبگاهِ روزنامه‌ی کیهان بیشتر از روزنامه‌ی شرق (۱۹,۴۰۰ در مقابلِ ۱۵,۰۵۰) و چندبرابرِ روزنامه‌ی اعتماد بوده است.

دیگر اینکه مقایسه‌ی نقش‌های آقایان شمس‌الواعظین و شریعتمداری چندان مربوط به‌نظر نمی‌رسد، چرا که از این آقایان اولی سردبیر و دومی مدیرمسؤولِ روزنامه بوده‌اند—مقایسه‌ی مربوط مقایسه‌ای می‌بود بینِ آقای شریعتمداری با آقایان سیّدمحمد خاتمی و سیّدمحمد اصغری و مهدی نصیری، و آقای شمس‌الواعظین با آقایان انبارلویی و صفارهرندی.

و البته که برای داوری در موردِ روزنامه‌ها معیارهایی غیر از تیراژ (یا تعدادِ بازدید در فضای مجازی) هم هست: اینکه چقدر مقیّد به اخلاق و منطق‌اند،‌ تحلیل‌شان چقدر دقیق است، چند بار شوخی‌ها را خبرِ جدی انگاشته‌اند، بابتِ چند درصدِ اشتباه‌های کشف‌شده‌شان عذرخواهی کرده‌اند، و غیره. تا حریف را قوی‌تر بکوبند، پیشنهادِ من به آقای تاجزاده این است که، به‌جای صحبت از تیراژ، سعی کنند اینها را بررسی کنند.

چند توصیه‌ی منطقی / اعتبارِ شرقی  / در بابِ اعتبارِ اَسناد و دلالتِ ارقام / "شیطانِ بزرگ یعنی این"

 

هرگز هیاهو نخوابانَدمان

من شخصاً ارادتِ بسیار زیادی به کورشِ هخامنشی ندارم، از جمله چون زیاد نمی‌شناسم‌اش. یک وقتی اگر فرصتی پیدا بشود شاید کمی نوشته‌های جدّی بخوانم در این مورد که استوانه‌اش چقدر حاویِ چیزهایی است که، با تسامح، می‌شود مربوط به حقوقِ بشر تلقی‌شان کرد (و چقدر با فتح‌نامه‌های مرسومِ آن زمان تفاوت دارد)، و سهمِ محمدرضا پهلوی در شهرتِ حقوق‌بشریِ این استوانه چقدر بوده است.

از آنانی که این شاهِ خاص را به‌جدّ ’پدرِ ایرانیان‘ (یا چیزی از این دست)‌ می‌نامند کاش کسانی بدونِ لفّاظی و دشنام و تمسخرِ توئیتری و ارجاع‌های مبهم برایمان توضیح بدهند که، به باورِ ایشان، کورش از حدوداً چه زمانی (یا دست‌کم از چه قرنی) در فرهنگِ ایران اهمیت پیدا کرده است—مشخصاً: توضیح بدهند که چگونه است که فردوسی و انوری و سعدی و خیام و فرخی‌سیستانی و منوچهری و نظامی و سنایی و عطار و حافظ و جامی نامی از او نیاورده‌اند. 

گیرم که فضائلِ پدر موروثی.

 

سر در لاکِ خود

از جستارِ لاک قبلاً فقط بخش‌هایی از کتابِ سوم را خوانده بودم. حالا جستار را از اول شروع کرده‌ام و تقریباً به میانه‌اش رسیده‌ام. از بحث‌هایی که تا اینجا به لحاظِ محتوا برایم آشناتر بوده یکی فصلِ بیست‌وهفتم از کتابِ دوم بوده است که لاک دارد برایمان نظرش در موردِ هویّتِ شخصی را توضیح می‌دهد—با بخشِ مهمی از محتوای فصل به لطفِ کتابِ فوق‌العاده‌ی جان پری آشنا هستم.

تعدادِ زیرنویس‌های لاک در این سیصدوچند صفحه بسیار کم  بوده است، که عمدتاً کوتاه و ارجاعی‌اند (عمدتاً به کتابِ مقدس و به آثاری رومی)، غیر از یکی در قسمتِ هشتمِ همان فصلِ بیست‌ونهم که خودِ آقای لاک در زیرنویس‌ْ گفت‌وگویی را برایمان ترجمه می‌کند که در متن به فرانسه آورده. اما ناگهان در فصلِ بیست‌وهشتم می‌رسیم به زیرنویسی هشتادوهشت سطری. فصلِ بسیار جالبی است درباره‌ی اخلاق، و لاک می‌گوید که با ارجاع به یکی از این سه نوع قانون است که در موردِ راستی و کژیِ اخلاقی قضاوت می‌کنیم: (۱) قانونِ الهی، (۲) قانونِ مدنی، (۳) اینکه جامعه چه چیزی را فضیلت یا رذیلت می‌انگارد. توضیح‌ِ لاک در پایانِ II.xxviii.11 به گوشِ من معقول و زیبا است:

And therefore Men, without renouncing all Sense and Reason, and their own Interest, which they are so constantly true to, could not generally mistake, in placing their Commendation and Blame on that side, that really deserved it not. Nay, even those Men, whose Practice was otherwise, failed not to give their Approbation right, few being depraved to that Degree, as not to condemn, at least in others, the Faults they themselves were guilty of: whereby even in the Corruption of Manners, the true Boundaries of the Law of Nature, which ought to be the Rule of Vertue and Vice, were pretty well preserved. So that even the Exhortations of inspired Teachers have not feared to appeal to common Repute. Whatsoever is lovely, whatsoever is of good report, if there be any Vertue, if there be any praise, etc. Philippians 4.8.

در موردِ همین ارجاعِ لاک به نحوه‌ی عملِ اجتماع است که جیمز لؤد در پیشگفتارِ کتاب‌اش لاک را نقد می‌کند. زیرنویسِ غول‌آسای لاک—که در ویراستِ دوم (۱۶۹۴) به کتاب اضافه شده—در پاسخ به لؤد است. (و این آقای لؤد در زمانِ ما از معروف‌ترین کسان نیست: در زمانِ نگارشِ این مطلبِ وبلاگی، حتی در ویکیپدیای انگلیسی مدخلی نیست که حتی جزئاً درباره‌ی او باشد.) و، اگر چیزی را نادیده نگرفته باشم، این زیرنویسْ دومین جایی از آغازِ فصلِ اول است که لاک نشانه‌های نقلِ قول را به‌کار گرفته است (می‌دانیم که این نشانه‌ها حتی در کاوش‌ِ اولِ هیوم هم بسیار کم‌کاربردند).

 

از اباطیلی که به‌جای ریاضیات می‌گویند

در قرنِ گذشته که چند سال در مدرسه‌هایی ریاضیات درس داده بودم بحثِ تِست و کنکور این‌قدر حادّ و زشت نبود. در این سه سالی که اخیراً درس دادم وضع از این نظر بسیار بدتر شده بود و بخشِ زیادی از کارم این بود که مخاطبان‌ام را متقاعد کنم که این‌طور نیست که هر مسأله‌ای را باید بشود در (حداکثر) یک دقیقه حل کرد: این‌طور نیست که یا مسأله در یک دقیقه حل می‌شود یا اصلاً حل نمی‌شود. و خوشبختانه مدرسه هم مساعدت کرد و در این سه سال همه‌ی دانش‌آموزانِ کلاس‌‌های من از امتحان‌های تستیِ شعبه‌های دیگرِ مدرسه معاف بودند. و در هر سه سال، جلسه‌‌هایی را گذاشتیم برای دیدنِ عملیِ اینکه وقتی مطلب را بلد باشیم هر سؤالِ تستی‌ای در موضوعِ درس‌مان را که واقعاً در کنکورهای سال‌های گذشته آمده است می‌‌توانیم در زمانِ کوتاهی حل کنیم.

موضوعِ دیگری که زیاد در موردش صحبت می‌کردیم (علی‌الخصوص که بحثِ دنباله‌ها هم در درس‌های رسمی‌مان بود) چیزی است که نمونه‌اش را فراوان دیده‌ایم: چند عدد می‌دهند و از ما می‌‌خواهند که بگوییم عددِ بعدیِ این دنباله چیست. مضحک است که چنین سؤال‌هایی هنوز برای سنجشِ ”هوش“ مطرح می‌شوند، و مضحک‌ترْ این است که اینها حتی در کلاس‌های ریاضی هم هنوز مطرح می‌شوند.

مشکلِ اینها چیست؟ این دنباله را ببینید (فارسی‌بودنِ ویرگول نشان می‌دهد که باید از راست به چپ بخوانیم):

1، 2، 4، 8، 16.

عددِ بعدی چیست؟ آیا قاعده‌ی مدّ‌ِ نظرِ طراحِ سؤال این بوده است که هر عدد دوبرابرِ عددِ قبلی است؟ اگر این‌طور باشد، عددِ بعدی باید 32 باشد. یا شاید نتیجه‌ی قاعده‌ای که در ذهنِ طراح بوده این باشد که عددِ بعدی 17 است؟ هر عددِ yای که در نظر بگیریم، دنباله‌ای هست (یعنی تابعی با دامنه‌ی اعدادِ طبیعی) که پنج جمله‌ی اول‌اش اینها هستند و جمله‌ی ششم‌اش y  است (حتی تابعی هست که ضابطه‌اش چندجمله‌ای است و به ازای ورودیِ 5 خروجیِ 17 می‌دهد)؛ پس، به لحاظِ ریاضی، این سؤال که عددِ بعدیِ این دنباله چیست سؤالی است مهمل. اما اینکه ”منظورِ طراح“ چه بوده است امری است که، به فرضِ معناداربودن، ریاضی نیست. و روشن است که مهم نیست که پنج جمله‌ی اولِ دنباله را داده باشند یا پانصد جمله‌ی اول را: هر تعدادِ متناهی از اعداد را که داده باشند، به ازای هر عددِ y تابعی هست (حتی تابعی با ضابطه‌ی چندجمله‌ای) که خروجی‌های ابتدایی‌اش آن عددها است و خروجیِ بعدی‌اش است. بنابراین، بالاخص، تابعی هم هست که با ورودی‌های 1 تا 5 عددهای بالا را تولید می‌کند (به همین ترتیب)، و با همه‌ی ورودی‌های بعدی جوابِ 17 می‌دهد.

(یا شاید گمان می‌کنیم تابعی که را می‌گیرد و 2 به توانِ n را می‌دهد ”ساده‌تر“ است؟ تعریفی ریاضی برای مقایسه‌ی ”سادگی“ی  توابع داریم؟ به نظرِ من که تابعی که با 1، 2، 4، 8، 16، و از آن به بعد همواره 17 توصیف می‌شود ساده‌تر از تابعِ دیگری است که در همین پاراگراف توصیف شد. موضوعِ ساده‌بودن هم، دست‌کم در این سطحِ مقدماتی، اصلاً ریاضی نیست.)

شیوعِ پدیده‌ی آزمون‌های تستیْ این نکته‌ی بدیهیِ ریاضی را پوشانده است، و هنوز حتی برخی معلمانِ ریاضی صحبت می‌کنند از جوابِ ”طبیعی“ یا جوابِ ”موردِ نظرِ طراح“، و وقتِ نسبتاً زیادی باید صرف بشود تا دانش‌آموزان این را متوجه بشوند که سؤال در موردِ عددِ بعدیِ دنباله سؤالی است که به لحاظِ ریاضی بی‌معنا است مگر اینکه مسأله ناظر باشد به پدیده‌ای طبیعی یا مسأله‌ای ریاضی با توصیفی مستقل.

دانش‌آموزانِ من نوعاً باهوش و قوی بوده‌اند، و هر بار که درس داده‌ام این امکان را داشته‌ام که از مسأله‌ی بسیار خوبی که در صفحه‌های 76 به بعدِ این کتابِ عالی آمده است برای توضیحِ بیشترِ موضوع استفاده کنم. دنباله‌ای را که در بالا در سطرِ مستقلی نوشته‌ام در نظر بگیرید. عددِ بعدی چیست؟ خب، این سؤال بی‌معنی است. یک راهِ معنی‌دارکردن‌اش این است:

روی محیطِ دایره‌ای n نقطه‌ی متمایز بگیرید و همه را به هم وصل کنید (یعنی همه‌ی وترهای متناظر را رسم کنید). فرض کنید نقطه‌ها طوری انتخاب شده‌اند که از هر نقطه‌ی درونِ دایره حداکثر دو تا از این وترها می‌گذرند. حالا سؤال این است: با n نقطه با این شرایط که به هم وصل‌شان کرده باشیم، چند ناحیه در دایره ایجاد می‌شود؟ اگر فقط یک نقطه داشته باشیم، 1 ناحیه داریم (وتری رسم نمی‌شود، و فقط سطحِ دایره را داریم). با دو نقطه، یک وتر و 2 ناحیه داریم. به‌سرعت می‌شود بررسی کرد که با سه‌نقطه 4 ناحیه داریم، با چهار نقطه 8 ناحیه، و با صرفِ کمی وقت می‌شود دید که با پنج نقطه 16 ناحیه داریم. پس همان دنباله‌ی بالا را داریم. می‌پرسیم: عددِ بعدی چیست—و به این سؤال به این صورت معنی داده‌ایم: این عددها به صورتی تولید شده‌اند که توضیح دادیم؛ حالا اگر شش نقطه روی دایره بگیریم (با شرطِ گفته‌شده)، چند ناحیه خواهیم داشت؟ جوابْ 31 است! با کمکِ این مسأله، هم موضوعِ ادامه‌دادنِ دنباله‌ها برایمان روشن‌تر می‌شود، و هم شمردن و ترکیبیات‌مان قوی‌تر می‌شود.

 

خیلی بیشتر از یک نقطه

وبگاهِ بی‌بی‌سی فارسی مدتی است معماهایی مطرح می‌کند که نوعاً جالب‌اند. معمای امروزشان این است:

 

به شما ماموریتی محول شده که انجام می‌دهید: پنج کیلومتر به جنوب می‌روید، بعد پنج کیلومتر به غرب و در نهایت پنج کیلومتر به شمال. در آخر کار همان‌جایی هستید که شروع کرده بودید.

در میانه راه در این ماموریت خرسی را دیده‌اید. آن خرس چه رنگی بود؟

 

و جوابی که داده‌اند:

 

سفید.

تنها نقطه کره زمین که شما بعد از رفتن پنج کیلومتر به سمت جنوب، پنج کیلومتر غرب و در نهایت پنج کیلومتر شمال به جای اولتان برمی‌گردید قطب شمال است. (نقشه زیر را ببینید که البته برای روشن شدن موضوع، مقیاس واقعی در آن رعایت نشده است).

تنها خرس‌هایی که در قطب شمال پیدا می‌شوند خرس‌های قطبی هستند. خرس‌های قطبی هم رنگشان سفید است.

 

معما معروف است، و به‌نظر می‌رسد که، غیر از نقشه‌‌ای که اضافه‌ کرده‌اند، مطلب را از اینجا ترجمه کرده باشند (که البته اشکالی ندارد).

احتمالاً در این موضوع اختلافِ نظری نداریم که اینکه خرسِ مشاهده‌شده چه رنگی بوده است نکته‌ی اصلیِ معما نیست؛ مسأله‌ این است که چگونه ممکن است جایی باشیم و پنج کیلومتر به سمتِ جنوب برویم و از انتهای این مسیر پنج کیلومتر به سمتِ غرب برویم و از انتهای این مسیرِ اخیر پنج کیلومتر به سمتِ شمال برویم و در انتهای این مسیرِ سوم به همان جای اول رسیده باشیم. چگونه ممکن است؟ خب، یکی از امکان‌ها این است که در قطبِ شمال بوده باشیم. اما یک جمله‌ی بی‌بی‌سی‌ها (هم بی‌بی‌سی فارسی و هم اصلِ انگلیسی‌اش) غلط است: بر خلافِ چیزی که به‌صراحت در متنِ نقل‌شده‌ی بالا نوشته‌اند، روی زمین این تنها نقطه‌ای نیست که این ویژگی را دارد—روی سطحِ هر کره‌ای به بزرگیِ زمین (یا حتی روی کره‌ای با شعاعِ صد کیلومتر) مجموعه‌ای نامتناهی از چنین نقطه‌هایی هست. شش سال پیش این را در اینجا توضیح داده‌اند. من با بیانِ خودم می‌گویم.

روی زمین مداری هست که طول‌‌اش پنج کیلومتر است. (یعنی دایره‌ای ”موازی“ی خطِ استوا، که محیط‌ِ این دایره پنج کیلومتر است.) از اینها دو تا هست؛ آنی را در نظر بگیرید که نزدیک‌تر است به قطبِ جنوب، و اسم‌اش را بگذارید L5. حالا مداری را در نظر بگیرید که پنج کیلومتر ”بالاتر“ از L5 باشد. (یعنی از نقطه‌ای روی L5 پنج کیلومتر به سمتِ شمال بروید، و مداری را در نظر بگیرید که از آنجا می‌گذرد.) روی این مدارِ اخیر، هر نقطه‌ای، مثلاً نقطه‌ی A، ویژگیِ خواسته‌شده را دارد: از A که پنج کیلومتر به جنوب برویم می‌رسیم به نقطه‌ای، مثلاً B، روی L5؛ چون طولِ مدارِ L5 پنج کیلومتر است، از B که پنج کیلومتر به غرب برویم باز می‌رسیم به خودِ B، و از B که پنج کیلومتر به طرفِ شمال برویم در A خواهیم بود. 

با درنظرگرفتنِ مدارهای L2.5 و L1.25 و غیره می‌بینیم که مسأله جواب‌های بسیار زیادِ دیگری هم دارد.

در سه سالی که اخیراً در مدرسه درس دادم، این مسأله را برای دست‌کم دو کلاس مطرح کردم؛ در هر کلاس چندین نفر جوابِ درست دادند (از جمله: توجه کردند که تعدادِ جواب‌ها نامتناهی است).

 

خویشاوندی

دوست داشتم سوریه بازی را در مجموع ببرَد. همه‌ی بازی را تماشا کردم، و غمگین شدم که سوریه باخت (هم‌چنان که دیروز خوشحال شدم که مصر رفت به جام‌جهانی). و چه زیاد افسوس خوردم که، حوالیِ دقیقه‌ی ۱۲۰، شوتِ عالیِ عمر السومة گل نشد.

به عراق و سوریه و لبنان و مصر که فکر می‌کنم احساس می‌کنم که مردمان‌شان به ما نزدیک‌اند. غیر از این، دهه‌ها است که ایران و سوریه به هم نزدیک بوده‌اند—وقتی صدام حسین به ایران حمله کرد سوریه از کشورهای بسیار بسیار معدودِ حامیِ ایران بود. وقتی هم که بخش‌های بزرگی از سوریه در اشغالِ داعش بود ایران از سوریه حمایت کرد. [لابد کسانی هستند که وقتی این را می‌شنوند ذکری می‌کنند از کمک‌های مادّی-نفتیِ ایران به سوریه در سال‌های دهه‌ی هشتادِ میلادی، و غیره؛ اما شاید چیزهای مشابهی هم بشود گفت درباره‌ی روابطِ ویژه‌ی هلند و کانادا در هفتاد سالِ اخیر، یا فرانسه و ایالاتِ متحده در قرنِ هجدهم.]

بازیِ سوریه و استرالیا را نگاه می‌کنم. هر دو تیم در گروه‌هایشان سوم شده بودند (اگر نشده بودند کارشان به اینجا نمی‌رسید!)، و قاعدتاً اختلافِ سطح‌شان زیاد نبوده است. نزدیکی‌ای به اهالیِ استرالیا حس نمی‌کنم و لهجه‌شان به گوش‌ام زیبا نیست و چیزِ زیادی هم از تمدن‌شان نمی‌دانم (شاید هیچ ندانم جز بعضی کارهای برخی فیلسوفانِ شصت سالِ اخیرشان)؛ اما دمشق جای مهمی است از تمدنی که من در بخشی از آن متولد شده‌ام، و لهجه‌ی عربیِ سوریه به گوشِ من خوش‌آهنگ و فصیح است. وقتی اینان را در تقابل با آنان می‌بینم، به نظرم طبیعی است که با اهالیِ شام احساسِ نزدیکی کنم.

گمان نمی‌کنم این حاکی از نژادپرستی باشد—در کنارِ این ترجیحات و سلایق، البته که معتقدم بازی باید منصفانه باشد و معتقدم افرادْ حقوقِ مساوی دارند؛ فقط دارم می‌گویم که طرفدارِ کدام تیم بوده‌ام. این به نظرم دست‌کم به همان اندازه فهمیدنی است که، وقتی که صحبت از فوتبال است، کسی از این طرفِ دنیا که ما هستیم آرژانتین را به برزیل یا آرسنال را به چلسی ترجیح می‌دهد.

فیلسوف—که اسکاتلندی است—گفته است که انگلیسی در ایتالیا دوستِ من است، اروپایی در چین؛ و شاید هر انسانی را در ماه ملاقات کنیم دوست‌اش بداریم.

An Englishman in Italy is a friend: A Europæan in China; and perhaps a man wou'd be belov'd as such, were we to meet him in the moon. (David Hume, A Treatise of Human Nature, Book III (1740), Partt II Section I, SBN 482.)