بدیهیات (؟) در آنچه حریمِ خصوصی نیست

خانمِ آزاده نامداری در صداوسیمای جمهوری اسلامی مجری هستند (یا بوده‌اند)، و شهرتی داشته‌اند به علاقه و افتخار به چادر، و برای این نوعِ‌ پوشش تبلیغ هم می‌کرده‌اند. حالا عکس‌هایی از ایشان منتشر شده است که ایشان را، در خارج از ایران، در فضایی ظاهراً عمومی و بدونِ چادر و بدونِ روسری نشان می‌دهد. گویا عکس‌ها ایشان را طوری نشان می‌دهد که می‌شود انتظار داشت ساکنانِ اروپای غربی در فصلِ تابستان آن‌گونه لباس بپوشند. خانمِ‌ نامداری توضیحی ویدئویی منتشر کرده‌اند و، از جمله، گفته‌اند که با محارم‌شان بوده‌اند و روسری‌شان برای لحظه‌ای افتاده بوده است. 

من در این امور سوادِ حقوقی و فقهی ندارم؛‌ اینها که می‌گویم نتیجه‌ی چند دقیقه فکرکردن و کمی بررسی است.

 

۱. حتی در نبودِ‌ امکانِ‌ برابر برای تبلیغِ انواعِ دیگرِ سبکِ زندگی، به‌نظر نمی‌رسد اینکه کسی سبکی را تبلیغ کند به خودیِ خود کارِ مذمومی باشد. 

۲. در تبلیغِ سبکی از زندگی، صِرفِ اینکه کسی بهبودِ وضعیتِ شغلیِ خودش را هم در نظر داشته باشد به خودیِ خود کارِ مذمومی نیست.

۳. به طرزِ گسترده‌ای پرس‌وجو نکرده‌ام؛ اما حتی یک مورد هم ندیدم که کسی عکس‌ها را دیده باشد و توضیحاتِ خانمِ نامداری (در موردِ باد و روسری و محارم) را مقبول یافته باشد.

۴. بعید است که جایی را برای خانمِ نامداری و نزدیکان‌شان قرق کرده بوده باشند، و ایشان هم ذکری از ملکِ شخصی نکرده‌اند؛ در چنین شرایطی، گمان نمی‌کنم که نوعاً وقتی برای ”پیک‌نیک“  جایی می‌رویم، جایی که در آن بوده‌ایم را عرفاً یا قانوناً بشود مکانی شخصی یا خصوصی محسوب کرد.

۵. شهودِ ابتداییِ من می‌گوید که عکس‌برداری و فیلم‌گرفتن از شخصی و انتشارِ فیلم و عکس‌ها، وقتی که آن شخص در مکانی عمومی است و به‌نظر نمی‌رسد که ناآگاهانه یا بر خلافِ میل‌اش آنجا آمده باشد، اخلاقاً اشکالی ندارد—مخصوصاً که نوعاً افراد می‌دانند که امکانِ عکس‌گرفتن و فیلم‌برداری عملاً در اختیارِ همه هست.

۶. شهودِ ابتداییِ من می‌گوید که در موردِ اشخاصِ مشهوری که تلویزیون و روزنامه‌ها عاملِ شهرت‌شان بوده‌اند، ملاحظه‌ی (۵) حتی با قوّتِ بیشتری برقرار است. تعجب نخواهم کرد اگر بفهمم جوامعِ دموکراتیکِ قانونمندی هستند که از شهروندانِ عادی در مقابلِ مواردی از جنسِ (۵) حفاظت می‌کنند و از اشخاصِ مشهور نه. کسی که خودش درباره‌ی زندگیِ شخصی‌اش با رسانه‌ها صحبت می‌کند،‌ دقیقاً با همین کار دایره‌ی حریمِ خصوصی‌اش را کوچک‌تر می‌کند (حتی با این فرض که، برای دیگران، پارک و خیابان حریمِ شخصی محسوب بشود). فرقی نمی‌کند که در صحبت‌تان با رسانه‌ها از افتخارتان به چادری‌بودن گفته باشید یا از انزجارتان از پوشیدنِ پالتوی پوست: برای خودتان شهرتی ساخته‌اید و از مزایایش استفاده کرده‌اید؛ بخشی از روالی که واردش شده‌اید این است که مخاطبانِ عامْ حقی (یا به هر حال عطشِ قابلِ درکی) پیدا می‌کنند به دانستنِ امورِ مربوط به حیطه‌ی شهرت‌تان. وقتی که چنین شهرتی در کار باشد، شاید که حتی وظیفه‌ی (یا به هر حال: شغلِ) برخی خبرنگاران دقیقاً دنبال‌کردنِ شما در موضوعاتِ مربوط باشد.

۷. آیا ماجرای انتشارِ تصاویرِ بدونِ حجابِ خانمِ نامداری متضمنِ ظلمی به ایشان بوده است؟‌ نمی‌دانم. چیزی که کمابیش برایم روشن است این است که به فرض هم که به ایشان ظلمی شده باشد ظلمی از جنسِ نقضِ حریمِ خصوصی‌شان نشده است.

۸. حتی با این فرض که این ماجرا نشان از ریاکاریِ خانمِ نامداری باشد، این‌طور نیست که این موضوع جوازِ دشنام و توهین به ایشان باشد. و اگر فقط یک گروه باشد که رفتارِ خانمِ نامداری ظلمی به آنان است، آن گروه زنانی‌اند که چادرْ پوششِ مختارشان است و سبکِ زندگی‌شان را هم به کسی تحمیل نکرده‌اند.

۹. اصلاً معتقد نیستم کسی که در فضای شخصیِ خودش مطلبی منتشر می‌کند لازم است در همه‌ی مواردْ اعلامِ موضع کند؛ با این حال، صرفاً به لحاظِ کنجکاویِ شخصی، مایل‌ام بدانم کسی که در موردِ ماجرای خانمِ نامداری متوسل می‌شود به موضوعِ حریمِ خصوصی و حفظِ آبروی افراد، چه موضعی دارد درباره‌ی اینکه یکی از خطیبانِ جمعه‌ی تهران در منبرِ رسمیِ نماز می‌گویند که فضای داخلِ اتومبیل حریمِ شخصی نیست.

 

"کنون رزمِ رستم بباید سرود"

بزمِ رزم را در موزه‌ی هنرهای معاصرِ تهران دیدم، و بسیار لذت بردم. در کنارِ‌ چیزهای دیگر (و مخصوصاً روایتی از بخش‌هایی از تاریخِ ده سالِ اولِ بعد از ۱۳۵۷)، دیدم که جنابِ حسین علیزاده، که نی‌نوایش دهه‌ها است دل‌هایمان را برده و پس نیاورده، چقدر متین و هوشمند و دلنشین است. حتی با علم به اینکه اینها تدوین‌شده است و شاید حتی فی‌البداهه هم نبوده نباشد، باز در لحظاتی وقتی حرف‌زدنِ علیزاده را می‌شنیدم به یادِ حسی می‌افتادم که وقتِ شنیدنِ چامسکی دارم.

 

اینها را در هر درسِ مقدماتیِ نظریه‌ی مجموعه‌ها می‌‌گویند

دوستِ بسیار جوانی چیزی در شبکه‌های اجتماعی دیده است و نامه‌ای برایم نوشته است. جواب‌اش شاید برای کسانی که تازه با نظریه‌ی مقدماتیِ مجموعه‌های آشنا شده‌اند مفید باشد.

چیزهایی که نوشته‌ای، اگرچه می‌پذیرم که هیجان‌انگیزند، درست و دقیق نیستند. یکی اینکه چیزی که قبلاً به آن ’پارادوکسِ راسل‘ می‌گفته‌اند واقعاً این نیست که هیچ مجموعه‌ای عضوِ خودش نیست.

توضیح اینکه در پایانِ قرنِ‌ نوزدهم و ابتدای قرنِ گذشته این تصور در بینِ ریاضیدانان رایج بوده است که با هر خاصیتی می‌شود یک مجموعه ساخت که دقیقاً تشکیل شده باشد از همه‌ی آن چیزهایی که آن خاصیت را دارند. (و البته خودِ این مفهومِ خاصیتْ گرفتاری‌هایی دارد؛ اما حالا بیا فرض کنیم که مثلاً هر فرمولِ معناداری که با نشانه‌ی تعلق و پرانتز و سورها و ادات‌های منطقی بشود نوشت بیان‌کننده‌ی یک خاصیت است.) راسل [بله: همان فیلسوفِ بزرگِ برنده‌ی جایزه‌ی نوبلِ ادبیات] نشان داد که این‌طور نیست که هر خاصیتی سازنده‌ی یک مجموعه باشد. چطور؟ با توصیفی از خاصیت که در پرانتز گفتم، عضوِ خود نبودن یک خاصیت است. حالا اگر هر خاصیتی سازنده‌ی یک مجموعه می‌بود، مجموعه‌ای می‌داشتیم متشکل از دقیقاً آن چیزهایی که عضوِ خودشان نیستند. آیا خودِ این مجموعه عضوِ خودش هست؟ سخت نیست دیدنِ اینکه هم جوابِ مثبت و هم جوابِ منفی به تناقض می‌رسد. نتیجه: مجموعه‌ی وجود ندارد که دقیقاً از آن چیزهایی تشکیل شده باشد که عضوِ خودشان نیستند. نتیجه‌ی مهم‌تر: این‌طور نیست که با هر خاصیتی بشود یک مجموعه ساخت. نفیاً یا اثباتاً، این ربطی به این حکم ندارد که مجموعه‌ای وجود دارد که عضوِ خودش است. اما می‌شود اثبات کرد—و این یک مسأله‌ی یکی از امتحان‌های سالِ پیش از تو بود—که مجموعه‌ی متناهی‌ای وجود ندارد که هر عضوش زیرمجموعه‌‌اش باشد.

وقتی که چند سال بعد از کشفِ راسل خواستند اصولی برای مجموعه‌های بنویسند (شبیه به کاری که اقلیدس برای هندسه کرده بود)، راهی که مقبول‌تر واقع شد این بود که بگویند برای ساختنِ مجموعه‌ها با کمکِ خاصیت‌ها، باید خاصیت را بر مجموعه‌ای اِعمال کنی که از پیش وجودش اثبات شده باشد. یعنی مجاز نیستی صحبت از مجموعه‌ای کنی متشکل از همه‌ی چیزهایی که خاصیتِ خ دارند؛ بلکه حرفِ مجاز این است: به ازای هر مجموعه‌ی الف و هر خاصیتِ خ، یک مجموعه‌ی ب وجود دارد که دقیقاً از آن اعضایی از الف تشکیل شده که خاصیتِ خ دارند. یعنی کاری که می‌توانیم با خاصیت‌ها بکنیم این است که زیرمجموعه‌هایی از مجموعه‌های نقداً موجود را جدا کنیم. و از اینها به‌سادگی نتیجه می‌شود که مجموعه‌ای متشکل از همه‌ی مجموعه‌ها وجود ندارد. (اگر وجود می‌داشت، همان خاصیتِ راسلی را بر آن اِعمال می‌کردیم و به تناقض می‌رسیدیم.) و حتی بیشتر از این را هم می‌شود نسبتاً به سادگی اثبات کرد: هر مجموعه زیرمجموعه‌ای دارد که عضوِ آن مجموعه نیست. 

اینها هنوز ربطی ندارند (یا ربطی که من از آن آگاه باشم ندارند) به اینکه مجموعه‌ای وجود دارد که عضوِ خودش باشد یا نه. 

آیا مجموعه‌ای هست که عضوِ خودش باشد؟ اصولِ ابتداییِ نظریه‌ی مجموعه‌ها در این مورد ساکت بودند. در دهه‌ی دومِ قرنِ بیستم اصلی پیشنهاد شد که یک نتیجه‌اش این است که هیچ مجموعه‌ای عضوِ خودش نیست. اصل‌ِ انتظام می‌گوید که هر مجموعه‌ی ناتهی عضوی دارد که اشتراکِ آن عضو با آن مجموعهْ تهی است. (و این اصل نقض می‌شد اگر مجموعه‌ی وجود می‌داشت که عضوِ خودش می‌بود: اگر الف عضوِ الف باشد، آنگاه مجموعه‌ی تک‌عضویِ {الف} عضوی ندارد که اشتراک‌اش با آن تهی باشد.) اما نتایجِ قوی‌تری هم دارد، مثلاً‌ اینکه زنجیریِ نزولیِ نامتناهی‌ای از مجموعه‌ها وجود ندارد که هر کدام عضوِ قبلی باشد. اصلِ انتظام (که ظاهراً در ریاضیاتِ معمول—غیر از خودِ نظریه‌ی مجموعه‌ها—کاربردِ چندانی ندارد) وسیعاً پذیرفته شده است. اما نکته‌ی مهم این است که این اصل مستقل از بقیه‌ی اصولی است که می‌شناسیم: یعنی اینکه فی‌الواقع احمقانه است که سعی کنی با اشتراک و اجتماع و زیرمجموعه‌سازی و نظایرِ اینها اثبات کنی که هیچ مجموعه‌ای عضوِ خودش نیست یا سعی کنی مجموعه‌ای بسازی که عضوِ خودش باشد. مثلِ این است که سعی کنی اصلِ پنجمِ اقلیدس را با استفاده از چهار اصلِ دیگر اثبات یا نقض کنی.)

در دهه‌ی هشتادِ قرنِ قبل این را به‌تفصیل بررسی کردند که چه می‌شود اگر این اصل را بردارند و اصلِ متعارضی به‌ جایش بگذارند. من در این قسمت (هم) خیلی سواد ندارم؛ اما اجمالاً خبر دارم که کاربردی جدی دارد در یک رهیافت به پارادوکسِ‌ دروغگو.

[…]

 

شکستگیِ پا از تصادف نبود؛

گلدانی در تهران از بالکن آمده بود و خودش را به پای او رسانده بود.

”بیست سال کافی است؟“ 

”کمترش هم کافی است.“

مهرداد می‌گفت برای حیدرآباد ملاحظه‌‌ی مهم‌شان این بوده که هنوز بیش از چهار سال تا چهل‌سالگی‌اش مانده—می‌شود تا سئول صبر کرد.

 

مرام [واقعی]

میدانِ تجریش، ابتدای خیابانِ ولی‌عصر، عصرِ جمعه. گفتم ”پارک‌وی“. سرعت‌اش کم بود. به‌نظر می‌رسید که دو-سه ثانیه طول کشید تا تصمیم بگیرد. نگه‌ داشت. سوار شدم و سلام کردم. جلو نشسته بودم و تنها مسافر بودم.

ده-بیست متر که رفتیم رسیدیم به سه پسرِ جوان، شاید بینِ بیست و بیست‌وپنج‌ساله. یکی‌شان گفت ”پالادیوم“. آقای راننده نگه داشت. از من پرسید ”از اونجا می‌شه رفت؟“ روشن نبود که منظورش از پالادیوم به پارک‌وی است یا از پارک‌وی به پالادیوم. گفتم که نمی‌شود. گفت ”ببخشید، پس من اینا رو ببرم“. لحن‌اش مبهم بود بینِ سؤال و اِخبار. بدونِ حرف پیاده شدم و چهار-پنج متر جلوتر ایستادم. پسرانِ جوان—که یکی‌شان به‌کوتاهی با آقای راننده صحبت کرد—سوار نشدند، و آقای محترم رفت. 

”برای ما شما رو پیاده کرد؟“ گفتم که بله. گفت ”مام حالشو گرفتیم و سوار نشدیم که بارِ آخرش باشه“.

 

آشفته‌نویسی برای تخفیفِ شدّتِ کارِ تهیه‌ی نمایه

دوستی صحبت می‌کرد که در جایی دیده است که یک آشنایش گفته چه غریب است صفتِ ’مستجاب‌زده‘ در بیتِ حافظ:

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم / هزار صف ز دعاهای مستجاب زده.

بله: نوشته‌ام ’مستجاب‌ زده‘، و نه ’مستجاب‌زده‘. چند سال پیش که اولین بار این را با صدای آقای نامجو شنیدم ساختِ بیت به نظرم عجیب آمد، و یادم نیست که آیا به شرحِ برگ‌نیسی نگاه کردم یا به حافظ‌نامهی آقای خرمشاهی، و این توضیح را یافتم که ’زده‘ مربوط می‌شود به ’صف‘—آن پیرِ بیتِ اول که بر درِ سرای رُفته و آب‌زده‌ی مغان نشسته بوده است، حالا دارد به حافظ می‌گوید که بیا به میکده که نشان‌ات بدهم هزار دعای مستجاب را که صف زده‌اند [کمی امروز‌ی‌تر: هزار دعای اجابت‌شده را نشان‌ات بدهم که صف کشیده‌اند؛ یعنی که دعاهای اجابت‌شده بسیارند]. در همین غزل، اگرچه در جاهایی ’زده‘ صفت ساخته است (مثلِ ’بختِ خواب‌زده‘)، در جاهای دیگری هم روشن است که بخشی از یک فعلِ مرکّب است: ’نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده‘، یا ’عذارِ مغبچگان راهِ آفتاب زده‘.

حالا غیر از اینکه گویا برخی از اهلِ فنّ می‌گویند که حافظ بارها و بارها غزل‌هایش را اصلاح می‌کرده تا پرداخته‌تر بشوند، این هم هست که منِ حافظ‌ناشناس هرگز گمان نکرده‌ام که حافظ اندیشه‌ی ژرفی داشته است—فراتر از شکوه از رواجِ ریا و اعتبارِ گدا و غیره—که لازم می‌دیده فوراً بیان‌اش کند؛ با این حال، ساختِ شاید کمی‌به‌هم‌ریخته‌ی این بیت مرا به یادِ بیتی از شاعری می‌اندازد که آن شاعر در نظرِ من (و شاید در نظرِ اهلِ فنّ) مصداقِ روشنی از اندیشه‌ورزیِ متعهدانه است—ناصرِ خسرو در قصیده‌ی مشهوری گفته است:

پسنده است با زهدِ عمّار و بوذر / کند مدحِ محمود مر عنصری را؟

و می‌بینیم که نحو شدیداً به‌‌هم‌ریخته است (یا شاید من گوشِ‌ خراسانی ندارم؟)، و شاید باید این‌طور فهمیدش که می‌پرسد آیا، با وجودِ زهدِ عمّار و ابوذر، این کارِ عنصری پسندیده است که محمود [غزنوی] را مدح کند. در همین پاراگراف عرض کنم: حالا البته شاید از جهاتِ دیگری بیتِ ناصر ما را یادِ نوشته‌های دامت بیندازد؛ اما به‌نظر می‌رسد که دامت، هر قدر هم سخت‌خوان باشد، گرامرش درست است. نکته‌ی دیگر اینکه کاش همه‌ی نمایه‌ها مثلِ نمایه‌ی هیوم بود و می‌شد با شماره‌ی پاراگراف ارجاع داد.

 

bodily identity

اخیراً زیاد درگیرِ دو متنِ انگلیسی بوده‌ام که در یکی واژه‌ی ’body‘ و در دیگری واژه‌ی ’identity‘ مکرراً ظاهر می‌شود. برای آن کسانی از ما که شاید عادت کرده باشیم نگرانِ غنای شگرفِ زبانِ (فلسفیِ) انگلیسی و مقایسه‌اش با فارسی باشیم، به طرزِ ویژه‌ای دل‌انگیز است که در موردِ این دو واژه ببینیم که فارسی غنی‌تر است.

برای ’body‘ در فارسی دست‌کم دو واژه داریم: ’جسم‘ و ’بدن‘، که این دومی را معمولاً این‌طور می‌فهمیم که متضمنِ حیات است. حالا در بعضی بحث‌ها (مثلاً شاید در بحثِ اذهانِ دیگر) شاید مستقیماً مهم نباشد که به مفهومِ حیات توجه کنیم؛ اما موردِ بعدی به نظرم حقیقتاً جالب است:

برای ’identity‘ هم دو واژه داریم. آن معنای این واژه که حدس می‌زنم در انگلیسی رایج‌تر باشد و شکلِ خلاصه‌شده‌ی ’ID‘ (مثلاً در ’ID card‘) هم همان معنا را می‌دهد این است: هویّت. اما حالا فرض کنید که داریم متنی می‌خوانیم از پارفیت یا پِری یا شومِیکِر یا ویلیامز. در کنارِ معنای هویّت، واژه‌ی ’identity‘ را چونان اسمِ یک نسبت یا رابطه هم می‌بینیم—اشیاءِ x و y این نسبت را با هم دارند اگر و فقط اگر x = y. (این امرِ شناخته‌شده‌ای است که دستورِ زبان، هم در فارسی و هم در انگلیسی، در اینجا می‌تواند آزارمان دهد از جمله چون خیلی روشن نیست که فعل‌ها را باید مفرد بگوییم با جمع.) برای این مفهوم، در فارسی واژه‌ی ’اینهمانی‘ را داریم که گویا ساخته‌ی محمدعلی فروغی است، و این نحوه‌ی نوشتن‌اش را من به ’این‌همانی‘ ترجیح می‌دهم. حتی اگر به واژه‌های ’concept‘ و ’notion‘ و غیره فکر نکنم، برایم بسیار مطبوع است که ببینم در موردی در فلسفه‌ی امروز، برش‌های معناییِ فارسی ظریف‌تر از انگلیسی است.

 

اینها البته مربوط بود به بحث‌های فلسفی؛ روشن است که هر دوی این اصطلاحاتِ انگلیسی در سیاق‌های دیگر معناهای دیگری دارند.

شاید برخی از ما در اینجا به یادِ فعلِ ’know‘ در انگلیسی بیفتیم و اینکه فارسی و فرانسه در این مورد غنی‌تر از انگلیسی‌اند. برخی از ما شاید بدبینانه به این فکر کنیم که بعضی بحث‌های رایل و ویلیامسن و ستنلی با این گستردگی مطرح نمی‌شد اگر که در انگلیسی هم مثلِ فارسی فرقی شنیده می‌شد بینِ واژه‌های بیان‌کننده‌ی دانستن و بلدبودن. به نظرم موردِ ’identity‘ متفاوت است،‌ از این نظر که بعید است کسی ناتوان بوده باشد از فرق‌گذاریِ سریع بینِ تابعِ هویّت و نسبتِ اینهمانی.

 

"Mind your Ps and Qs"

[آشفته‌نویسی]

ویکیپدیای انگلیسی می‌گوید که اسمِ Dorothy در چهار دهه‌ی اولِ قرنِ گذشته جزوِ ده اسمِ پربسامد برای نوزادانِ دختر در ایالاتِ متحده بوده است، اما در ۲۰۱۰ فقط ۲۳۵ نوزاد را این نام نهاده‌اند. نمی‌دانم چطور رسیده بودم به این. شاید شروع‌اش خواندن درباره‌ی اسمِ Brandon بوده باشد که اسمِ آن شخصیتِ متعفن‌ترِ فیلمِ هیچکاک است.

شب که چه عرض کنم: به گمان‌ام پنجِ صبح بود که تماشای فیلمِ استاد تمام شد. در دقیقه‌ی ۵۷ خانمِ ویلسن در بخشی از یک جمله‌اش چیزی را گفته بود که در عنوانْ نوشته‌ام. خیلی مسحورِ فیلم نشدم. ساعتی بعد خواب می‌دیدم که دوروتی کریپکی به پسرش که دارد متنی پر از plus و quus می‌نویسد همین جمله را می‌گوید.

همین. گاهی این‌طور به‌نظرم می‌آید که بعضی خواب‌دیدن‌هایمان مثلِ کوک‌کردنِ ساز هستند: برای خوب‌کارکردنِ بعدیِ ذهن لازم‌اند اما خودشان به‌تنهایی آشفته می‌نمایند (یا شاید آشفته هستند). هیوم هم شاید یک وقتی چیزی گفته باشد در موردِ تداعیِ ایده‌ها در رؤیا. بگذریم که داستانِ مشهوری هست از اینکه یک بار شاهِ قاجار کنسرتی را استماع کرده بوده‌اند و بخشی را بسیار خوش داشته بوده‌اند، که بعداً معلوم شده وقتی بوده که نوازندگان مشغولِ کوک‌کردنِ سازهایشان بوده‌اند.

نوشتن هم شاید گاهی کارکردش همین باشد.

 

ص ۳۳-۳۰

بیست‌وهشتمِ رمضانِ یکی از این سال‌ها، با تقویمی که رمضان را سی‌روزه اعلام می‌کند. شاید تمسخری در حرف‌ام بود وقتی که گفتم که مصاحبه‌ی آقایی معمم را شنیده‌ام، یک ساعت بعد از اذانِ مغرب، که گفته است که بعید است فردا عیدِ فطر باشد و إن شاء الله پس‌فردا عید است. گفتم که استثناء موردی ندارد: فردا اگر اولِ شوّال نباشد پس‌فردا قطعاً هست و نیازی به مشروط‌کردن‌اش به خواستِ خداوند نیست. گفت که برخی مؤمنان (در غربِ مسیحی و در شرقِ مسلمان) قدرتِ الهی را حتی فوقِ اخلاق و فوقِ منطق می‌دانسته‌‌اند؛ قوانینِ سماوی که سهل است. 

و داستانی برایم خواند که یک آشنای قدیمی‌اش یک بار نشان‌اش داده بوده است. اسمِ داستان‌ْ ’وجوبِ نمازِ آیات‘ بوده است. اجازه‌ی نقل دارم.

*

سال‌ها بود که می‌دانستم که محاسبه کرده‌اند که امروز خورشیدگرفتگیِ کاملی رخ می‌دهد که از اینجا می‌شود دیدش. من و دیگرانی که برای تماشای کسوف آمده بودند در دشت جمع بودیم.

زیاد حالِ توصیف ندارم. اصلِ مطلب این است که در ساعتی که مقرر می‌انگاشتیم خورشید نگرفت. چرا؟ نمی‌دانم—حتماً بعداً (اگر که بعدی در کار باشد) تبیینی پیدا خواهند کرد. آنچه الآن برایم مهم‌ترین است گزاردنِ نمازِ آیات است برای اظهارِ رسمیِ خشوع در برابرِ آن که خورشید و ماه به امرِ او می‌گیرند و به اذنِ او نمی‌گیرند

 

اشاره

[اعلان]

نامه‌ای حاویِ متنِ زیر را (به فارسی و انگلیسی، در معرفیِ مجله‌ی فلسفیِ تازه‌تأسیسِ اشاره) دوست‌ام نصیر موسویان برایم فرستاده است. انتشارِ مجله‌ای با رعایتِ این ضوابط مطمئناً‌ شأن و کیفیتِ فلسفه در ایران را به طرزِ چشمگیری بالا خواهد برد. موفقیتِ سردبیر و همکاران‌اش در انتشارِ اشاره طبیعتاً باعثِ خوشحالیِ علاقه‌مندانِ جدیِ فلسفه خواهد شد.

به نام خدا،

سلام،

بسیار خوشحالم، تا از طرف شورای ویراستاران، آغاز به کار اشاره: مجله ایرانی فلسفه را به اطلاعتان برسانم. اشاره مجله‌ای بین‌المللی و دو زبانه (فارسی و انگلیسی) است که مقالات فلسفی ممتاز را در همۀ حوزه‌های فلسفی و سنت‌های آن منتشر می‌کند. مقالات به روش «همتا ارزیابی» (peer review) داوری می‌شوند و دسترسی به آنها برای عموم آزاد است. برای اطلاعات بیشتر، لطفاً به وب سایت ما مراجعه فرمایید.

ارادتمند

سید نصرالله موسویان

Dear all,

On behalf of the advisory board, I am pleased to announce the launch of Eshare: An Iranian Journal of Philosophy. Eshare is a peer-reviewed, international, open access journal dedicated to publishing high quality papers on all aspects of philosophy and from all traditions. For further information please visit our website.

Sincerely yours

Seyed N. Mousavian 

 

أحسن القَصص، آیه‌ی بیست‌وپنجم

٢٥. وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

۲۵. و آن دو به سوی در شتافتند و  زن پیراهنِ او را از پشت پاره کرد و در آستانه‌ی در آقای زن را یافتند. زن گفت چیست جزای کسی که به خانواده‌ی تو قصدِ بد کرده جز اینکه زندانی یا عذابی دردناک شود؟

[ضمیرهای متنِ عربی جنسیت را نشان می‌دهند و ضمیرهای فارسی نه؛ در متنِ آیه در مقابلِ آنچه در ترجمه‌ی فارسیْ ’زن‘ آمده یک ضمیرِ سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث آمده است. آوردنِ قلاب در ترجمه‌ را دوست ندارم (تو گویی متنِ اصلی در اینجا افتادگی یا ابهام دارد)، و آوردنِ نامِ خاصی (در اینجا ’زلیخا‘) را که در روایتِ کتاب نیامده مداخله‌ی نابجا در نحوه‌ی داستانگوییِ کتاب می‌دانم که لازم ندیده نامِ این شخصیت را بگوید.]

 

تدوینِ سریعِ زیبا. قیاس کنید دو فیلم از این صحنه را: اولی چند قطعِ سریع، و ناگهان شوهرِ زن بر در؛ دومی طولانی و کند (گیرم دلهره‌آور)، و نشان‌دهنده‌ی قدم‌زدنِ شوهر به طرفِ خلوتگاه؛ روایتِ سوره به بهترین وجهی از جنسِ اولی است.

اگر کسی صحبت کند از ’عشقِ‘ آن زن به یوسف، شاید این آیه ابطالِ قاطعِ سخنِ او باشد: به هر معنای حداقلی‌ای، آن زن عاشقِ یوسف اگر بود فوراً یوسف را مبرّا می‌کرد و بلکه مسؤولیت را بر عهده می‌گرفت؛ اما آنچه می‌بینیم این است که نه فقط به یوسف کمکی نمی‌کند، بلکه بهتان می‌زند. و اگر پاسخ داده شود که زن برای چنین مواجهه‌ای با شوهرش آمادگی نداشته،‌ به نظرم جواب‌اش این است که اتفاقاً همین واکنش‌های بی‌تأمل است که احساسِ واقعی را نشان می‌دهد. و اگر بگویند که عاشق بوده اما چندان بزرگ‌منش نبوده، آنگاه مایل‌ام بگویم که عشق و این میزان از دون‌طبعی (قربانی‌کردنِ معشوقِ بی‌تقصیر برای نجاتِ خودمان) با هم جمع نمی‌شوند.

و طبیعتاً‌ آن که بر در ظاهر شد به صورتِ ’سیّدها‘ (آقای آن زن) توصیف شده است، نه ’سیّدهما‘ (آقای آن دو).

 

در بابِ سپاسگزاری (مثلاً در پیشگفتارِ کتاب)

داریم اثری را منتشر می‌‌کنیم، و کسی هست که به دلیلی می‌‌خواهیم (یا لازم می‌دانیم) از او تشکر کنیم—مثلاً فیلمی ساخته‌ایم یا کتابی ترجمه کرده‌ایم و می‌خواهیم در پایان یا در آغازش بنویسیم که از فلانی سپاسگزاریم، و احتمالاً این را هم ذکر کنیم که چرا سپاسگزاریم. آیا لازم است که از او اجازه بگیریم؟

شهودِ من این است که برای تشکرِ عمومی (بالاخص مکتوب) از کسی باید از او اجازه بگیریم. سعی می‌کنم نمونه‌هایی ذکر کنم که این شهود را موجّه کنم. بعضی از این موارد ساختگی است، و احتمالاً در همه‌ی اینها کسی که ناراضی خواهد بود که از او تشکر بشود شخصی است با میزانی از خودشیفتگی؛ اما توجه داریم که اگر از حقوقِ کسی این باشد که بدونِ اجازه‌اش از او به شکلِ عمومی تشکر نشود،‌ در این صورت شاید اهمیتی نداشته باشد که تشکرشونده‌ی بالقوه خودشیفته باشد یا نباشد. دیگر اینکه واژه‌های ’تشکر‘ و ’سپاسگزاری‘ شاید مسأله‌ی مرا به‌خوبی بازنمایی نکنند؛ منظورم ذکرِ افراد است از بابِ آنچه در انگلیسی به آن ’acknowledgments‘ می‌گویند، که می‌تواند صرفاً بیانِ دِین باشد.

۱. کسی آمده بود و می‌گفت که دارد در فلان دانشگاه رساله‌ای می‌نویسد درباره‌ی نظرِ دکتر علی شریعتی درباره‌ی آراءِ ویتگنشتاینِ متأخر در فلسفه‌ی ریاضیات. گفتم که به موضوع علاقه‌ای ندارم، و وقتی منبع خواست ارجاع‌اش دادم به یک مدخلِ ویکیپدیای فارسی در موضوعی مربوط به فلسفه‌ی ریاضیات. از تصورِ اینکه در مقدمه‌ی رساله‌اش از من تشکر کند حال‌ام چندان خوش نمی‌شود.

۲. دوستی می‌گفت که کسی در رساله‌ی دکتری‌اش از او در همان جمله‌ای تشکر کرده است که از کسِ دیگری که—به نظرِ این دوست—سست‌عنصر و دون‌طبع است، و این دوستِ من حالِ بسیار بدی داشت از اینکه نام‌اش در کنارِ نامِ آن شخصِ دیگر آمده است.

۳. همان دوست می‌گفت که جایی برای اعتراض نمی‌بود اگر مثلاً استادِ راهنمای این رساله بود: می‌گفت که اگر انجامِ کاری وظیفه‌اش بوده، جزوِ حقوق‌اش نیست که برای ذکرِ نام‌اش از او اجازه بگیرند. 

۴. تصور کنید که مادرِ هرگزازدواج‌نکرده‌ای در ابتدای کتابی بنویسد که از جرج کلونی سپاسگزار است که باعث شد فرزنددار بشود. 

۵. واکنشِ ابتدایی‌مان به (۴) شاید این باشد که احتمالاً اصلِ جریان دروغ است یا حاصلِ توهّمِ تشکرکننده است. تصور می‌کنم که نکته‌ی اصلیْ حقیقت‌داشتن یا حقیقت‌نداشتنِ‌ موضوعِ تشکر نیست؛ به نظرم یکی از نکاتِ موضوعیت‌دارْ این است که آیا تشکرشونده موضوع را کمابیش همان‌طوری می‌بیند که تشکرکننده می‌بیند یا نه، و، اگر می‌بیند، آیا راضی هست که نام‌اش ذکر بشود یا نه.

۶. گمان می‌کنم که ملاحظاتی نزدیک به اینها در موردِ‌ تقدیمِ مکتوبِ اثر به افرادِ زنده هم موضوعیت داشته باشد. من اگر کارگردانِ یک مجموعه‌ی تلویزیونیِ سیمای جمهوری اسلامی ایران باشم، گمان می‌‌کنم که پیش از اینکه در اول یا آخرِ فیلم بنویسم ’تقدیم به وودی الن‘ باید از استاد اجازه بگیرم—پیرمرد شاید حال‌اش بد شود. 

۷. از وجوهِ لازم‌کننده‌ی اجازه‌گرفتن می‌تواند این باشد که تشکرشونده، حتی اگر راضی باشد که اسم‌اش ذکر بشود، ترجیحِ خاصی در موردِ نحوه‌ی نوشتن‌اش داشته باشد: مثلاً اینکه اصرار داشته باشد ’مهندس‘ ذکر نشود، یا ’سیّد‘ ذکر بشود، یا نامِ شناسنامه‌ای‌اش (که تشکرکننده از آن خبر ندارد) بیاید. نیز اگر که اسم‌اش دارد به خطی غیر از خطِ زبانِ اصلی ذکر می‌شود شاید املای خاصی را در نظر داشته باشد: کسی که اسم‌اش ’کامران‘ است شاید اسم‌اش را به خطِ لاتین طوری بنویسد که نتوانید به طورِ پیشینی بدانید. [به نظرِ من، اگر یک چیز باشد که هیچ ویراستاری حقِ تغییرش را ندارد آن چیز نحوه‌ای است که شخص اسمِ خودش را می‌نویسد.]

نظرتان چیست؟

 

تدریسِ ریاضیاتِ دبیرستانی: امتحان

سه سالِ بسیار مطبوع از این دوره‌ی درس‌دادن‌ام در دبیرستان گذشته است. در جای فعلی دیگر درس نخواهم داد، و درس‌دادن در جای دیگر هنوز قطعی نشده است؛ به نظرم رسید شاید خوب باشد که در چند موضوعِ مربوط به تدریس چیزهایی بنویسم. اولین‌اش درباره‌ی امتحان است. مقدمتاً شاید ذکرِ این امر لازم باشد که آنچه درس می‌‌داده‌ام ریاضیات بوده است، و هر بار که درس می‌داده‌ام دانش‌آموزان‌ام دانش‌آموزانِ مدارسِ بسیار شاخصی بوده‌اند (از جمله از نظرِ نتایجِ المپیادهای علمیِ دانش‌آموزی)—شاید همه‌ی آنچه گزارش می‌کنم در کلاسی با موضوعی متفاوت یا با مخاطبانی با سطحی متفاوت اجراشدنی نباشد.

***

گاهی می‌شنویم که امتحانْ یک جلسه‌ی یادگیری است. نمی‌دانم آیا دیگران هم به این شعار اعتقاد دارند یا نه؛ اما من کاملاً جدی می‌گیرم‌اش. یک اقتضای اینکه، به نظرِ من، جلسه‌ی امتحان یک جلسه‌ی یادگیری است این است که امتحان‌های کلاس‌های من در مکانِ معمولِ کلاس برگذار می‌شود: دانش‌آموزان را به سالنِ جداگانه‌ای نمی‌برم، جایشان را نوعاً تغییر نمی‌دهم (و فاصله‌شان را زیاد نمی‌کنم)، استفاده از ماشین‌حساب را ممنوع نمی‌کنم. مهم‌تر از همه‌ی اینها: به سؤال‌ها جواب می‌دهم: اگر کسی تعریفی را فراموش کرده یادآوری می‌کنم (مگر، طبیعتاً، در مواردِ معدودی که موضوعِ سؤال خودِ تعریف است)، اگر ایده‌ای دارد بررسی می‌کنم و نظر می‌دهم—و البته سؤال و جواب با صدایی آهسته و به‌طورِ خصوصی مطرح می‌شود تا مزاحمِ دیگران نشویم.

در کنارِ همه‌ی اینها، گمان می‌کنم که در تصحیحِ ورقه‌ها و در نگذشتن از خطاهای مفهومی کاملاً سخت‌گیرم. ورقه می‌تواند بدخط یا با غلطِ املایی باشد؛ اما از کنارِ استدلالِ اشتباه نمی‌گذرم. (متأسفانه برخی، به صرافتِ طبعِ کج یا تحتِ تأثیرِ شاگردانِ متوسطِ‌ شاگردانِ زنده‌یاد غلامحسین مصاحب، دقتِ مفهومی را با ملّانقطی‌بودن خلط می‌کنند.)

*

تقلب؟ تصورِ من این است که امتحانِ خوبی در ریاضیات (شاید بر خلافِ مثلاً امتحانی در املاء) چنان است که اصولاً‌ شکل‌هایی ابتدایی از تقلب (پرسیدنِ سریعِ‌ جواب) به‌کار نمی‌آید. سؤال‌های هر امتحانِ خوب در ریاضیات سؤال‌هایی تحلیلی است و نه سؤال‌هایی چندگزینه‌ای. هم برای نشان‌دادنِ اعتمادم به دانش‌آموزان و هم برای رفعِ خستگیِ ناشی از رفت‌وآمدِ زیادی در کلاس که لازمه‌ی جواب‌دادن به همه‌ی سؤال‌ها است، در طولِ جلسه‌ی امتحان دو-سه باری از کلاس بیرون می‌آیم. از اعتماد و اینها که بگذریم، حقیقت این است که،‌ دست‌کم در امورِ مربوط به تقلب، دانش‌آموزان نوعاً خبره‌تر از ناظم و معلم‌اند؛ سخت‌گیریِ افراطی و نمایشی بیهوده است: حتی در جلساتِ کاملاً رسمی هم دانش‌آموزان نوعاً می‌توانند تقلب کنند اگر بخواهند. بخشِ دیگری از اعتماد و نشان‌دادنِ اعتماد این است که کسی که در امتحان غایب باشد بعداً سؤال‌ها را از من می‌گیرد و قرار بر این خواهد بود که در خانه خودش را در شرایطِ امتحان قرار دهد و پاسخ‌ها را بنویسد و در جلسه‌ی آینده بیاورد (خیلی کم پیش آمده است که چنین کسی نمره‌ی کامل بگیرد، و تصورِ من گاه این بوده است که چنین کسانی گاه عمداً چیزی را غلط می‌نویسند تا اطمینان بدهند که تقلب نکرده‌اند).

در چند باری که درس داده‌ام،‌ بسیار کم پیش آمده است که با موردِ جدی‌ای از تقلب مواجه بشوم. (پیش از اولین امتحان، هر کدام از دانش‌آموزان دست‌کم سه-چهار بار مسائلی را به صورتِ مکتوب حل کرده است و تحویل داده است؛ این است که حتی پیش از اولین امتحان هم تصویرِ کمابیش روشنی از نحوه‌ی نوشتنِ دانش‌آموزان‌ام دارم.) یک نمونه‌ی حادّ را بگویم. شواهدِ متنی (از جمله یکسان‌بودنِ اشتباه‌ها) حاکی از این بود که س و ش در جلسه‌ی امتحان به طرزِ غیرمجازی همکاری کرده‌اند. در جمعِ سه‌نفره‌مان گفتم که یا باید توضیح بدهند که چگونه است که نوشته‌شان این‌قدر شبیه است، یا یکی باید قبول کند که جواب را از روی ورقه‌ی دیگری نوشته است؛ گفتم که در غیرِ این صورت هر دوی آنان برای آن سؤال نمره‌ی صفر خواهند گرفت. تا زنگِ بعد فرصت داشتند. س مسؤولیت را پذیرفت. دوستی‌مان محکم‌تر شد، و ادامه دارد.) و نکته‌ی دیگر البته این است که امتحان‌دهندگان می‌دانند که باید بتوانند، اگر که لازم شد، نوشته‌شان را توضیح بدهند و از آن دفاع کنند.

*

جلسه‌ی امتحان یک جلسه‌ی کلاس است؛ پس، مثلِ جلسه‌های دیگرِ کلاس، خوردن و آشامیدن آزاد است (مشروط بر اینکه متضمنِ بو یا صدا نباشد). حتی نوعاً پیش از اولین امتحان‌ها به دانش‌آموزان‌ام پیشنهاد می‌کنم که شکلات یا آب‌میوه همراه داشته باشند. از معدود مواردی که به دانش‌آموزان‌ام می‌خندم وقتی است که پیش از امتحان می‌پرسند که آیا می‌شود با مداد نوشت (روشن است که با هر چیزی مجازند بنویسند). وقتی کسی ورقه‌اش را پیش از پایانِ فرصت تحویل می‌دهد، هرگز ورقه‌اش را در کلاس و در حضورِ دیگران بررسی نمی‌کنم.

*

در اولین جلسه‌ی بعد از امتحان ورقه‌ها را نمره‌داده‌شده تحویل می‌دهم. مثلِ هر تحویل‌دادنِ دیگری، در این مورد هم برگه‌ها به ترتیبِ الفباییِ نام یا نام‌خانوادگی است. نمره در جایی از ورقه نوشته‌ می‌شود (نوعاً در پشتِ آخرین صفحه) که در هنگام تحویل‌دادن و تحویل‌گرفتن کسی نتواند نمره‌ی دیگری را ببیند. بی‌استثناء، در هر برگه‌ای چیزی می‌نویسم—نوعاً در ذیلِ هر سؤال هم چیزی می‌نویسم. برگه‌ها را هرگز با رنگِ قرمز تصحیح نمی‌کنم. در دو-سه امتحانِ اول که احتمالاً هنوز موضوع جا نیفتاده است،‌ موقعِ تحویل‌دادنِ برگه‌ها توضیح می‌دهم که اعتراض حقّ‌ِ هر کسی است که من به برگه‌اش نمره داده‌ام، و توضیح می‌دهم که اگر تشخیصِ من این باشد که اعتراض نابجا است نمره‌ای کم نخواهد شد. قبل از اینکه ورقه‌ها را تحویل بدهم سؤال‌ها را حل می‌کنم و راه‌حل‌های غیراستاندارد و ایده‌های بدیع را با ذکرِ نامِ صاحبان‌شان توضیح می‌دهم. ورقه‌ها را که تحویل می‌دهم کلاس تعطیل می‌شود و فقط کسانی که اعتراض دارند می‌مانند.

**

اینها فقط مسائلی شکلی است—صحبت از محتوا فرصتِ دیگری می‌خواهد. دیگر اینکه از این سؤالِ مقدّر آگاه هستم که دانش‌آموزانی که سالی یا دو سالی را در چنین کلاسی گذرانده‌اند با امتحان‌های رسمی و با کنکور چه خواهند کرد. در این مورد البته باید توضیح داد؛ عجالتاً و اجمالاً: اول اینکه دانش‌آموزانِ من دو یا سه سال با کنکور فاصله داشته‌اند، و گمانِ من این است که هر شخصِ هوشمندی می‌تواند، با پرهیز از آنچه در کلاس‌های کنکور به افراد خورانده می‌شود، در فرصتی پنج-شش‌ماهه برای کنکور آماده شود (متوجه هستم که باید در موردِ این ادعا توضیح بدهم و دلیل بیاورم). دیگر اینکه مشخصاً تجربه‌ی این سه سال نشان داده است که دانش‌آموزانِ من در امتحان‌های رسمیِ پایان‌ترم خوب عمل کرده‌اند.