وقتی کار را می‌شود با متانت پیش بُرد

از موضوعی عصبانی‌ام (و شاید عاملِ عصبانیت‌ام را بعداً توضیح بدهم)؛ برای ادخالِ سرور در قلبِ خودم و شاید در قلبِ دیگران هم، به‌نظرم رسید که داستانی نقل کنم از پدرِ پدربزرگِ فلسفی‌ام، جنابِ سِر اِی.جِی. اِر. احتمالاً می‌دانید که ار در سالِ ۱۹۳۶ کتابِ بسیار مهمِ بسیار پرفروشی منتشر کرد در تبلیغِ پوزیتیویسم (و ایده‌ی ناشناخت‌گرایی در اخلاق را هم در آن معرفی کرد). داستانِ ذیل را بن راجرز در زندگی‌نامه‌ی ار نوشته است، و یک گزارش‌اش را می‌شود در معرفیِ این کتاب در نیویورک‌تایمز دید. و العهدة علی الراوی،‌ طبیعتاً.

دو شخصیتِ دیگر هم در این ماجرا بوده‌اند. اولی خانمِ نومی کمبل، سوپرمدلِ مشهور، در آن زمان هفده‌ساله، که نگاهِ خوانندگان به عکس‌های ایشان مرا از توصیف کفایت می‌کند. دومی مایک تایسن، همان که شباهتی رفتاری‌ با شماره‌ی نُهِ فعلیِ تیمِ فوتبالِ بارسلونا داشته است.

سالِ ۱۹۸۷. اِر، که زندگیِ خیلی زاهدانه‌ای نداشته است، در میهمانیِ بزرگی بوده است. دختری مضطرب می‌آید و می‌‌گوید که دوست‌اش که در اتاقِ خواب است دچارِ مشکل شده است. ار خود را به دوستِ در‌اتاقِ‌خواب می‌رسانَد، که خانمِ کمبل بوده است، و مشکل این بوده که آقای تایسن چیزی می‌خواسته، و برایش عملاً تلاش می‌کرده، که شواهد به‌طورِ قطعی حاکی از آن نبوده که دقیقاً آنی بوده که کمبل در آن لحظه و با آن شخص می‌خواسته.

ارِ هفتادوهفت‌ساله‌ی کوچک‌جثه به‌آرامی و با شمردگی و بدونِ بالابردنِ صدا به تایسن می‌گوید که خانم را رها کند. تایسن، با واژگانی که دقیقاً ترجمه‌شان نمی‌کنم، می‌پرسد که آیا ار می‌داند که او کیست، و یادآوری می‌کند که قهرمانِ جهان در بکسِ سنگین‌وزن است. ار می‌گوید که بسیار عالی: من هم استادِ سابقِ کرسیِ وایکام در منطق در آکسفرد هستم،‌ و پیشنهادم این است که ما، که هر دو اشخاصِ برجسته‌ای در حوزه‌های خودمان هستیم، در موضوعِ مانَحنُ‌فیه به شکلی عقلانی صحبت کنیم. 

و خانمِ کمبل پیش از پایانِ گفت‌وگو گریخته بود.

 

منطق در گفت‌وگو-۲۸۰

[این حدودِ یک‌سوم از کلّ‌ِ بحثی است که اصلاً مکتوب بوده است. تصور کنید که کسی نوشته‌ها را با صدای بلند خوانده، کسی خوانده‌شده‌ها را نوشته، شخصِ ثالثی زبان را نوشتاری کرده. شکلک‌ها و علامت‌های تعجبِ متوالی حذف شده‌اند. در خلاصه‌سازیْ انصاف رعایت نشده است.]

 

دومی: همه‌ چیز در قهقرا است. از اقتصاد بگیر تا فوتبال.

چهارمی: به کجا می‌رویم؟

اولی: ولی مشخصاً پرسپولیس در این دو-سه سالِ اخیر خیلی بهتر از قبل بازی می‌‌کند (و استقلال هم در نیمه‌ی دومِ همین فصلِ جاری). اصلاً کلاسِ کار بالاتر رفته است. پیشرفت را می‌شود دید.

دومی: بالاتر؟ در همین فصل بارسلونا می‌تواند ۱۰۰امتیازی شود؛ پرسپولیس به ۷۰ هم نمی‌رسد. تا وقتی این فساد هست ما به هیچ جا نمی‌رسیم. 

اولی: خب اینکه مثالِ خوبی نیست، چون اولاً‌ گرفتنِ ۳ امتیاز از یک بازی مستلزمِ بردنِ آن بازی است؛ می‌شود تصور کرد که تیم‌ها خیلی خوب باشند اما، در عینِ حال، خیلی هم به هم نزدیک باشند و بنابراین تعدادِ تساوی‌ها زیاد باشد. 

دومی: منطق‌چینی و شماره‌گذاری نکن. یک خط جیک بنویس ببینم چه می‌گویی—مقاله که نمی‌خواهم بخوانم! 

اولی: ثانیاً اینکه لیگِ اسپانیا ۲۰ تیم دارد و لیگِ ایران ۱۶ تا؛ یعنی در یک فصلِ لیگِ اسپانیا ۳۸ بازی انجام می‌شود و علی‌الاصول می‌شود که تیمی ۱۱۴ امتیاز بگیرد.

پنجمی: دارید مغالطه‌ای می‌کنید که اسم‌اش یادم نیست.

اولی: ببینید، لیگِ ما ۱۶ تیم دارد و هر تیم در طولِ فصل ۳۰ بازی می‌کند. همه را هم اگر ببرَد، می‌شود ۹۰ امتیاز. رسیدن به امتیازِ ۱۰۰ منطقاً ممکن نیست. لالیگا هم اگر ۱۶تیمی بشود هیچ تیمی نمی‌تواند ۱۰۰ امتیاز بگیرد.

[دومی عکسی قرار می‌دهد، که چیزهایی در آن اضافه شده، چنان که گویی افرادِ حاضر در عکس دارند چیزهایی می‌گویند.]

پنجمی [خطاب به اولی]:‌ دارید می‌گویید فساد نیست؟

اولی: این ربطی به حرفِ خاصِ من در اینجا ندارد. من دارم می‌گویم که پرسپولیس دارد خیلی بهتر از قبل بازی می‌کند.

پنجمی: حالا اصلاً محاسبات‌ِ ادعایی‌تان در موردِ امتیاز و تعدادِ تیم‌ها را دربست می‌پذیریم. هیچ از خودتان پرسیده‌اید که چرا لیگِ ایران فقط ۱۶ تیم دارد؟

اولی: من تخصصی در این مورد ندارم. لابد استانداردهایی تعیین کرده بوده‌اند.

ششمی [خطاب به اولی]: دوستِ عزیز، فراموش نکنید که بردهای پرسپولیس فقط ظاهرِ کار است و دست‌هایی پشتِ پرده در کار است. هیچ از خودتان پرسیده‌اید که چه شد که دروازه‌بانِ جوانِ استقلال ناگهان پیش از دربیِ برگشت کارت گرفت و محروم شد؟ آیا تصادفی است که فامیلی‌اش همان فامیلیِ کاپیتانِ پرسپولیس است؟ ساده نباشید! [در اینجا بحثی درمی‌گیرد بینِ ششمی و یک نفرِ هفتم، که شروع‌اش این است که هفتمی یادآوری می‌کند که پرسپولیس آن بازی را باخته است.]

پنجمی: همین است: اطلاع ندارید. بهتر نیست نظر ندهید اصلاً؟

اولی: روشن نیست که پرسپولیس خیلی بهتر شده؟

دومی: من دیگر حرفی ندارم. امیدوارم پول‌های مردم در گلویتان گیر نکند و شب راحت بخوابید.

سومی: ماله‌کش!

 

مکالمه‌ای غیرواقعی در اموری بدیهی

”احمد جاسوس بوده؟ احمد؟ من چهل سال است او را می‌شناسم. مترجمِ محترمِ سختگیرِ کاربلدی که بی‌منّت به این فرهنگ خدمت می‌کرده و مراقبِ زبانِ ما بوده و سعی می‌کرده غنی‌ترش کند. اتهامِ جاسوسی بیشرمانه است.“

”جسارتاً، من هم آشنا هستم با این ایده که حکومت‌های خودکامه مخالفانِ داخلی‌شان را به جاسوسی متهم کنند. اگر حرف‌تان صرفاً این است که به این حکومت بدبین هستید یا از آن متنفرید و از این قبیل، اعتراضی ندارم. اما اینکه شما می‌شناسیدش، یا شخصی است که در حوزه‌ی دیگری معروف بوده، دلیلی بر این نیست که جاسوس نیست.“

”این دیگر از آن حرف‌ها است. فکر می‌کردم شما هم معتقدید اصل بر برائت است؛‌ دلیل می‌خواهید برای جاسوس‌نبودنِ کسی، آن هم چنین مترجمِ خوشنامی؟“

”اصل البته که بر برائت است، و ربطی ندارد که متهمْ مترجم باشد یا نه، معروف باشد یا نه. من اصلاً نمی‌گویم که او جاسوس هست یا نیست. فقط دارم می‌گویم اینکه شما مدت‌ها است او را می‌شناسید، یا اینکه او شخصِ مشهوری است (سخنرانِ انقلابیِ مشهوری است، یا رقصنده‌ی طرازِ اوّلی است) چیزی در موردِ جاسوس‌بودن یا جاسوس‌نبودن نمی‌گوید.“

”مترجمِ برجسته می‌رود برای بیگانه جاسوسی کند؟“

”جوابِ استفهامِ انکاری‌تان این است: دولتِ متخاصم، آیا ابله است که بر پیشانیِ جاسوس‌اش بنویسد که جاسوس است؟“

”نباید آیا خواستارِ محاکمه‌ی علنی بشویم؟“ 

”البته که حقّ‌ِ هر کسی است—حتی اگر مترجم و استاد و غیره نباشد—که وکیل داشته باشد و محاکمه‌اش طبقِ ضوابطِ مدنیِ مدوّن باشد و مجازات نشود جز با استنادِ دقیق به قانون. در اینها حرفی نیست. حرفِ من این است که جاسوس، اگر کارفرمایش ابله نباشد، قاعدتاً شهروندی است که ظاهرِ موجّهی دارد. مثلاً خانمِ کریستِوا می‌شناسید؟“

ژولیا کریستوا را می‌شناسم؟ دو ترم درس گفته‌ام درباره‌ی آثارش.“

”چون خودم قبلاً نمی‌شناختم این‌طور پرسیدم. می‌خواستم بپرسم که این ماجرای اخیرش را دنبال کرده‌اید؟“

”دنبال هم اگر نمی‌خواستم بکنم تو دنبالانده‌ای ما را از بس گفته‌ای.“

”شرمنده.“

”ابرازِ شرمندگی کافی نیست. آدمی را که به هر حال خواننده‌ای داشته و هنوز جرم‌اش اثبات نشده، اتهام‌اش را مطرح کرده‌ای در جامعه‌ای که احتمالاً از آن خبردار نمی‌شد. تازه، این هیچ ربطی به جاسوسی ندارد. حتماً می‌خواهی عکسِ سیاه‌وسفیدِ جوانی‌اش را هم نشان‌ام بدهی.“

”وَجهِ شَبَه این است که می‌شود کسی خوشنام باشد و …“

”اتهام‌اش اثبات شده؟“

”نمی‌دانم که اصلاً صِرفِ همکاری مخفیِ بلغارستانِ کمونیست عنوانِ مجرمانه دارد یا ندارد. می‌خواستم بگویم که پنداشتنی است که کسی کارش فرهنگی باشد اما فی‌الواقع حقوق‌بگیرِ دولتِ متخاصم باشد، و پنداشتنی است که کسی حتی شعارِ تندِ ضداستبدادی بدهد اما مأمورِ رژیمِ استبدادی باشد.“

”امروز اولِ آوریل است؟“

”نه!“

 

نام‌گذاری و ضرورت: چاپِ دومِ ترجمه‌ی فارسی

  • سـول کریـپکی، نام‌گـذاری و ضـرورت، چاپِ دوم، هرمس، ۱۳۹۷. [بله: در شناسنامه آمده است ’۱۳۹۷‘؛ با این حال، کتاب در دهه‌ی سومِ اسفندِ ۱۳۹۶ توزیع شده است.]

ترجمه‌ی فارسیِ کتابِ بسیار مهمِ کریپکی سال‌ها بود که نایاب بود (ناشر و مترجم گمان می‌کردند که کارهای چاپِ دوم در سالِ ۱۳۹۱ انجام خواهد شد، که نشد). بازنگری در ترجمه‌ی فارسی—که چاپِ اول‌اش در ۱۳۸۱ منتشر شده بود—زمستانِ پارسال تمام شد. همه‌ی غلط‌هایی که از بودن‌شان در چاپِ اول خبردار شده بودم در این چاپ اصلاح شده است و یادداشتِ قبلیِ مترجم را هم با یادداشتِ جدیدی جایگزین کرده‌ام که، از جمله، آثارِ دیگری از کریپکی را هم معرفی می‌کند. بسیار مدیونِ ساجد طیبی هستم که همه‌ی ترجمه را با دقتِ خیلی زیاد با اصل مقابله کرد و اصلاحاتِ متعددی را پیشنهاد کرد. کارِ انتشارات هرمس هم البته جای قدردانی دارد که برای بازنگری در کتابی که همه‌ی حقوقِ ترجمه‌اش را یک‌ونیم دهه‌ی پیش از مترجم خریده است دوباره هزینه می‌کند.

من معتقدم که ترجمه، هر فایده‌ای که داشته باشد، فی‌نفسه نوعی مهارت است و از جنسِ فضل و هنر نیست. مترجم—به فرض که کارش را دقیق و امانت‌دارانه و با حفظِ جنبه‌های مهمِ اثرِ اصلی انجام داده باشد—هنرمند نیست، بلکه صنعتگر است. و مسلّماً حتی مترجمِ خوبِ اثرِ مهمی در ریاضیات یا فیزیک یا فلسفه یا جامعه‌شناسی، به واسطه‌ی ترجمه‌ی خوب‌اش نه لزوماً ریاضیدان است نه فیزیکدان نه فیلسوف نه جامعه‌شناس. (این گزاره، که وقتی این‌طور مجرد بیان بشود شاید کاملاً بدیهی به‌نظر بیاید، فی‌الواقع و در عمل گاهی کاذب تلقی می‌شود: شاهدش اینکه کم دیده نشده که کارِ تعریف‌شده‌ی پژوهشیی کسی—مثلاً پروژه‌ی دکتری‌اش در فلسفه—ترجمه‌ی فلان اثرِ دورانِ جدید به فارسی باشد، آن هم نه از زبانِ اصلی بلکه از ترجمه‌ی انگلیسی.) سعی خواهم کرد یک وقتی این نظرم را بپرورانم و توضیح بدهم.

در نظرِ این وبلاگ‌نویس، تا جایی که به روشن‌بودن و هوشمندانه‌بودن و دلیل‌آوری مربوط می‌شود، هیچ کتابِ فلسفیِ دیگری در قرنِ بیستم—و بلکه اصلاً هیچ کتابِ فلسفیِ دیگری، کلّاً—به پای نام‌گذاری و ضرورت نمی‌رسد. در یادداشتِ مترجم برای چاپِ دومِ ترجمه نوشته‌ام که این کتاب یک عیبِ بزرگ اگر داشته باشد آن عیب این است که خواننده‌ای که با خواندن‌اش واردِ دنیای فلسفه‌ی جدّی می‌شود شاید انتظار داشته باشد که در متونِ مهمِ دیگر هم با همین بیانِ بسیار روشنِ جذابِ طبیعیِ هوشمندانه مواجه شود، و سرخورده شود. هوشمندی از کتاب می‌تراود، و نشانی از مغلق‌گویی و اظهارفضل در آن نیست. کسی که گمان می‌کند که فیلسوفْ انسانِ سالمندی است که کُند و ملال‌آور حرف می‌زند و به‌جای استدلالْ شعر می‌خوانَد و هرگز ورودی در علمِ معاصرش نداشته و خیلی هم معلوم نیست چه می‌گوید و بخشِ بزرگی از حرف‌هایش هم نقلِ نه‌چندان دقیق و نه‌چندان نقّادانه‌ی حرف‌های دیگرانی است که از او باهوش‌تر بوده‌اند و او دارد تقدیس‌شان می‌کند، با خواندنِ نام‌گذاری و ضرورت احتمالاً تصورش تغییر می‌کند: فیلسوفِ ما جوانی است شدیداً هوشمند (از جای دیگر می‌دانیم که وقتی هنوز بچه‌مدرسه‌ای بوده اکتشافاتِ فنّیِ بسیار مهمی کرده است در منطقِ ریاضی)، که به طرزِ اعجاب‌آوری روان حرف می‌زند، نامربوط و پراکنده نمی‌گوید، مثال‌هایش گاهی خیره‌کننده است، و مدعا و دلیل‌ و سیرِ استدلال‌اش روشن است. [بله، حرف می‌زند: کتاب، غیر از پیشگفتار و تعدادی از زیرنویس‌هایش، متنِ پیاده‌شده‌ی سه سخنرانیِ کریپکیِ سی‌ساله است.]  به تمامِ معنا، این سه سخنرانیْ  در ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰انقلابی در فلسفه برپا کرد، از جمله—و این شاید مهم‌ترین کارِ کریپکی در این سخنرانی‌ها نباشد—با حمله‌ی بسیار نیرومندش به عمارتِ باشکوهِ نظریه‌ای در فلسفه‌ی زبان که فرگه و راسل در بابِ ارجاعِ نام‌های خاص ساخته بودند.

قاعدتاً روشن است که صرفِ ترجمه‌ی اثر (حتی اگر ترجمه خوب و دقیق باشد) نشان‌دهنده‌ی اعتقادِ مترجم نیست: اشکالِ مفهومی‌ای در این نمی‌بینم که مارگارت تاچر سرمایه را ترجمه کرده باشد. این می‌تواند حتی همراه باشد با ستایشِ مترجم از روشنی و زیباییِ متنِ اصلی: در این هم اشکالِ مفهومی‌ای نمی‌بینم که کارل پوپر جمهوریی افلاطون را ترجمه کرده باشد.

ترجمه‌ی فارسی از نو حروفچینی و صفحه‌آرایی نشده است و فقط غلط‌هایی که بر مترجم‌ معلوم‌ شده‌ بود اصلاح شده است. کیفیتِ بسیار بالای کارهای نشر مرکز از نظرِ صفحه‌آرایی و طراحیِ جلد و دادنِ اختیاراتِ زیادِ شکلی به مترجمان‌اش، حتی اگر با کارهای پانزده سال پیشِ ناشرانِ دیگر مقایسه نشود، شاید مشکل‌پسندمان کرده باشد؛ اما، تا جایی که به محتوا مربوط است، این کتاب از نظرِ من بی‌نظیر است. ترجیحاً اصلِ انگلیسی را نگاه کنید (حتی اگر به فلسفه علاقه ندارید)؛ اگر نشد، پیشنهاد می‌کنم به ترجمه‌ای نگاه کنید اگر به فلسفه علاقه دارید (حتی اگر رسماً در فلسفه تحصیل نکرده‌اید). 

 

"گیر می‌کند نسیم در گلوی پنجره"

برای من آدرسِ آن روز در تاریخ، چهارشنبه‌سوریِ سالِ هفتادوشش است، نه بیست‌وششمِ اسفندش. بیست سال گذشته است. بیست سال زمانِ زیادی است: خودِ او در آن صبحِ خیلی زودِ سه‌شنبه هنوز بیست‌ساله نبود. نوزده‌ساله هم نبود. در اولین دیدارمان، احتمالاً در اوائلِ بهمنِ آن سال، گفت که دوست دارد ادیب‌سلطانی را ببیند. ادیب—که عمرش دراز باد—البته که از دیدارِ جوانِ دانا استقبال کرد. خیلی نگذشته بود که به مجلسِ ختم آمد. بعد از آن چهارشنبه‌سوری هرگز نتوانستم دنیا را بی‌اعتبار ندانم، هرگز نشد متذکر نباشم که بر ثباتِ دهر اعتماد نمی‌شود کرد.

برای اینکه سوگوارِ کسی باشیم که دوست‌اش داریم، لازم نیست او به طرزِ ویژه‌ای هوشمند و پرذوق و کتاب‌خوانده و زبان‌دان بوده باشد. او بود. جایش خالی است، یادش سبز. سبزِ ملایمِ نرمِ جاری، مثلِ رنگِ چشمانِ آن دیگری.

مصراعِ عنوان از آرمان بهرامیان (۱۳۷۶-۱۳۵۷) است.

 

محاوره‌ای در هویّتِ شخصی و جاودانگی

[بخشی از دو صفحه‌ی اول، با صفحه‌آراییِ ابتدایی.]

این گزارشی است از گفت‌وگوهای گرِچِن وایروب، معلمِ فلسفه در کالجِ کوچکی در یکی از ایالت‌های میانه در غربِ امریکا، و دو تن از دوستان‌اش. گفت‌وگوها در سه شب در اتاقِ وایروب در بیمارستان انجام شده، پیش از مرگِ او بر اثر جراحاتِ وارده در تصادفِ موتورسیکلت. سَم میلِر کشیش و یک دوستِ قدیمیِِ وایروب است؛ دِیو کوئِن یک دانشجوی سابقِِ وایروب است.

 

شبِ اول

کوئن: گرچن، سخت است چیزی را که می‌گویی باور کنم. تو هشیار هستی و به‌نظر نمی‌رسد دردِ شدیدی داشته باشی. ولی داری می‌گویی اوضاع ناامیدکننده است؟

وایروب: این دستگاه‌ها می‌توانند مرا برای یک یا نهایتاً دو روزِ دیگر زنده نگه دارند. بعضی اندام‌های حیاتی‌ام خیلی بیشتر از آن صدمه دیده‌اند که پزشکان بدانند چطور مرمت‌شان کنند (غیر از اقداماتِ نسبتاً شدیدی که قبول نکرده‌ام). دردِ خیلی زیادی ندارم. اما آن‌طور که می‌فهمم این نشانه‌ی خیلی خوبی نیست. مغزم صدمه ندیده و حدس می‌زنم به این علّت باشد که هشیاری‌ام مثل همیشه است. متأسف‌ام که کلّ وضعیت تا حدی مأیوس‌کننده است. اما سم میلر اینجا است. شاید او بداند چطور سرحال‌ام بیاورد.

میلر: عصر به خیر گرچن. سلام دِیو. گرچن، حدس می‌زنم که حاشیه‌رفتن موردی نداشته باشد؛ دکترها می‌گویند که رفتنی هستی. کمکی هست که از من بر بیاید؟

وایروب: مرده‌شور ببردت، سم! تو هر روز با مردن سروکار داری. چیزی برای گفتن نداری تسلّابخش‌تر از اینکه ”متأسف‌ام که می‌شنوم رفتنی هستی“؟

میلر: خب، راست‌اش را بگویم، تا حدی این‌طور است که نمی‌دانم به تو چه بگویم. بیشتر کسانی که با آنان سروکار دارم کسانی هستند که مثلِ خودم ایمان دارند. درباره‌ی چشم‌اندازهای بقاء صحبت می‌کنیم. اطمینان می‌دهم که خداوند، که عادل و مهربان است، به چنین امرِ مضحکی رضایت نخواهد داد که زندگیِ کوتاهِ ما روی این زمین پایانِ همه چیز باشد. اما تو و من سال‌ها در موضوعاتِ دینی و فلسفی صحبت کرده‌ایم. هرگز نتوانسته‌ام در تو کمترین تمایلی به ایمان به خداوند بیابم؛ در واقع، به‌ندرت پیش می‌آید روزی که مطمئن باشی دوستان‌ات ذهن دارند، یا اینکه می‌توانی دستِ خودت را در مقابلِ صورت‌ات ببینی، یا اینکه دلیلی هست که باور داشته باشی خورشید فردا طلوع می‌کند. چطور می‌توانم امید داشته باشم که با چشم‌اندازی از زندگیِ بعد از مرگ تسلّایت بدهم، وقتی که می‌دانم به نظرت اصلاً هیچ احتمالی نخواهد داشت؟‌

وایروب: این‌قدر هم تسلّای زیادی نمی‌خواهم، سم. در وضعیت‌هایی، حتی امکانِ چیزی بسیار نامحتمل هم می‌تواند تسلّابخش باشد. […]

نشر مرکز، ۱۳۹۶.  جاودانگی: افلاطون و پِری

درباره‌ی اصطلاحِ "تکیه‌کلام"

نمونه‌ای از تکیه‌کلام را می‌شود در گفتارِ کسانی دید که در صحبت‌شان به شکلی نابجا و با تواترِ زیاد یکی از اینها را به‌کار می‌برند: ’خب؟‘، ’به‌اصطلاح‘، ’چیز‘، ’در واقع‘. مفهومِ تکیه‌کلام مفهومی آشنا است، و اصطلاح‌اش هم. شاید برخی از ما گاهی اصطلاحِ ’تکّه‌کلام‘  یا ’تیکّه‌کلام‘ را صورتِ عامیانه‌ای از این اصطلاح تلقی کرده باشیم.

لاک در جستارش (II.ix.10) صحبت از این می‌کند که گاهی بعضی اعمال و حرکاتِ خودمان را مشاهده نمی‌کنیم یا به آنها توجه نمی‌کنیم. در اواخرِ این قسمت می‌گوید که کسانی که By-word دارند، در تقریباً هر جمله‌ای اصواتی را ادا می‌کنند که گرچه دیگران به آن توجه می‌کنند، خودشان ظاهراً اینها را نه می‌شنوند و نه مشاهده‌ می‌کنند. روشن به‌نظر می‌رسد که لاک دارد درباره‌ی تکیه‌کلام صحبت می‌کند. برای من جالب است که نه کتاب‌لغتِ قرن‌هجدهمیِ سمیوئل جانسن این معنا را برای ’by-word‘ آورده، نه فرهنگِ انگلیسی-فارسیِ هزاره (این کتاب‌های لغت صحبت می‌کنند از پند و ضرب‌المثل و این‌جور چیزها).

ترجمه‌ی معاصرِ فرانسویِ جستار را نگاه کردم. در زیرنویس توضیحی داده است درباره‌ی ترجمه‌ی قدیمیِ فرانسوی، و خودِ مترجم در متن‌اش این اصطلاح را به‌کار برده: ’tics de langage‘، که فارسی‌اش می‌شود ’تیک‌های زبان‘. مفردش؟ ’تیکِ زبان‘. تیکِ زبان، نه به معنای حرکتِ غیرارادیِ آن اندامِ کوچکی که در دهان است، بلکه به معنای واژه‌ای که به شکلی غیرارادی بر زبان می‌آید، و مکرر هم. کلامی غیرارادی و مکرر (در مقابلِ حرکتی غیرارادی و مکرر مثلاً در دست یا صورت).

برای دوست‌ام الهام نیل‌چیان ماجرای لاک و ترجمه‌ی فرانسوی و غیره را گفتم. فوراً حدس زد که اصطلاحی در فارسی که بعضاً گاهی عامیانه تلقی‌اش می‌کنیم شاید مستقیماً متأثر از اصطلاحِ فرانسوی بوده باشد، به این صورت که ابتدائاً در فارسی اصطلاح کرده بوده باشند ’تیکِ کلام‘، و این، به سببِ شباهتِ بخشِ اول‌اش با ’تکّه‘، تبدیل شده باشد به ’تیکّه‌کلام‘، و بعداً کسانی فرض‌کرده‌اند که این اصطلاح می‌بایست در اصلْ ’تکیه‌[ی ]کلام‘ بوده باشد. [و البته که تأثیراتِ زبانِ فرانسوی را می‌شود در فارسی در جاهایی دید که انتظارش را شاید نداشته باشیم، مثلِ—شاید—’خطِ تیره‘.]

روشن است که بحث در اینکه ریشه و سابقه‌ی اصطلاحِ خاصی در زبانِ خاصی چیست ضوابطِ علمیِ خودش را دارد و این‌طور نیست که بشود در خانه نشست و به هیچ منبعی نگاه نکرد و به‌طورِ پیشینیْ ریشه‌شناسی کرد و درباره‌ی سیرِ واقعیِ امورِ واقع افاضه کرد. این را چونان حدسی مطرح کردم که برایم جالب است.

Tic de langage, Filler.

 

تن ندهیم به بازیِ "ولی استثناء هم دارد"

فرض کنید در جامعه‌ای یک تلقیِ غالب این است: به‌طورِ متوسطِ هوشِ سیاه‌پوستان کمتر از سفیدپوستان است. فرض کنید معتقدیم این طرزِ تفکر (یا ایدئولوژی، یا هر چه که هست) نتیجه‌اش این شده که در مشاغلی که نیازمندِ کارِ فکری است، در آن جامعه تبعیضی به نفعِ سفیدپوستان شکل گرفته به این صورت که اگر سفیدپوست و سیاه‌پوستی تواناییِ یکسان دارند، شغل را عموماً به متقاضیِ سفیدپوست می‌دهند—یا اگر سفیدپوست و سیاه‌پوستی کارِ واحدی را با کیفیتِ یکسانی انجام می‌دهند، دستمزدِ سفیدپوست عموماً بیشتر است.

سیاه‌پوستانِ این جامعه چه می‌توانند بکنند؟ تصورِ من این است که این کارها مجاز است: (۱) مطالعاتِ علمی کنند که آیا اصلِ فرض در موردِ تفاوتِ هوش درست هست یا نه؛ (۲) فارغ از اینکه توزیعِ هوش عموماً یا به‌طورِ متوسط چگونه است، توضیح بدهند که آنچه مبنای اعطای شغل به هر فردِ خاص و تعیینِ دستمزد برای او است، باید توانایی و شایستگیِ آن فردِ خاص (در مقایسه با دیگر متقاضیان یا شاغلان) باشد. لابد کارهای دیگری هم هست که مجاز یا مفید است، و حتماً‌ یک کاری که حاکمان و سیاستگذاران باید بکنند این است که سعی کنند بدفهمی‌ها را از بین ببرند و به افرادِ با توانایی‌های برابرْ امکاناتِ برابر بدهند، و سعی کنند برای هر شهروندی، مستقل از میزانِ توانایی‌هایش، حداقل‌های زندگیِ آبرومند و شاد را فراهم کنند، و شاید به گروه‌هایی که چند نسل تحتِ تبعیض بوده‌اند موقتاً امکاناتِ بیشتر بدهند، و غیره. هدفِ من در اینجا این است که بگویم کاری هست که به‌نظرم درست نیست، که این است:

اینکه شروع کنند به فهرست‌کردنِ سیاه‌پوستانِ موفق در حوزه‌هایی که ربطِ وثیقی به هوشِ ریاضی-منطقی دارد. یک اشکال‌اش این است که، مستقل از اینکه هوش ربطی به رنگِ پوست داشته باشد یا نه،‌ محتمل است نتیجه‌ی بزرگ‌مقیاسِ این کار این باشد که معلوم بشود فی‌الواقع نسبتِ فیزیکدانان و ریاضیدانانِ سیاه‌پوست به کلّ‌ِ جمعیتِ سیاه‌پوستان بسیار کمتر است از نسبتِ مشابه در سفیدپوستان—و اگر این‌طور بشود، غرضِ مبارزانِ سیاه‌پوست نقض خواهد شد. غیر از این، احساسِ من—که دلیلی هم برایش ندارم—این است که صرفِ این فهرست‌کردنْ کاری است حقیرانه، مخصوصاً اگر که در بهترین حالت هم فهرست‌مان فهرستِ محقّری بشود. از جهاتی، مثلِ این است که در جامعه‌ی جهانیِ انگلیسی‌زبان برداشتِ کلّی این باشد (و شخصِ بی‌ادبی هم این را به زبان بیاورَد) که کسانی که در خاورمیانه متولد شده‌اند در فلسفه‌ی تحلیلی موفق نیستند، و بعد گروهی از فلسفه‌خواندگانِ خاورمیانه‌ای فهرستی منتشر کنند از مثلاً سی‌وهفت نفر که از خاورمیانه آمده‌ بوده‌اند و در دانشگاه‌های خوب یا متوسطِ انگلیسی‌زبان دکتریِ فلسفه گرفته‌اند. فهرست ْمحقّر است و کار حقیرانه است. 

سعی کردم از موضوعِ اصلی فرار کنم، و نمی‌شود. به‌نظرِ من، تا جایی که به حقوقِ انسانی مربوط می‌شود، هر فردی یا هر گروهی از افراد حق دارند صحبت کنند و مقاله بنویسند و فیلم بسازند و تجمعِ غیرخشن برپا کنند تا به چیزی که به‌نظرشان ناعادلانه است اعتراض کنند و برای تغییرِ عرف تبلیغ کنند یا تغییرِ قانون را مطالبه کنند. تا جایی که به موضوعِ حق مربوط می‌شود، البته که حق دارند دانشنامه‌ای هم درست کنند و، با هر معیارِ سخت- یا آسان‌گیرانه‌ای که دارند، افرادِ موفقِ گروه‌شان را هم معرفی کنند. اما این کارِ اخیر به‌نظرم نوعاً حقیرانه است و تصورم این است که نوعاً مؤثر هم نیست. در اینکه در بسیاری اوقات آنچه به واسطه‌ی قانون یا عرف بر زنانِ ایرانی می‌رود ناعادلانه است تردیدی نیست؛ چیزی که دارم سعی می‌کنم بگویم این است که همدل نیستم با این روال که زنانی بیایند و بگویند که بله، مرا در فلان کارِ مهندسیِ مردسالار تحویل نمی‌گرفتند و بعد تحویل گرفتند. در نظرِ من، این فهرست‌سازیْ کارِ عزّتمندانه‌ای نیست. گزارشِ بی‌عدالتی و فهرست‌کردنِ حماقت‌های مردسالارانه خوب و مفید است؛ چیزی که به‌نظرم مفید نیست و سرافرازانه نیست این است که جانِ کلام این باشد که زنان هم می‌توانند. دوباره: گزارشِ مواردی از اینکه می‌شود بر پیش‌فرض‌های غلط غلبه کرد و شایستگی را اثبات کرد خوب است؛ چیزی که به‌نظرِ من نابجا است تأکید بر این است که ولی زنانِ موفقی هم در جامعه داریم. مرزِ باریکی است؛ اما به گمان‌ام خودِ نویسنده و گزارشگر می‌تواند رعایت‌اش کند، اگر که توجه کند و قصدش برای خودش روشن باشد.

شاید احساس‌ِ بدی که در موردِ این فهرست‌سازی‌ها دارم مبتنی باشد بر این احساسِ بنیادی‌تر که کسی که دارد این کار را می‌کند عملاً این را به‌رسمیت شناخته که زنان نوعاً در فلان امور ناتوان‌اند، و حالا می‌خواهد نمونه‌ای بیاورد که این‌طور نیست. این شاید منطقاً نشان بدهد که همه‌ی زنان ناتوان نیستند؛ اما تلویحاً از این جنس است که گویی دارد مواردی ذکر می‌شود که استثناء هستند، و به این طرف نمی‌رود که زنان و مردان تواناییِ برابر دارند. 

(اینها درباره‌ی این است که خودِ گروهِ بزرگ یا کوچکِ تحتِ تبعیض چه کند؛ اینکه دیگران چه کنند امرِ دیگری است. شهروندِ مذکرِ مسؤولیت‌پذیری که شخصاً و مستقیماً از تبعیض بر ضدِ زنان رنج نبرده‌ است البته که تکلیفِ دیگری دارد: اگر کسی حرفِ زن‌ستیزانه‌ای بزند جوابِ نه‌چندان ملایمی می‌دهد، اگر برای سخنرانی دعوت‌اش کنند و بر شرکت‌کنندگانِ مؤنث صرفاً به واسطه‌ی مؤنث‌بودن‌شان سخت بگیرند اعتراض می‌کند و شاید سخنرانی نکند، اگر فوتبالیستِ تیمِ ملّیِ مردان است هر وقت بتواند مصاحبه می‌کند  و از راه‌ندادنِ زنان به استادیوم انتقاد می‌کند، و غیره.)

شطرنج در رستوران، نهمِ مارس.

طبع‌آزمایی در جعلِ گزارشِ ذهنِ جهنده‌‌ی عمیقاً حاشیه‌رو

دریافتِ وجه بدونِ کارمزد. از بینِ گزینه‌های موجود، انتخابِ من البته این بود. طمع به‌خرج ندادم و بالاترین ملبغِ پیشنهادی‌اش را انتخاب نکردم. بعد پرسید که اسکناس‌ها به انتخابِ مشتری باشد یا به انتخابِ دستگاه.

فرصتِ بیشتر اگر داشتم البته از نوعِ این سؤال هم متعجب می‌شدم (چنان که، در همان فرصتِ کمِ قبلی، متعجب شده بودم از امکانِ دریافتِ وجه بدونِ کارمزد). گمان کردم دارم ادب به‌خرج می‌دهم—تو گویی دارم می‌گویم ”هر طور مایل‌اید“، که خودش نوعِ معتدل‌تری است از ”قابلی ندارد“. طبیعتاً (طبیعتاً؟) یادِ این افتادم که گرچه متوجه می‌شوم که وقتی از راننده‌ی تاکسی می‌پرسیم کرایه‌مان چقدر شده است، یا چقدر می‌شود، در جواب‌مان بگوید ”قابلی ندارد“، باری این را هرگز نتوانسته‌ام بفهمم که چه معنای معقولی می‌تواند داشته باشد که وقتی راننده دارد بقیه‌ی پولِ مسافر را می‌دهد مسافر بگوید ”قابلی ندارد“—حتی حکمتِ شکلِ معقول‌ترِ ”قابلی نداشت“ را هم نمی‌فهمم: اگر مسافر دارد می‌گوید که راننده می‌تواند بقیه‌ی پول را ندهد، خب این را می‌توانست در زمانِ دادنِ پول بگوید. بگذریم. آهان، نه: تا اینجا هستیم این را هم بگویم که اصلاً احترام‌ام زیاد نمی‌شود برای کسی که موقعِ بحث، بعد از اینکه فصلی می‌‌گوید مُشبَع در فلان موضوع (معمولاً عمدتاً شرحی از احساسِ شخصی‌اش)، می‌گوید ”حالا کاری ندارم“، یعنی که این ربطی به سیرِ اصلیِ استدلال‌اش نداشته است. برای من که انرژی‌ام و تواناییِ تمرکزم خیلی محدود است و سخت مستعدِ گم‌شدن در حاشیه هستم، خیلی مطلوب‌تر است که کسی که دارد چیزی را برایم توضیح می‌دهد، وقتی می‌خواهد حاشیه برود این قصدِ حاشیه‌روی‌اش را در همان ابتدای استطرادش اعلام کند. اما گاهی فکرش را که می‌‌کنم می‌بینم که همین گفتنِ درآخر هم گاهی غنیمت است. حالا بگذریم.

پس قرار شد که دستگاه فلان مقدار پول به من بدهد. [یاداشتِ ویراستار: در اینجا صدویک کلمه بود در فرقِ میانِ پول و اسکناس، با تأکید بر اینکه پولْ مفهومی است مجرد. برای رعایتِ حالِ خوانندگان حذف شد.] گزینه‌ی به انتخابِ دستگاه را انتخاب کردم. پیامِ دستگاه شگفت‌انگیز بود: من یک ماشین هستم و از خودم انتخابی ندارم.

خواستم ایراد بگیرم به کاربردِ ’یک‘ و، با یادکردِ ابوالحسن نجفی [یادداشتِ ویراستار: در اینجا، پیش از کامای بعد از این کروشه، نویسنده‌ی متن در پرانتزی مندرج در همین پاراگراف، ششصدوهفتادوپنج کلمه نوشته است در بیانِ بخشی از خاطرات‌اش از کلاسِ وزنِ شعرِ مرحوم نجفی، و نیز توضیحِ اصطلاحِ ’رَمَلِ مُثَمَّنِ مَخبون‘.]، برایش بگویم که احتمالاً تا پیش از رواجِ فیلم‌های دوبله‌شده به فارسی، مردمانِ فارسی‌زبان وقتی می‌خواستند بگویند که عاشق‌اند می‌گفتند ”من عاشق‌ام“ و وقتی می‌خواستند بگویند تو قاتلی می‌گفتند ”تو قاتلی“، و شاید کسی نمی‌گفت ”من یه عاشق‌ام“ یا ”تو یه قاتلی“؛ اما دیدم که اینجا جای این بحث‌ها نیست، و اصلاً نمی‌دانم که چطور می‌توانم این ایده‌ها را به او منتقل کنم، چرا که صفحه‌کلیدی که بشود با آن چیزی نوشت آن اطراف نمی‌دیدم. کمابیش به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم سعی نکنم تشکیک کنم در آنچه ظاهراً‌ پیش‌فرض گرفته بود و بحث کنم در اینکه اختیارنداشتن از ماشین‌بودن نتیجه می‌شود یا نمی‌شود. این بود که خواستم همه‌ی مبلغ را اسکناسِ ده‌هزار تومانی بدهد. نوشت که نمی‌شود.

ادامه دارد…

 

حکمت و فلسفه در ایران

درباره‌ی منزلتِ فلسفیِ آقای دکتر عبدالحسین خسروپناه (رئیسِ محترمِ مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران)‌ اخیراً سه مطلب در روزنامه‌ی شرق منتشر شده است، که پیشنهاد می‌کنم بخوانید:  یک، دو، سه

این وبلاگ‌نویس، در زمانی که هنوز شغلِ آکادمیک داشت، مطلبی درباره‌ی یک نوشته‌ی آقای خسروپناه و مطلبی درباره‌ی یک نشریه‌ی تحتِ مدیریت‌شان منتشر کرد، که هنوز پاسخِ استدلالیِ مکتوبی به آنها ندیده است؛ امیدوارم به این نوشته‌های اخیر پاسخ بدهند.

 

فرگه و راسل و دامت

کسی هست که پیشگفتارِ مایکل دامِت بر اولین کتاب‌اش درباره‌ی فرگه را خوانده باشد و دوستدارِ دامت نباشد؟ نمی‌‌دانم. از خواندنِ بخش‌هایی از آن پیشگفتار می‌فهمیم که دامت، که فعالیت‌هایش بر ضدِ نژادپرستی در بریتانیا چند سالی انتشارِ کتاب را عقب انداخته بوده،‌ می‌داند که فرگه—که کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی زبانِ او است—دست‌کم در اواخرِ عمرْ نژادپرست و ضدیهود بوده است. 

چند روز پیش مطلبِ نسبتاً جدیدی  خواندم درباره‌ی مکاتباتِ دامت و راسل درباره‌ی فرگه. تاریخِ اولینِ‌ نامه‌هایی که نویسنده درباره‌شان گزارش می‌کند ۱۹۵۳ و آخرین‌شان ۱۹۶۳ است. در ۱۹۵۴، تقریباً بیست سال پیش از انتشارِ کتابِ دامت، دامت برای راسل از ضدیهودبودنِ فرگه و ملّی‌گراییِ افراطیِ فرگه می‌نویسد. (در کنارِ کارهای دیگر، در ۱۹۵۴ دامت رفته بوده است به شهرِ مونستر در آلمان، تا نوشته‌های منتشرنشده‌ای از فرگه را ببینید. کواین هم چند روزی با دامت بوده.)

در ۱۹۵۷ دامت به راسل خبر می‌دهد که قرار است مجموعه‌ای از مکاتباتِ فرگه منتشر بشود، و می‌پرسد که آیا راسل حاضر است نامه‌های خودش به فرگه را از آلمانی به انگلیسی ترجمه کند یا نه. راسل ابتدائاً قبول می‌کند، اما در ۱۹۶۳ که دامت نامه‌ها را برای او می‌فرستد، راسل پاسخ می‌دهد که نمی‌تواند، از جمله چون سخت درگیرِ فعالیت‌های مربوط به خلع‌سلاحِ اتمی است. دامت،‌ که خودش هم مخالفِ سرسختِ این سلاح‌‌ها بوده، اصرار می‌کند. می‌گوید که انتشارِ هر گزیده‌ای از کارهای فرگه مهمل است اگر که حاویِ نامه‌هایی از راسل نباشد، و 

از شما خواهش نمی‌کردم اگر این‌طور نبود که انگلیسی‌تان این‌قدر بلندآوازه است. من می‌توانستم، فی‌الواقع، به‌سادگی نسخه‌ی امانتدارانه‌ای از نامه‌ها عرضه کنم؛ اما گمان می‌‌کنم مهمل می‌بود منتشرکردنِ چیزی از شما به انگلیسی که آن ظرافتِ سبْکی‌ای را نمایش نمی‌داد که نوشته‌های دیگرِ‌شما دارا هستند و من نمی‌توانستم حاصل‌‌اش کنم.

در بینِ آن گروهِ کمی از فیلسوفانِ مهمِ قرنِ بیستم که من بعضی کارهایشان را خوانده‌ام، دامت یکی از بدنویس‌ترین‌ها است. حالا حتی دامتِ چهل‌ساله را هم دوست دارم.

[آن نامه‌‌ها نهایتاً در ۱۹۸۰ منتشر شدند، بدونِ اینکه ترجمه‌ای کارِ خودِ راسل باشد. نامه‌ی اولِ راسل و جوابِ فرگه را از قبل می‌شد در مجموعه‌ی گردآورده‌ی ژان ون‌هایِنورت دید. خواننده‌ی این وبلاگ نیاز به یادآوری ندارد که اولینِ این نامه‌ها را راسلِ جوان در ۱۹۰۲ نوشته بوده است در بیانِ آنچه از کمی بعد از آن به پارادوکسِ راسل مشهور بوده است. در این سالِ ۱۹۶۳، راسل بیش از نود سال داشته است.]

 

بعضی از آن نامه‌ها هنوز پیشِ خودم است

”یعنی افتتاحِ ایستگاهِ متروی تجریش این‌قدر برایت مهم بوده که الآن یادت هست که بهمنِ فلان سال بوده؟“

”نه. اما آن روزها دوستِ خیلی عزیزِ خیلی نزدیکی در حبس بود، و من هر روز برایش نامه می‌نوشتم—از جمله از اتفاق‌های روزانه.“ 

 

واژه‌ی ’سفید‘ ناکارآمد است در توصیفِ زیباییِ موهای میان‌سالانه‌ی بلندِ سپید

 

با وقتِ قبلی رفتم پیش‌اش، و مسأله را—مشکل‌ام را—برایش گفتم، که این بود:

در متنی که ترجمه کرده بودم و قالب‌اش نمایشنامه‌ای بود، سه نفر گفت‌وگو می‌کنند، نام‌هایشان ’گرِچِن‘، ’سَم‘، ’دِیو‘. گفت‌وگو فلسفی و هیجان‌انگیز است. از متنِ انگلیسی، که ضمایرِ سوم‌شخصِ مؤنث و مذکرش متمایزند، معلوم است که گرچن مؤنث است، سم و دِیو مذکر (و خواننده‌ی نوعیِ امریکایی حتی بی‌نیاز از توجه به این ویژگیِ نحوی از ابتدا می‌داند که نوعاً مسمّای نامِ اولْ مؤنث است و دو تای دیگر مذکر.) این جنسیت در ترجمه‌ی فارسیِ جمله‌ها منعکس نمی‌شود.

به حدوداً انتهای ثلثِ اولِ متن که می‌رسیم، گرچن می‌گوید ”شوهرِ سابقِ من می‌گفت …“. گمانِ منِ مترجم این است که این می‌تواند برای گروهی از خوانندگانِ متنِ فارسی‌شده غیرمنتظره باشد، چرا که گمان می‌کنم که—متأسفانه—احتمالاً پیش‌فرضِ گروهی از خوانندگانِ متن این خواهد بود که شخصیت‌های درگیر در این گفت‌وگوی جدّیِ فلسفی همگی مذکرند. بابتِ وضعِ جامعه متأسف‌ام اگر گمان‌ام درست باشد؛ اما به هر حال گمان می‌کنم که درست است. ولی مسأله درستیِ حدس‌ام نیست؛ برای اینکه بتوانم مسأله را بیان کنم، اجازه دهید فرض کنم که گروهی از خوانندگانِ متنِ فارسی با اطلاعِ غیرمنتظره‌ای مواجه می‌شوند وقتی که می‌خوانند که گرچن می‌گوید که شوهرِ سابق‌اش چنین و چنان بوده، چرا که—هم‌چنان دارم فرض می‌کنم—پیش‌فرضِ غیرنقّادانه‌ی این گروه این است که شخصیت‌های داستان مذکرند. [گزاره‌ای که فرض می‌‌کنم برایشان غیرمنتظره است یا این است که گرچن مؤنث است، یا اینکه گرچن مذکری است که همسرِ مذکری داشته است.] این، از نظرِ من، اتفاقِ ناخوشایندی است: اینکه چیزی که در متنِ اصلی غیرمنتظره نمی‌نماید، در ترجمه غیرمنتظره باشد. 

خوب گوش کرد. گفتم (و حتماً خودش می‌دانست) که این نام‌ها می‌توانند صورت‌های خودمانیِ ’مارگارت‘ و ’سمیوئل‘ و ’دیوید‘ باشند یا نباشند، و گفتم که به دل‌ام نمی‌نشیند که، در زیرنویسِ مترجم، بنویسم که اولی نامی زنانه است و دومی مردانه. 

همدل بود یا نبود، مسأله‌ی مرا به‌رسمیّت شناخت. کمی سکوت کرد. گفت: ”همین را بگویید که اینها احتمالاً صورت‌های خودمانیِ آن نام‌ها هستند: این را که بگویید، هم اطلاعِ پیش‌زمینه‌ی خواننده‌ی امریکایی در موردِ خودمانی‌بودنِ خطاب‌ها را انتقال می‌دهید، هم اینکه چون خواننده‌ی فارسی‌زبان با اسمِ ’مارگارت‘ و دو اسمِ دیگر آشنا است، می‌فهمد که کدام مؤنث است کدام مذکر.“

نمی‌دانم جوان‌تر هم که بوده همین‌قدر هوشمند و فرزانه و پخته بوده یا نه. مسأله‌ام را حل کرد.