The JCPOA

 

Federica Mogherini, High Representative of the EU for Foreign Affairs and Security Policy: 

[The Joint Comprehensive Plan of Action] is not a bilateral agreement, it does not belong to any single country and it is not up to any single country to terminate it. It is a multilateral agreement that was unanimously endorsed by the United Nations Security Council Reolution 2231. […]

We cannot afford, as international community—as EU for sure—to dismantle a nuclear agreement that is working and delivering, especially now. The International Atomic Energy Agency, the IAEA, has verified 8 times that Iran is implementing all its nuclear-related commitments following a strict monitoring system. […]

The United States' domestic process—and I underline domestic—following today's announcement of President Trump is now in the hands of the United States' Congress. The JCPOA is not a domestic issue but a United Nations Security Council Resolution. […]

Declaration by the Heads of State and Government of France, Germany and the United Kingdom; Mr. Trump's Speech.

 

خیلی بیشتر از یک نقطه

وبگاهِ بی‌بی‌سی فارسی مدتی است معماهایی مطرح می‌کند که نوعاً جالب‌اند. معمای امروزشان این است:

به شما ماموریتی محول شده که انجام می‌دهید: پنج کیلومتر به جنوب می‌روید، بعد پنج کیلومتر به غرب و در نهایت پنج کیلومتر به شمال. در آخر کار همان‌جایی هستید که شروع کرده بودید.

در میانه راه در این ماموریت خرسی را دیده‌اید. آن خرس چه رنگی بود؟

و جوابی که داده‌اند:

سفید.

تنها نقطه کره زمین که شما بعد از رفتن پنج کیلومتر به سمت جنوب، پنج کیلومتر غرب و در نهایت پنج کیلومتر شمال به جای اولتان برمی‌گردید قطب شمال است. (نقشه زیر را ببینید که البته برای روشن شدن موضوع، مقیاس واقعی در آن رعایت نشده است).

تنها خرس‌هایی که در قطب شمال پیدا می‌شوند خرس‌های قطبی هستند. خرس‌های قطبی هم رنگشان سفید است.

معما معروف است، و به‌نظر می‌رسد که، غیر از نقشه‌‌ای که اضافه‌ کرده‌اند، مطلب را از اینجا ترجمه کرده باشند (که البته اشکالی ندارد).

احتمالاً در این موضوع اختلافِ نظری نداریم که اینکه خرسِ مشاهده‌شده چه رنگی بوده است نکته‌ی اصلیِ معما نیست؛ مسأله‌ این است که چگونه ممکن است جایی باشیم و پنج کیلومتر به سمتِ جنوب برویم و از انتهای این مسیر پنج کیلومتر به سمتِ غرب برویم و از انتهای این مسیرِ اخیر پنج کیلومتر به سمتِ شمال برویم و در انتهای این مسیرِ سوم به همان جای اول رسیده باشیم. چگونه ممکن است؟ خب، یکی از امکان‌ها این است که در قطبِ شمال بوده باشیم. اما یک جمله‌ی بی‌بی‌سی‌ها (هم بی‌بی‌سی فارسی و هم اصلِ انگلیسی‌اش) غلط است: بر خلافِ چیزی که به‌صراحت در متنِ نقل‌شده‌ی بالا نوشته‌اند، روی زمین این تنها نقطه‌ای نیست که این ویژگی را دارد—روی سطحِ هر کره‌ای به بزرگیِ زمین (یا حتی روی کره‌ای با شعاعِ صد کیلومتر) مجموعه‌ای نامتناهی از چنین نقطه‌هایی هست. شش سال پیش این را در اینجا توضیح داده‌اند. من با بیانِ خودم می‌گویم.

روی زمین مداری هست که طول‌‌اش پنج کیلومتر است. (یعنی دایره‌ای ”موازی“ی خطِ استوا، که محیط‌ِ این دایره پنج کیلومتر است.) از اینها دو تا هست؛ آنی را در نظر بگیرید که نزدیک‌تر است به قطبِ جنوب، و اسم‌اش را بگذارید L5. حالا مداری را در نظر بگیرید که پنج کیلومتر ”بالاتر“ از L5 باشد. (یعنی از نقطه‌ای روی L5 پنج کیلومتر به سمتِ شمال بروید، و مداری را در نظر بگیرید که از آنجا می‌گذرد.) روی این مدارِ اخیر، هر نقطه‌ای، مثلاً نقطه‌ی A، ویژگیِ خواسته‌شده را دارد: از A که پنج کیلومتر به جنوب برویم می‌رسیم به نقطه‌ای، مثلاً B، روی L5؛ چون طولِ مدارِ L5 پنج کیلومتر است، از B که پنج کیلومتر به غرب برویم باز می‌رسیم به خودِ B، و از B که پنج کیلومتر به طرفِ شمال برویم در A خواهیم بود. 

با درنظرگرفتنِ مدارهای L2.5 و L1.25 و غیره می‌بینیم که مسأله جواب‌های بسیار زیادِ دیگری هم دارد.

در سه سالی که اخیراً در مدرسه درس دادم، این مسأله را برای دست‌کم دو کلاس مطرح کردم؛ در هر کلاس چندین نفر جوابِ درست دادند (از جمله: توجه کردند که تعدادِ جواب‌ها نامتناهی است).

 

خویشاوندی

دوست داشتم سوریه بازی را در مجموع ببرَد. همه‌ی بازی را تماشا کردم، و غمگین شدم که سوریه باخت (هم‌چنان که دیروز خوشحال شدم که مصر رفت به جام‌جهانی). و چه زیاد افسوس خوردم که، حوالیِ دقیقه‌ی ۱۲۰، شوتِ عالیِ عمر السومة گل نشد.

به عراق و سوریه و لبنان و مصر که فکر می‌کنم احساس می‌کنم که مردمان‌شان به ما نزدیک‌اند. غیر از این، دهه‌ها است که ایران و سوریه به هم نزدیک بوده‌اند—وقتی صدام حسین به ایران حمله کرد سوریه از کشورهای بسیار بسیار معدودِ حامیِ ایران بود. وقتی هم که بخش‌های بزرگی از سوریه در اشغالِ داعش بود ایران از سوریه حمایت کرد. [لابد کسانی هستند که وقتی این را می‌شنوند ذکری می‌کنند از کمک‌های مادّی-نفتیِ ایران به سوریه در سال‌های دهه‌ی هشتادِ میلادی، و غیره؛ اما شاید چیزهای مشابهی هم بشود گفت درباره‌ی روابطِ ویژه‌ی هلند و کانادا در هفتاد سالِ اخیر، یا فرانسه و ایالاتِ متحده در قرنِ هجدهم.]

بازیِ سوریه و استرالیا را نگاه می‌کنم. هر دو تیم در گروه‌هایشان سوم شده بودند (اگر نشده بودند کارشان به اینجا نمی‌رسید!)، و قاعدتاً اختلافِ سطح‌شان زیاد نبوده است. نزدیکی‌ای به اهالیِ استرالیا حس نمی‌کنم و لهجه‌شان به گوش‌ام زیبا نیست و چیزِ زیادی هم از تمدن‌شان نمی‌دانم (شاید هیچ ندانم جز بعضی کارهای برخی فیلسوفانِ شصت سالِ اخیرشان)؛ اما دمشق جای مهمی است از تمدنی که من در بخشی از آن متولد شده‌ام، و لهجه‌ی عربیِ سوریه به گوشِ من خوش‌آهنگ و فصیح است. وقتی اینان را در تقابل با آنان می‌بینم، به نظرم طبیعی است که با اهالیِ شام احساسِ نزدیکی کنم.

گمان نمی‌کنم این حاکی از نژادپرستی باشد—در کنارِ این ترجیحات و سلایق، البته که معتقدم بازی باید منصفانه باشد و معتقدم افرادْ حقوقِ مساوی دارند؛ فقط دارم می‌گویم که طرفدارِ کدام تیم بوده‌ام. این به نظرم دست‌کم به همان اندازه فهمیدنی است که، وقتی که صحبت از فوتبال است، کسی از این طرفِ دنیا که ما هستیم آرژانتین را به برزیل یا آرسنال را به چلسی ترجیح می‌دهد.

فیلسوف—که اسکاتلندی است—گفته است که انگلیسی در ایتالیا دوستِ من است، اروپایی در چین؛ و شاید هر انسانی را در ماه ملاقات کنیم دوست‌اش بداریم.

An Englishman in Italy is a friend: A Europæan in China; and perhaps a man wou'd be belov'd as such, were we to meet him in the moon. (David Hume, A Treatise of Human Nature, Book III (1740), Partt II Section I, SBN 482.)

 

در لزومِ احتیاط در شوخی*

دوستِ خیلی جوانی نامه‌ای فرستاد (ئی‌میل) برای احوال‌پرسی. شاید تا مرا بخندانَد، چیزی هم نوشته بود درباره‌ی مسابقه‌ی فوتبالِ لهستان و ارمنستان. نوشتم که حرف‌اش زشت است—شوخی با اسم‌های رایج در قوم‌های دیگر کارِ سخیفی است؛ برچسب‌زدن، و افرادِ قوم را نوعاً شاغلِ شغلی خاص نشان دادن، زشت است. زشت است، حتی اگر آن قوم ربطی به ما نداشته باشند، حتی اگر بر ما لازم نباشد که، مراعاتِ در اقلّیت‌بودن‌شان در شهر و کشورمان را، حواس‌مان باشد که مؤدب‌تر و ملاحظه‌کارتر باشیم. 

”اشتباه نکن: این از جنسِ اعتراضِ فلان صنف نیست وقتی که در فیلمی شخصیتِ دزد یا قاتل از اهالیِ آن صنف است. تو داستان ننوشته‌ای و فیلم نساخته‌ای؛ صرفاً چند نام شنیده‌ای و با خودِ نام‌ها—با یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های یک قوم—شوخی کرده‌ای، شوخی‌ای زشت. بگذریم از اینکه اصولاً، تا جایی که به ادب و ملاحظه مربوط می‌شود، صنف با قوم تفاوتِ زیاد دارد.“  

کمی شرمنده شدم وقتی که در پاسخ نوشت که شوخی از خودش نبوده و در توئیتر خوانده بوده است.

 

* عنوانِ مطلب ملایم‌تر شده است.

 

فارسی‌سازیِ طرحِ جلد

ایده‌هایم برای طرحِ جلد را برای ناشر نوشته بودم: اینکه طرحِ جلد به همان سادگیِ کتابِ اصلی باشد، اینکه عنوان چطور شکسته شود،‌ اینکه نسبتِ اندازه‌های حروفِ عنوان چگونه باشد. این را هم گفته بودم که جلدِ چاپِ با رنگِ جلدِ سبز و سیاه را از جلدِ چاپِ با رنگِ جلدِ کرِم و قرمز دوست‌تر دارم (انتشاراتِ دانشگاهِ هاروارد کتاب را با هر دوی این رنگ‌های جلد منتشر کرده؛ نسخه‌ی کاغذی‌ای که دارم و چاپِ بازیل بلک‌ول است رنگِ جلد‌اش کرم است). و ناشرِ حرفه‌ای و صاحب‌سبک لطفاً گفت که بر این ایده‌ها کار خواهد کرد و حتی ایده‌ی چاپِ عکسِ ۱۹۸۳ی کریپکی بر پشتِ جلد را هم بررسی می‌کند. 

کتاب که منتشر شد به‌نظرم رسید که طرحِ جلدش بسیار خوب است. 

چند روزی که گذشت (و من پیاپی به خودم بابتِ این‌همه ذوق تبریک می‌گفتم و شاید خیلی نمانده بود که برسم به گفتنِ ”سبحاني ما أعظم شأني“)، کم‌کم به‌نظرم رسید که خوبیِ طرحِ جلد نمی‌تواند تماماً حاصلِ پیشنهادهای منِ گرافیک‌‌ندان باشد! برای اولین بار شناسنامه‌ی کتابِ منتشرشده را با دقت نگاه کردم و دیدم که طرحِ استادانه‌ی جلد کارِ آقای ابراهیم حقیقی است. 

سول کریپکی، ویتگنشتاین: قواعد، و زبانِ خصوصی. هجده + ۱۶۲ صص. نشر مرکز، ۱۳۹۶. تیراژ: ۱,۲۰۰، قیمت ۱۹,۵۰۰ ریال. [درباره‌ی اصلِ کتاب] [احساسِ مترجم درباره‌ی کتاب] [درباره‌ی ترجمه‌ی عنوانِ کتاب] [چند متنِ مهم درباره‌ی استدلال‌های کتاب]

 

II.i.10

نمی‌دانم: شاید علّت‌اش همزمانیِ اثرِ نوشیدنِ دو فنجان قهوه و شنیدنِ متوالیِ باخ و بَری گیب و واروژان-جنتی‌عطایی و خواندنِ نثرِ انگلیسیِ قرنِ هفدهم باشد؛ به هر حال، امرِ واقع این است که از خواندنِ این قسمتِ جستارِ لاک و قسمت‌های پی‌آیندش بسیار لذت بردم.

در قسمتِ قبلی (یعنی در قستِ نهم از فصلِ اولِ کتابِ دومِ جستار) لاک می‌گوید که با این عقیده آشنا است که روحْ همواره در حالِ اندیشیدن است. حالا، در قسمتِ دهمِ این فصل، می‌گوید بحث در این را که آیا به‌وجودآمدنِ روح مقدم است بر شروعِ حیات در بدن (یا هم‌زمان است با آن یا متأخر است بر آن) واگذار می‌کند به کسانی که بیشتر از او در این موضوع اندیشیده‌اند. و می‌گوید که اعتراف می‌کند که خودش یکی از آن روح‌های کودنی را دارد که خودش را این‌طور نمی‌یابد که همواره در حالِ اندیشیدن و تأمل در ایده‌ها باشد، و این را هم نمی‌تواند تصور کند که همواره‌اندیشیدن برای روحْ ضروری‌تر باشد از همواره‌حرکت‌کردن برای بدن. 

لاک البته به این جدلِ مطایبه‌آمیز اکتفا نمی‌کند و در قسمت‌های بعدی به‌تفصیل بحث می‌کند در خوابِ بدونِ رؤیا (و در موردِ این فرضیه که شاید در حالِ خواب هم می‌اندیشیم، اما بعد از بیدارشدن فراموش می‌کنیم)، در هویّتِ شخصی، و درباره‌ی اینکه کارِ بیهوده‌ای می‌بود که آفریدگارْ روحِ انسان را چنان خلق کند که همواره در حالِ اندیشیدن باشد.

چیزی که در ادامه می‌آورم بخشی از آن قسمت است. اگر متنِ قدیمی ندیده باشیم شاید رسم‌الخط (جدانوشتنِ آنچه امروزه نوعاً یک کلمه محسوب می‌شود، و استفاده از حروفِ بزرگ) و ایتالیک‌سازی و نقطه‌گذاری برایمان جالب باشد. ستاره‌ی اواخرِ قولی که از لاک نقل می‌کنم همراه است با زیرنویسی که ارجاع می‌دهد به مزامیر، ۱۲۱.

 

      §10. But whether the Soul be supposed to exist antecedent to, or coeval with, or some time after the first Rudiments of Organisation, or the beginnings of Life in the Body, I leave to be disputed by those, who have better thought of that matter. I confess my self, to have one of those dull Souls, that doth not perceive it self always to contemplate Ideas, nor can conceive it any more necessary for the Soul always to think, than for the Body always to move; the perception of Ideas being (as I conceive) to the Soul, what motion is to the Body, not its Essence, but one of its Operations: And therefore, though thinking be supposed ever so much the proper Action of the Soul; yet it is not necessary, to suppose, that it should be always thinking, always in Action. That, perhaps, is the Privilege of the infinite Author and Preserver of things, who never slumbers nor sleeps;* but is not competent to any finite Being, at least not to the Soul of Man. […]

 

می‌گفت قرعه‌کشی به نفعِ خوش‌شانس‌ها است

آقایی که پیش از من رسیده بود داشت پول می‌داد. کارش که تمام شد تلفن‌‌اش زنگ زد. هنوز داشت صحبت می‌کرد که من حساب کردم و رفتم در صفِ گرفتنِ آش ایستادم. آقا کمتر از یک دقیقه بعد از من رسید و بین‌مان کسی نبود. جلوی من سه نفر بودند.

آقا ناآرام بود. کمابیش هم‌سنِ‌ّ من بود [یا: هم‌سنِ‌ّ من می‌نمود] و کت‌وشلوار پوشیده بود و از من فربه‌تر بود. کمی که گذشت، زد به شانه‌ی من و تذکر داد که پیش از من آمده است. صدایش نازک بود. گفت که پیش از من پول داده است. گفتم درست می‌فرمایید، ولی من که به این صف رسیدم شما تشریف نداشتید“. گفت به هر حال، من باید به‌جای شما اینجا باشم“. گفتم که حرف‌‌اش به نظرم معقول نیست. سؤالِ مقدّرِ مرا خودش جواب داد: نگران نیستم که آش تمام شود؛ ولی من دوست داشتم که من پشتِ این خانم باشم“. داشت به فردی که در صفْ جلوی من بود اشاره می‌کرد.

حرفِ حساب‌اش جواب‌اش این بود [یا: جواب‌اش این می‌بود] که جایمان را عوض کنیم.

 

ستم‌پذیری بدترینِ چیزها نیست

امروز لُهوف می‌خواندم (کتابی از قرنِ هفتم)، و باز دیدم که بسا که به عمقِ زیادِ حرفی توجه نکنیم چون حرف در سیاقی حماسی و زیبا گفته شده، یا چون مکررش شنیده‌ایم. سیّد بن طاووس می‌گوید که در عاشورا امام حسین تنها مانده بود و می‌جنگید و می‌خوانْد:

القتلُ أولیٰ من رُکوبِ العارِ / و العارُ أولیٰ مَن دُخولِ النّارِ.

مصراعِ اول البته که حماسی است؛ اما بیت مصراعِ دومی هم دارد: کشته‌شدن ترجیح دارد بر پذیرشِ ننگ، اما خواری هم بدترینِ چیزها نیست—می‌گوید که پذیرشِ ننگ ترجیح دارد بر عذابِ الهی.

حالا البته که از نظرِ من هم خوب نیست که خوانش‌های مدرنِ خودمان را بر ماجرای سالِ ۶۱ هجری بار کنیم (چه برسد به اینکه گفتنِ حرفی مثلِ ”إنّ الحیاةَ عقیدة ٌو جهادٌ“ را به امامِ شیعه نسبت بدهیم)؛ اما به نظرم می‌شود که در اینجا دخول در نار را، که، علی‌الفرض، لازمه‌اش این است که شخصِ داخل‌شونده مستحقِ عذابِ الهی شده باشد، کمابیش نزدیک فرض کنیم به انجامِ عملِ غیراخلاقی. حرفِ بیت در این صورت این خواهد بود که اگرچه حاضرم بمیرم و تن به ظلم ندهم، باری کارِ غیراخلاقی از تن‌دادن به ظلم هم بدتر است. خودِ تن‌دادن به ظلم را هم اگر غیراخلاقی بدانیم، باز می‌شود این‌طور فهمید که چیزهایی هستند که، به لحاظِ اخلاقی، از ستم‌پذیری بدترند.

[سوادِ من به اندازه‌ای نیست که متنِ عربی را بتوانم بدونِ کمک بخوانم؛ متنِ دوزبانه‌ای دارم که ترجمه‌ی فارسی‌اش از سیّداحمد فهری‌زنجانی است و شرکت چاپ و نشر بین‌الملل منتشر کرده است.]

 

ترجیحاتِ فوتبالیِ امشب

نیمار در همان ده دقیقه‌ی اول دو گل به بایرن مونیخ بزند و قبل از دقیقه‌ی پانزدهم اخراج بشود، تا بعد با خیالِ راحت بازیِ اتلتیکو-چلسی را ببینم. البته خواسته‌ی دیگری هم دارم که شاید احتمالِ وقوع‌اش کمتر باشد: اینکه تلویزیونِ ایران این بازی‌ها را بدونِ گزارش و فقط با صدای ورزشگاه پخش کند.

 

یا اگر مثلاً بنا بود در دوبلاژ به‌جای اشقیاء صحبت کنند

آقای محترمی که مترجمِ شبکه‌ی خبرِ سیمای جمهوری اسلامی هستند توضیح داده‌اند که بخش‌هایی از سخنرانیِ رئیس‌جمهورِ ایالاتِ متحده در سازمانِ ملل را ترجمه نکرده‌اند (و می‌گویند که در همان زمانی که مشغولِ ترجمه‌ی همزمانِ سخنرانی بوده‌اند شخصاً تصمیم گرفته‌اند آن بخش‌ها را ترجمه نکنند)، به دو دلیل: اول اینکه ”این حرف‌ها خلافِ واقع بود“، و دوم اینکه ”علیهِ کشورِ من بود“. توضیحِ بیشتر هم می‌دهند که فیلمْ زیرصدا داشته است و لذا ”معلومه که اون چی می‌گه“ (ولی توضیح نمی‌دهند که اگر به واسطه‌ی بودنِ زیرصدا معلوم است که سخنران چه می‌گوید، پس اصولاً چرا ترجمه می‌کنند). پس این شبکه‌ی خبریْ مترجمی دارد که در لحظه تصمیم می‌گیرد که چیزی را ترجمه نکند، و به چنین دلیل‌هایی. هنوز خبری نخوانده‌ام که سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی عذرخواهی کرده باشد یا ایشان را علناً توبیخ کرده باشد.

در ویدئویی که وبگاهِ رسمیِ شبکه‌ی خبر منتشر کرده است توضیحاتِ آقای مترجم این‌طور تمام می‌شود: ”فکر نمی‌کنم این قشنگ باشه که من بخوام علیهِ کشورِ خودم، توی رسانه‌ی ملّیِ خودم، علیهِ کشورِ خودم صحبت بکنم“. آقای مترجم ظاهراً معتقدند که جمله‌هایی که در مقامِ مترجم ادا می‌کنند را فی‌الواقع اظهار می‌کنند و قرار است موضعِ شخصیِ خودشان باشد. سعی می‌کنم تصور کنم که ایشان چه می‌کردند اگر بنا بود در یک کنفرانسِ گفت‌وگوی ادیان ترجمه کنند یا اگر بنا بود متنِ سخنرانیِ صدام حسین در آغازِ حمله به ایران را ترجمه کنند.  

 

بهترین؟ البته که دوره‌ی ما!

[بدیهیات‌نویسی برای پرهیز از تمسخرِ با ذکرِ موردِ مشخص]

از نشانه‌های شخصِ کم‌مایه این است که در سینما و سیاست و موسیقی و شعر و ورزش و فلسفه و غیره، به‌جدّ معتقد است که بهترین‌ها مالِ زمانِ (نو)جوانیِ خودش بوده است. علاقه به چیزهایی که با تماشا و با شنیدن‌شان بزرگ شده‌ایم البته که طبیعی و فهمیدنی است؛ اما وقتی این را چونان اظهارِ نظری تقریباً پیشینی (و بدونِ بررسیِ آثارِ تازه‌تر) می‌شنویم احتمالاً پوزخند می‌زنیم.

شاید واقعاً کسی بتواند از این ایده دفاع کند (گرچه نمی‌توانم تصور کنم که چطور می‌تواند این کار را بکند) که مثلاً پرسپولیسِ سی سال پیش بهتر از رئال مادریدِ امسال بازی می‌کرده است یا فلان فیلمِ دوبله‌شده‌ی چاقومحورِ دهه‌ی چهل بهتر از شوکران و جدایی است؛ اما تصورِ من این است که این بحث‌ها باید موردی و تفصیلی باشد. اینکه معیارِ اصلی نهایتاً این باشد که چه چیزی متعلق است به زمانِ شکل‌گیریِ ذوق و سلیقه‌ی من، به نظرم مضحک است—مضحک است که اصلِ حاکم بر قضاوت‌های من این باشد که آنچه قبل از من بوده است نپخته و ابتدایی است و آنچه بعد از من است سطحی و مبتذل است.

 

جاودانگی: افلاطون و پِری

ظاهراً کمتر فیلسوفِ حرفه‌ای‌ای هست که نظرش این نباشد که افلاطون یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفانِ همه‌ی دوران‌ها است. (تا کمی رسماً حرفِ زرد زده باشیم: باعثِ تعجب بود که در نظرپرسیِ اخیرِ برایان لایتر کسی [بله: چه کسی جز ارسطو؟] بالاتر از افلاطون قرار گرفته است.) و ظاهراً تردیدی در این نیست که، در کنارِ محتوای عظیمِ فلسفیِ آثارِ افلاطون، سبکِ نوشته‌های او هم در شأنِ کم‌نظیرش مؤثر بوده است.

چنان که معروف است، غیر از چند نامه که مسلّم هم نیست از افلاطون باشند، آثارِ افلاطون همگی به شکلِ محاوره است (حتی آپولوژی را هم شاید بشود محاوره انگاشت)، و در تقریباً همه‌ی اینها یکی از طرف‌های بحثْ سقراط است. بعضی از محاوره‌های افلاطون بسیار زیبا و زنده‌اند؛ طرف‌های بحث حرف‌های هوشمندانه می‌زنند و از حریفان اشکال‌های هوشمندانه می‌گیرند، و بعضی حرکت‌های منطقی یا جدلی‌شان فوق‌العاده است. به نظرِ من غریب است که کسی مثلاً پروتاگوراس یا کتابِ اولِ جمهوری یا گُرگیاس را بخواند و لذت نبرد. اما این نبوغِ ادبی متأسفانه (؟) در همه‌ی نوشته‌های افلاطون نمی‌درخشد. گاه پیش می‌آید (در محاوره‌های دوره‌ی پایانی) که آنچه از محاوره می‌بینیم صرفاً قالب است: کسی نظرِ مفصّل‌اش را می‌گوید و می‌گوید، و، عملاً چونان ابزاری برای جداکردنِ پاراگراف‌ها، کسِ دیگری می‌گوید ”بله“ یا ”حتماً“ یا ”جز این نمی‌شود تصور کرد“، و از این قبیل. و حتی روایتِ افلاطون و چینشِ صحنه هم گاه باورپذیر نیست: جایی دیده بودم (و الآن به منبع دسترس ندارم) که کسی محاسبه کرده بود که متنِ محاوره‌ی قوانین، که قرار است سه پیرمرد در حالِ قدم‌زدن انجام‌اش داده باشند، اگر بنا بود گفته شود گفتن‌اش هجده ساعت طول می‌کشید!

محاوره‌های جدیِ هوشمندانه منحصر نیستند به زیرمجموعه‌هایی از نوشته‌های افلاطون. غیر از محاوره‌های مفقودِ ارسطو که باستانیان می‌ستودندشان، البته محاوره‌هایی از بارکلی و هیوم هم به زیبایی و هوشمندانه‌بودن مشهورند.  

اینها را گفتم تا به اینجا برسم که در دورانِ ما هم محاوره‌های بسیار خوبی منتشر شده است، یکی از بهترین‌شان، آن‌قدر که من دیده‌ام، محاوره‌ای در هویّتِ شخصی و جاودانگی، نوشته‌ی جان پِری. سه دوست، که یکی‌شان در بسترِ مرگ است (ناشی از جراحاتِ تصادفِ موتورسیکلت)، درباره‌ی امکانِ بقاءِ بعد از مرگ صحبت می‌کنند—روایتی درخشان از مفهومِ اینهمانی و آراءِ لاک و هیوم و دیگران، از جمله برخی فیلسوفانِ قرنِ بیستم. حال‌وهوا البته که یادآورِ یکی از معروف‌ترین محاوره‌های افلاطون یعنی فایدون است. 

نوشته‌ی پِری به اندازه‌ی نوشته‌ی افلاطون دراماتیک نیست، اما هم‌چنان بسیار خواندنی است. فرقِ بسیار واضح البته در موضع‌های شخصیت‌های اصلیِ دو محاوره درباره‌ی جاودانگی است. دیگر اینکه، دست‌کم آن‌طور که در یادِ‌ من مانده، سقراط عمدتاً وجودِ روح را فرض می‌گیرد و سعی می‌کند برای جاودانگی—جاودانگیِ روح—برهان بیاورَد؛ در محاوره‌ی پِری، تأکیدِ اصلی بر اینهمانی است (بقاءِ من مستلزمِ این است که، بعد از مرگِ دنیویِ من، کسی باشد—مثلاً در بهشت—که آن کس خودِ من باشد، با من اینهمان باشد) و یکی از بحث‌های اصلی در این است که آیا مفروض‌گرفتنِ روحی غیرمادّیْ مسأله‌ی اینهمانی را حل می‌کند یا نه. شاید بشود همه‌ی اینها را این‌طور خلاصه کرد که، بر خلافِ فضای کلاسیکِ فایدون، فضای این محاوره کاملاً مدرن است.  

خواندنِ کتابِ پری هیچ پیشنیازی ندارد. در چند باری که دستیارِ استاد در کلاس‌های پرجمعیتِ نخستین درسِ فلسفه (برای رشته‌های علوم و مهندسی) بوده‌ام، دیده‌ام که دانشجویان نوعاً این محاوره را بسیار دوست می‌دارند و درگیرِ بحث‌های شخصیت‌هایش می‌شوند. سوادِ لازم را ندارم؛ اما گمان می‌کنم این را حتی بشود چونان نمایشی رادیویی اجرا کرد.

خلاصه‌ای از مواضع و استدلال‌های محاوره‌ی پری؛ مدخلِ دانشنامه‌ی اینترنتیِ فلسفه درباره‌ی فایدون.

 

عادی نمی‌شود

تلفن کرده بودم، و جواب که داد آشفته بود. با همه‌ی آشفتگی، هم‌چنان، مثلِ همیشه، مؤدب بود. آشکارا رنجیده بود، و برایم روشن نبود که از چه. کابوسی بسیار زنده و واقع‌نما. بیدار شدم. 
 
نشستم و با چشمانی نه‌کاملاًباز ئی‌میلی نوشتم و فرستادم: بودن‌ات را هیچ وقت مفروض نمی‌گیرم. هر روز و هر بار حواس‌ام هست که اتفاق و موهبتِ بزرگِ خیلی خوبی است …“.
 
۱۰-۷۹.