بدیهیات در حقوقِ متهم و انتظاراتِ جامعه

اتهام‌های آقای سعید طوسی چیزی نیست که، حتی از نظرِ‌ کسی که فقط اخبارِ رسمیِ جمهوری اسلامی را پیگیری می‌کند، پنهان مانده باشد: مثلاً در خبرِ خبرگزاری فارس از نشستِ خبریِ سخنگوی قوّه‌ی قضائیه نامِ ایشان عیناً آمده است و دست‌کم از "تشویق به فساد" صحبت شده است. موضوع مخفی نیست، یا دیگر مخفی نیست. در موردِ بعضی جرائمِ خاص هم حکمِ‌ شرع البته مشخص است.
 
اتهام‌ها مهیب است، و واکنش‌ها طبیعی است که شدید باشد. اما کاش این هم روشن باشد که طبیعی‌بودنِ چیزی به این معنا نیست که مُجاز هم هست. حتی برخی فرهیختگان و کتاب‌خوانان هم می‌شنویم که از اتهامْ چونان امرِ درمحکمه‌اثبات‌شده صحبت می‌کنند، و (حتی شاید بدتر) می‌بینیم که در رسانه‌های مکتوب هم از "قاری متجاوز" می‌گویند. متجاوز خواندنِ آقای طوسی حاکی است از به‌رسمیت‌نشناختنِ حقوقِ متهم. کسی که دیگری را به صِرفِ اتهام (یا به صرفِ متهم‌بودن و در جناحِ‌مقابل‌بودن) مجرم می‌خوانَد، هیچ تعجب نمی‌کنم که خود اگر در مسندِ قدرت باشد مخالفان‌اش را بی‌محاکمه محبوس کند.
 
دوباره: به خودمان این توصیه‌ی قدیمی را یادآوری کنیم که دشمنی با گروهیْ ما را بر آن ندارد که از عدالت دور شویم.
 
قاعدتاً باید این هم روشن باشد که رسیدگی به چنین اتهام‌هایی باید طوری باشد که وجدانِ جامعه را مجاب کند (حتی اگر منتشرکننده‌ی اولیه یا اصلی یا مهمِ اتهام‌ها رسانه‌ای باشد که آشکارا با حکومتِ ایران دشمنی داشته باشد و مجری‌اش آن‌قدر شرافتِ حرفه‌ای نداشته باشد که وقتی به کسی تلفن می‌کند بگوید که از کجا است). 
 

اما صِرفِ شهرتْ شخص را مهدور نمی‌کند

تصورِ من این است که نامه‌ی عاشقانه علی‌الاصول چیزی است خصوصی. یا، دست‌کم در نبودِ اطلاعی موثّق یا استنتاجی قابلِ اعتماد در این مورد که نویسنده راضی بوده که دیگران هم بخوانندش،‌ به نظرم فرض را باید بر این گذاشت که انتشارش مجاز نیست. جوابِ اعتراض به انتشارِ نامه یا نامه‌های فروغ فرخزاد این نیست که شاعرِ مهمِ روزگارِ ما میراثِ فرهنگیِ همه‌ی ما است: اینکه کسی محبوب و مشهور باشد جوازِ نقضِ حریمِ‌ خصوصی‌اش نیست. تا آنجا که در تصورِ من می‌گنجد، تنها جوابِ مقبول به چنان اعتراضی می‌تواند این باشد که مدارکی به‌دست دهند که نشان‌ دهد نویسنده راضی بوده است.
 
جنابِ آقای ابراهیم گلستان اندیشمند و هنرور و بلندطبع است و نثرِ فارسی‌اش درخشان است؛ اما آگاهی از شأنِ ایشان نباید باعث شود فراموش کنیم که افراد، حتی اگر پنجاه سال از مرگ‌شان گذشته باشد، حقوقی دارند، از جمله اینکه نامه‌‌های خصوصی‌شان بدونِ رضایت‌شان منتشر نشود. کاش آقای گلستان به جامعه خبر دهند که می‌دانند نویسنده به انتشارِ این نامه‌ها راضی بوده (یا توضیح دهند که، با شناخت‌شان از نویسنده، شواهدِ محکمی دارند که به انتشارِ اینها رضایت می‌داده).

قاعدتاً باید روشن باشد که مبنای استدلالِ من کاری به این ندارد که آنچه منتشر می‌شود نامه یا نامه‌ی عاشقانه باشد، یا محتوایش را عرف بپسندد یا نپسندد: آنچه در اینجا مدخلیت دارد رضایتِ نویسنده است. یک حالتِ افراطی (مستقل از بحثِ نامه‌های فروغ) این است که بدانیم که خالقِ اثر اصلاً به‌‌صراحت خواسته بوده است که اثرش منتشر نشود. اینکه قصر هوش‌رُبا است باعث نمی‌شود که کسی مجاز باشد که، بر رغمِ تأکیدِ نویسنده، منتشرش کند. این هم قاعدتاً باید روشن باشد که این بحث مربوط می‌شود به حقوقِ اشخاص از آن حیث که شهروند هستند، نه مقامات وقتی که با حوزه‌ی مسؤولیت‌شان سروکار داریم.

 

شادمانه، بعد از انتخابات

نتایجِ اعلام‌شده‌ی انتخاباتِ مجلس خبرگان در تهران تقریباً نتیجه‌ی نهایی را نشان می‌دهد. قاعدتاً عاقلانِ جناحِ اصولگرا دیگر از "لیستِ انگلیسی" ذکری نخواهند کرد، چرا که لازمه‌اش این خواهد بود که یا در صحّتِ انتخابات تشکیک کنند، یا بگویند که اکثریتِ بزرگی از کسانی که در استانِ تهران حقِ رأی داشته‌اند نسبت به توطئه‌ی انگلیسی بی‌تفاوت/بی‌اطلاع بوده‌اند یا در خطِ بیگانگان بوده‌اند. 
 
و آیت‌الله محمدتقی مصباح‌یزدی در شانزده‌ نفرِ انتخاب شده نیستند (آیت‌الله محمد یزدی هم بعد از ظهرِ امروز هفدهم بوده‌اند). بعد از انتخاباتْ رجانیوز مطلبی منتشر کرده بود در این مورد که توطئه‌ای در کار است که بخشی از رأی‌هایی که به نامِ "مصباح" به صندوق انداخته شده برای آقای غلامرضا مصباحی‌مقدم منظور شود. شاید یک راهِ بررسیِ موقعیتِ آیت‌الله مصباح‌یزدی نزدِ رأی‌دهندگانِ تهرانی این باشد که مجموعِ تعدادِ رأی‌های اعلام‌شده برای آقای مصباح‌یزدی و آقای مصباحی‌مقدم را حساب کنیم و ببینیم این مجموع حائزِ چه رتبه‌ای خواهد شد. (البته نامِ هر دوی این آقایان در فهرستِ ائتلافِ بزرگِ اصول‌گرایان بوده است، و قاعدتاً تعدادی از طرفدارانِ اصول‌گرایان نامِ هر دو را در برگه‌شان نوشته‌اند، و در این برگه‌ها مصادره‌ی آراءِ آقای مصباح‌یزدی به نفعِ آقای مصباحی‌مقدم بدونِ تقلبْ ممکن نبوده است.)
 
و اخباری هم که از انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی در تهران می‌رسد برای اصلاح‌طلبان بسیار خوشحال‌کننده است (شخصاً نمی‌توانم خوشحالی‌ام از رتبه‌ی اعلام‌شده‌ی آقای علی مطهری و آقایان محمدرضا عارف و علیرضا محجوب را پنهان کنم).
 
**
 
حکمتی قدیمی است که: و عسی أن تحبوا شیئاً و هو شرٌ لکم؛ شاید چیزی که دوست می‌داریم فی‌الواقع خیر نباشد. شاهدش، به نظرِ من، انتخاباتِ مجلسِ ششم بود که همگرایی‌ِ موفقی شکل گرفت برای حذفِ دموکراتیکِ آقای هاشمی‌رفسنجانی، و حال آنکه مجلسِ ششم، به نظرِ من، مجلسِ بدی بود و مانعِ بزرگی شد برای پیشرفتِ اصلاح‌طلبی. به هر حال، به نظرم الآن زمانِ شادمانی است. گروهِ بزرگی از شهروندانِ تهران بر امری جمع شدند؛ از حق‌شان استفاده کردند و در صف ایستادند و حرف‌شان را متمدنانه بر برگه‌ی رأی نوشتند. خودِ همین امر اتفاقِ خجسته‌ای است.
 
**
 
آقای محمد مهاجری، که خودشان را اصولگرا معرفی کرده‌اند، جمعه‌شب مطلبی منتشر کردند و اصلاح‌طلبان را بابتِ رفتارِ انتخاباتی‌شان ستودند که صلاحیتِ برخی افرادِ مهم‌شان ردّ شد و به انگلیسی‌بودن متهم شدند و غیره، اما کارِ انتخاباتی را ادامه دادند. به نظرم از آن طرف هم اصلاح‌طلبان باید امیدوار باشند که اصول‌گرایان، که دست‌کم در تهران شکست خورده‌اند، کارهایی از آن جنس نکنند که گروهی کردند وقتی که در سالِ ۸۸ رقیب‌شان برنده اعلام شد. مایه‌ی امیدواری است که اصول‌گرایان در زمانِ شکست‌شان در انتخاباتِ سالِ ۹۲ نشان دادند که، در زمانِ شکست، رفتارشان پخته‌تر و دموکراتیک‌تر است. صحبتِ آقای زاکانی با خبرگزاری فارس هم خوشایند و امیدوارکننده است.
 
**
 
جنگ و بدبختی و افغانستان و لیبی و سوریه و عراق اگر نمی‌خواهیم، چاره‌ای نداریم جز زندگی در کنارِ هم و پذیرفتنِ اینکه رأیِ اکثریت باشد که نحوه‌ی کشورداری را تعیین می‌کند (در کنارِ اینکه، البته، در-اقلّیت-بودنْ اقلّیت را از حقوقِ انسانی و حقوقِ شهروندی‌اش محروم نمی‌کند). شاید خوب باشد پیروزانِ امروز از همین امروز اعلامِ دوستی کنند. کسی که در انتخابات می‌بازد هم‌چنان نماینده‌‌ی نیرویی است قابلِ اعتنا و قابلِ احترام. و من، در مقامِ رأی‌دهنده، شخصاً ترجیح می‌دهم در قدرت با طرفدارانِ آقای مصباح‌یزدی شریک باشم تا با فرزندِ محمدرضا پهلوی یا با کسی که در زمانِ جنگِ هشت‌ساله همراهِ صدام حسین بوده است یا با کسی که از ایالاتِ متحده می‌خواهد با ایران مذاکره نکند.

شرکت در انتخاباتِ مجلسِ دهم

جمعه‌ روزِ انتخاباتِ (مرحله‌ی اولِ) مجلس شورای اسلامی است. من ساکنِ ایران هستم، و تصمیماتِ مجلس شورای اسلامی بر زندگی‌ام تأثیر می‌گذارد، و معتقدم که با رأی‌دادن می‌توان بر ترکیبِ مجلس اثر گذاشت. رأی می‌دهم: ضمنِ اینکه با نحوه‌ی ردّ صلاحیت‌ها مخالف‌ام، سعی می‌کنم از بینِ کاندیداهای موجود کسانی را انتخاب کنم که فاصله‌شان با شیوه‌ی مطلوبِ من برای کشورداری کمتر از بقیه باشد.
 
گاهی شاید یادمان برود که وقتی به کسی رأی می‌دهیم، معنای این رأی‌دادن این نیست که شخصاً به او علاقه داریم یا با همه‌ی برنامه‌هایش موافق‌ایم یا کارهای گذشته‌اش را به‌تمامی تأیید می‌کنیم یا او را مرجعِ تقلیدمان می‌دانیم (اگر گمان می‌کردم که رأی‌دادن مستلزمِ یکی از اینها است، مسلّماً شخصاً در انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت به آقای موسوی و در انتخاباتِ سالِ هشتادوچهار به آقای هاشمی‌رفسنجانی رأی نمی‌دادم). به کسی رأی می‌دهیم که گمان می‌کنیم که اگر برنده شود، فاصله‌ی جامعه از ایده‌آلِ ما کمتر از حالتی خواهد بود که رقیبان‌اش برنده شوند. این‌گونه است که اگر شخصِ واحدی برای مقامِ واحدی کاندیدا شود، در یک انتخابات به او رأی می‌دهم و در انتخاباتی دیگر به رقیب‌اش. رأی‌دادنِ من به کسی، ابرازِ عشق یا ارادت به او نیست (گرچه شاید گاهی ابرازِ انزجار از رقیب‌اش باشد)؛ کاری است بر مبنای محاسبه، با هدفِ مطلوب‌ترکردنِ اوضاع.
 
دو اعتراضِ مربوط به هم هست که گاهی می‌شنویم. یکی اینکه حکومت، با تقلب و/یا گزینشِ شورای نگهبان، هر کس را که بخواهد به مجلس می‌فرستد، دوم اینکه اصولاً مجلس شورای اسلامی قدرتی ندارد. من قبلاً در حدِ توان‌ام به اینها پرداخته‌ام، و حرف‌های قبلی‌ام را هم‌چنان معتبر (گرچه بعضاً حالا فاقدِ موضوعیت) می‌یابم. اینجا نکته‌ای اضافه می‌کنم. مثلِ همه‌ی مواردِ دیگر،‌ در دورانِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ ۹۲ هم این نوع اعتراض‌ها شنیده می‌شد؛ حالا، در نیمه‌ی دومِ دولتِ آقای روحانی، شاید خوب باشد معترضانْ جداً این را بررسی کنند که آیا آقای روحانی در مقامِ رئیس‌جمهوری همان‌طور عمل کرده است که آقای احمدی‌نژاد عمل کرده بود؟ آیا همان‌طور عمل کرده است که آقای جلیلی اگر برنده می‌شد عمل می‌کرد؟ طرفدارِ سرسختِ نوعِ اعتراض‌هایی که ذکر کردم شاید بگوید که این برنده‌شدنِ آقای روحانی (مثلاً در مقابلِ آقای جلیلی) از قبل و در سطوحِ بالاترِ نظام انجام شده بوده است و رأی‌ِ مردم بی‌تأثیر بوده است. اما، به نظرِ من، این‌گونه جواب‌ها به یکی از دو اِشکالِ مرتبطْ مبتلا است. یکی اینکه قدرتِ پیش‌بینی ندارد—یعنی نوعاً نمی‌شنویم که کسی بگوید، و به عواقبِ گفته‌اش پایبند باشد، که "من پیش‌بینی می‌کنم که فلانی برنده شود، و اگر نشد، معلوم می‌شود که من اشتباه کرده‌ام". دوم اینکه اگر هم پیش‌بینی کنند و پیش‌بینی‌شان غلط باشد، کاری که می‌کنند بعضاً گفتنِ این است که "حکومت از اول هم همین را می‌خواست؛ این نمایش‌ها فقط برای سرگرم‌کردنِ مردم بود". تصورِ من این است که همه‌ی ما باید بترسیم از اینکه خودمان را ابطال‌ناپذیر کنیم. از یک نظر، طرفدارِ نظریه‌ی توطئه مثلِ مدافعِ سرسختِ نظریه‌ی بطلمیوسی است:‌ در مواجهه با شواهدِ خلاف، دایره بر دایره می‌افزاید تا از نظریه‌اش دست نکشد.
 
به نظرم امرِ واقع این است که دولتِ فعلی بهتر از قبلی کار می‌کند: پیداکردنِ نمونه (از کم‌شدنِ تورمِ چندده‌درصدی تا مذاکره‌ی موفق با ایالاتِ متحده) سخت نیست. شخصاً ترجیح می‌دهم مجلسی برقرار باشد که در این قبیل امور مانعِ دولت نشود—و البته افرادِ‌ شجاعی هم در آن باشند که بر همین دولت هم کارشناسانه نظارت کنند.

 

"کشتگان اسم دارند"

وال‌‌ستریت جورنال مقاله‌‌ای منتشر کرده است از تِین روزنباؤم با عنوانِ (تقریبیِ) "استراتژیِ حماس: مرگِ شهروندانِ غیرنظامی". تا چند ساعتی بعد از خواندن‌اش نمی‌توانستم بگویم که خشم‌ام بیشتر است یا حیرت‌ام از اینکه کسی که عضوِ ارشدِ هیأتِ علمیِ دانشکده‌ی حقوقِ یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا است چنین چیزی می‌نویسد و منتشر می‌کند.

صحبت از این است که وقتی حماس زورش به گنبدِ آهنین نمی‌رسد تصمیم می‌گیرد که کودکان را چونان سپرِ انسانی قربانی کند. صحبت از این است که اعضای حماس و جهادِ اسلامی یونیفرم نمی‌پوشند و در آمبولانس‌هایی پر از کودکان و پر از اسلحه رفت‌وآمد می‌کنند. "در چنین اوضاع‌واحوالِ دیوانه‌کننده‌ای، آیا، به مفهومی حقوقی یا اخلاقی، افرادِ بالغْ شهروندِ واقعی هستند؟" اما شاید جانِ کلامِ نویسنده این باشد که مردمِ غزة با اکثریتِ قاطعی حماس را انتخاب کرده‌اند و حماس گروهی تروریستی است که هدف‌اش نابودیِ اسرائیل است. "مردمِ غزة فکر می‌کردند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ […] اهالیِ غزة در خانه‌هایشان به تروریست‌ها و سلاح‌هایشان پناه داده‌اند، درست در کنارِ کاناپه‌های عثمانی‌شان و پوشک‌های کثیف. وقتی اسرائیل به ساکنان در موردِ حمله‌های قریب‌الوقوع هشدار داد، آنان سرکشانه از ترکِ محل امتناع کردند."

روشن است که ادامه‌ی صحبت چه خواهد بود: "شما حق‌تان در موردِ شهروند‌خوانده‌شدن را از دست می‌دهید وقتی آزادانه اعضای گروهی تروریستی را به عنوانِ دولتمرد انتخاب می‌کنید […] بیشتر شبیه به سربازانِ وظیفه هستید تا غیرنظامیانِ بی‌گناه". در آخرِ مقاله هم پاراگرافی هست که البته در غزة بی‌گناهانی هستند و عدمِ امکانِ شناسایی و نجاتِ آنان مهم‌ترین مسأله‌ی اخلاقی‌ای است که اسرائیل با آن مواجه است.
**

چه می‌شود کرد وقتی با چنین نوشته‌ای طرف هستیم؟ دم‌دست‌ترین کار شاید این باشد که نشانی‌ای از نویسنده پیدا کنیم و برویم و دشنام بدهیم و حدس‌هایی مطرح کنیم در موردِ رابطه‌ی نویسنده با حکومتِ اسرائیل، یا دست‌کم بگوییم که آنچه این آقا گفته است مشمئزکننده و زشت و غیرمنطقی و غیرانسانی است.
**

شاید خیلی از ما با شنیدنِ اسمِ‌ مجله‌ی ونیتی‌فِر و نگاه به روی جلدِ شماره‌هایش نتیجه بگیریم که نشریه‌ای است تماماً زرد که آدم‌های بی‌غمی برای آدم‌های ساده‌ای منتشر می‌کنند. به هر حال، خواندنِ مطلبی در این مجله از کایا ماکارچی (که نمی‌شناسم) مطمئن‌ام کرد که راه‌های مؤثرتری هم برای جواب به مدافعِ حمله به غزة هست، و اینکه آزادگانِ امریکایی منحصر نیستند به چامسکی و متفکرانِ معروفِ چپ، و اینکه از آزادیِ بیان چقدر خوب می‌شود استفاده کرد. 

می‌خوانیم که روزنباؤم احتمالاً متوجه نبوده است که آنچه در دفاع از اسرائیل می‌گوید چقدر شبیه است به حرف‌های اسامة بن لادن در نامه‌ی ۲۰۰۲اش به مردمِ امریکا: "مردمِ امریکا آن کسانی‌اند که دولت‌شان را از طریقِ اراده‌ی آزادِ خودشان انتخاب کرده‌اند؛ انتخابی که از موافقت‌شان با سیاست‌های آنان نشأت می‌گیرد." 

ماکارچی با استناد به حقوق‌دانی که همکارِ روزنباؤم است صحبت می‌کند از تعارضِ حرف‌های روزنباؤم با حقوقِ بین‌الملل. بعد به خبری ارجاع می‌دهد از نیویورک تایمز که در یک حمله‌ی هواییِ اسرائیل ۲۵ نفر—از جمله ۱۹ کودک—که برای افطار گردِ هم آمده بودند کشته شده‌اند. یکی از مهمانان را اسرائیل ادعا کرده بوده است که عضوِ شاخه‌ی نظامیِ حماس است.

و اگر اینها کافی نیست—نیست؟—مقاله‌ی ونیتی‌فر این را هم به ما می‌گوید که، در مقایسه با بقیه‌ی دنیا، جمعیتِ نوارِ غزة به طرزِ نامعمولی جوان است: حدودِ نیمی از ساکنانْ کمتر از هجده‌سال‌شان است و در انتخاباتِ ۲۰۰۶ که حماس رأی آورد نمی‌توانستند رأی بدهند.
 —

هاآرتص می‌گوید که تا پریروز بیش از ششصد فلسطینی کشته شده‌اند. عنوانِ نوشته‌ی وبلاگیِ من عنوانِ  مقاله‌‌ی رعنا عبدالله در شماره‌ی دیروزِ الأهرام است. خانمِ عبدالله از جمله نوشته است 

آنانی که کشته شده‌اند هرگز اسم‌شان ذکر نمی‌شود و ما فقط عدد می‌شنویم… اما این مردمان گوشت و خون داشتند؛ شبیهِ شما و من بودند. زندگی داشتند و رؤیا داشتند؛ می‌خندیدند و می‌گریستند، بزرگ می‌شدند و عاشق می‌شدند، و حالا مادرانِ سوگوار را با قلب‌هایی پر از درد ترک می‌کنند.

تفاوتِ معیارها

در روزنامه‌های ما چیزهایی هست که شدتِ غیرحرفه‌ای‌بودن‌شان برای من شگفتی‌‌‌آور است. یکیدو نمونه را در قبلاً گزارش کرده‌ام. جدیدتر: چند هفته‌ی پیش دیدم که روزنامه‌ی جوان رسماً توضیح داده (و توضیح‌اش همراه با پوزش نیست) که عکسی را دست‌کاری کرده، به این صورت که یکی از افرادِ حاضر در عکس را حذف کرده است!

این را مقایسه کنید با اینکه خبرگزاریِ اسوشیتدپرس چند ماه پیش همکاری‌اش را با عکاسِ مشهوری (که برنده‌ی پولیتزر هم بوده) قطع کرده چون معلوم شده که عکاس در عکس دست‌کاری کرده بوده—و حالا دست‌کاری چه بوده؟ در گوشه‌ی پایینِ تصویر دوربینی روی زمین افتاده بوده، که در عکسی که عکاس به اسوشیتدپرس داده‌ حذف شده بوده است. (مسؤولِ بخشِ عکسِ گاردین در مقاله‌ای از تصمیمِ خبرگزاری دفاع کرده است.) روزنامه‌ی لس‌انجلس تایمز هم چند سال پیش یکی از عکاسان‌اش را به دلیلِ مشابهی اخراج کرد.

کمی گشتم،‌ و چیزی در موردش پیدا نکردم؛ اما این را هم مبهماً یادم هست که چند سال پیش نیویورک تایمز یکی از عکاسان‌اش را اخراج کرده بود. نه برای چیزی از جنسِ کارِ روزنامه‌ی محترمِ جوان؛ بلکه برای اینکه در عکسی که قرار بوده عکسِ خبری باشد، صحنه‌چینی کرده بوده و مثلاً به کسی گفته که با فلان حالت بایستد.

تاریخ‌نگاریِ فوکوییِ فلسفه‌ی ریاضیات

Ian Hacking, Why Is There Philosophy of Mathematics At All?, Cambridge University Press, 2014.

ایان هکینگ فیلسوفِ پرکارِ درجه‌ی یکی است. در مهم‌ترین مجلاتِ سنّتِ تحلیلیِ فلسفه (مجله‌های اصلیِ کرنل و کلومبیا و آکسفرد) در زمینه‌های مختلف مقالاتِ متعدد دارد. در ۱۹۷۵ اولین تک‌نگاریِ مفصل‌اش در تاریخِ احتمال را منتشر کرده (ویراستِ دوم، ۲۰۰۶؛ دومین تک‌نگاری: رام‌کردنِ بخت). کتابِ ۱۹۸۳اش در فلسفه‌ی علم در ۲۰۱۰ به چاپِ بیست‌وپنجم رسیده است. مقاله‌اش در موردِ اصلِ لایب‌نیتس از درخشان‌ترین مقالاتِ فلسفی‌ای است که می‌شناسم.

در دهه‌ی نود کتابِ مهمی درباره‌ی "اختلالِ چندشخصیتی" منتشر کرده که ویکیپدیا مفصلاً معرفی‌اش کرده. از ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ صاحبِ کرسیِ فلسفه و تاریخِ مفاهیمِ علمی در کولژ دو فرانس بوده. تعدادِ معتنابهی معرفیِ‌کتاب در نیویورک ریویو آو بوکز نوشته، و غیره.

کسانی که با کارهای ده سالِ اخیرِ هکینگ آشنا نباشند اما او را بشناسند احتمالاً‌ تعجب خواهند کرد از اینکه کتابی در فلسفه‌ی ریاضیات نوشته باشد؛ اما خواندنِ پیشگفتار نشان می‌دهد که او دست‌کم از اوائلِ دهه‌ی ۱۹۶۰ با موضوع درگیر بوده است. در دورِ اولِ مطالعه، جذاب‌ترین بخش‌های کتاب برای من قسمت‌های مربوط به اثبات بوده است که مجموعاً حدودِ ۴۰ صفحه است (در فصل‌های اول و چهارم): اثباتِ لایب‌نیتسی در مقابلِ اثباتِ دکارتی، ویتگنشتاین و مفهومِ اثبات، اثبات‌های کامپیوتری (مثلِ اثباتِ قضیه‌ی چهاررنگ)، افلاطون، منطق، بحث در اینکه آیا ایده‌ی متداولِ امروزیِ اثبات مانع از پیشرفتِ علم می‌شود، و غیره.

 کتابْ بسیار خوش‌خوان و بسیار اطلاع‌دهنده است و خواندن‌اش به نظرِ من برای هر کسی که جداً علاقه‌مند به فلسفه‌ی ریاضیات باشد لازم است. عنوانِ فصل‌ها: ۱. مقدمه‌ای دکارتی / ۲. چه چیزی ریاضیات را ریاضیات می‌کند؟ / ۳. چرا فلسفه‌ی ریاضیات هست؟ / ۴. اثبات‌ها / ۵. کاربردها /  ۶. به نامِ افلاطون /  ۷. پادافلاطون‌گرایی‌ها.

اختتامیه: "دو تا کافیه"

یکی از چهارشنبه‌‌های اسفندِ امسال برای من پایانِ قطعیِ (دوره‌ای از؟) فعالیتِ آکادمیک‌ام بود. و پایانی خوش: ساجد طیبی از رساله‌ی دکتری‌اش در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی دفاع کرد، در حضورِ ضیاء موحد و داورانِ داخلی و برخی از محققانِ پژوهشکده‌ی فلسفه‌ی تحلیلی و من. به خودم می‌بالم که استادِ راهنمای او بوده‌ام، هم‌چنان که مباهی‌ام به اینکه استادِ راهنمای محسن زمانی بوده‌ام.

از ابتدای امسال با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی هیچ قراردادی نداشته‌ام، و مایه‌ی خوشحالیِ من است که مسؤولانِ پژوهشگاه اشکالِ مانع‌شونده‌ای در این ندیدند که یکی از دانشجویانِ پژوهشکده‌ی فلسفه هم‌چنان تحتِ‌ نظرِ من پایان‌نامه بنویسد. جلساتِ هفتگی‌‌ام با ساجد،‌ خواندنِ روایت‌های درخشان‌اش از آثارِ کلاسیکِ راسل و کواین و کاپلان، و مشاهده‌ی شکل‌گیریِ استدلالِ به‌-نظرِ-من قاطع‌اش بر ضدِ کریپکی ۲۰۱۱ خوشایند بوده است. لذت دارد اینکه الآن رساله را می‌خوانم و توجه می‌کنم که، در مواضعی، شکلِ فعلیِ متنْ نتیجه‌ی این است که شکل‌های قبلی را خوانده‌ام و نظر داده‌ام.

و البته که این تحتِ نظرِ من توضیح لازم دارد: مثلِ رساله‌ی محسن، موضوعِ این رساله هم در تخصصِ من نبوده است و نقش‌‌ام فقط این بوده که نویسنده را دنبال کنم و سعی کنم مقدارِ هرچه‌بیشتری از چیزهایی که می‌خوانَد را یاد بگیرم و همه‌ی آنچه می‌نویسد را بفهمم، و نظر بدهم در موردِ شکلِ استدلال‌ها و روشنیِ بیان و رعایت‌شده‌بودنِ استانداردهای آکادمیک.  

وبگاهِ پروژه‌ی تبار‌شناسیِ ریاضیات اسلاف و اخلافِ آکادمیکِ هر کسی را که در جای معتبری دکتریِ ریاضیات گرفته باشد نشان می‌دهد و مثلاً می‌شود دید که گودل که در ۱۹۲۹ تحتِ نظرِ هانس هان دکتری گرفته فرزندِ آکادمیک ندارد، و آلونزو چرچ ۳۴ فرزند دارد و اعقاب‌اش فعلاً حدودِ سه‌هزاروپانصد نفرند. در فلسفه چنین پایگاهِ اطلاعاتی‌ای سراغ ندارم؛ خوشحا‌ل‌ام شخصاً اعلام کنم که، از طریقِ زنجیرِ من-آنجانپیتر لیپتن، نَسَبِ محسن و ساجد می‌رسد به اِی.جِی. اِر.  

جاسوسِ خیلی جوان

خبرگزاری فارس در گزارشی نوشته:

شریعتمدای با اشاره به اینکه شاملو جاسوس نازی‌ها بود، خاطرنشان کرد: بعضی از نشریات از شاملو می‌نویسند یا از صادق هدایتی که آدم کثیفی بود و هدفشان این است که بگویند فضا عوض شده و بگویند که دیگران دچار انفعال شده‌اند که در رابطه با این موضوع باید پرچم‌های خود را بالا بیاوریم و واقعیت‌ها را برای مردم و افکار عمومی بگوییم.

من اطلاعاتِ خاصی در موردِ جاسوسانِ نازی ندارم. فقط یادآوری می‌کنم که در پایانِ جنگِ جهانی شاملو بیست‌ساله بوده (و در زمانِ به قدرت‌رسیدنِ نازی‌ها  هشت‌ساله بوده). یا شاید بعد از شکستِ نازی‌ها و فرارِ برخی از بازماندگان‌شان به امریکای جنوبی، شاملو برای آنان جاسوسی می‌کرده؟

بعدالتحریر. کیهان هم گزارشی از این صحبت منتشر کرده است.

ترجمه‌ی چند مقاله‌ی فلسفی: فرنکفورت (۱۹۶۹) و (۱۹۷۱)


دو مقاله‌ی کلاسیک از هَری فرنکفورت را پاییزِ امسال مجله‌ای از من خواسته بود که به فارسی ترجمه کنم. ترجمه کردم، و مسؤولانِ مجله گفته‌اند که ترجمه را نپسندیده‌اند (گویا نثرِ ترجمه برایشان مطلوب نبوده). روالِ پیشنهادی‌شان برای ویرایش را نپذیرفتم، و نتیجتاً حالا مالکِ ترجمه‌هایم هستم. به نظرم رسید که شاید مفید باشد که در دسترسِ گروهِ بزرگ‌تری از خوانندگان قرارشان بدهم. دارم راه‌هایی برای انتشار را بررسی می‌کنم.

چند سال پیش مهدی نسرین و من در کلاسی با موضوعِ اختیار چند مقاله از مجموعه‌‌ی گردآورده‌ی گَری واتسن (اراده‌ی آزاد) را درس دادیم. هر دوی این مقاله‌های فرنکفورت در آن مجموعه آمده، و به نظرم رسید که اگر بیکاری ادامه پیدا کند شاید چند مقاله‌ی دیگرِ‌ آن مجموعه را هم ترجمه کنم. البته به نظرم در مجموعه‌ی واتسن جای چند مقاله‌ی دیویدسن (که همگی در مجلدِ رساله‌هایی در عمل‌ها و رویدادها بازچاپ شده‌اند) خالی است. 

**

در "امکان‌های بدیل و مسؤولیتِ اخلاقی" (۱۹۶۹) فرنکفورت استدلال می‌کند که ممکن است فردی در قبالِ عملی که انجام داده است اخلاقاً مسؤول باشد در حالی که قادر نبوده عملِ دیگری انجام دهد (و، بالاخص، قادر نبوده از انجامِ آن عمل احتراز کند). مثلاً فرض کنید سعید زهرا را کشته است و فرض کنید که، به‌علاوه، سعید در زمانِ قتل نمی‌توانسته کاری غیر از کشتنِ زهرا انجام بدهد (و، بالاخص، نمی‌توانسته زهرا را نکشد). اگر استدلالِ فرنکفورت صحیح باشد، از این توصیفات نتیجه نمی‌شود که سعید در قبالِ قتلِ زهرا مسؤولیتِ اخلاقی ندارد. 

**

فرض کنید من بخواهم که اتلتیکو مادرید قهرمانِ فوتبالِ اسپانیا بشود. این، اصطلاحاً، خواسته‌ای مرتبه‌ی اول است. شاید چنین خواسته‌ای داشته باشم مثلاً چون سرمربیِ این تیم را دوست دارم. حالا شاید نخواهم که این تیم قهرمان شود، اما بخواهم که چنین خواسته‌ای داشته باشم (مثلاً چون معتقدم که کسانی که واقعاً می‌خواهند که اتلتیکو قهرمان شوند آدم‌های فرهیخته‌ای هستند، و من هم می‌خواهم از این نظر مثلِ آنان باشم). این نمونه‌ای از خواسته‌های مرتبه‌ی دوم است. 

این‌طور نیست که هر موجودِ زنده‌ای را شخص [person] به‌حساب آوریم، حتی اگر قدرتِ تفکر داشته باشد. فرنکفورت معتقد است که لازمه‌ی شخص‌بودن داشتنِ قابلیتِ خاصی در موردِ بعضی خواسته‌های مرتبه‌ی دوم است، آن خواسته‌های مرتبه‌ی دومی که به اراده [will]  مربوط می‌شوند. فرنکفورت (۱۹۷۱) در موردِ خوانش‌های مختلفِ حکمی به شکلِ "A می‌خواهد که عملِ X را انجام بدهد"، در موردِ مفهومِ اراده، در موردِ آزادیِ اراده، و در موردِ‌ مفاهیمِ دیگری توضیح می‌دهد. موضع‌اش این است که "تفاوتی اساسی بینِ اشخاص و دیگر موجودات را باید در ساختارِ اراده‌ی شخص یافت" (و البته که "من بسیار دورم از پیش‌نهادنِ اینکه موجودی بدونِ عقل می‌تواند شخص باشد. چرا که […] ساختارِ اراده‌ی شخص این را مفروض خواهد گرفت که او موجودی عقلانی است").

مقاله‌ی "آزادیِ اراده و مفهومِ شخص" دشوار است. ترجمه‌ی مقاله برای من بسیار سخت بوده است، و به نظرم طبیعی است که هیچ ترجمه‌ی امانت‌دارانه‌ای خوشخوان‌تر از متنِ اصلی نباشد.

اگر مایل‌اید ترجمه‌ی من از این دو مقاله‌ی فرنکفورت را بخوانید به من ئی‌میل بزنید.

اگر سواد نداریم دست‌کم متواضع باشیم

در مترو جوراب می‌فروشند جفتی هزاروپانصد تومان. این جوراب‌ها، با آن آشکاربودگیِ کیفیت‌شان، مارکِ نایکی یا پیوما (یا هر دو!) دارند. برایم جالب است که کسی گول بخورد و اینها را اصل تصور کند؛ اما آیا بدیِ دروغ کمتر می‌شود اگر بر مخاطبْ معلوم باشد که دروغ است؟ یا شاید این تولیدکنندگان قصدِ خاصی ندارند و لذا دروغ نمی‌گویند: شاید صرفاً گمان می‌کند که بخشی از روالِ جوراب‌سازی این است که لوگوی مشهوری را روی محصول بدوزند یا بچسبانند؟

چیزِ دیگری هست که به نظرم دست‌کم همین‌قدر زشت است: اینکه در جلسه‌‌ای آکادمیک و رسمی، کسی در موضوعی صحبت کند که بضاعت‌اش را ندارد. منظورم فقط شارلاتانیسم نیست: هم‌چنان زشت است، حتی اگر سخنران در این گمان باشد که در موضوع توغّل دارد.

اما گاهی کار از زشتی می‌گذرد. سخنرانِ بی‌بضاعت اگر مطالعه‌اش کم باشد و در قالبِ استادِ علّامه فرو برود، یا اگر کم‌هوش باشد و ژستِ تندذهنی بگیرد، این دیگر مهوّع است به نظرِ من. علّامه‌ی کم‌خوان نیمی از صحبت‌اش می‌شود نصیحت و انتقاد از رفتارِ ترافیکیِ ما ایرانی‌ها، حتی اگر قرار بوده مثلاً تغییراتِ موضعِ رالز در ویراستِ دومِ کتاب‌ را برایمان بگوید؛ باهوشِ تقلّبی حتی نصیحت هم بلد نیست: فقط مزه‌پرانی می‌کند، اگر که بلد باشد. هیچ کدام به هیچ سؤالِ جدی‌ای جوابِ جدی نمی‌دهند، هر دو هم البته که شکایت می‌کنند از کمیِ وقت، وقتی که از پیش معلوم بوده چقدر است و حتی از ربع‌اش هم استفاده‌ی به‌دردخوری نکرده‌اند.

اهلِ فنّ معمولاً در این امور گول نمی‌خورند، غیرِ اهلِ فنّ گاهی گول می‌خورند؛ اما، خب، شاید کسانی هم باشند که باور کرده باشند که چیزی که از دست‌فروشِ کنارِ خیابان خریده‌اند عطرِ شانل بوده یا معتقد باشند سرمایه‌داری در نیجریه هست که آماده است بیست‌میلیون دلار به حساب‌شان واریز کند.


پی‌نوشت. اشاره به کلاهبرداری‌های 419 با خواندنِ صفحه‌ی 50-ِ کتابِ سامنر به فکرم رسید.

مدیر مسؤول در صفحه‌ی اول

سال‌ها است کیهان می‌خوانم، مخصوصاً نوشته‌های آقای حسین شریعتمداری را. (مقالاتِ ایشان را نوعاً از نظرِ قوّتِ استدلال دوست دارم؛ یک بار هم مخالفت‌ام را منتشر کرده‌ام.) چیزهایی که در بیانِ خوبی‌های این روزنامه گفته‌ام را مکرر نمی‌کنم.   

به نظرِ من روزِ یکشنبه هفدهمِ آذر روزنامه‌ی کیهان خطای حرفه‌ایِ بزرگی مرتکب شده است. تیترِ یکِ روزنامه (در صفحه‌ی اول) این است:

شریعتمداری: طالبان و مدعیان اصلاحات دو لبه قیچی آمریکا هستند

غیرحرفه‌ای از دو وجه. یکی اینکه اینکه بزرگ‌ترین عنوانِ صفحه‌ی اولً اختصاص یافته باشد به نقلِ قولی از کسی، قاعدتاً باید نشان بدهد که، چونان تابعی از اهمیتِ شخص و اهمیتِ حرف، آن قول در میانِ مطالبِ آن روزِ روزنامه اهمیتِ ویژه‌ای داشته است. در همین صفحه تیترِ دیگری هست که حرفی از آقای رئیس‌جمهور را نقل می‌‌کند: "رئیس جمهور: ایران ۷۵ میلیون بسیجی دارد". گمان نمی‌کنم که سردبیرِ کیهان معتقد باشد که حرفِ آقای شریعتمداری مهم‌تر از حرفِ آقای روحانی بوده است (به نظرم حرفِ آقای شریعتمداری بدیع‌تر از حرفِ آقای روحانی هم نبوده است). سطحی از صفحه‌ی اول که به عکس و خبرِ آقای شریعتمداری اختصاص یافته بیش از سه‌برابرِ سطحی از صفحه است که به عکس و خبرِ آقای روحانی اختصاص یافته.

دوم اینکه آقای شریعتمداری مدیرِ مسؤولِ این روزنامه هستند، و به نظرم شدیداً ناپسند است که مدیرِ مسؤول این‌قدر به‌شدت در صفحه‌ی اول مطرح شود، حتی اگر مقامِ رسمیِ مهمی داشته باشد یا محبوبیتِ زیاد داشته باشد یا حرفِ مهمی زده باشد، و حتی اگر انتصابی نباشد و حتی اگر روزنامه متعلق به  بیت‌المال نباشد.

در بابِ استانداردهای گزارش‌نویسی و نشرِ کتاب

کورش علیانی، یادداشت‌های پشت پنجره: دربارۀ فلسطین تحت اشغال و رژیم صیونیستی. انتشارات سوره مهر، ۱۳۹۲. ۱۷۶ صفحه، ۶۶۰۰ تومان.
 
در مقدمه‌ی نویسنده آمده است که کتاب متشکل است از بیست‌وسه یادداشت و یک ترجمه که پیشتر در مجله‌ی پنجره منتشر شده است—توضیحاتِ بیشتری در موردِ نشرِ اولیه (تاریخ و غیره) ذکر نشده است. توضیح نداده‌اند که منظورشان از فلسطین تحت اشغال دقیقاً چیست، و تصورِ من این است که این عبارت را برای ارجاع به واحدِ سیاسی‌ای به‌کار می‌برند که حتی در ایران هم گاهی به آن اسرائیل می‌گویند (شعارِ آشنای "مرگ بر اسرائیل" را به یاد آورید)، و نه برای ارجاع به جاهایی، شاملِ بیت‌المقدسِ  شرقی، که اعراب در جنگِ ۱۹۶۷ از دست دادند و در سازمان ملل متحد به مجموعه‌شان می‌گویند سرزمین‌های اشغالی.
 
اما اگر فلسطین تحت اشغال را تعریف نکرده‌اند، باری در همان مقدمه درباره‌ی رژیم صیونیستی توضیحی داده‌اند؛ خواندنِ این جمله‌ها برای آشنایی با لحن و منطق و روشِ نویسنده شاید مفید باشد (صفحه‌ی ۸):
 
   رژیم صیونیستی در عین حال نماد ستمگری است. هر جا از رژیم صیونیستی حرف می‌زنیم منظور ستمگری در هر شکل و در هر کجا است که البته رژیم صیونیستی شکل تبلوریافته‌ی آن است. پرداختن به این رژیم بی‌تفاوت نماندن در برابر ستم در گوشه‌گوشه‌ی دنیا و درازنای تاریخ است.
 
درباره‌ی واژه‌ی "صیونیستی" [کذا فی الاصل] شاید این توضیحِ کلّی‌ِ مؤلف در صفحه‌ی ۸ روشنگر باشد: ، حرف‌نوشت عبری را ملاک گرفته‌ام، چرا که تطبیق بی‌واسطه‌ی حروف عبری و فارسی معقول‌تر از تطبیق به واسطه‌ی زبان سوم – مثلا انگلیسی – است." احتمالاً به سببِ پیروی از این سیاست است که جایی در متنِ کتاب نمی‌شود اسمی به خطِ لاتین یا عبری پیدا کرد. آقای علیانی در موردِ واژه‌ی "صیونیستی" به‌تصریح توضیحی نداده‌اند، اما لابد نوشتنِ این واژه به‌جای واژه‌ی آشناترِ "صهیونیستی" نتیجه‌ی پیروی از همین سیاست بوده است و به نظرِ آقای علیانی در این مورد شهرتِ "صهیونیستی" مخلّ نبوده است. این به نظرِ من عجیب است، از جمله به این دلیل که، به گوشِ من، عبارتِ "رژیم صهیونیستی" اساساً نوعی دشنام است و غریب است که در دشنام‌دادن واقعاً دغدغه‌ی دقت داشته باشیم.
 
لحنِ بسیاری از عبارت‌های کتاب مرا به یادِ خبرهای صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران می‌اندازد. چند نمونه:
 
در یک حرکت نمایشی (صفحه‌ی ۱۹)، این نبرد نابرابر (ص. ۴۲)، بهانه‌هایی با ظاهر علمی (۴۵)، پیاده‌نظام تبلیغاتی (۴۸)، تا بن دندان مسلّح (۷۶)، پاسخ دندان‌شکنی به طراحان این عملیات (۱۰۰).
 
تاریخ‌های ذکرشده در کتاب تقریباً همگی هجریِ شمسی است، بی ذکری از تاریخِ میلادی. اصرار بر این روش گاه به اشتباه‌هایی منجر شده. ظاهراً الگوریتمِ نویسنده این بوده است که عددِ ۶۲۱ را از عددِ سالِ میلادی کم کند و نتیجه را چونان سالِ هجریِ شمسی اعلام کند، بی‌توجه به اینکه این فرمول در حدودِ بیست درصد از ایامِ سال نتیجه‌ی غلط به‌دست می‌دهد: آیا توضیحِ دیگری هست برای اینکه چرا در صفحه‌ی ۹۰ تاریخِ تولدِ احیاگرِ زبانِ عبری را، که ژانویه‌ی ۱۸۵۸ است، ۱۲۳۷ (و نه ۱۲۳۶) اعلام کرده‌اند؟
 
نسبت به تعدادِ صفحاتِ کتاب، تعدادِ سطرهای بیوه زیاد است (حدودِ ده تا). رسم‌الخطِ واحدی اعمال نشده و کیفیتِ عکس‌ها پایین است و نحوه‌ی قرارگرفتن‌شان در صفحه‌ها چشم‌نواز نیست. اما حروف‌چینیِ  کتاب خوب است. تیراژِ کتاب ۲۵۰۰ است، که در ایرانِ امروز تیراژِ زیادی است. ناشر رسماً وابسته است به حوزه‌ی هنریِ سازمان تبلیغات اسلامی.
 
***
در بیست‌وسه یادداشتِ نویسنده هیچ منبعی جز (ندرتاً) روزنامه‌ها ذکر نشده است. مثلاً در یادداشتِ "دیپلماسی عمومی صیونیستی" (صفحاتِ ۲۳ تا ۲۹) شواهدی به‌دست داده‌اند برای این مدعا که "یکی از خصوصیات رژیم صیونیستی و مَن‌تَبعش این است که با هیچ چیز – خصوصاً در عرصهٔ فرهنگ – احساس بیگانگی نمی‌کنند و از آن دامن نمی‌چینند." در این فصل به برخوردِ اسرائیل با موضوعِ کسانی که مدتی در معدنی در شیلی گرفتار شده بودند و اسکارِ افتخاریِ  ژان‌لوک گدار پرداخته‌اند، و البته نویسنده معتقد است که "این فهرست را می‌توان تا ابد ادامه داد". در سراسرِ این یادداشت هیچ ارجاعی به منبعی وجود ندارد. (در توضیحاتی که آقای علیانی در موردِ گدار داده‌اند دوچیز برای من جالبِ توجه است. یکی اینکه گفته‌اند که سی جایزه‌ی سینمایی گرفته است، و تنها مثالی که به‌دست داده‌اند سیمرغِ بلورینِ بهترین فیلمِ خارجی در یک جشنواره‌ی فجر است. دوم اینکه نوشته‌اند که کارنامه‌ی گدار شاملِ "کارگردانی ۹۳ فیلم و نوشتن ۷۸ فیلم‌نامهٔ مختلف" است،‌ و من هنوز نفهمیده‌ام این واژه‌ی "مختلف" چه اطلاعی به خواننده می‌دهد.)
 
نیز، منبعِ هیچ کدام از عکس‌های کتاب ذکر نشده است (در این کتاب حدودِ صد عکس هست). مثلاً در صفحه‌ی ۱۹ عکسی از کودکی سیاه‌پوست هست که در کنارش نوشته‌اند "کودک مهاجر – محروم از تحصیل"، و معلوم نیست که این عکس از کجا آمده است.
 
یادداشتِ "نفت و مصر و عصیان" این‌طور شروع می‌شود (ص. ۱۳۳):
 
شاید این یادداشت به سیاق یادداشت‌های دیگر نباشد، شاید به اندازۀ آن‌ها مستدل به نظر نیاید، شاید تنها مشتی حرف آشفته به نظر بیاید که به هم ربط زیادی ندارند، شاید هم کسانی پیدا شوند که پشت این آشفتگی و بی‌ربطی، چیزهای مهمی ببینند.
 
این یادداشت حاویِ چندین جمله است که به مقاماتی در حکومتِ اسرائیل نسبت داده شده است. هیچ مرجعی برای این جمله‌ها ذکر نشده است. فقط یک جا پیش از نوشتنِ جمله‌ای ذکر کرده‌اند:
 
"روزنامهٔ یدیوت اخرونوت می‌گوید:"نه تاریخی ذکر شده و نه چیزِ مشخص‌کننده‌ی دیگری که به خواننده امکان بدهد که صحت این انتساب‌ها را بسنجد. یک جا هم در صفحه‌ی ۱۳۴ پاراگرافی این‌طور شروع می‌شود: "بن‌مناحم، یک تحلیلگر صیونیست، می‌گوید:"، و ارجاعی به جایی نداده‌اند. ("بن‌مناحم" هم، آن‌طور که من می‌فهمم، نام‌خانوادگی است: آقای علیانی حتی نامِ کوچک را ذکر نکرده‌اند. لابد از طریقی هم تحقیق کرده‌اند که این تحلیلگر واقعاً صهیونیست است.)  نه به لحاظِ به‌دست‌دادنِ مستندات و نه به لحاظِ قوّتِ استدلال‌ها به نظرم این یادداشت از یادداشت‌های دیگر هیچ کم ندارد. اگر هنگامِ انتشارِ اولیه‌ی این یادداشت‌ها مجالی برای ذکرِ منابع نبوده است، آیا موقعِ انتشارِ کتاب هم مجالی نبوده است؟
 
از لحن و منطق که بگذریم، به نظرم مشکلِ مهمِ کتابِ آقای علیانی این است که در خانه نشسته‌اند و اینترنت‌گردی کرده‌اند (و نوعاً منبع هم نداده‌اند)، و طوری نوشته‌اند که گویی یا از اسرارِ دستگاه‌های اطلاعاتیِ مخوفِ اسرائیل خبرهای دست‌اول دارند و دارند افشاگری می‌کنند، یا اینکه شخصاً در سرزمین‌های اشغالی قدم زده‌اند و با مهاجران و فلسطینیان صحبت کرده‌اند و به خانواده‌های کشتگان سر زده‌اند و از محل‌های ایست‌بازرسی بازدید کرده‌اند و حالا برای ما گزارش می‌کنند. از جهاتی، این مرا یادِ مطلبی در روزنامه‌ی شرق می‌اندازد.

نویسنده در صفحه‌ی ۵۴ می‌گوید:

   اسلام حتی در حیطه‌هایی مانند تبلیغات و دیپلماسی عمومی نیز اجازۀ گفتن مطالبی غیرواقعی و دروغ‌هایی ولو ناخواسته را نمی‌دهد.
   ما در ایران نه به افشاگری، که به شناخت رژیم صیونیستی نیاز داریم. شناخت مرحلهٔ بعد از افشاگری است. اما می‌بینیم که خبرنگاران ما، که در مورد این رژیم خبر تهیه می‌کنند، با مفاهیم و ابزارهای مورد نیاز در کار خود آشنایی اولیه ندارند.
 
شخصاً حکومتِ اسرائیل را ظالم و غاصب می‌دانم. اما به نظرم بجا می‌بود نویسنده‌ی محترم به این توصیه‌های خودشان بیشتر توجه می‌کردند.