در انتخابِ اعضای شورای شهرِ تهران

اگر بپذیریم که این واژه‌های ’اصول‌گرا‘ و ’اصلاح‌طلب‘ و غیره کمک‌ می‌کنند که، دست‌کم به شکلی کلّی و تقریبی، گرایش‌های فعالِ پرطرفدارِ موجود را دسته‌بندی کنیم، برای خودِ من روشن است که سلیقه‌ی سیاسیِ من به اصلاح‌طلبان نزدیک‌تر است. با این حال، دلیلی نمی‌بینم که در رأی‌دادن به کاندیداهای شورای شهرِ تهران معتقد باشم که حتی به شکلی تقریبی هم لازم است به فهرستی که با امضای ”شورای عالی سیاستگذاری اصلاح‌طلبان“ منتشر شده است مقّید یا متعهد باشم. (احساسِ خوبی هم دارم از اینکه جنابِ آقای سیّدمحمد خاتمی در پیامِ ویدئوییِ دلنشین‌اش گرچه به‌تفصیل به حمایت از رئیس‌جمهورِ مستقر پرداخت، در موردِ شورا فقط در بابِ اهمیت‌اش گفت و از این فهرست صحبتی نکرد.) 

اول اینکه آن‌طور که من می‌فهمم (و البته سوادِ زیادی در این مورد ندارم)، شورای شهر علی‌الاصول لازم نیست سیاسی باشد. شاید حتی در شهرهای کاملاً توسعه‌یافته هم که مشکلِ مزمنِ ترافیک و فاضلاب و غیره ندارند لازم نباشد اهالیِ شورای شهر اهلِ سیاست باشند؛ اما در تهران موضوع به نظرِ من روشن‌تر است. وانگهی، بیایید نگاه کنیم: در کدام دوره‌ی شورای شهرِ تهران ترکیبِ اعضا از نظرِ گرایش‌های سیاسی نزدیک‌ترین بوده است به اصلاح‌طلبان؟ بی‌شک دوره‌ی اول. در مقایسه با هر دوره‌ی دیگری، عملکردِ شورا در دوره‌ی اول عملکردِ بسیار درخشانی نبوده است. این البته برهانِ قاطعی بر ضدِ فهرستِ ”شورای عالی سیاستگذاری اصلاح‌طلبان“ نیست؛ اما چیزی است که به هر حال می‌شود لحاظ کرد.

(انصاف بدهم و اضافه کنم که البته این‌طور به‌نظرم نمی‌رسد که فهرستِ مزبور خیلی هم سیاسی باشد: شاهدش اینکه برخی افرادِ مشهور که شهرت‌شان عمدتاً به واسطه‌ی علل و حواشیِ زندان‌رفتن‌شان بوده است در این فهرست نیستند—به نظرم یک نقصِ هر شورای شهر می‌تواند این باشد که اعضایش برجستگیِ خاصی جز زندان‌رفته‌بودن و حواشی‌اش نداشته باشند. بدیهی نیست؟: صِرفِ زندان‌رفتن—گیرم با شجاعت و به واسطه‌ی طرفداری از حق—کسی را شایسته‌ی عضویت در شورای شهر نمی‌کند.)

دوم اینکه اصلاً بیایید فرض کنیم که بهتر آن است که اعضای شورا سلیقه‌ی سیاسی‌شان به اصلاح‌طلبان نزدیک باشد. سؤالِ من این است که ”شورای عالی سیاستگذاری اصلاح‌طلبان“ کجای جبهه‌ی اصلاح‌طلبی قرار دارد؟‌ به وبگاهِ رسمی‌اش می‌روم و روی درباره ما کلیک می‌کنم؛ دست‌کم در این لحظه (هم‌چنان که در همه‌ی کوشش‌های دیگرم در چند روزِ‌ گذشته) آنچه می‌بینم دقیقاً هیچ است. نمی‌دانم که این شورا متشکل از چه کسانی است. آیا آقای محمدرضا عارف از افرادِ مهمِ این شورا یا از کسانی است که نظرش در این شورا نافذ است؟ اما حقیقت این است که به خودِ آقای عارف هم در انتخاباتِ بعدیِ مجلس شورای اسلامی رأی نخواهم داد (بر خلافِ مثلاً آقای علی مطهری). حتی اگر ’اصلاح‌طلب‘ نام یا توصیفِ یک حزب بود (و نه عنوانی کلّی برای یک جبهه)، برای من لازم بود بدانم که چینندگانِ فهرست دقیقاً چه کسانی‌اند؛ توضیحاتی که در وبگاهِ شورا آمده البته سازوکارِ کلّی‌ای را شرح می‌دهد؛ اما معلوم نمی‌کند که انتخاب‌کنندگان چه کسانی هستند.

شخصاً به فهرستِ مزبور نگاه خواهم کرد و از بین‌شان کسانی را که می‌شناسم و بودن‌شان را مفید می‌دانم انتخاب می‌کنم، و اضافه می‌کنم به کسانِ دیگری که بودن‌شان را مفید می‌دانم—اشخاصی که جاافتاده باشند (مثلاً بیش از چهل سال‌شان باشد)، و شهرتِ خوب و مربوط داشته باشند. 

 

پی‌نوشت. هم به لحاظِ نظری و هم با ملاحظاتِ عملگرایانه، به نظرم کاملاً خلافِ عقل است که اصلاح‌طلب‌بودن را مستلزمِ اعتقاد به ادعای تقلب در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ ۸۸ بدانیم. غیر از این، به نظرِ این وبلاگ‌نویس مایه‌ی تأسفِ شدید است که می‌بینم کسانی که دلبستگی‌ای به اصلاح‌طلبی دارند به یکی از اعضای فهرستِ موردِ بحث حمله می‌کنند—و نوعاً حمله‌هایی کلّی و غیرمستند—چرا که در بابِ حوادثِ مرتبط با آن انتخابات مواضعِ مکتوبی داشته است که خلافِ میل‌شان است. همه گاهی محتاجِ موعظه هستیم.

 

MCCCXXVII

.Il nome della rosa

تا اینجا یک‌ششم‌اش را خوانده‌‌ام (و سرعت‌ام را کم نگه می‌دارم که کتاب دیرتر تمام شود). یک جا شخصیتِ اصلیِ داستان—یا به هر حال کسی که تا اینجا تصورم این است که شخصیتِ اصلیِ داستان است—با اوبرتینو اهلِ کازاله صحبت می‌کند، و نسبتاً مفصل هم. شخصیتِ اصلی، که از پیش شنیده‌ایم که با ویلیام اهلِ آکام دوستی دارد،‌ می‌گوید که فلان موضوع را از او شنیده. اوبرتینو می‌گوید که ویلیامِ آکام را فقط کمی می‌شناسد و می‌گوید که دوست‌اش ندارد: در موردِ این فیلسوفِ بسیار مشهورِ میانه‌ی قرونِ وسطی، اوبرتینو شکایت می‌کند که سراسر اندیشه است و قلب ندارد. می‌پذیرد که اندیشه‌اش شاید زیبا باشد، و می‌گوید این اندیشه او را به دوزخ خواهد برد. قهرمانِ داستان جواب می‌دهد ”پس آن پایین باز او را خواهم دید و در منطق بحث خواهیم کرد.“

دارم به طرزِ غیرمنتظره‌ای لذت می‌برم از خواندنِ این رمان که داستان‌اش در قرنِ چهاردهمِ میلادی می‌‌گذرد (دقیقاً در سالِ ۱۳۲۷). ترجمه‌ی انگلیسی‌ای که دارم می‌‌خوانم کاملاً روان است (گرچه، چون ایتالیایی بلد نیستم، نمی‌‌دانم که خوب هم هست یا نه). می‌دانم که دو ترجمه‌ی فارسی هم از این رمان منتشر شده است. دوباره این‌طور شده است که کتابِ مهمِ معروفی را از جهتی خوشحال‌ام که قبلاً نخوانده‌ام: می‌توانم حالا برای اولین بار بخوانم‌اش. 

 

اعلامِ اموال: مراتبِ مختلفِ ساده‌لوحی و عوام‌فریبی

آقای محمدباقر قالیباف که امسال هم کاندیدای ریاست‌جمهوری هستند در مناظره‌ی اخیر پیشنهاد کردند که کاندیداها فهرستِ اموالِ خود و بستگان‌شان را اعلام کنند. این پیشنهاد به‌نظرِ من یا ساده‌لوحانه است یا عوام‌فریبانه. ساده‌لوحانه است اگر کسی به‌جدّ معتقد باشد که علّتِ بدیِ وضعِ اقتصاد این است که عده‌ای (که بخشِ مهمی از آنان از مسؤولان یا نزدیکانِ مسؤولان هستند) اموالِ نامشروعی اندوخته‌اند—این در امتدادِ این تفکرِ ساده‌اندیشانه است که اگر پول‌های ثروتمندان را بگیریم و بینِ همه تقسیم کنیم وضعِ همه خوب می‌شود. و عوام‌فریبانه است اگر کسی معتقد باشد که آن اندیشه‌ی ساده‌لوحانه غلط است اما بر ضدِ رقیب از آن استفاده کند.

و اصولاً روشن نیست که ثروتمندبودنِ کسی چگونه فی‌نفسه از شایستگی‌اش برای مسؤولیت کم می‌‌کند. (با یکسان‌بودنِ بقیه‌ی شرایط، شخصاً اگر قرار باشد چیزی را به امانت نزدِ کسی بگذارم احتمالاً ترجیح می‌دهم که او ثروتمند باشد!) ثروت‌اندوزی اگر از طریقِ غیرمشروع بوده (رانت و رشوه و غیره) باید طبقِ قانون با آن برخورد بشود، چنان که در ممالکِ قانونمند دیده‌ایم. به نظر هم نمی‌رسد که آنچه در این باب مهم باشد خودِ موضوعِ ثروت باشد—چیزی که مهم است عملِ غیرقانونی است، خواه منجر به افزایشِ ثروتِ کننده‌اش شده باشد خواه نه.

اینها به نظرِ من از بدیهیات است. اما چیزی که متعجب‌ام کرد نوشته‌ای از یکی از وکلای مشهور است که دیروز خواندم. روزنامه‌ی شرق نوشته‌ای منتشر کرده است از آقای بهمن کشاورز با عنوانِ ”اشکالات حقوقی چالش ثروت“. آقای کشاورز نوشته‌اند که البته طبق فلان و بهمان قانون کسانی ملزم شده‌اند دارایی‌هایشان را اعلام کنند، اما آنچه طبقِ این قانون‌ها باید به قوه‌ی قضائیه اعلام شود ”اسرار حرفه‌ای محسوب می‌شود و محرمانه است“. ادامه داده‌اند که افشای چنین اطلاعاتی جرم است و نتیجه گرفته‌اند که ”اجابت خواسته کاندیدای محترمی که چنین پیشنهادی داشتند اصولا با اشکال مواجه است“. آقای کشاورز بعد از این نتیجه‌گیری نظر هم داده‌اند  که ”واضح است که اعلام عمومی این قبیل اطلاعات می‌تواند تبعات منفی گسترده‌ای داشته باشد و مورد سوءاستفاده قرار بگیرد“، و پیشنهادی هم مطرح کرده‌اند درباره‌ی اعلامِ هزینه‌های تبلیغاتِ کاندیداها (که لابد واضح نیست که می‌تواند ”مورد سوءاستفاده قرار بگیرد“). 

نظرهای شخصیِ آقای کشاورز برای من چندان مهم نیست؛ آنچه به نظرم مهم (و حیرت‌انگیز) است سستیِ استدلالِ کسی است که در کنارِ اسم‌‌اش عبارتِ مطنطنِ ”حقوق‌دان“ آمده است. آقای قالیباف پیشنهاد کرده‌اند که خودِ کاندیداها فهرستِ اموال‌شان را اعلام کنند، و آقای کشاورز می‌گویند که افشای فلان نوع اطلاعاتْ جرم است. حرفِ آقای کشاورز چه ربطی به پیشنهادِ آقای قالیباف دارد؟

حالتِ خوشبینانه [؟] این است که آقای کشاورز که در ابتدای نوشته‌شان موضوع را به‌درستی مطرح کرده‌اند (”یکی از کاندیداهای محترم پیشنهاد کردند که کاندیداهای دوازدهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری، هر یک صورت ثروت خود را مطرح و اعلام کنند“)، در ادامه موضوع را از یاد برده‌اند و تحدّیِ آقای قالیباف برای رقبا را پیشنهادی به قوه‌ی قضائیه تلقی کرده‌اند. (شاید تنها چیزی که می‌توانست مربوط باشد این می‌بود که آقای کشاورز بگویند که این جرم است که مثلاً آقای میرسلیم افشا کنند که همسرِ آقای میرسلیم چه اموالی دارند. از متنِ نوشته‌ی آقای کشاورز البته این برنمی‌آید، و ربطی هم به مادّه‌های قانونی‌ای که آقای کشاورز به آنها ارجاع داده‌اند ندارد.) 

ممکن است با یکی از کاندیداها مخالف باشیم یا حتی از او بدمان بیاید؛ اما چنین تحلیلی از یک حرفِ روشنِ او یا حاکی از ساده‌لوحی و بی‌دقتی است یا نشانه‌ی عوام‌فریبی است. 

"و حتی درخواست طلاق داده است"!

یکی از مشهورترین ورزشکارانِ ایرانی خانمی است که همسرِ محترم‌اش او را ممنوع‌الخروج کرده است. مطابقِ مطلبِ ایسنا، آقای محترم به ایسنا گفته است که ورزشکارِ محبوب، 

 

… از زندگی با من امتناع کرده و حتی درخواست طلاق داده است. پس از این اتفاق او را ممنوع‌الخروج کرده‌ام تا نتواند در هیچ تورنمنت برون‌مرزی شرکت کند.

 

توجه کردید؟ خانمِ نعمتی حتی درخواستِ طلاق داده است؛ به این دلیل است که آقای محترم با او کاری کرده است که با کسی می‌کنند که جرمِ بیّنی مرتکب شده یا از پرداختِ مالیات فرار کرده است. ادامه‌ندادنِ زندگیِ مشترک آیا از ابتدایی‌ترین حقوق نیست؟

به نظرِ من کارِ ایسنا ستودنی است که زشتی‌ها را به این روشنی پیشِ چشمان‌مان می‌گذارد. گرچه باعثِ تأسف است که زهرا نعمتی از یکی از حقوق‌اش محروم شده‌ است، شاید این اتفاق مجموعاً اتفاقِ مبارکی باشد و باعثِ‌ تلاشِ بیشترِ منجر به موفقیت در گرفتنِ حقوقِ اساسیِ زنان بشود. (قاعدتاً باید روشن باشد که محکوم‌کردنِ محرومیتِ خانمِ نعمتی از حقوق‌اش مستلزمِ هیچ قضاوتی در این مورد نیست که در رابطه‌ی او و همسرش چه کسی ”مقصر“ است.) فقط می‌خواهم یادآوری کنم که گرچه اگر خانمِ نعمتی مشهور نمی‌بود شاید ظلمی که بر او رفته است در این مقیاسْ آشکار نمی‌شد، اما تأکید بر شهرتِ جهانی‌اش نابجا است: این‌طور نیست که، تا جایی که به حقوقِ انسانی مربوط می‌شود، نقضِ حقوقِ خانمِ نعمتی بدتر از نقضِ حقوقِ دیگران باشد.

در تفاوتِ مهریه و حقِ طلاق

تئوریِ توطئه [بدیهیات]

می‌گوید ”کارِ خودشان است. ما را سرِ کار گذاشته‌اند“. خواهش می‌کنم که کمی بیشتر توضیح بدهد. توضیحی که می‌دهد این است که نظرش این است که رئیس‌جمهورِ مستقر قطعاً قطعاً قطعاً از همین امسال دوره‌ی دومِ کارش را شروع می‌کند، و حضورِ برخی از کاندیداهای دیگر صرفاً تمهیدِ نظامِ جمهوری اسلامی است برای اینکه تعدادِ رأی‌دهندگان بیشتر شود—می‌گوید که حضورِ برخی از کاندیداهای دیگر صرفاً برای ترساندنِ ما است تا از ترسِ فلانی برویم و به آقای روحانی رأی بدهیم. 

کم نیستند کسانی که به موردی یا شکلی از نظریه‌ی توطئه معتقدند—از سقوطِ سلطنتِ پهلوی تا یازدهمِ سپتامبر، از هولوکاست تا شاید حتی قهرمانیِ لسترسیتی. چه می‌شود گفت؟ ”ببین برادر،‌ اولین سؤالِ من این است که اگر چنین توطئه‌ای با چنین عمقی و در چنان سطحی در کار است، تو از کجا فهمیده‌ای؟ منظورم این است که اگر با اطلاعاتِ من و شما (همراه با تحلیل‌های تلویزیون‌های ماهواره‌ایِ فارسی‌زبان) می‌شود فهمید که اینها همه بازی است، در این صورت به‌نظر نمی‌رسد که طراحان و مجریانِ توطئه خیلی هم مخوف و باهوش و کاربلد باشند. راستی: یکی از همین تحلیل‌گرانِ محترم نبود که در سالِ‌ هشتادوچهار گفته بود که اسم‌اش را عوض خواهد کرد اگر هاشمی‌رفسنجانی رئیس‌جمهور نشود؟ اسم‌اش چه بود؟“

گاهی می‌شود نکته‌ی دومی هم گفت. ”فرمایشِ شما متین. زیاد هم واردِ این موضوع نمی‌شویم که چهار سال پیش در موردِ آقای سعید جلیلی چه گفته بودید. حالا سؤال یا فی‌الواقع خواهشِ من این است که معیاری به‌دست بدهید که ما صحّتِ حکمِ شما را بررسی کنیم. منظورم این است که بگویید چه اتفاقی اگر بیفتد شما از ادعایتان دست برمی‌دارید. این را از این نظر عرض می‌کنم که دیده‌ام که کسانی که در موردی به شکلی از توطئه معتقدند، وقتی که پیش‌بینی‌شان غلط از آب درآمد کاری که می‌کنند این نیست که بگویند اشتباه کرده‌اند؛ بلکه صرفاً پیچشی به نظریه‌شان می‌دهند و خودِ‌ همان غلط‌بودنِ پیش‌بینی را هم بخشی از توطئه‌ قلمداد می‌کنند. برای تقریب به ذهن عرض می‌کنم (با مقادیری ساده‌سازی، و مقادیرِ شاید بیشتری از تحریفِ تاریخ): موضوعِ نظریه‌ی بطلمیوسی و فَلَکِ تَدویر خاطرتان هست؟ نظریه می‌گفت که خورشید و ناهید و مشتری به دورِ زمین می‌گردند و مداری را برایشان پیش‌بینی می‌کرد. بعد که معلوم می‌شد که مدارِ ظاهری‌شان آن‌طوری نیست که این نظریه پیش‌بینی کرده بود،‌ مدافعِ نظریه می‌گفت: ’آه، می‌دانید؟‌ بگذارید توضیح بدهم. ناهید البته که به دورِ زمین می‌چرخد؛ اما مسأله این است که موضوع به این سادگی نیست، بلکه ناهید روی دایره‌ی (کوچک‌ترِ)‌ دیگری هم می‌چرخد که مرکزش همواره روی مدارِ گردشِ ناهید به دورِ زمین است‘. دایره بر دایره می‌افزود تا از نظریه‌‌اش دست برندارد.“

یک بار نوجوانِ بسیار باهوشی را دیدم که—شاید نه به‌جدّ—نظریه‌ی توطئه‌آمیزی در موردِ انتخابات را مطرح کرد. شرمنده شدم از اینکه بعداً به نظرم رسید که زیادی توضیح دادم و طرحِ مختصرِ صورتِ همین دو سؤال (از کجا فهمیده‌ای؟ و معیارِ سنجش چه خواهد بود؟) کاملاً کافی می‌بود. اما ناامید شده‌ام از متقاعدکردنِ کسی که سنّ‌اش از سی و چهل گذشته است و سرِ میزِ ناهار با قاطعیت صحبت از توطئه می‌‌کند. 

 

موعظه: دعوت به اعتدال

در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ ۹۲ و انتخاباتِ‌ مجلس شورای اسلامی در سال‌های ۹۰ و ۹۴، وقتی به اطرافِ خودم نگاه می‌کردم کسانِ زیادی را می‌دیدم که یا رأی‌دادن در نظامِ‌ جمهوری اسلامی را نوعی ذنبِ لایغفر تلقی می‌کردند (و/یا سفیدبودنِ صفحه‌ی مهرهای انتخابات را نوعی فضلیت)، یا اینکه معتقد بودند رأی مردم تقریباً هیچ اثری ندارد—مثلاً خوانده بودم که شخصی که الآن یادم نیست که بود نوشته بود که احتمالِ اینکه مشارکتِ مردم در انتخاباتِ ۹۲ بتواند مانع از انتخابِ آقای سعید جلیلی بشود کمتر از یک‌صدمِ درصد است.

خوشحال‌ام که، بدونِ اینکه تغییرِ عمده‌ای در ترکیبِ دوستان‌ام ایجاد شده باشد، به‌نظر می‌رسد که در بینِ دوستان‌ام و دوستانِ دوستان‌ام کمتر اثری از این دو گروه می‌بینم—به‌نظرم می‌رسد که، دست‌کم در بینِ‌ کسانی که در دیدرسِ من هستند (و امیدوارم نزدیک‌بین‌تر نشده باشم)، درصدِ کسانی که شرکت در انتخابات را بد یا بی‌فایده می‌دانند به طرزِ معتنابهی کمتر شده است. خودِ این امر (اگر که برداشتِ من درست باشد و بشود به کلّ جامعه تعمیم‌اش داد) اتفاقِ مبارکی است. مثلِ خیلی چیزهای دیگری، داشتن یا نداشتنِ دموکراسی هم موضوعی سیاه‌-و-سفید یا صفر-و-یک نیست: این‌طور نیست که یا دموکراسیِ کاملِ بی‌وعیب‌ونقصی داریم یا اصلاً دموکراسی نداریم، و این‌طور به‌نظرم می‌رسد که یکی از لوازمِ دموکراتیک‌ترکردنِ نظام‌ها همین است که شهروندانِ بیشتر و بیشتری متقاعد شوند که رأی‌شان مؤثر است—و تأثیرگذاربودن و تأثیرگذارنبودن هم موضوعی سیاه-و-سفید نیست، که روشن است.

این‌وبلاگ‌نویس دچارِ این توهّم نیست که نوشته‌هایش بُرد یا نفوذِ زیاد دارد؛ اما گاهی در بعضی مسائل احتمال داده است که بتواند در متقاعدکردنِ‌ برخی شهروندان به مشارکتِ سیاسی مؤثر باشد، و به این دلیل گاهی چیزهایی نوشته است. حالا در موردِ انتخاباتِ اواخرِ‌ اردیبهشت، گمان می‌کنم (بر پایه‌ی برون‌یابیِ شاید ناقصی از آنچه می‌بینم) که مشارکتِ مدنی کم نباشد، و لذا قصد ندارم خوانندگانِ معدودم را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که گرچه، از میانِ کاندیداهای موجود، ترجیحِ مشخصی دارم که چه کسی انتخاب بشود (آقای روحانی) و کسانی هم هستند که انتخاب‌شدن‌شان مرا متأسف خواهد کرد، اما همه‌ی کاندیداهای موجود را کمابیش افرادِ ریشه‌داری می‌دانم—و ریشه‌داربودن هم البته امری است مدرّج. دورانِ ریاستِ آقای میرسلیم بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را البته که به‌خوبی یادم هست: لازم نبود ایشان کمی بعد از جنابِ آقای سیّدمحمد خاتمی بوده باشند تا قاطعانه نظر بدهم که، تا جایی که به انتشارِ هنر و اندیشه مربوط می‌شود، دورانِ بسیار بدی بوده است (و لابد، تا اینجای این متن را اگر خوانده باشید چندان تعجب نخواهید کرد اگر بگویم که، به نظرِ این وبلاگ‌نویس، آزادیِ انتشارِ محصولاتِ تخیل و تفکر هم موضوعی است که درجات دارد و صفر-و-یک نیست)؛ اما، با این حال، آقای میرسلیم نه فقط عضوِ یکی از باسابقه‌ترین تشکل‌های موجودِ ایران است، بلکه سال‌ها در مناصبِ مختلف بوده است—آقای میرسلیم کسی نیست که همین پارسال در صحنه ظاهر شده باشد. همین آقای شهردارِ تهران هم که نحوه‌ی صحبت‌کردن‌شان را به هیچ روی نمی‌پسندم و حرف‌هایشان گاهی به گوشِ من طنینِ عوام‌فریبانه دارد، موجودی خلق‌الساعه نیست و کارنامه‌ای دارد که می‌شود بررسی کرد و سنجید. و آقایانِ دیگر نیز هم. (به گمانِ من حتی، در زمانِ فعلی، آقای محمود احمدی‌نژاد هم فردی است که ریشه‌ای دارد—گرچه این ریشه (هر چه که هست) برای ایران هزینه‌ی گزافی دربر داشته است.)* چه می‌خواهم بگویم؟

می‌خواهم بگویم که برای دموکراتیک‌ترکردنِ جامعه، بعد از باور به اینکه رأیِ ما مؤثر است، گامِ بعدی این است که چهره‌ای که از حریف تصویر می‌کنیم چهره‌ی دیوِ مخوفی نباشد که هیچ انسانی با حداقلی از اخلاق و عقل و ذوق حاضر نیست به او رأی بدهد. دیوسازی از حریف دست‌کم دو نتیجه‌ی بد می‌تواند داشته باشد. اول اینکه اگر حریف برنده شد آنچه خواهیم دید این است که یک دیو را برنده اعلام کرده‌اند، دیوی که هیچ شخصِ شریفِ عاقلی نمی‌توانسته به او رأی داده باشد؛ نتیجه خواهیم گرفت که، پس، لابد تقلب شده است. خطرِ دوم این است که اگر برنده‌ی انتخابات را دیو بدانیم زندگی و کار و سیاست‌ورزی را شدیداً دشوار خواهیم یافت، اگر که اصلاً برایمان ممکن باشد. و اگر همه‌ی طرف‌ها حریف‌شان را چونان شرّ مطلق تصویر کنند، لاجرم بعد از انتخابات دست‌کم یک گروه هست که شاید در معرضِ این دو خطر باشد. خطرها را زیاد نکنیم.  کسی که چهار سال پیش از آقای روحانی حمایت کرده و به سهمِ دلخواه‌اش نرسیده گوشی شنوا شاید نداشته باشد برای این موعظه، و همچنین است حقوق‌بگیرِ تبلیغاتیِ دوازده سال پیشِ‌آقای قالیباف که حق‌المشاوره‌اش قطع شده؛ اما ما شهروندانِ عادی می‌توانیم این کار را نکنیم که کاندیداهای دیگر را ابله و شیّاد و جانی تصویر کنیم. 

در دموکراسیِ تثبیت‌شده‌ی فرانسه و ایالاتِ متحده‌ی امریکا هم دیوسازی از رقیب می‌تواند آسیب‌های زیادی داشته باشد. دموکراسیِ روبه‌رشدِ ما مراقبتِ بیشتری لازم دارد. کسی که امروز بر ضدش تبلیغ می‌کنیم و رأی می‌دهیم شاید فردا رئیس‌جمهور باشد؛ زندگی را در آن فردای محتمل سخت نکنیم.

——

* این پاراگراف البته حاشیه‌روی است: من گمان می‌کنم کاندیدای بی‌ریشه‌ی برآمده از محفلی خلق‌الساعه را هم نباید چونان دیو تصویر کرد (کاندیدای ریشه‌دار را که بطریقِ اولیٰ نباید). دلیل‌ام همان دو خطری است که در ادامه برشمرده‌ام.

PI 244

در دو-سه ماهِ اخیر به مناسبتی زیاد با ویتگنشتاین (به‌ویژه ویتگنشتاینِ متأخر) سروکار داشته‌ام. چند روز پیش باز رسیدم به قسمتِ ۲۴۴ از پژوهش‌های فلسفی، جایی که صحبت از زبانِ درد است. 

کودک آسیب می‌بیند و گریه می‌کند؛ مطابقِ ترجمه‌ی استانداردِ پژوهش‌ها (کارِ الیزابت انسکوم)، بزرگسالان به کودک exclamations را یاد می‌دهند و بعد جمله‌هایی را [مثلاً ’درد دارم‘ را] یاد می‌دهند. ویتگنشتاین توضیح می‌دهد که بزرگسالان به این طریق  یک رفتارِ جدیدِ مربوط به درد را به کودک یاد می‌دهند. مخاطبِ فرضیِ ویتگنشتاین (همان موجودِ هوشمندی که حرف‌هایش را ویتگنشتاین در علامتِ نقلِ قول می‌آورَد) می‌پرسد که، پس، آیا ’درد‘ حقیقتاً به معنای گریه‌کردن است، و ویتگنشتاین می‌گوید که این‌طور نیست؛ بیانِ لفظیِ درد جایگزینِ درد می‌شود ولی درد را توصیف نمی‌کند.

جادوی ویتگنشتاین نگذاشت ادامه‌ی قسمت را توضیح ندهم و مستقیماً بروم سرِ اصلِ مسأله. مسأله‌ی من این است که آنچه، در ترجمه‌ی استانداردِ انگلیسی، ویتگنشتاین به آن گفته است exclamations (در اصلِ آلمانی: Ausrufe) به فارسی چه می‌شود.[ ترجمه‌ی جدیدِ انگلیسی در اینجا از لحاظِ معادل‌گذاری برای این واژه‌ی آلمانی فرقی با ترجمه‌ی انسکوم ندارد.] زنده‌یاد فریدون فاطمی در ترجمه‌اش از پژوهش‌ها این واژه را در اینجا به ’ابراز عاطفه‘ برگردانده است؛ اما به‌نظر می‌رسد که معنای واژه‌ی اصلی و ترجمه‌‌ی انگلیسی‌اش خاص‌تر از ابرازِ عاطفه باشد—مشخصاً: اداکردنِ جمله‌هایی هم که کودک یاد خواهد گرفت مصداقِ ابرازِ عاطفه هستند.

برای واژه‌ی انگلیسی (در شکلِ مفردش) فرهنگِ هزاره اینها را پیش نهاده: فریاد، داد، بانگ، جیغ. حالا دقیقاً نمی‌دانم در موردِ ’بانگ‘ چه بگویم (غیر از اینکه، فارغ از معنا یا دلالتِ ضمنی‌اش، گمان نمی‌کنم برای ترجمه‌ی ویتگنشتاین مناسب باشد چرا که متنِ‌ اصلی زبانِ خودمانی‌ای دارد)؛ اما در موردِ بقیه به‌نظرم می‌رسد که برای مفهومی که ویتگنشتاین دارد بیان می‌‌کند مناسب نباشند: مثلاً به‌نظر می‌رسد که جیغ‌زدن چیزی نباشد که بزرگسالان به کودک یاد بدهند—و حتی به‌نظر می‌رسد جیغ‌زدن نمونه‌ای باشد از چیزی که ویتگنشتاین در همین پاراگراف در موردش صحبت کرده‌ است: بیانِ طبیعیِ ابتداییِ یک احساس.

با تأمل و مشورت به‌نظرم رسید که برای این معنای Ausrufe/exclamation می‌شود گفت آخ‌گفتن.

عنوانِ فارسیِ کریپکنشتاین

ظاهراً برخی مترجمان یا ناشران چندان نگرانِ این نیستند که عنوانِ ترجمه‌شده‌ی کتاب در همان حال‌وهوای عنوانِ‌ اصلی باشد. حالا البته من هم تا حدی با این بحث‌های مقدماتی آشنا هستم که "حال‌وهوا" مفهومِ خیلی روشنی با مرزهای کاملاً دقیقی نیست، الخ.؛ اما این‌طور به‌نظرم می‌رسد که اگر مثلاً عنوانِ 

?What Is This Thing Called Science

را ترجمه کرده باشید به چیستی علم، در این صورت چیزِ مهمی از دست رفته است. عنوانِ اصلی یک جمله‌ی سؤالی است و حال‌وهوای خودمانی‌ای هم دارد ("این چیزی که بِهِش می‌گن علم چیه؟")، و عنوانِ فارسی روشن است که چگونه است. اینکه کتابی با مخاطبِ عام و با قطعی کوچک و طرحی از گربه‌ی لبخندزنانِ خوا‌ب‌آلوده‌ای بر روی جلد در فارسی بشود کتابی در قطعِ وزیری و طرحِ جلدی "وزین" و، با حذفِ مراجع‌اش، تبدیل بشود به یکی از متونِ اصلیِ بعضی گروه‌های آموزشی، پدیده‌ای است که باید جداگانه بررسی‌اش کرد؛ فعلاً گمان می‌کنم با این نمونه‌ی افراطی منظورم در موردِ‌ حفظِ حال‌وهوا را کمی روشن کرده باشم. 

مسأله‌ی من این است که عنوانِ کتابِ کریپکی را چطور می‌شود به فارسی ترجمه کرد:

Wittgenstein on Rules and Private Language: An Elementary Exposition

(آنچه بعد از دونقطه آمده روی جلد نیست و در صفحه‌ی حقوقی هم نیامده؛‌ فقط در صفحه‌ی عنوان هست).

برای exposition آنچه به‌نظرم مناسب می‌آید گزارش است، که در این معنا شاید کمی نامأنوس باشد (در صفحه‌ی عنوانِ یک کتابِ محبوبِ نوجوانی‌ام آمده بود: ضحاک ماردوش / گُزارش سعیدی‌سیرجانی). شاید شرح یا حتی تفسیر هم به ذهن بیاید، اما اینها را شاید بهتر باشد برای واژه‌های دیگری که در همین کتاب مکرراً به‌کار می‌روند نگه داشت: commentary و interpretation.

نکته‌ی دیگرْ on است. آیا بگوییم ویتگنشتاین و قواعد و زبانِ خصوصی؟ یا نظرِ ویتگنشتاین درباره‌ی قواعد و زبانِ خصوصی؟ یا قواعد و زبانِ خصوصی نزدِ ویتگنشتاین؟ در مقایسه با انگلیسی، اشکال‌ِ دومی و سومی این است که نامِ ویتگنشتاین در عنوانِ انگلیسی در ابتدا می‌آید و جلبِ توجه می‌کند. اولی را ترجیح می‌دهم: ویتگنشتاین و قواعد و زبانِ خصوصی. 

 به نظرِ من یک عنوانِ خوبِ دیگر ویتگنشتاین: قواعد و زبانِ خصوصی است. [دونقطه بخشی از عنوان نیست؛ اقتضای خطی‌نوشتنِ عنوان است.]

هر کدام را که انتخاب کنیم، بهترین چیزی که برای روی جلد به فکرم می‌رسد این است که ابتدا نامِ ویتگنشتاین بیاید (با اندازه‌ای بزرگ‌تر از بقیه‌ی عنوان؛ از این لحاظ مثلِ‌ عنوانِ اصلی)، و در سطرِ یا سطرهای بعد قواعد و زبانِ خصوصی بیاید. در صفحه‌ی عنوان، این دنبال می‌شود با گزارشی مقدماتی، با حروفی ریزتر. اشکالِ محتملْ این خواهد بود که در نظرِ اول خواننده گمان کند که ویتگنشتاین نویسنده‌ی کتاب است؛ اما گمان می‌کنم طراحیِ مناسب مانع از این بشود. 

همه‌ی عنوان‌هایی که مطرح کردم البته این اشکال را دارند که در آنها نحوِ فارسی راه را برای این باز می‌گذارد که خصوصی صفتِ قواعد هم باشد. عبارتِ

rules and private language

اگر در متن بیاید به نظرِ من گاهی باید به زبانِ خصوصی و قواعد ترجمه بشود تا ابهامِ دامنه‌ی صفتِ خصوصی از بین برود (ابهامی که در عبارتِ انگلیسیْ متناظری ندارد)؛ اما در عنوانْ این جابه‌جایی به نظرم ناموجه است چرا که محلِ تأکید را تغییر می‌دهد (کریپکی بسیار بیشتر به بحثِ پیروی از قواعد می‌پردازد تا به استدلالِ زبانِ خصوصی).

اینکه آیا بگوییم قواعد یا قاعده‌ها می‌تواند محلِ بحث باشد—و آنچه در اینجا برای من اصلاً مهم نیست این است که عنوانْ "فارسی‌تر" باشد. شهودِ زبانیِ من فرقی حس می‌کند بینِ قاعده‌ها و قواعد (هم‌چنان که بینِ عددها و اعداد، و بینِ توابع و تابع‌ها). احساسِ خامِ من این است که مرجعِ قاعده‌ها چند قاعده‌ی مشخصِ معلوم از سیاقِ بحث است—مثلاً اگر در بحثی صحبت از قاعده‌ی جمع و قاعده‌ی تقسیم است، می‌گویم این قاعده‌ها را در دبستان یاد گرفته‌ایم. و احساسِ خامِ من این است که مرجعِ قواعد مجموعه‌ای است متشکل از هر آنچه در عالمِ سخن که مصداقِ مفهومِ "قاعده" است—پس مثلاً می‌گویم در بحثِ پیروی از قواعد، ویتگنشتاینِ کریپکی موضعی شکّاکانه دارد. 

نظرِ شما؟

در دفاع از یکی از روال‌های فعلی

زیاد دیده‌ایم که، هر چهار سال یک بار، درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام برای نامزدیِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری انتقادهایی مطرح می‌شود. گاهی صحبت از این است که روالِ فعلی متضمنِ بی‌احترامی به جمهوری است، گاهی صحبت از این است که زیادبودنِ تعدادِ ثبت‌نام‌کنندگان (مثلاً ۱۶۳۶ نفر) این امکان را به مخالفانِ اصلِ نظام می‌دهد که سودی ببرند از تأکید بر اینکه شورای نگهبان صلاحیتِ فقط درصدِ کوچکی از ثبت‌نام‌کنندگان را تأیید/احراز می‌کند. گاهی هم صحبت از این است که زیادبودنِ تعدادِ داوطلبانْ کارِ زیادی برای شورای نگهبان ایجاد می‌کند.

من البته شخصاً‌ ترجیح می‌دهم که، با این فرض که صلاحیت‌ها قرار است تأیید یا احراز بشود، معیارهای عینی‌ا‌ی در متنِ قانون بیاید؛ اما حقیقت این است که، با این فرض که اصولاً قرار است صلاحیت‌ها تأیید یا احراز بشود، اشکالِ خیلی بزرگی در رویّه‌ی فعلی نمی‌بینم. حتی با پذیرشِ اینکه حرفِ مخالفان فی‌نفسه مهم است، در این سال‌ها کمتر دیده‌ام که مخالفانِ جمهوری اسلامی استفاده‌ای کرده باشند از اینکه چندصد نفر شهروندِ به لحاظِ سیاسی ناشناخته امکانِ نامزدشدن را پیدا نکرده‌اند، و گمان هم نمی‌کنم بررسیِ وضعیتِ این چندصد نفر وقتِ خیلی زیاد از شورای نگهبان بگیرد. (به فرض هم که کارِ وقتگیری باشد، احتمالاً برای وزارتِ کشور یا شورای نگهبان سخت نیست که از هر داوطلب مبلغی بگیرد و برای بررسیِ سریعِ حداقل‌ها هزینه کند.) و وهنِ جمهوریت؟ گمان نمی‌کنم. تصور می‌کنم صرفِ اینکه شهروندانِ عادی بتوانند بروند و در وزارتِ کشور ثبت‌نام کنند علی‌الاصول می‌تواند نمادی از وجودِ بعضی مقدماتِ دموکراسی باشد.

در این دوره‌های حضورِ شبکه‌های اجتماعی، نوعِ دیگری هم از اعتراض به روالِ فعلی را می‌شود دید: اینکه شهروندانِ شناخته‌نشده‌ی مهربان و خوش‌طینت و احتمالاً ساده‌دلی می‌روند و ثبت‌نام می‌کنند و رسانه‌هایی با آنان مصاحبه می‌کنند و—شاید همخوان با نیّتِ مصاحبه‌کننده—باعث می‌شوند برخی از مردم به آن شهروندان بخندند.

من با این اعتراض همدل نیستم. با کنارگذاشتنِ اینکه بعضی افرادِ شناخته‌شده‌ی تأییدصلاحیت‌شده‌ هم گاه مایه‌ی خنده می‌توانند باشند، دو نکته برجا می‌مانَد. یکی اینکه در همین مصاحبه‌ها هم عبرت‌ها هست، از جمله اینکه یاد می‌گیریم که بسیاری اوقات در توّهم هستیم وقتی که گمان می‌کنیم تریبونی اگر داشته باشیم همه را فی‌الفور پیرو و شیفته‌ی خودمان می‌کنیم. دیگر اینکه گمان نمی‌کنم کسانی که داوطلب می‌شوند و برای ثبت‌نام به وزارتِ کشور می‌روند تحتِ هیچ اجبارِ بیرونیِ مقاومت‌ناپذیری این کار را کرده باشند—میلی یا هدفی داشته‌اند،‌ و این عمل را انتخاب کرده‌اند. گفت‌‌وگویشان با تلویزیونِ حکومتی یا رسانه‌های دیگر هم گمان نمی‌کنم اجباری بوده باشد، و حتی شواهدی شاید باشد که خودِ ثبت‌نام‌کنندگانْ متقاضی مصاحبه بوده‌اند. برخی از آنان را ساده‌دل یا روان‌پریش می‌دانیم؟ خیلی کم نیستند افرادِ آشفته‌ی پریشان‌فکری که در توئیتر و فیس‌بوک می‌نویسند و خودشان را محلِ تمسخرِ دیگران می‌کنند؛ این گمان نمی‌‌کنم به خودیِ خود جوازِ ممنوع‌کردنِ صحبتِ کسی برای مخاطبِ عام باشد. کسی که خودش را در معرضِ دیدِ عموم قرار می‌دهد به نظرم چندان نامنصفانه نیست اگر جامعه به او بخندد—غیر از اینکه شاید این فایده را هم داشته باشد که، شخص اگر واقعاً نیاز به مراقبت و بستری‌شدن داشته باشد، این موضوع زودتر و با قوّتِ بیشتری آشکار شود. وانگهی، به فرض که با این استدلالِ اخیرِ این وبلاگ‌نویس موافق نباشید، راهِ معقول‌ترِ حفاظت از پریشانانْ منعِ رسانه‌ها از مسخره‌کردن است نه منعِ افراد از داوطلب‌شدن. 

در همین هزاره‌ی سوم که گویا معجزه‌ای هم داشت

دانش‌آموزان‌ام داشتند در کلاس امتحان می‌دادند و من آمده بودم بیرون. دوستِ عزیزی را دیدم که پارسال در همین مدرسه همکار بودیم. مهربانانه گفت "امتحان‌های شما در ایران تک است".

"کاش خوب هم باشند، وگرنه آقای فلان اصلاً در دنیا تک است."

عطف و فصل

خبرگزاریِ محترمِ مهر درباره‌ی یک سخنرانیِ اخیرِ آقای محسن رضایی نوشته‌ است (با حفظِ رسم‌الخط و غیره):

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: فردی به خوزستان، مشهد شهدای ایران آمده است و یک حرف‌ هایی زده که امیدوارم هرچه زودتر حرف‌ هایش را تکذیب و اصلاح کند.

برای این وبلاگ‌نویس جای سؤال است که چگونه می‌شود کسی از کسِ دیگری بخواهد که حرف‌هایش (در یک سخنرانیِ خاص) را تکذیب و اصلاح کند. تصور می‌کنم که اگر تکذیب کند قاعدتاً دیگر لازم نیست اصلاح کند، و اگر اصلاح کرده باشد قاعدتاً دیگر تکذیب لزومی ندارد.