عادی نمی‌شود

تلفن کرده بودم، و جواب که داد آشفته بود. با همه‌ی آشفتگی، هم‌چنان، مثلِ همیشه، مؤدب بود. آشکارا رنجیده بود، و برایم روشن نبود که از چه. کابوسی بسیار زنده و واقع‌نما. بیدار شدم. 
 
نشستم و با چشمانی نه‌کاملاًباز ئی‌میلی نوشتم و فرستادم: بودن‌ات را هیچ وقت مفروض نمی‌گیرم. هر روز و هر بار حواس‌ام هست که اتفاق و موهبتِ بزرگِ خیلی خوبی است …“.
 
۱۰-۷۹.
 

دانشگاه تهران و اتهامِ انتحال: هزار روز بعد

نمی‌دانم این ماجرا را در دانشگاه‌های معتبرِ جاهای دیگر اگر بشنوند چقدر به‌راحتی باورش می‌کنند؛ به هر حال، امرِ واقع این است که هزار روز گذشته است از زمانی که، بعد از مطرح‌شدنِ اتهام‌های سنگینِ انتحال در موردِ آقای دکتر محمود خاتمی (یکی از آنها: اتهامِ منتشرکردنِ تقریباً بی‌کم‌وکاستِ مقاله‌ای از شخصی دیگر به نامِ خود)، دانشگاه تهران در بیانیه‌ای اعلام کرد که کمیته‌ای تشکیل داده است که ”با سرعت، دقت و جدیت تمام“ به موضوع می‌پردازد. چون در بیانیه صحبت از این بود که نتیجه ”جهت تنویر افکار عمومی“ اعلام خواهد شد، می‌شود حدس زد که آنچه اولیاءِ دانشگاه تهران از ’جدیت‘ مراد کرده‌اند دقیقاً منطبق نیست با آنچه عرفاً از این واژه‌ فهمیده می‌شود. (بیش از یک سال پیش پیشنهاد شده بود که دانشگاه تهران یا توضیح بدهد که بررسی‌های دقیق و جدّیِ کمیته هنوز به نتیجه‌ی قطعی نرسیده، یا رسماً بگوید که نظرش تغییر کرده و بنا ندارد نتیجه‌ی بررسی را اعلام کند؛ اما این پیشنهاد هم اجرا نشد، اگر که اصلاً شنیده شد.)

چهل روز که از انتشارِ بیانیه‌ی رسمیِ دانشگاه تهران گذشته بود برخی ابرازِ تعجب می‌کردند از اینکه بررسیِ این اتهام‌ها، که قاعدتاً نباید وقتِ زیادی بگیرد، هنوز تمام نشده است (مقاله‌ی آقای خاتمی و مقاله‌ی آقای کارپنتر هر دو موجودند، بیانیه‌ی مجله‌‌‌ی Organon F هم که آقای خاتمی مقاله را در آن منتشر کرده بوده‌اند موجود است، و غیره). و وقتی پانصدوچند روزِ دیگر هم گذشت صحبت از این شد که دادگاهِ نورمبرگ هم در کمتر از یک سال به سرانجام رسید (و نتایج را اعلام کرد). حالا ۱,۰۰۰ روز گذشته است؛ نتیجه‌ای اعلام نشده، و آن‌طور که از صفحه‌ی رسمیِ دانشگاه تهران برمی‌آید آقای دکتر محمود خاتمی هنوز در آن دانشگاه استادِ تمام هستند.

چه حرفِ نگفته‌ای مانده؟ نمی‌خواهم به استادانِ گروهِ فلسفه پیشنهاد بدهم که تهدید کنند که اگر نتیجه اعلام نشود استعفا خواهند کرد. اما شاید بشود پیشنهاد کرد که با اسم و امضای خودشان توضیح بدهند که نتیجه‌ی بررسی‌ها چه بوده است. آیا اتهامِ انتحال اثبات شده است؟ (شخصاً بسیار متعجب خواهم شد اگر خبردار شوم که آن کمیته‌ی محترم، و یا آن اعضایی از گروهِ فلسفه که موضوع را بررسی کرده‌اند، متقاعد نشده‌اند که چندین مورد انتحالِ گسترده در کار بوده است.) دانشگاه تهران در موردِ آقای دکتر محمود خاتمی چه تصمیمی گرفته است؟ به فرضِ اینکه اتهام‌ها اثبات شده‌اند، آیا بعد از مدتی آقای دکتر محمود خاتمی دوباره مجاز خواهند بود در گروهِ فلسفه تدریس کنند و دانشجو بگیرند؟ تصور می‌کنم کسانی که هنوز موضوع را فراموش نکرده‌اند بخواهند جوابِ اینها را بدانند، و گمان می‌کنم که انتظارِ نابجایی نباشد که برخی استادانِ گروهِ فلسفه در این مورد به افکارِ عمومی توضیح بدهند.

قبحی که شاید هنوز نرفته باشد.

پی‌نوشت. نمی‌دانم اولیاءِ دانشگاه تهران این توضیحاتِ مجله‌ی Topoi را تا چه حد با دقت خوانده‌اند. سردبیر می‌گوید که مقاله‌ای را که به اسمِ آقای محمود خاتمی در سالِ ۲۰۰۷ در این مجله منتشر شده بوده است دیگر نباید مقاله‌ی آن مجله محسوب کرد (و ادعا می‌کند که موضوع را قبل از این تصمیم با آقای محمود خاتمی مطرح کرده است و جوابِ متقاعدکننده‌ای نگرفته است). این توضیحات از جمله شاملِ جدولی است که نشان می‌دهد بخش‌هایی از مقاله‌ی ۲۰۰۷ قبلاً در یک کتابِ سالِ ۱۹۷۳ منتشر شده بوده است.

 

"لبِ یاقوت‌رنگ و ناله‌ی چنگ"

این که در عنوان آمده شکلی است که در مدخلِ دقیقی در ویکیپدیای فارسی آمده. در پیشاهنگان شعر پارسیی محمد دبیرسیاقی آمده ”لبِ بیجاده‌رنگ و ناله‌ی چنگ“. هم دقیقی است که گفته است ”شبِ سیاه بدان زلفکانِ تو مانَد / سپید روز به پاکی رُخانِ تو ماند / عقیق را چو بسایند نیک سوده‌گران / که آبدار بوَد، با لبانِ تو ماند“. و باز از او است [هم‌چنان بدونِ حفظِ رسم‌الخط نقل می‌کنم]:

کاشکی اندر جهان شب نیستی      تا مرا هجرانِ آن لب نیستی.

 

در نامطلوب‌بودنِ بعضی کارهای برخی ویراستاران

خیلی جوان بودم و هیجان‌زده بودم از اینکه با ناشری بزرگ برای ترجمه‌ای قرارداد بسته‌ام. کتابِ ریاضیِ پرفرمولی بود و ترجمه‌اش سخت نبود. با بیشترین دقتی که در توان‌ام بود ترجمه‌اش کردم و به ناشرِ معروف تحویل‌اش دادم. یکی-دو سال بعد هم قرارداری بستم با همین ناشرِ قدیمی (که حالا باز اسم‌اش عوض شده بود) برای ترجمه‌ی یک کتابِ ریاضیِ دیگر—کتابی که، بر خلافِ آن اولی، از قبل می‌شناختم و بسیار دوست‌اش می‌داشتم (و هنوز هم بسیار دوست‌اش دارم). 
 
چند سالی خبری نبود تا اینکه تلفن زدند و گفتند برای تصحیحِ نمونه‌ی اولِ کتابِ اول بروم پیشِ ناشر. فرمول‌چینیِ کتاب خوب بود، اما در همان ورق‌زدنِ اولیه‌ی در اتوبوس در راهِ خانه عبارت‌هایی می‌دیدم که به‌کلّی ناآشنا بود. و آیا من واقعاً چند سال پیش برای ضمیرِ سوم‌شخصِ مفرد نوشته بوده‌ام وی‘ (و نه ’او)؟ آیا در این چند سال آن‌قدر ذوق‌ام عوض شده که حالا بیش از یک‌سومِ ویرگول‌ها را زاید می‌یابم؟ به‌ دست‌نویس نگاه کردم و متن را پر از اصلاحاتِ ویراستارِ محترم دیدم. و در خانه فهمیدم که کارِ ویراستارِ محترم به این قبیل‌ زیباسازی‌ها محدود نبوده بلکه در جاهایی هم اصلاحات“اش جمله‌‌های صادقی را کاذب یا حتی بی‌معنا کرده است.  
 
ویراستارِ محترمِ آن متنِ بی‌دفاع مقامِ متوسطی هم در آن انتشاراتیِ بزرگ داشت. چند روز بعد نامه‌ی نسبتاً مفصلی نوشتم به یک مقامِ بالاترِ آن ویراستارِ محترم و درباره‌ی نحوه‌ی کارِ ویراستارِ محترم توضیح دادم و مثال‌هایی ذکر کردم. به بندی از قراردادِ چند سال پیش ارجاع دادم و گفتم حالا که فلان مدت از تحویلِ کار گذشته است و کتاب منتشر نشده، کتاب را پس می‌گیرم. (چند سالی گذشته بود و من دیگر شهوتِ انتشار نداشتم، و متن را هم که از همان اول چندان دوست نمی‌داشتم.) حضوراً که نامه را به آن مقامِ‌ بالاتر تحویل می‌دادم گفتم که در موردِ کتابِ دوم هم به همان بندِ قرارداد استناد خواهم کرد اگر که این ویراستارِ محترم در متنِ من دست ببرد. اثرِ تهدید بود یا نه، ترجمه‌ی کتابِ دوم بدونِ دخالت‌های ویراستارِ محترم منتشر شد.
***
 
کم پیش نمی‌آید که دوستانِ جوان‌ام را ببینم که کتابی (اغلب ترجمه) به ناشری تحویل داده‌اند و شگفت‌زده و خشمگین شده‌اند از تعدادِ زیادِ تغییراتِ خانم یا آقای ویراستار—تغییراتی که نوعاً شکلِ پیشنهاد هم ندارند و نوعاً پیش‌فرضِ ناشر یا ویراستار این است که اِعمال‌شان یکی از شرط‌های لازمِ انتشارِ اثر است. (و، تا جایی که من دیده‌ام، این ناشرهای زیاددخالت‌کنْ نوعاً ناشرانی تازه‌کارند: دو تجربه‌ی مطبوعِ من با ناشری چندده‌ساله و خوشنام حاکی از دخالتِ کاملاً کمینه‌ی ناشر در متنِ تحویلی بوده است، و همین دخالت‌های حداقلی هم یا شکلِ پیشنهاد داشته‌اند یا با کسبِ رضایتِ مترجم همراه بوده‌اند.) حتی اگر بپذیریم که متنِ تغییریافته ”زیباتر“ شده است، سؤالِ جدی این خواهد بود که چه کسی به خانم یا آقای ویراستار حق داده متن را ”زیباتر“ کند؟ و این هم یادکردنی است که در درصدِ معتنابهی از نمونه‌هایی که دیده‌ام (و این نمونه‌ها کم نبوده‌اند)،‌ ویراستارانْ  نه فقط شهرتی به زیبانویسی یا روشن‌نویسی نداشته‌اند، بلکه اصلاً هرگز چیزی به نام‌شان منتشر نشده است. و این هم از غرایب است که بسیاری اوقات در موردِ ترجمه‌ها این فرآیندِ به‌اصطلاح ویرایش را بدونِ هیچ نگاهی به متنِ اصلی انجام می‌دهند: گویی برایشان مهم نیست که جمله‌ای از متنِ اصلی حذف شده باشد یا جمله‌ای غلط ترجمه شده باشد یا لحن‌اش حفظ نشده باشد اما شدیداً مهم است که کلمه‌های تنوین‌دار به فلان شکل نوشته بشوند (اگر که به‌کلّی حذف‌شان نکنند) و صورت‌های نوشتاریِ آشناتری را تبدیل کنند به آش‌پز‘ و ’هم‌برگر‘، و به فلان دستورهای شبهه‌ناکِ زنده‌یاد ابوالحسن نجفی عمل کنند—و باز اوضاع بهتر می‌بود اگر همان دستورها را با دقت خوانده بودند و به شکلی یکنواخت اعمال می‌کردند. ویراستارِ محترم اگر ظنّ نیکو می‌برَد به فصاحت و دقت و زیبانویسی و زبان‌دانی‌اش، اینها را می‌تواند در آثارِ آینده‌ی خودش به‌کار ببندد.
 
آنچه در صنعتِ نشرِ ما ویرایش خوانده می‌شود عمدتاً به مفهومِ ویرایشِ صوری (copy editing) است. کسی که کارش این است، قرار است رسم‌الخط را یکسان کند و به شیوه‌ی ارجاع‌دهی و شکلِ زیرنویس‌ها و آرایشِ‌صفحه‌ها و از این قبیل بپردازد و، اگر توانایی‌اش را دارد، در جاهایی که گمان می‌کند عبارتی مبهم یا غلط است موضوع را به پدید‌آورنده‌ای که دارد کارش را ویرایش می‌کند خبر دهد. حضورِ چند کتابِ فلان‌کنید و بهمان‌نکنید در بازار شاید نقشی در وقوع و تداومِ این وضعیتِ ناخوشایند داشته است که کسانی، که نوعاً سابقه و تواناییِ درخشانی هم ندارند، در سبکِ نوشتاریِ دیگران مداخله می‌کنند. 
 
(در اواخرِ قرنِ گذشته، تحتِ تأثیرِ لیبرالیسمِ تبلیغ‌شده‌ی میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی در راهنمای آماده‌ساختنِ کتاب‌اش، این وبلاگ‌نویس که در اواخرِ کارِ حرفه‌ای‌اش در مقامِ ویراستار بود نکاتی را که به‌نظرش می‌رسید به دو شکلِ مختلف به مترجم یا نویسنده خبر می‌داد: مواردی نظیرِ سهوالقلم  را که لازم بود تغییر کند با رنگِ قرمز، و پیشنهادها را—ناظر بر ابهامی در بیان، یا نقصی در استدلال، یا ندیده‌گرفتنِ فلان منبع—با رنگِ سبز. تحتِ تأثیرِ کتاب و منشِ ادیب‌سلطانی، معتقد بودم که ویراستار باید با متنِ مقابل‌اش طوری برخورد کند که گویی دارد متنی مقدس را می‌بیند. و شنیده‌های من می‌گویند که ادیب‌سلطانی، که دقت‌اش و زبان‌دانی‌اش اعجاب‌آور است و سبکِ کاملاً خاصِ خودش را در نوشتن دارد، وقتی که در فرانکلین ویراستار بوده است هرگز نظرهای سبکی و سلیقه‌ای‌اش را اِعمال نمی‌کرده است.)
 

چند متن درباره‌ی کریپکنشتاین

ترجمه‌ی من از کتابِ ویتگنشتاینِ کریپکی اخیراً منتشر شده است. (ترجمه‌ی دیگری از همین کتاب هم گویا آماده‌ی انتشار است، که مشخصات‌اش را می‌شود در وبسایتِ سازمان اسناد و کتابخانه‌ی ملّی جمهوری اسلامی ایران دید.) چند اثرِ مربوط را در یادداشتِ مترجم معرفی کرده بودم؛ اما، با اینکه یادداشت را تحویل داده بودم و صفحه‌آرایی هم شده بود، و با اینکه با موضوع ناآشنا نیستم، به نظرم رسید که این را خوش نمی‌دارم که در مقدمه‌ی کتابی که بسیار شناخته‌شده است و نویسنده‌اش هم زنده است آثاری از دیگران را معرفی کنم. آن بخشِ محذوف را (با اضافه‌کردنِ مشخصاتِ مقاله‌ی هکینگ) در اینجا—که ملکِ شخصیِ من است—می‌آورم.

[بعدالتحریر، شخصی، اولِ شهریور.] چند دقیقه‌ی پیش فهمیدم که جان کَنفیلد حدودِ دو هفته‌ی پیش درگذشته است. کنفیلد ویتگنشتاین‌شناسِ بسیار برجسته‌ای بود و بخت کاملاً با من یار بود که در آخرین باری که در دانشگاهِ تورونتو درس می‌داد (پاییزِ ۲۰۰۲) درسی با او گرفتم. در جلسه‌ی اولِ درسْ مقاله‌ی خودش را هم معرفی کرد (اولین مقاله‌ای که در بخشِ حذف‌شده‌ی یادداشتِ مترجم معرفی کرده بودم)، اما در درس به آن نپرداختیم. پژوهش‌های فلسفی را به لحاظِ موضوعی یازده بخش کرد و ما دانشجویان، که پنج-شش نفر بودیم، هر کدام می‌بایست دو بخش را انتخاب کنیم و درباره‌شان بنویسیم و یک هفته زودتر برای همه بفرستیم: بخشِ اولِ هر جلسه بررسیِ یک چنین مقاله‌ای بود (موضوع‌های من قواعد و حیثِ التفاتی بودند). فوق‌العاده دقیق بود و احاطه‌اش به متنْ حیرت‌انگیز بود. و، غیر از موضوعاتِ ویتگنشتاینی، مقاله‌ی ۱۹۸۳اش بر ضدِ ذات‌گراییِ کریپکی به نظرِ من درخشان است. یادش عزیز است…

بررسیِ متن‌شناسانه‌ی پژوهش‌های فلسفی‌ی ویتگنشتاین در موضوعِ زبانِ خصوصی و پیروی از قواعد:

 – John V. Canfield,  “The community view”, The Philosophical Review, 105 (1996): 469-488.

– P.M.S. Hacker and G.P. Baker, Wittgenstein: Rules, Grammar and Necessity – Volume 2 of an Analytical Commentary on the Philosophical Investigations; Essays and Exegesis of §§ 185-242, 2nd ed., Wiley-Blackwell, 2009.

مقایسه‌ی کریپکنشتاین و گودمن:

Ian Hacking, “On Kripke’s and Goodman’s uses of ‘grue’”, Philosophy, 68: 269-295.

برای بررسیِ استدلالِ شکّاکانه‌ی ویتگنشتاینِ کریپکی از جمله می‌شود نگاه کرد به فصلِ چهارمِ کتابِ چامسکی: 

Noam Chomsky, Knowledge of Language: Its Nature, Origin, and Use, Praeger, 1986,

و نیز نوشته‌های گردآوری‌شده در این کتاب:

Allexander Miller and Crispin Wright, eds., Rule-following and Meaning, Routledge, 2002.

(از چهارده فصلِ تشکیل‌دهنده‌ی این کتابِ اخیر، نامِ کریپکی در عنوانِ پنج فصل آمده، و نگاه به صفحه‌ی اولِ بعضی دیگر هم نشان می‌دهد که متمرکزند بر کتابِ کریپکی.)

احتمالاً تفصیلی‌ترین دفاع از کریپکی، هم در موردِ راه‌حلِ شکّاکانه‌ی کریپکنشتاین و حمله‌اش به راه‌حل‌های مستقیم و هم در صحّتِ اِسنادِ مسأله به ویتگنشتاین، این کتاب است: 

Martin Kusch, A Sceptical Guide to Meaning and Rules —Defending Kripke’s Wittgenstein, McGill-Queen’s University Press, 2006. 

 

دقیق‌تر: کودتا؟

تصورِ من این است که یکی از لوازمِ اینکه سرنگونیِ دولتی را بشود ’کودتا‘ خواند این است که این سرنگونی بر خلافِ قانونِ کشور باشد. به‌نظر می‌رسد که در نبودِ مجلس، عزلِ مصدق از اختیاراتِ محمدرضا پهلوی بوده است. گمان نمی‌کنم سرنگونیِ حکومتِ مصدق کودتا بوده باشد.* 

تردیدی در این نیست که دولت‌های انگلستان و ایالاتِ متحده در سرنگونیِ مصدق نقشِ جدی داشته‌اند، و، از جمله با نگاه به پیامدهایی از قبیلِ قدرت‌گرفتنِ شاهِ دیکتاتور در ایرانِ بعد از مصدق، معتقدم که سرنگونیِ دولتِ مصدق مجموعاً اتفاقِ نامبارکی بوده است. اما بیایید چیزها را با نام‌شان بخوانیم. اینکه رویدادی که بد بوده است و دوست‌اش نداریم را ’کودتا‘ بنامیم حتی اگر بفهمیم که کودتا نبوده است، شبیهِ این است که ’لائیک‘ را چونان دشنام به‌کار ببریم یا به کسی که می‌دانیم که دکتر نیست بگوییم ’دکتر‘. 

(این وبلاگ‌نویس دچارِ این توهّم نیست که حرف‌اش نفوذ یا تأثیرِ زیاد دارد؛ با این حال، اگر به این نتیجه برسد که در موردِ اختیاراتِ قانونیِ محمدرضا پهلوی در نیمه‌ی دومِ مردادِ ۱۳۳۲ یا در موردِ تعریفِ ’کودتا‘ اشتباه کرده است مدعای خاص‌اش را پس خواهد گرفت. اما گرفتارِ این مثالِ خاص نمانیم: حرفِ اصلی‌ام این است که مفاهیمی را که تعریفِ کمابیش دقیقی دارند درست به‌کار ببریم و برای ابرازِ محبت یا عصبانیتْ معانی را معوّج نکنیم.)

* تصور کنید که در نظامی سلطنتی، نخست‌وزیر مجلس را به استنادِ نتیجه‌ی همه‌پرسی منحل کرده باشد. (در روزِ همه‌پرسی صندوق‌های جداگانه‌ای برای رأی‌های مثبت و منفی گذاشته شده بوده است، و بیش از نودونه درصدِ رأی‌ها موافقِ‌ خواستِ نخست‌وزیر بوده؛ این وضعیت اگر امروز در همه‌پرسی‌ای رخ بدهد نظرِ ما درباره‌ی آزادانه‌بودنِ رأیِ رأی‌دهندگان چه خواهد بود؟) شاه از مملکت رفته. وزیرِ امورِ خارجه در خیابانْ سخنرانی‌های آتشین می‌‌کند بر ضدِ شاه و صحبت می‌کند از تمام‌شده‌بودنِ دوره‌ی حکومتِ شاه—سعی‌ای برای کودتا اگر در کار بوده، کودتای مصدق بر ضدِ پهلوی بوده است!

 

تشدیدکننده‌ی حرکاتِ پروانه‌های در معده

گفتم ”درست می‌گویند (دست‌کم در موردِ من این حرفْ درست است): قهوه برای اضطراب بسیار خوب است، همان‌طور که شنیدنِ صدای ملایمِ محبوب برای اضطراب بد است و برای آرامش خوب است.“

از وضعِ خواب پرسید.

”بد نیست. البته ملاتونین را قطع کرده‌ام. (یادت هست؟: مدتی می‌خوردم تا خواب‌ام تنظیم شود.)“

”درباره‌ی عوارضِ قطعِ ناگهانی‌اش چیزی خوانده‌ای؟“

”نه. اما احتمالاً در موردشان خواهم نوشت.“

 

نصّ

قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی ایران.

اصلِ سی‌ودوم. هیچ کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌‌کند. در صورتِ بازداشت، موضوعِ اتهام باید با ذکرِ دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرفِ مدتِ بیست‌وچهار ساعت پرونده‌ی مقدماتی به مراجعِ صالحه‌ی قضایی ارسال و مقدماتِ محاکمه، در اسرعِ وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبقِ قانون مجازات می‌شود.

اصلِ سی‌وششم. حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریقِ دادگاهِ صالح و به موجبِ قانون باشد.

 

Hidalgo Don Quijote de la Mancha

تمام‌شده‌بودنِ کتابِ اکو و بیکاریِ این روزها مرا دوباره کشاند به یکی از فروشگاه‌های شهر کتاب، و برخوردم به یک ترجمه‌ی قرنِ‌بیست‌ویکمیِ این رمانِ فوق‌العاده، و باز شادم بابتِ‌ نقصی که در فرآیندِ فرهیزش‌ام بوده است: خوشحال‌ام که می‌توانم این کتاب را برای اولین بار بخوانم. دستِ من البته از زبانِ اسپانیایی کوتاه است و نمی‌توانم بگویم ترجمه‌ی خوبی هست یا نه؛ اما جمله‌ها روان‌اند و تغییرِ لحن (وقتی که از روایتِ سروانتس گذر می‌کنیم به آنچه قرار است نقلِ مستقیمِ اقوالِ قهرمانِ مجنونِ داستان باشد) عالی است. در همین چند فصل بارها بلند خندیده‌ام. و مقدمه‌ی خانمِ مترجم بسیار مطبوع است.

غیر از اینها، دیروز فهمیدم که یکی از مشهورترین ترجمه‌های (قرن‌بیستمیِ) کتاب کارِ پدرِ فیلسوفِ محبوبِ درگذشته‌ی پیرار است. انگار فامیل درآمده باشیم. و امروز یادم افتاد که پاتنم در آن مقاله‌ی مشهور درباره‌ی ام‌اس هم چیزی نوشته است.

گویا صاحبِ روح‌القوانین گفته است که هرگز غمی نداشته که یک ساعت مطالعه برطرف‌اش نکرده باشد؛ نمی‌دانم آیا هرگز غمی داشته که مانع از مطالعه شده بوده باشد یا نه. 

 

(نحوه‌ی) دخالتِ حکومت در ورزش: نظرِ مردم؟

درباره‌ی ماجرای مسابقه‌دادنِ دو بازیکنِ ایرانیِ تیمی یونانی با تیمی از اسرائیل زیاد صحبت شده است، بیشتر در شبکه‌های اجتماعی. غریب است که نوعِ واحدی از عمل (مسابقه‌دادن با ورزشکاری اسرائیلی یا با تیمی از اسرائیل) چنان باشد که نکردن‌اش پاداش داشته باشد و کردن‌اش مجازات. نیز، گاهی این امر به طرزِ نامطلوبی جلبِ توجه می‌کند که در حالی که مسابقه‌ندادنِ ورزشکارانِ ما جلوه‌اش در ایران شورآفرین و حماسی است، در خودِ‌ مسابقه‌ها با بهانه‌ی بیماری و آسیب‌دیدگی است. و نکته‌هایی دیگر. 

آقای معاونِ وزیرِ ورزش اخیراً گفته‌اند که این دو بازیکن ”به تیم ملی فوتبال ایران دعوت نخواهند شد زیرا آنها خط قرمزها را زیر پا گذاشتند“، و تأکید هم کرده‌اند که این موضوع به سرمربیِ تیمِ ملّی ربطی ندارد و مرجعِ تصمیم‌گیرنده وزارتِ ورزش و فدراسیونِ فوتبال است. در این مورد این نکته مطرح شده است که عملی‌شدنِ حرفِ آقای معاونِ وزیر می‌تواند پیامدِ جدیِ دامنه‌داری برای فوتبالِ ملّیِ ما داشته باشد (تعلیق)، و مجازاتِ افراد باید مستند به قانون باشد، و مجازاتِ این بازیکنانْ این شبهه را ایجاد می‌کند که ورزشکارانِ ایرانی برای مجازات‌نشدن است که با ورزشکارانِ اسرائیلی مسابقه‌ نمی‌دهند، و غیره.

به نظرِ من لازم/مفید است که در رسانه‌های رسمی این بحث‌ها مطرح بشود و مردم و مقامات و کارشناسان نظر بدهند. تصورِ شخصیِ من این است که درصدِ بزرگ یا بسیار بزرگی از شهروندانِ ایرانی با اصولِ کلّیِ ضداسرائیلیِ حکومتِ ایران و حمایت از کسانی که سرزمین‌شان اشغال شده همدل‌اند و در تقابل‌های شخصی‌شان این را نشان خواهند داد. به‌علاوه، این‌طور نیست که معتقد باشم که در موردِ هر سیاستی لازم باشد هر وقت که مسأله‌ای مطرح شد به آراءِ عمومی مراجعه کنیم؛ اما، با این حال، پیشنهادِ من این است که برنامه‌ی نود این هفته از مردم بپرسد که آیا با مجازات‌شدنِ شجاعی و حاج‌صفی موافق هستند یا نه. مستقل از اینکه تدبیرِ نظامِ جمهوری اسلامی در این مورد چه باشد (و این تدبیر می‌تواند از جنسِ دخالت‌نکردن باشد)، پاسخِ این نظرسنجیْ محکی است برای سنجیدنِ درستیِ حرفِ معاونِ وزیر که ”این وضعیت برای مردم ایران قابل تحمل نیست“.

در کنارِ همه‌ی حرف‌های قبلی، این هم لحاظ‌کردنی است که با روالِ فعلیِ حکومتِ اسرائیل در کرانه‌ی باختری و در غزه، نامنتظر نیست که جامعه‌ی جهانی به طرفِ تحریمِ اسرائیل برود (کاری که در دهه‌‌های هشتاد و نودِ میلادی با آفریقای جنوبیِ آپارتاید شد، و دست‌کم در امورِ آکادمیک هم چند سالی است که تلاش‌هایی شروع شده)؛ عاقلانه نیست که به حکومتِ اسرائیل بهانه‌ای برای مظلوم‌نمایی بدهیم.

 

"Qu’ils mangent de la brioche"

[عصبانی، ویرایش‌نشده]

یک اقای بازیگرِ خوش‌تیپ هست که برنده‌ی اسکارِ بازیگری هم شده. نام‌اش؟ نیکلاس کِیج. ’کِیج‘؟ نام برایمان آشنا نیست؟ احتمالاً هست، چون که ایشان چند دهه است بازیگرِ معروفی است؛ اما حالا برویم به ابتدای دهه‌ی هشتادِ میلادی و با جوانی مواجه بشویم که دنبالِ کار می‌گردد. حالا نامِ ’کِیج‘ آشنا هست؟ پدرخوانده را دیده‌اید؟ این جوان برادرزاده‌ی آن غولی است که  کارگردانِ این فیلم‌ و دنباله‌اش است و در دهه‌ی قبل از شروع به کارِ نیکلاس، نخلِ طلای کن و چند اسکار گرفته بود. نیکلاس کیم کوپولا نام‌اش را عوض کرده بود تا زیرِ سایه‌ی او نباشد. بعضی فارسی‌زبانانِ معاصر هم کارِ مشابهی کرده‌اند.

گمان نمی‌کنم استفادهنکردن از مزیت‌های خانوادگیْ واجب باشد (در اینجا قصد ندارم به رانت‌خواریِ ژنمندانِ نوکیسه بپردازم). اما این مورد را ببینیم. تعریف می‌کنند که در خانه‌ای که پدرشان برایشان ساخته بوده کتاب‌فروشی‌ای باز کرده‌اند و زندگیِ بچه‌ها را می‌چرخانده‌اند، تا اینکه وضعِ کتابفروشان خراب می‌شود (”به هم خبر دادیم که اوضاع خیلی خرابه“)، و ایشان لازم می‌بینند که برای امرارِ معاش تدبیرِ تازه کنند. 

پدرتان نویسنده‌ی مشهور و طرازِ اول و فیلمسازِ بسیار مهمی است و از مزایای دختر‌ابراهیم‌گلستان‌بودن استفاده کرده‌اید؟ این خیلی به ما مربوط نیست؛ اما وقتی در ضمنِ حکایت‌گویی‌ْ برای مخاطبِ عمومی تعریف می‌‌کنید که، در کنارِ اینکه هنر خوانده بوده‌‌اید، ایده‌ی گالری‌داری‌تان مستظهر به این بوده که  ”پدرمم که مجموعه‌داره با همه‌ی نقاشا آشنا هستیم“، و گزارش می‌کنید که ”با نقاشی‌های سهراب سپهریِ خونواده‌ی خودمون من اونجا رو افتتاح کردم“، در این صورت خیلی نامنتظر نیست که شکایت‌تان از یأسِ جوانانْ زیاد به دل ننشیند و نتیجه‌گیری‌تان که ”خواستم، شد“ تحسین و همدلیِ زیادی برنینگیزد.

یک وقتی هم باید صحبت کنیم در این مورد که اصولاً شأنِ مترجم (حتی با این فرض که ترجمه‌اش دقیق و خوب باشد) چیست.