در لزومِ احتیاط در شوخی*

دوستِ خیلی جوانی نامه‌ای فرستاد (ئی‌میل) برای احوال‌پرسی. شاید تا مرا بخندانَد، چیزی هم نوشته بود درباره‌ی مسابقه‌ی فوتبالِ لهستان و ارمنستان. نوشتم که حرف‌اش زشت است—شوخی با اسم‌های رایج در قوم‌های دیگر کارِ سخیفی است؛ برچسب‌زدن، و افرادِ قوم را نوعاً شاغلِ شغلی خاص نشان دادن، زشت است. زشت است، حتی اگر آن قوم ربطی به ما نداشته باشند، حتی اگر بر ما لازم نباشد که، مراعاتِ در اقلّیت‌بودن‌شان در شهر و کشورمان را، حواس‌مان باشد که مؤدب‌تر و ملاحظه‌کارتر باشیم. 

”اشتباه نکن: این از جنسِ اعتراضِ فلان صنف نیست وقتی که در فیلمی شخصیتِ دزد یا قاتل از اهالیِ آن صنف است. تو داستان ننوشته‌ای و فیلم نساخته‌ای؛ صرفاً چند نام شنیده‌ای و با خودِ نام‌ها—با یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های یک قوم—شوخی کرده‌ای، شوخی‌ای زشت. بگذریم از اینکه اصولاً، تا جایی که به ادب و ملاحظه مربوط می‌شود، صنف با قوم تفاوتِ زیاد دارد.“  

کمی شرمنده شدم وقتی که در پاسخ نوشت که شوخی از خودش نبوده و در توئیتر خوانده بوده است.

 

* عنوانِ مطلب ملایم‌تر شده است.

 

فارسی‌سازیِ طرحِ جلد

ایده‌هایم برای طرحِ جلد را برای ناشر نوشته بودم: اینکه طرحِ جلد به همان سادگیِ کتابِ اصلی باشد، اینکه عنوان چطور شکسته شود،‌ اینکه نسبتِ اندازه‌های حروفِ عنوان چگونه باشد. این را هم گفته بودم که جلدِ چاپِ با رنگِ جلدِ سبز و سیاه را از جلدِ چاپِ با رنگِ جلدِ کرِم و قرمز دوست‌تر دارم (انتشاراتِ دانشگاهِ هاروارد کتاب را با هر دوی این رنگ‌های جلد منتشر کرده؛ نسخه‌ی کاغذی‌ای که دارم و چاپِ بازیل بلک‌ول است رنگِ جلد‌اش کرم است). و ناشرِ حرفه‌ای و صاحب‌سبک لطفاً گفت که بر این ایده‌ها کار خواهد کرد و حتی ایده‌ی چاپِ عکسِ ۱۹۸۳ی کریپکی بر پشتِ جلد را هم بررسی می‌کند. 

کتاب که منتشر شد به‌نظرم رسید که طرحِ جلدش بسیار خوب است. 

چند روزی که گذشت (و من پیاپی به خودم بابتِ این‌همه ذوق تبریک می‌گفتم و شاید خیلی نمانده بود که برسم به گفتنِ ”سبحاني ما أعظم شأني“)، کم‌کم به‌نظرم رسید که خوبیِ طرحِ جلد نمی‌تواند تماماً حاصلِ پیشنهادهای منِ گرافیک‌‌ندان باشد! برای اولین بار شناسنامه‌ی کتابِ منتشرشده را با دقت نگاه کردم و دیدم که طرحِ استادانه‌ی جلد کارِ آقای ابراهیم حقیقی است. 

سول کریپکی، ویتگنشتاین: قواعد، و زبانِ خصوصی. هجده + ۱۶۲ صص. نشر مرکز، ۱۳۹۶. تیراژ: ۱,۲۰۰، قیمت ۱۹,۵۰۰ ریال. [درباره‌ی اصلِ کتاب] [احساسِ مترجم درباره‌ی کتاب] [درباره‌ی ترجمه‌ی عنوانِ کتاب] [چند متنِ مهم درباره‌ی استدلال‌های کتاب]

 

II.i.10

نمی‌دانم: شاید علّت‌اش همزمانیِ اثرِ نوشیدنِ دو فنجان قهوه و شنیدنِ متوالیِ باخ و بَری گیب و واروژان-جنتی‌عطایی و خواندنِ نثرِ انگلیسیِ قرنِ هفدهم باشد؛ به هر حال، امرِ واقع این است که از خواندنِ این قسمتِ جستارِ لاک و قسمت‌های پی‌آیندش بسیار لذت بردم.

در قسمتِ قبلی (یعنی در قستِ نهم از فصلِ اولِ کتابِ دومِ جستار) لاک می‌گوید که با این عقیده آشنا است که روحْ همواره در حالِ اندیشیدن است. حالا، در قسمتِ دهمِ این فصل، می‌گوید بحث در این را که آیا به‌وجودآمدنِ روح مقدم است بر شروعِ حیات در بدن (یا هم‌زمان است با آن یا متأخر است بر آن) واگذار می‌کند به کسانی که بیشتر از او در این موضوع اندیشیده‌اند. و می‌گوید که اعتراف می‌کند که خودش یکی از آن روح‌های کودنی را دارد که خودش را این‌طور نمی‌یابد که همواره در حالِ اندیشیدن و تأمل در ایده‌ها باشد، و این را هم نمی‌تواند تصور کند که همواره‌اندیشیدن برای روحْ ضروری‌تر باشد از همواره‌حرکت‌کردن برای بدن. 

لاک البته به این جدلِ مطایبه‌آمیز اکتفا نمی‌کند و در قسمت‌های بعدی به‌تفصیل بحث می‌کند در خوابِ بدونِ رؤیا (و در موردِ این فرضیه که شاید در حالِ خواب هم می‌اندیشیم، اما بعد از بیدارشدن فراموش می‌کنیم)، در هویّتِ شخصی، و درباره‌ی اینکه کارِ بیهوده‌ای می‌بود که آفریدگارْ روحِ انسان را چنان خلق کند که همواره در حالِ اندیشیدن باشد.

چیزی که در ادامه می‌آورم بخشی از آن قسمت است. اگر متنِ قدیمی ندیده باشیم شاید رسم‌الخط (جدانوشتنِ آنچه امروزه نوعاً یک کلمه محسوب می‌شود، و استفاده از حروفِ بزرگ) و ایتالیک‌سازی و نقطه‌گذاری برایمان جالب باشد. ستاره‌ی اواخرِ قولی که از لاک نقل می‌کنم همراه است با زیرنویسی که ارجاع می‌دهد به مزامیر، ۱۲۱.

 

      §10. But whether the Soul be supposed to exist antecedent to, or coeval with, or some time after the first Rudiments of Organisation, or the beginnings of Life in the Body, I leave to be disputed by those, who have better thought of that matter. I confess my self, to have one of those dull Souls, that doth not perceive it self always to contemplate Ideas, nor can conceive it any more necessary for the Soul always to think, than for the Body always to move; the perception of Ideas being (as I conceive) to the Soul, what motion is to the Body, not its Essence, but one of its Operations: And therefore, though thinking be supposed ever so much the proper Action of the Soul; yet it is not necessary, to suppose, that it should be always thinking, always in Action. That, perhaps, is the Privilege of the infinite Author and Preserver of things, who never slumbers nor sleeps;* but is not competent to any finite Being, at least not to the Soul of Man. […]

 

می‌گفت قرعه‌کشی به نفعِ خوش‌شانس‌ها است

آقایی که پیش از من رسیده بود داشت پول می‌داد. کارش که تمام شد تلفن‌‌اش زنگ زد. هنوز داشت صحبت می‌کرد که من حساب کردم و رفتم در صفِ گرفتنِ آش ایستادم. آقا کمتر از یک دقیقه بعد از من رسید و بین‌مان کسی نبود. جلوی من سه نفر بودند.

آقا ناآرام بود. کمابیش هم‌سنِ‌ّ من بود [یا: هم‌سنِ‌ّ من می‌نمود] و کت‌وشلوار پوشیده بود و از من فربه‌تر بود. کمی که گذشت، زد به شانه‌ی من و تذکر داد که پیش از من آمده است. صدایش نازک بود. گفت که پیش از من پول داده است. گفتم درست می‌فرمایید، ولی من که به این صف رسیدم شما تشریف نداشتید“. گفت به هر حال، من باید به‌جای شما اینجا باشم“. گفتم که حرف‌‌اش به نظرم معقول نیست. سؤالِ مقدّرِ مرا خودش جواب داد: نگران نیستم که آش تمام شود؛ ولی من دوست داشتم که من پشتِ این خانم باشم“. داشت به فردی که در صفْ جلوی من بود اشاره می‌کرد.

حرفِ حساب‌اش جواب‌اش این بود [یا: جواب‌اش این می‌بود] که جایمان را عوض کنیم.

 

ستم‌پذیری بدترینِ چیزها نیست

امروز لُهوف می‌خواندم (کتابی از قرنِ هفتم)، و باز دیدم که بسا که به عمقِ زیادِ حرفی توجه نکنیم چون حرف در سیاقی حماسی و زیبا گفته شده، یا چون مکررش شنیده‌ایم. سیّد بن طاووس می‌گوید که در عاشورا امام حسین تنها مانده بود و می‌جنگید و می‌خوانْد:

القتلُ أولیٰ من رُکوبِ العارِ / و العارُ أولیٰ مَن دُخولِ النّارِ.

مصراعِ اول البته که حماسی است؛ اما بیت مصراعِ دومی هم دارد: کشته‌شدن ترجیح دارد بر پذیرشِ ننگ، اما خواری هم بدترینِ چیزها نیست—می‌گوید که پذیرشِ ننگ ترجیح دارد بر عذابِ الهی.

حالا البته که از نظرِ من هم خوب نیست که خوانش‌های مدرنِ خودمان را بر ماجرای سالِ ۶۱ هجری بار کنیم (چه برسد به اینکه گفتنِ حرفی مثلِ ”إنّ الحیاةَ عقیدة ٌو جهادٌ“ را به امامِ شیعه نسبت بدهیم)؛ اما به نظرم می‌شود که در اینجا دخول در نار را، که، علی‌الفرض، لازمه‌اش این است که شخصِ داخل‌شونده مستحقِ عذابِ الهی شده باشد، کمابیش نزدیک فرض کنیم به انجامِ عملِ غیراخلاقی. حرفِ بیت در این صورت این خواهد بود که اگرچه حاضرم بمیرم و تن به ظلم ندهم، باری کارِ غیراخلاقی از تن‌دادن به ظلم هم بدتر است. خودِ تن‌دادن به ظلم را هم اگر غیراخلاقی بدانیم، باز می‌شود این‌طور فهمید که چیزهایی هستند که، به لحاظِ اخلاقی، از ستم‌پذیری بدترند.

[سوادِ من به اندازه‌ای نیست که متنِ عربی را بتوانم بدونِ کمک بخوانم؛ متنِ دوزبانه‌ای دارم که ترجمه‌ی فارسی‌اش از سیّداحمد فهری‌زنجانی است و شرکت چاپ و نشر بین‌الملل منتشر کرده است.]

 

ترجیحاتِ فوتبالیِ امشب

نیمار در همان ده دقیقه‌ی اول دو گل به بایرن مونیخ بزند و قبل از دقیقه‌ی پانزدهم اخراج بشود، تا بعد با خیالِ راحت بازیِ اتلتیکو-چلسی را ببینم. البته خواسته‌ی دیگری هم دارم که شاید احتمالِ وقوع‌اش کمتر باشد: اینکه تلویزیونِ ایران این بازی‌ها را بدونِ گزارش و فقط با صدای ورزشگاه پخش کند.

 

یا اگر مثلاً بنا بود در دوبلاژ به‌جای اشقیاء صحبت کنند

آقای محترمی که مترجمِ شبکه‌ی خبرِ سیمای جمهوری اسلامی هستند توضیح داده‌اند که بخش‌هایی از سخنرانیِ رئیس‌جمهورِ ایالاتِ متحده در سازمانِ ملل را ترجمه نکرده‌اند (و می‌گویند که در همان زمانی که مشغولِ ترجمه‌ی همزمانِ سخنرانی بوده‌اند شخصاً تصمیم گرفته‌اند آن بخش‌ها را ترجمه نکنند)، به دو دلیل: اول اینکه ”این حرف‌ها خلافِ واقع بود“، و دوم اینکه ”علیهِ کشورِ من بود“. توضیحِ بیشتر هم می‌دهند که فیلمْ زیرصدا داشته است و لذا ”معلومه که اون چی می‌گه“ (ولی توضیح نمی‌دهند که اگر به واسطه‌ی بودنِ زیرصدا معلوم است که سخنران چه می‌گوید، پس اصولاً چرا ترجمه می‌کنند). پس این شبکه‌ی خبریْ مترجمی دارد که در لحظه تصمیم می‌گیرد که چیزی را ترجمه نکند، و به چنین دلیل‌هایی. هنوز خبری نخوانده‌ام که سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی عذرخواهی کرده باشد یا ایشان را علناً توبیخ کرده باشد.

در ویدئویی که وبگاهِ رسمیِ شبکه‌ی خبر منتشر کرده است توضیحاتِ آقای مترجم این‌طور تمام می‌شود: ”فکر نمی‌کنم این قشنگ باشه که من بخوام علیهِ کشورِ خودم، توی رسانه‌ی ملّیِ خودم، علیهِ کشورِ خودم صحبت بکنم“. آقای مترجم ظاهراً معتقدند که جمله‌هایی که در مقامِ مترجم ادا می‌کنند را فی‌الواقع اظهار می‌کنند و قرار است موضعِ شخصیِ خودشان باشد. سعی می‌کنم تصور کنم که ایشان چه می‌کردند اگر بنا بود در یک کنفرانسِ گفت‌وگوی ادیان ترجمه کنند یا اگر بنا بود متنِ سخنرانیِ صدام حسین در آغازِ حمله به ایران را ترجمه کنند.  

 

بهترین؟ البته که دوره‌ی ما!

[بدیهیات‌نویسی برای پرهیز از تمسخرِ با ذکرِ موردِ مشخص]

از نشانه‌های شخصِ کم‌مایه این است که در سینما و سیاست و موسیقی و شعر و ورزش و فلسفه و غیره، به‌جدّ معتقد است که بهترین‌ها مالِ زمانِ (نو)جوانیِ خودش بوده است. علاقه به چیزهایی که با تماشا و با شنیدن‌شان بزرگ شده‌ایم البته که طبیعی و فهمیدنی است؛ اما وقتی این را چونان اظهارِ نظری تقریباً پیشینی (و بدونِ بررسیِ آثارِ تازه‌تر) می‌شنویم احتمالاً پوزخند می‌زنیم.

شاید واقعاً کسی بتواند از این ایده دفاع کند (گرچه نمی‌توانم تصور کنم که چطور می‌تواند این کار را بکند) که مثلاً پرسپولیسِ سی سال پیش بهتر از رئال مادریدِ امسال بازی می‌کرده است یا فلان فیلمِ دوبله‌شده‌ی چاقومحورِ دهه‌ی چهل بهتر از شوکران و جدایی است؛ اما تصورِ من این است که این بحث‌ها باید موردی و تفصیلی باشد. اینکه معیارِ اصلی نهایتاً این باشد که چه چیزی متعلق است به زمانِ شکل‌گیریِ ذوق و سلیقه‌ی من، به نظرم مضحک است—مضحک است که اصلِ حاکم بر قضاوت‌های من این باشد که آنچه قبل از من بوده است نپخته و ابتدایی است و آنچه بعد از من است سطحی و مبتذل است.

 

جاودانگی: افلاطون و پِری

ظاهراً کمتر فیلسوفِ حرفه‌ای‌ای هست که نظرش این نباشد که افلاطون یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفانِ همه‌ی دوران‌ها است. (تا کمی رسماً حرفِ زرد زده باشیم: باعثِ تعجب بود که در نظرپرسیِ اخیرِ برایان لایتر کسی [بله: چه کسی جز ارسطو؟] بالاتر از افلاطون قرار گرفته است.) و ظاهراً تردیدی در این نیست که، در کنارِ محتوای عظیمِ فلسفیِ آثارِ افلاطون، سبکِ نوشته‌های او هم در شأنِ کم‌نظیرش مؤثر بوده است.

چنان که معروف است، غیر از چند نامه که مسلّم هم نیست از افلاطون باشند، آثارِ افلاطون همگی به شکلِ محاوره است (حتی آپولوژی را هم شاید بشود محاوره انگاشت)، و در تقریباً همه‌ی اینها یکی از طرف‌های بحثْ سقراط است. بعضی از محاوره‌های افلاطون بسیار زیبا و زنده‌اند؛ طرف‌های بحث حرف‌های هوشمندانه می‌زنند و از حریفان اشکال‌های هوشمندانه می‌گیرند، و بعضی حرکت‌های منطقی یا جدلی‌شان فوق‌العاده است. به نظرِ من غریب است که کسی مثلاً پروتاگوراس یا کتابِ اولِ جمهوری یا گُرگیاس را بخواند و لذت نبرد. اما این نبوغِ ادبی متأسفانه (؟) در همه‌ی نوشته‌های افلاطون نمی‌درخشد. گاه پیش می‌آید (در محاوره‌های دوره‌ی پایانی) که آنچه از محاوره می‌بینیم صرفاً قالب است: کسی نظرِ مفصّل‌اش را می‌گوید و می‌گوید، و، عملاً چونان ابزاری برای جداکردنِ پاراگراف‌ها، کسِ دیگری می‌گوید ”بله“ یا ”حتماً“ یا ”جز این نمی‌شود تصور کرد“، و از این قبیل. و حتی روایتِ افلاطون و چینشِ صحنه هم گاه باورپذیر نیست: جایی دیده بودم (و الآن به منبع دسترس ندارم) که کسی محاسبه کرده بود که متنِ محاوره‌ی قوانین، که قرار است سه پیرمرد در حالِ قدم‌زدن انجام‌اش داده باشند، اگر بنا بود گفته شود گفتن‌اش هجده ساعت طول می‌کشید!

محاوره‌های جدیِ هوشمندانه منحصر نیستند به زیرمجموعه‌هایی از نوشته‌های افلاطون. غیر از محاوره‌های مفقودِ ارسطو که باستانیان می‌ستودندشان، البته محاوره‌هایی از بارکلی و هیوم هم به زیبایی و هوشمندانه‌بودن مشهورند.  

اینها را گفتم تا به اینجا برسم که در دورانِ ما هم محاوره‌های بسیار خوبی منتشر شده است، یکی از بهترین‌شان، آن‌قدر که من دیده‌ام، محاوره‌ای در هویّتِ شخصی و جاودانگی، نوشته‌ی جان پِری. سه دوست، که یکی‌شان در بسترِ مرگ است (ناشی از جراحاتِ تصادفِ موتورسیکلت)، درباره‌ی امکانِ بقاءِ بعد از مرگ صحبت می‌کنند—روایتی درخشان از مفهومِ اینهمانی و آراءِ لاک و هیوم و دیگران، از جمله برخی فیلسوفانِ قرنِ بیستم. حال‌وهوا البته که یادآورِ یکی از معروف‌ترین محاوره‌های افلاطون یعنی فایدون است. 

نوشته‌ی پِری به اندازه‌ی نوشته‌ی افلاطون دراماتیک نیست، اما هم‌چنان بسیار خواندنی است. فرقِ بسیار واضح البته در موضع‌های شخصیت‌های اصلیِ دو محاوره درباره‌ی جاودانگی است. دیگر اینکه، دست‌کم آن‌طور که در یادِ‌ من مانده، سقراط عمدتاً وجودِ روح را فرض می‌گیرد و سعی می‌کند برای جاودانگی—جاودانگیِ روح—برهان بیاورَد؛ در محاوره‌ی پِری، تأکیدِ اصلی بر اینهمانی است (بقاءِ من مستلزمِ این است که، بعد از مرگِ دنیویِ من، کسی باشد—مثلاً در بهشت—که آن کس خودِ من باشد، با من اینهمان باشد) و یکی از بحث‌های اصلی در این است که آیا مفروض‌گرفتنِ روحی غیرمادّیْ مسأله‌ی اینهمانی را حل می‌کند یا نه. شاید بشود همه‌ی اینها را این‌طور خلاصه کرد که، بر خلافِ فضای کلاسیکِ فایدون، فضای این محاوره کاملاً مدرن است.  

خواندنِ کتابِ پری هیچ پیشنیازی ندارد. در چند باری که دستیارِ استاد در کلاس‌های پرجمعیتِ نخستین درسِ فلسفه (برای رشته‌های علوم و مهندسی) بوده‌ام، دیده‌ام که دانشجویان نوعاً این محاوره را بسیار دوست می‌دارند و درگیرِ بحث‌های شخصیت‌هایش می‌شوند. سوادِ لازم را ندارم؛ اما گمان می‌کنم این را حتی بشود چونان نمایشی رادیویی اجرا کرد.

خلاصه‌ای از مواضع و استدلال‌های محاوره‌ی پری؛ مدخلِ دانشنامه‌ی اینترنتیِ فلسفه درباره‌ی فایدون.

 

عادی نمی‌شود

تلفن کرده بودم، و جواب که داد آشفته بود. با همه‌ی آشفتگی، هم‌چنان، مثلِ همیشه، مؤدب بود. آشکارا رنجیده بود، و برایم روشن نبود که از چه. کابوسی بسیار زنده و واقع‌نما. بیدار شدم. 
 
نشستم و با چشمانی نه‌کاملاًباز ئی‌میلی نوشتم و فرستادم: بودن‌ات را هیچ وقت مفروض نمی‌گیرم. هر روز و هر بار حواس‌ام هست که اتفاق و موهبتِ بزرگِ خیلی خوبی است …“.
 
۱۰-۷۹.
 

دانشگاه تهران و اتهامِ انتحال: هزار روز بعد

نمی‌دانم این ماجرا را در دانشگاه‌های معتبرِ جاهای دیگر اگر بشنوند چقدر به‌راحتی باورش می‌کنند؛ به هر حال، امرِ واقع این است که هزار روز گذشته است از زمانی که، بعد از مطرح‌شدنِ اتهام‌های سنگینِ انتحال در موردِ آقای دکتر محمود خاتمی (یکی از آنها: اتهامِ منتشرکردنِ تقریباً بی‌کم‌وکاستِ مقاله‌ای از شخصی دیگر به نامِ خود)، دانشگاه تهران در بیانیه‌ای اعلام کرد که کمیته‌ای تشکیل داده است که ”با سرعت، دقت و جدیت تمام“ به موضوع می‌پردازد. چون در بیانیه صحبت از این بود که نتیجه ”جهت تنویر افکار عمومی“ اعلام خواهد شد، می‌شود حدس زد که آنچه اولیاءِ دانشگاه تهران از ’جدیت‘ مراد کرده‌اند دقیقاً منطبق نیست با آنچه عرفاً از این واژه‌ فهمیده می‌شود. (بیش از یک سال پیش پیشنهاد شده بود که دانشگاه تهران یا توضیح بدهد که بررسی‌های دقیق و جدّیِ کمیته هنوز به نتیجه‌ی قطعی نرسیده، یا رسماً بگوید که نظرش تغییر کرده و بنا ندارد نتیجه‌ی بررسی را اعلام کند؛ اما این پیشنهاد هم اجرا نشد، اگر که اصلاً شنیده شد.)

چهل روز که از انتشارِ بیانیه‌ی رسمیِ دانشگاه تهران گذشته بود برخی ابرازِ تعجب می‌کردند از اینکه بررسیِ این اتهام‌ها، که قاعدتاً نباید وقتِ زیادی بگیرد، هنوز تمام نشده است (مقاله‌ی آقای خاتمی و مقاله‌ی آقای کارپنتر هر دو موجودند، بیانیه‌ی مجله‌‌‌ی Organon F هم که آقای خاتمی مقاله را در آن منتشر کرده بوده‌اند موجود است، و غیره). و وقتی پانصدوچند روزِ دیگر هم گذشت صحبت از این شد که دادگاهِ نورمبرگ هم در کمتر از یک سال به سرانجام رسید (و نتایج را اعلام کرد). حالا ۱,۰۰۰ روز گذشته است؛ نتیجه‌ای اعلام نشده، و آن‌طور که از صفحه‌ی رسمیِ دانشگاه تهران برمی‌آید آقای دکتر محمود خاتمی هنوز در آن دانشگاه استادِ تمام هستند.

چه حرفِ نگفته‌ای مانده؟ نمی‌خواهم به استادانِ گروهِ فلسفه پیشنهاد بدهم که تهدید کنند که اگر نتیجه اعلام نشود استعفا خواهند کرد. اما شاید بشود پیشنهاد کرد که با اسم و امضای خودشان توضیح بدهند که نتیجه‌ی بررسی‌ها چه بوده است. آیا اتهامِ انتحال اثبات شده است؟ (شخصاً بسیار متعجب خواهم شد اگر خبردار شوم که آن کمیته‌ی محترم، و یا آن اعضایی از گروهِ فلسفه که موضوع را بررسی کرده‌اند، متقاعد نشده‌اند که چندین مورد انتحالِ گسترده در کار بوده است.) دانشگاه تهران در موردِ آقای دکتر محمود خاتمی چه تصمیمی گرفته است؟ به فرضِ اینکه اتهام‌ها اثبات شده‌اند، آیا بعد از مدتی آقای دکتر محمود خاتمی دوباره مجاز خواهند بود در گروهِ فلسفه تدریس کنند و دانشجو بگیرند؟ تصور می‌کنم کسانی که هنوز موضوع را فراموش نکرده‌اند بخواهند جوابِ اینها را بدانند، و گمان می‌کنم که انتظارِ نابجایی نباشد که برخی استادانِ گروهِ فلسفه در این مورد به افکارِ عمومی توضیح بدهند.

قبحی که شاید هنوز نرفته باشد.

پی‌نوشت. نمی‌دانم اولیاءِ دانشگاه تهران این توضیحاتِ مجله‌ی Topoi را تا چه حد با دقت خوانده‌اند. سردبیر می‌گوید که مقاله‌ای را که به اسمِ آقای محمود خاتمی در سالِ ۲۰۰۷ در این مجله منتشر شده بوده است دیگر نباید مقاله‌ی آن مجله محسوب کرد (و ادعا می‌کند که موضوع را قبل از این تصمیم با آقای محمود خاتمی مطرح کرده است و جوابِ متقاعدکننده‌ای نگرفته است). این توضیحات از جمله شاملِ جدولی است که نشان می‌دهد بخش‌هایی از مقاله‌ی ۲۰۰۷ قبلاً در یک کتابِ سالِ ۱۹۷۳ منتشر شده بوده است.

 

"لبِ یاقوت‌رنگ و ناله‌ی چنگ"

این که در عنوان آمده شکلی است که در مدخلِ دقیقی در ویکیپدیای فارسی آمده. در پیشاهنگان شعر پارسیی محمد دبیرسیاقی آمده ”لبِ بیجاده‌رنگ و ناله‌ی چنگ“. هم دقیقی است که گفته است ”شبِ سیاه بدان زلفکانِ تو مانَد / سپید روز به پاکی رُخانِ تو ماند / عقیق را چو بسایند نیک سوده‌گران / که آبدار بوَد، با لبانِ تو ماند“. و باز از او است [هم‌چنان بدونِ حفظِ رسم‌الخط نقل می‌کنم]:

کاشکی اندر جهان شب نیستی      تا مرا هجرانِ آن لب نیستی.

 

در نامطلوب‌بودنِ بعضی کارهای برخی ویراستاران

خیلی جوان بودم و هیجان‌زده بودم از اینکه با ناشری بزرگ برای ترجمه‌ای قرارداد بسته‌ام. کتابِ ریاضیِ پرفرمولی بود و ترجمه‌اش سخت نبود. با بیشترین دقتی که در توان‌ام بود ترجمه‌اش کردم و به ناشرِ معروف تحویل‌اش دادم. یکی-دو سال بعد هم قرارداری بستم با همین ناشرِ قدیمی (که حالا باز اسم‌اش عوض شده بود) برای ترجمه‌ی یک کتابِ ریاضیِ دیگر—کتابی که، بر خلافِ آن اولی، از قبل می‌شناختم و بسیار دوست‌اش می‌داشتم (و هنوز هم بسیار دوست‌اش دارم). 
 
چند سالی خبری نبود تا اینکه تلفن زدند و گفتند برای تصحیحِ نمونه‌ی اولِ کتابِ اول بروم پیشِ ناشر. فرمول‌چینیِ کتاب خوب بود، اما در همان ورق‌زدنِ اولیه‌ی در اتوبوس در راهِ خانه عبارت‌هایی می‌دیدم که به‌کلّی ناآشنا بود. و آیا من واقعاً چند سال پیش برای ضمیرِ سوم‌شخصِ مفرد نوشته بوده‌ام وی‘ (و نه ’او)؟ آیا در این چند سال آن‌قدر ذوق‌ام عوض شده که حالا بیش از یک‌سومِ ویرگول‌ها را زاید می‌یابم؟ به‌ دست‌نویس نگاه کردم و متن را پر از اصلاحاتِ ویراستارِ محترم دیدم. و در خانه فهمیدم که کارِ ویراستارِ محترم به این قبیل‌ زیباسازی‌ها محدود نبوده بلکه در جاهایی هم اصلاحات“اش جمله‌‌های صادقی را کاذب یا حتی بی‌معنا کرده است.  
 
ویراستارِ محترمِ آن متنِ بی‌دفاع مقامِ متوسطی هم در آن انتشاراتیِ بزرگ داشت. چند روز بعد نامه‌ی نسبتاً مفصلی نوشتم به یک مقامِ بالاترِ آن ویراستارِ محترم و درباره‌ی نحوه‌ی کارِ ویراستارِ محترم توضیح دادم و مثال‌هایی ذکر کردم. به بندی از قراردادِ چند سال پیش ارجاع دادم و گفتم حالا که فلان مدت از تحویلِ کار گذشته است و کتاب منتشر نشده، کتاب را پس می‌گیرم. (چند سالی گذشته بود و من دیگر شهوتِ انتشار نداشتم، و متن را هم که از همان اول چندان دوست نمی‌داشتم.) حضوراً که نامه را به آن مقامِ‌ بالاتر تحویل می‌دادم گفتم که در موردِ کتابِ دوم هم به همان بندِ قرارداد استناد خواهم کرد اگر که این ویراستارِ محترم در متنِ من دست ببرد. اثرِ تهدید بود یا نه، ترجمه‌ی کتابِ دوم بدونِ دخالت‌های ویراستارِ محترم منتشر شد.
***
 
کم پیش نمی‌آید که دوستانِ جوان‌ام را ببینم که کتابی (اغلب ترجمه) به ناشری تحویل داده‌اند و شگفت‌زده و خشمگین شده‌اند از تعدادِ زیادِ تغییراتِ خانم یا آقای ویراستار—تغییراتی که نوعاً شکلِ پیشنهاد هم ندارند و نوعاً پیش‌فرضِ ناشر یا ویراستار این است که اِعمال‌شان یکی از شرط‌های لازمِ انتشارِ اثر است. (و، تا جایی که من دیده‌ام، این ناشرهای زیاددخالت‌کنْ نوعاً ناشرانی تازه‌کارند: دو تجربه‌ی مطبوعِ من با ناشری چندده‌ساله و خوشنام حاکی از دخالتِ کاملاً کمینه‌ی ناشر در متنِ تحویلی بوده است، و همین دخالت‌های حداقلی هم یا شکلِ پیشنهاد داشته‌اند یا با کسبِ رضایتِ مترجم همراه بوده‌اند.) حتی اگر بپذیریم که متنِ تغییریافته ”زیباتر“ شده است، سؤالِ جدی این خواهد بود که چه کسی به خانم یا آقای ویراستار حق داده متن را ”زیباتر“ کند؟ و این هم یادکردنی است که در درصدِ معتنابهی از نمونه‌هایی که دیده‌ام (و این نمونه‌ها کم نبوده‌اند)،‌ ویراستارانْ  نه فقط شهرتی به زیبانویسی یا روشن‌نویسی نداشته‌اند، بلکه اصلاً هرگز چیزی به نام‌شان منتشر نشده است. و این هم از غرایب است که بسیاری اوقات در موردِ ترجمه‌ها این فرآیندِ به‌اصطلاح ویرایش را بدونِ هیچ نگاهی به متنِ اصلی انجام می‌دهند: گویی برایشان مهم نیست که جمله‌ای از متنِ اصلی حذف شده باشد یا جمله‌ای غلط ترجمه شده باشد یا لحن‌اش حفظ نشده باشد اما شدیداً مهم است که کلمه‌های تنوین‌دار به فلان شکل نوشته بشوند (اگر که به‌کلّی حذف‌شان نکنند) و صورت‌های نوشتاریِ آشناتری را تبدیل کنند به آش‌پز‘ و ’هم‌برگر‘، و به فلان دستورهای شبهه‌ناکِ زنده‌یاد ابوالحسن نجفی عمل کنند—و باز اوضاع بهتر می‌بود اگر همان دستورها را با دقت خوانده بودند و به شکلی یکنواخت اعمال می‌کردند. ویراستارِ محترم اگر ظنّ نیکو می‌برَد به فصاحت و دقت و زیبانویسی و زبان‌دانی‌اش، اینها را می‌تواند در آثارِ آینده‌ی خودش به‌کار ببندد.
 
آنچه در صنعتِ نشرِ ما ویرایش خوانده می‌شود عمدتاً به مفهومِ ویرایشِ صوری (copy editing) است. کسی که کارش این است، قرار است رسم‌الخط را یکسان کند و به شیوه‌ی ارجاع‌دهی و شکلِ زیرنویس‌ها و آرایشِ‌صفحه‌ها و از این قبیل بپردازد و، اگر توانایی‌اش را دارد، در جاهایی که گمان می‌کند عبارتی مبهم یا غلط است موضوع را به پدید‌آورنده‌ای که دارد کارش را ویرایش می‌کند خبر دهد. حضورِ چند کتابِ فلان‌کنید و بهمان‌نکنید در بازار شاید نقشی در وقوع و تداومِ این وضعیتِ ناخوشایند داشته است که کسانی، که نوعاً سابقه و تواناییِ درخشانی هم ندارند، در سبکِ نوشتاریِ دیگران مداخله می‌کنند. 
 
(در اواخرِ قرنِ گذشته، تحتِ تأثیرِ لیبرالیسمِ تبلیغ‌شده‌ی میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی در راهنمای آماده‌ساختنِ کتاب‌اش، این وبلاگ‌نویس که در اواخرِ کارِ حرفه‌ای‌اش در مقامِ ویراستار بود نکاتی را که به‌نظرش می‌رسید به دو شکلِ مختلف به مترجم یا نویسنده خبر می‌داد: مواردی نظیرِ سهوالقلم  را که لازم بود تغییر کند با رنگِ قرمز، و پیشنهادها را—ناظر بر ابهامی در بیان، یا نقصی در استدلال، یا ندیده‌گرفتنِ فلان منبع—با رنگِ سبز. تحتِ تأثیرِ کتاب و منشِ ادیب‌سلطانی، معتقد بودم که ویراستار باید با متنِ مقابل‌اش طوری برخورد کند که گویی دارد متنی مقدس را می‌بیند. و شنیده‌های من می‌گویند که ادیب‌سلطانی، که دقت‌اش و زبان‌دانی‌اش اعجاب‌آور است و سبکِ کاملاً خاصِ خودش را در نوشتن دارد، وقتی که در فرانکلین ویراستار بوده است هرگز نظرهای سبکی و سلیقه‌ای‌اش را اِعمال نمی‌کرده است.)