شؤونِ استادی و حقوقِ دانشجویی: مقاله‌های مشترکِ ریاضی در ایران

 
[این مقاله را برای اخبار (خبرنامه‌ی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی) نوشته‌ام. با تغییراتِ کمی—مهم‌ترین‌اش حذفِ یادداشتِ پنج—در شماره‌ی تابستان و پاییز ۱۳۸۹ صص. ۳۰-۲۷ چاپ شده است.]


منظورم از مقاله‌ی مشترک مقاله‌ای است که بیش از یک نویسنده دارد و برای انتشار به نشریه‌ای پژوهشی فرستاده شده است (یا قرار است فرستاده شود). بحثِ من در اینجا محدود است به مقاله‌های ریاضی‌ای که، در زمانِ ارسالِ مقاله به نشریه، یکی از نویسندگانِ مقاله استادِ راهنمای یکی دیگر از نویسندگان‌اش است.

محدودبودنِ‌ موضوعِ بحث‌ام به ریاضیات دو دلیل دارد. اول آشناییِ اجمالی‌ام با ریاضیات و با جامعه‌ی ریاضیِ ایران است. دوم اینکه به نظر می‌رسد که بینِ ریاضیات و سایر علوم در موردِ کارِِ تحقیقاتیِ مشترک تفاوتی هست. به نظر می‌رسد که در موردِ پروژه‌های منتج به مقاله‌های معمولیِ پژوهشی در مثلاً علومِ شناختی، نوعاً به نحوی طبیعی می‌توان زیرپروژه‌هایی تعریف کرد و نتایج را ترکیب کرد و مقاله‌ای نوشت به نحوی که سهمِ پدیدآورندگانْ کمابیش مشخص باشد. اما تصورِ من این است که در بسیاری از شاخه‌های ریاضیات این کار چندان طبیعی و رایج نیست. شاهدی بر این شهودِ من این است که به نظر می‌رسد نسبتِ مقاله‌های مشترک به کلّ مقاله‌ها در ریاضیات کمتر از علومِ دیگر باشد. به‌علاوه، به نظر می‌رسد که متوسطِ تعدادِ نویسنده‌های مقاله‌های مشترکِ ریاضیْ کمتر از متوسطِ تعدادِ نویسنده‌های مقاله‌های مشترکِ سایرِ علوم باشد. (مقاله‌ها‌ی ریاضیِ با بیش از دو نویسنده چندان زیاد نیستند؛ مقاله‌ی ریاضیِ با بیش از سه نویسنده نادر است.) یک ملاحظه‌ی مربوطِ‌ دیگر این است که، بر خلافِ بسیاری از علومِ دیگر، در ریاضیات تقریباً همیشه نامِ نویسندگانِ مقاله با ترتیبِ الفبایی می‌آید—این احتمالاً نشان می‌دهد که پیش‌فرضِ جامعه‌ی جهانیِ ریاضی این است که سهمِ نویسندگان در پژوهشی که منجر به تولیدِ مقاله‌ی مشترک شده یا برابر است یا قابلِ تشخیص نیست.

موضوعِ بحث‌ام مقاله‌ی ریاضیِ مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما است. خودِ شأنِ مقاله در نظامِ فعلیِ دانشگاهیِ ایران جای بحثِ زیاد دارد. با این حال، در اینجا به اصلِ موضوعِ مقاله‌نویسی نمی‌پردازم، گرچه آگاه هستم که اهمیتِ انتشارِ مقاله مسلماً بر موضوعِ بحث‌ام تأثیر دارد. غیر از این، بعضی از استدلال‌هایم بر ضدِ مقاله‌ی مشترکِ استاد و دانشجو در مورد بقیه‌ی مقاله‌های مشترک هم قابلِ بیان است؛ اما موضوع را محدود می‌کنم.

در بینِ اعضای جامعه‌ی ریاضیِ ایران انتشارِ مقاله‌ی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما بسیار رایج است. خبرنامه‌ی انجمن ریاضیِ ایران در فاصله‌ی بهارِ ۱۳۸۵ تا زمستانِ ۱۳۸۷ از فارغ‌التحصیل شدنِ ۳۱ نفر در دوره‌ی دکتریِ ریاضیاتِ دانشگاه‌های ایران گزارش کرده است. (خبرنامه در موردِ دو نفرِ دیگر هم که بخشِ بزرگی از دوره‌ی دکتری‌شان در ایران نبوده گزارش داده است؛ این دو نفر را لحاظ نکرده‌ام.) این ۳۱ نفر در زمانِ ارسالِ خبرِ فارغ‌التحصیلی‌شان مجموعاً ۱۲۶ مقاله منتشر کرده‌اند یا برای انتشارشان پذیرش گرفته‌اند. [۱] هر یک از این ۳۱ نفر دست‌کم یک مقاله‌ی مشترک با استاد یا استادانِ راهنمایش دارد. از این ۱۲۶ مقاله، ۱۱۳تایش مشترک است.این موضوع اشکالی دارد؟ از تعدادی از دوستان‌ام که در پانزده سالِ اخیر از دانشگاه‌های مشهوری در اروپا و ایالاتِ متحده و برزیل فارغ‌التحصیل شده‌اند چیزهایی پرسیدم، که تا زمانِ‌نوشتنِ این گزارش ۱۶ نفر جواب داده‌اند—نتیجه: هیچ کدام از این ریاضی‌دانان در زمانِ دانشجویی‌شان مقاله‌ی مشترکی با استاد راهنمایشان برای انتشار نفرستاده‌اند. شاید ریاضیات و اخلاقِ علمیِ ایران در بالاترین سطحِ جهانی باشد و لازم نباشد که نگرانِ هم‌سویی با روالِ دانشگاهیِ جاهای دیگر باشیم؛ اما شاید هم از یـِیل و پرینستن و آکسفرد و ایمپا هم بشود چیزهایی یاد گرفت.[۲]

به هر حال، غیر از مقایسه با دانشگاه‌های خوبِ خارجی، من بر ضدِ مقاله‌ی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما دو دلیل دارم. این دلیل‌ها مناقشه‌انگیزند و مقدمات‌شان محلِ نزاع است؛ اما تصور می‌کنم که جهتِ درستی را نشان می‌دهند. نظرم را—بی هیچ قصدِ تحقیر و توهین و تهمت—به شکلِ نسبتاً شدیدی بیان می‌کنم تا نظرهای مخالف‌ام بیشتر برای شرکت در بحث تحریک شوند. (هدفِ اصلی‌ام هم سعی در اصلاحِ نظامِ پدرسالارانه‌ی دانشگاهیِ ایران است.) از اخبار ممنون‌ام که این مقاله را برای طرحِ‌ موضوع و بازشدنِ بحث منتشر می‌کند. [*]

فرض کنید من استادِ نقاشی‌ام. کسی را به شاگردی می‌پذیرم، و قرار است که در دوره‌‌ی چندساله‌ای او را به چنان پختگی‌ای برسانم که نه فقط بر تکنیک‌های موجود مسلط باشد بلکه آماده‌ی نوآوری هم بشود. محکِ سنـّتیِ‌ رسیدن به این مرحله از پختگی این است که در پایانِ کار تابلویی عرضه کند. مدتی مطالعه می‌کنیم. ایده‌ای به او می‌دهم. به شاگردم کمک می‌کنم. اگر جایی به مشکلی برخورْد راهنمایی‌اش می‌کنم. کار اگر پیش نرفت، هر جا لازم بود حتی شخصاً آستین‌ بالا می‌زنم و قلم‌مو به دست می‌گیرم. (به شاگردانِ نه‌چندان درخشان‌ام باید بیشتر از شاگردانِ مستعدترم کمک کنم.) کار سخت است، اما من هم مسؤولیتی پذیرفته‌ام. اعتبارِ هنری‌ام هم تا حدی وابسته به کیفیتِ کارِ نهاییِ شاگردم است. سه سال و نیم کار می‌کنیم، و تابلو آماده می‌شود. شاگردم آماده است که گوشه‌ی پایینِ سمتِ راستِ تابلو را امضا کند. اما… صبر کنید: می‌گویم که باید امضای من هم پای کار باشد! درست است که در هر نمایشگاهی که تابلو را نشان دهند شاگردِ سابق‌ام در برگه‌ی کنارِ تابلو خواهد نوشت که این اثرش حاصلِ تلمذش نزدِ من است؛ اما نظرِ من این است که این کافی نیست. می‌گویم که خودِ این تابلو هم باید چونان اثرِ مشترکِ ما عرضه شود، چرا که من در آفریدن‌اش (از طرحِ اولیه تا کمک در اجرا) سهمِ زیادی داشته‌ام.به فرض که حوصله کرده باشید و تا اینجای نوشته آمده باشید، بعید می‌دانم قبول نداشته باشید که کارِ منِ استادِ نقاشی دست‌کم کارِ بسیار نازیبایی است. شأنِ استاد بالاتر از این است که خودش را در حاصلِ کارِ شاگردش سهیم کند. و اگر برای پروراندنِ این نقاش مزد هم گرفته باشم—و مزدِ کمی هم نه—آنگاه شاید حتی بهتر باشد صفتی شدیدتر از "نازیبا" به‌کار ببریم. لابد معلوم است که این قصه تمثیلِ چیست:[۳]

 
یک: وظیفه‌ی استادِ راهنما.
 احتمالاً همه قبول داریم که در فرآیندِ پژوهشِ دوره‌ی دکتریِ ریاضی، وظیفه‌ی استادِ راهنما است که در انتخابِ مسأله‌ی مناسب و در تلاش برای حلِ این مسأله به دانشجو کمک کند. استاد باید مسأله‌ای انتخاب کند که، با معیارهای داخلیِ شاخه‌ی ریاضیِ مربوط، مهم باشد؛ و مسأله باید طوری باشد که دانشجو در زمانِ معقولی بتواند به اندازه‌ی معقولی در حل‌اش پیشرفت کند. 

کارِ استاد فقط این نیست که تلاش‌های دانشجو برای حلِ مسأله‌‌ی رساله‌اش را بررسی کند. استاد باید در مواقعِ مناسب رهیافت‌های جدیدی پیشنهاد کند و ربطِ احتمالیِ مسائلِ دیگر را به دانشجو تذکر دهد و، اگر برای پیش‌رفتنِ کار لازم باشد، ایده‌های جدیدی برای دانشجو مطرح کند. دانشجو از جمله باید اصولِ مقاله‌نویسی را هم یاد بگیرد. کمک‌ در همه‌ی این موارد به نظرِ من جزوِ وظایفِ استادِ راهنما است.
 

تحقیق در دوره‌ها‌ی دکتری البته باید مرزهای علم را جلو ببرد؛ اما این دوره‌ها اصولاً هدفِ مهم‌ترِ دیگری را هم دنبال می‌کنند. رساله‌ی دکتری قرار نیست حاویِ مهم‌ترینِ اثرِ ریاضیِ نویسنده‌اش در سراسرِ عمرِ حرفه‌ای‌اش باشد، بلکه قرار است نشان دهد که نویسنده‌اش به پختگیِ کافی برای ورود به جمعِ ریاضی‌دانانِ حرفه‌ای رسیده است. رساندنِ دانشجو به این سطح وظیفه‌ی اصلیِ استادِ راهنما است، که علی‌القاعده باید نقداً ریاضی‌دانِ پخته‌ای باشد. نظرِ من این است که، جز در مواردِ کاملاً استثنایی، عالِمِ پخته باید دونِ شأنِ خود بداند که نویسنده‌ی همکارِ دانشجوی تازه‌کارش باشد.‌ اما درک می‌کنم که سلیقه‌ها متفاوت است. مسأله را کمی عینی‌تر بررسی کنیم.


تحقیقاتِ دانشجو—با کمک و راهنماییِ استادش—منجر به کشفِ مهمی شده؟ مقاله هم خوب از کار درآمده؟ پس احتمالاً استاد وظیفه‌اش را خوب انجام داده. چرا باید نام‌اش در مقامِ نویسنده‌ی مقاله بیاید؟ بیایید فرض کنیم استاد سهمِ‌ مهمی در کشف و اثباتِ این قضیه داشته (مثلاً فرض کنیم حتی ایده‌های کلیدیِ کار از استاد بوده است). آیا استاد کاری فراتر از وظیفه‌اش کرده است؟ غیر از این، استاد برای راهنماییِ دانشجویش پول و اعتبار گرفته است؛ تصورِ من این است که شایسته نیست که یک بارِ دیگر هم برای کاری که در بهترین حالت اساساً همان کارِ قبلی است امتیاز بگیرد.

شاید بگویید " شما دارید حوزه‌ی وظایفِ استادِ راهنما را بسیار گسترده‌تر از آنچه هست می‌گیرید. وظیفه‌ی استادِ راهنما راهنمایی است؛ اگر استاد، غیر از راهنماییِ رساله، در پژوهشْ مشارکت هم بکند، در این صورتِ حقِ استاد است که نام‌اش به عنوانِ یکی از پژوهشگران ذکر بشود." برای من کاملاً روشن نیست که محتوای این اعتراض چیست. به فرض که در موردِ رساله‌ی دکتری فرقِ فارقی بین راهنمایی و مشارکت باشد (و من در این مورد تردیدِ جدی دارم)، سؤال‌ام این است: چرا استاد باید در این پژوهش "مشارکت" کند؟ آیا استاد مسأله را خوب—یعنی: از جمله مطابقِ توانایی‌های دانشجو—انتخاب نکرده، یا در راهنمایی کوتاهی کرده، و زمانی که مهلت رو به اتمام بوده ناچار شده شخصاً واردِ گود بشود؟ در این صورت به نظرم استاد در وظیفه‌اش (یعنی در "راهنمایی") کوتاهی کرده، و عجیب است که این کوتاهی سبب بشود که نهایتاً استاد امتیازی هم بابتِ انتشارِ مقاله‌ی مشترک بگیرد.

یا شاید استاد از همان اول با دیدِ مشارکتی واردِ موضوع شده؟ در این حالت به نظرم استاد از ابتدا دارد دانشجو را چونان دستیارِ‌ تحقیقاتی‌اش می‌بیند، و صحبت از "استادِ راهنما" وجهی ندارد. بحث صرفاً بحثِ لفظی نیست—موضوع این نیست که اگر من بر حق باشم نهایتاً باید به استادِ راهنما چیزِ دیگری گفت (مثلاً "محققِ ارشدِ پروژه‌ی رساله‌ی دکتری"). موضوع این است که این دیدگاه دیدگاهِ کسی است که دانشجو را ابزارِ پیشرفتِ کارش می‌بیند، که از نظرِ من چندان پسندیدنی نیست. غیر از این، این هم پرسیدنی است که: در ایرانِ امروزِ ما چند ریاضی‌دان هستند با پروژه‌های آن‌چنان مهمی که نیاز به دستیارهای تمام‌وقت داشته باشند؟شاید بگویید "طبقِ قانونِ دانشکده‌ی ما، شرطِ فارغ‌التحصیلیِ دانشجو این است که با استادش مقاله‌ی مشترکی داشته باشد." در این صورت من دارم بر ضدِ این قانون استدلال می‌کنم! به نظرم صرفِ شرطِ انتشارِ‌ مقاله برای اتمامِ دوره‌ی دکتری شرطِ نامعقولی است؛ [۴] با افزودنِ شرطِ مشترک‌بودنِ مقاله بدترش نکنیم. اگر دانشگاهی نگرانِ ‌این است که سهم‌اش در تولیدِ‌ مقاله مغفول بماند، می‌تواند دانشجویان‌اش را ملزم کند که در مقالاتی که پیش از دفاع منتشر می‌کنند تصریح کنند که مقاله مستخرج از پایان‌نامه‌ا‌ی به راهنماییِ خانم یا آقای فلان در دانشگاهِ بهمان است.

شاید بگویید "من جداً تمایلی به انتشارِ مقاله‌ی مشترک با دانشجویم ندارم؛ اما فعلاً دانشجو لازم دارد مقاله منتشر کند تا فارغ‌التحصیل بشود، و نکته این است که بودنِ اسمِ من به عنوانِ نویسنده‌ی همکارْ احتمالِ پذیرفته‌شدنِ مقاله را بیشتر می‌کند." راست‌اش جوابِ قاطعی ندارم، جز اینکه ابرازِ تعجب کنم از اینکه برای نشریه‌ی پژوهشیِ معتبری در ریاضیات اسمِ نویسنده تا این حد مهم باشد (و البته ابرازِ شادمانی کنم از اینکه ریاضی‌دانانِ متعددی در ایران هستند که نشریاتِ معتبرِ جهانی مرعوبِ بزرگیِ اسم‌شان می‌شوند).شاید بگویید "من دانشجویم را مجبور نکردم؛ صرفاً پیشنهاد کردم مقاله‌ی مشترکی بنویسیم، و او پذیرفت." (صورتِ قوی‌تری از این اعتراض می‌گوید که اصلاً خودِ دانشجو پیشنهاد کرد مقاله مشترک باشد.) به این موضوع در بخشِ بعدی می‌پردازم.

 
دو: استادِ راهنما و دانشجو و روابطِ قدرت.

به نظر می‌رسد که امرِ واقع این باشد که اتمامِ دوره‌ی دکتری نوعاً برای دانشجویان اهمیتِ بسیار زیادی دارد—به نظر می‌رسد آینده‌ی شغلیِ دانشجو و شخصیتِ اجتماعی‌اش تا حدِ زیادی وابسته به موفقیت در این دوره باشد. استادِ راهنما بر دانشجو برتری‌ای دارد که ناشی از نظامِ اداری-دانشگاهی است: دانشجو به یک معنا زیردستِ استادِ راهنما است. متأسفانه، بسا که آینده‌ی دانشجو صرفاً تابعی از کیفیتِ کارش نباشد.
 
اگر این‌طور باشد، آنگاه به نظرم استادِ راهنما اخلاقاً موظف است که در موردِ استفاده از دانشجو احتیاط کند. استاد به دانشجویش پیشنهاد می‌کند که مقاله‌ی مشترکی بنویسند، و دانشجو "نه" نمی‌گوید. شاید حتی جوابِ مثبت‌اش را هم با لبخند بگوید. اما شهودِ اجتماعیِ من این است که سخت است اطمینان از اینکه دانشجو رضایت دارد. آیا اگر دانشجو درگیرِ رابطه‌ی رسمیِ فعلی با استاد نبود باز هم پیشنهادِ اشتراک در مقاله را می‌پذیرفت؟
 
به نظرِ من تفوّقِ استاد بر دانشجو بعضی کارها را که در نبودِ این رابطه مجاز می‌بود غیرمجاز می‌کند. به نظرم من مجاز هستم که از کسی که بر او تسلطِ اداری‌ای ندارم درخواست کنم که کامپیوترِ مرا تعمیر کند یا به پسرِ دوازده‌ساله‌ام علوم درس بدهد، اما به نظرم مجاز نیستم این را از کارمندم یا از دانشجویی که با من درسی دارد یا تحتِ نظرِ من رساله می‌نویسد بخواهم. (مایل‌ام بگویم که حتی اگر خودِ کارمند یا دانشجویم هم چنین پیشنهادی داد مجاز نیستم بپذیرم.) [۵]


 
حالِ فعلیِ ما؟

حرف‌هایم (و تلاش‌هایم برای جواب‌دادن به اعتراض‌های مقدّر) همه با این فرض بوده است که استاد سهمِ مهمی در فراهم‌شدنِ‌محتوای مقاله داشته است. در کمالِ تأسف باید بگویم که مشاهداتِ من در جامعه‌ی ریاضیِ ایران این فرض را تمام و کمال تأیید نمی‌کند. مواردِ متعددی می‌شناسم که قضاوتِ دانشجو این است که استادِ راهنما سهمِ معتنابهی در تولید و پردازشِ محتوا نداشته است. مواردی می‌شناسم (که البته تعدادشان کمتر از مواردِ نوعِ‌ قبل است) که استاد حتی نمی‌تواند اثباتِ قضیه‌ی اصلیِ مقاله را بازسازی کند. مواردی می‌شناسم که استاد حتی در موردِ خودِ قضیه—فارغ از برهان‌اش—بصیرتِ ویژه‌ای ندارد… در این موارد، به نظرم مشترک‌بودنِ مقاله کاملاً مصداقِ استثمارِ دانشجو است.
 
برای اینکه به شهودها و ادعاهای من در موردِ مشاهدات‌ام از جامعه‌ی ریاضیِ ایران اکتفا نکرده باشیم، پیشنهاد می‌کنم انجمنِ ریاضیِ ایران از فارغ‌التحصیلانِ دوره‌های دکتریِ ریاضیِ داخل نظرسنجی کند (از جهاتِ مختلفْ خوب است از فارغ‌التحصیلانِ ایرانیِ دانشگاه‌های خارجی هم نظرپرسی کنند). فارغ‌التحصیلان بی ذکرِ نام به سؤال‌هایی شبیهِ اینها جواب بدهند:


الف. آیا در دوره‌ی دکتری مقاله‌ی مشترکی با استاد راهنمایتان داشته‌اید؟

اگر بله،

ب. آیا گمان می‌کنید که مشارکتِ علمیِ استادتان آن‌قدر بوده که بشود ایشان را نویسنده‌ی همکار دانست؟

پ. اگر نگرانِ آینده‌ی علمی و شغلی‌تان نبودید، آیا باز هم حاضر می‌شدید نامِ ایشان به عنوانِ نویسنده‌ی همکار ذکر شود؟
 
البته شاید خوب باشد که قضاوتِ دانشجو تنها ملاکِ سیاست‌گذاری نباشد؛ اما دست‌کم چیزی درباره‌ی رضایتِ دانشجویان خواهیم فهمید.

 

 
یادداشت‌ها.

[۱] یعنی فارغ‌التحصیلِ نوعیِ این دوره تا زمانِ گرفتنِ مدرکِ دکتری بیش از سه مقاله منتشر کرده است. برای دقیق‌ترشدنِ تصویر: یکی از فارغ‌التحصیلانِ دانشگاهِ مازندران بیش از بیست مقاله منتشر کرده است.

[۲] وقتی این آمارها را مقایسه می‌کنیم شاید لازم باشد به این هم توجه کنیم که استادانِ دوستانی که به سؤال‌های من جواب داده‌اند نوعاً ریاضی‌دانانِ شناخته‌شده‌ای بوده‌اند—قابلِ پیش‌بینی است که کسی که ده سال پیش نشانِ فیلدز گرفته نخواهد چیزی منتشر کند مگر اینکه با معیارهای خودش کارِ بسیار برجسته‌ای باشد. به علاوه، ریاضی‌دانانی در این سطح نوعاً احتیاجی هم به فربه‌ترکردنِ فهرستِ مقالات‌شان ندارند.

* مسعود آریاپور و امیرحسین اصغری و سیاوش شهشهانی و عباس عدالت و شهرام محسنی‌پور در بحث یا بعد از خواندنِ تحریری از این مقاله نظرهایشان را به من گفتند. از لطفِ ایشان (که لزوماً با همه‌ی حرف‌های من موافق نیستند) بسیار ممنون‌ام.

[۳] روشن است که چیزهایی در این قصه‌ی خیالی هست که با مواردِ واقعیِ روابطِ استاد-دانشجو متفاوت است. اما به نظرم نادرست است که بگوییم که رساله‌ی دکتری (و نه مقاله) است که متناظر با تابلوی پایانِ دوره‌ی شاگردِ نقاشی است. رساله‌ی دکتری را—که در صفحه‌ی عنوان‌اش هم اسمِ استاد می‌آید—نوعاً تعدادِ بسیار کمی از اعضای جامعه‌ی ریاضی می‌بینند. به نظر می‌رسد که مقاله‌‌های مستخرج از رساله است که می‌تواند توجهِ جامعه‌ی ریاضی را جلب کند.

[۴] نگارنده هیچ دانشگاهی در طرازِ جهانی سراغ ندارد که شرطِ اتمامِ دوره‌ی دکتریِ ریاضی‌اش انتشارِ مقاله باشد. بهترین توجیهی برای وجودِ این شرط در بعضی دانشگاه‌های ایران که به نظرم می‌رسد این است که دانشگاه لازم می‌داند منبعی (نشریه‌ی پژوهشی‌ای) از خارجِ دانشگاه کیفیتِ پژوهشِ دانشجوی دکتری‌اش را ارزیابی کند. اینکه دانشگاهی غیر از سنـّتِ برگذاریِ جلسه‌ی دفاعِ رساله‌ی دکتری با حضورِ ممتحنانی از بیرونِ دانشگاه تأییدِ داورانِ نشریه‌ای را هم طلب کند لابد چیزی درباره‌ی اعتماد به نفسِ آن دانشگاه می‌گوید. از اینکه بگذریم، اگر علی‌الاصول چنین تأییدی لازم باشد به نظر می‌رسد که باید در تدوینِ سیاهه‌ی نشریاتِ موردِ قبول جداً تجدیدِ نظرکرد—مسلماً نشریاتِ درجه‌ی چندم به‌کار نمی‌آیند.

[۵] با پذیرفتنِ خطرِ بدفهمیده‌شدن، موضوعِ مرتبطی را ذکر می‌کنم. در بخش‌هایی از دنیای سکولارِ غرب، در حالتِ کلـّی منعِ قانونی‌ یا عرفی‌ای برای روابطِ جنسیِ خارج از ازدواج وجود ندارد، اگر طرفین به سنِّ قانونی رسیده باشند و رابطه با رضایتِ طرفین باشد. اما در بعضی از همین نظام‌ها، استاد مجاز نیست با دانشجویش (هم‌چنان که پزشک با بیمارش) رابطه‌ی جنسی داشته باشد—و ظاهراً حکمتِ این حکم این است که، علی‌رغمِ اعلامِ رضایتِ دانشجو یا بیمار، شائبه‌ی جدی‌ای هست که تن‌دادنِ دانشجو یا بیمار ناشی از سلطه‌ی استاد یا پزشک بوده باشد.
[۶] این را بدیهی می‌گیرم که صرفِ اصلاحاتِ صوری و اصلاحِ اشکالاتِ زبانیِ مقاله کسی را شایسته‌ی این نمی‌کند که نام‌اش به عنوانِ‌ یکی از نویسندگانِ مقاله بیاید.

 

موعظه: 146

ستم‌دیده‌بودن بدی‌ای دارد که گاهی شاید خودِ ستم‌دیده به آن توجه نکند: اینکه می‌تواند شخص را تلخ و بی‌منطق و نامنصف کند.
 
از این هم بدتر وقتی است که ستم‌دیده شبیهِ ستمگر می‌شود، و خبر ندارد. می‌خواهد با استبداد مبارزه کند، و خودش—هنوز به قدرت نرسیده—به‌غایت مستبد است. برخوردش با انتقاد این نیست که شاید منتقدْ حرفِ درست یا به‌دردخوری هم زده باشد: خشمگین می‌شود و خشم‌اش را مهار نمی‌کند—دشنام می‌دهد، شعر می‌خوانـَد، مسخره می‌کند، انگیزه‌جویی می‌کند، تهمت می‌زند، بایکوت می‌کند.
 
و استبدادزدگی منحصر به وقتی نیست که رفتارمان آگاهانه استبدادی است. مثلِ تبعیض است: شاید بدترین شکل‌اش وقتی است که خودمان هم متذکر نیستیم رفتارمان و گفتارمان تبعیض‌آمیز است؛ متذکر نیستیم که شخصیت‌مان ساخته‌ی ایدئولوژیِ تبعیضی است. و شاید در بعضی حیطه‌ها چیزی بهتر از گفتار—آن هم گفتارِ بی‌تأمل—شخصیت‌مان را نشان ندهد.
 

 

کسی که مثلِ ما نیست دانشجو نیست؟

نامه‌‌ی سرگشاده‌ای منتشر شده است با صدها امضا، که تعدادِ معتنابهی از امضاکنندگان‌اش افرادِ برجسته‌ای هستند. عنوانِ نامه تا حدی گویای محتوایش است:
 
 
به نظرِ‌ من حمله به سفارت (و نیز حمله به باغِ قلهک، که در نامه از آن ذکری نشده) اولاً غیراخلاقی و ثانیاً نابخردانه بوده است—به نظرم لازم نیست در این موارد توضیحی بدهم. شخصاً خوشحال‌ام که، تا جایی که می‌دانم، هیچ کدام از مقاماتِ بلندپایه‌ی اجرایی یا قانون‌گذارِ جمهوری اسلامی علناً از این حرکات حمایت نکرده‌اند، و خوشحال‌ام که وزارتِ امورِ خارجه در موردِ‌ حمله به سفارت اظهارِ تأسف کرده است و آقای وزیر گفته است که این اتفاق تکرار نخواهد شد. و آیت‌الله العظمی آقای ناصر مکارم‌شیرازی که از مراجعِ تقلیدِ نزدیک به حکومت هستند لازم دانسته‌اند که "با صراحت" مردم را از اعمالِ فراقانونی نهی کنند. و حتی بیشتر از این: گفته‌اند که "به احتمال بسیار قوى در این‌گونه موارد افراد نفوذى خود را به میان جوانان پاکباز مى‌فرستند تا دست به تخریب و اقدام‌هاى دیگرى بزنند و در سطح جهان بر ضد ما تبلیغات وسیعى راه بیندازند که انداختند"، و خواسته‌اند مردم کاری نکنند که "هزینه‌هاى زیادى باید براى آن بپردازیم".
 
گفتنِ اینها البته به این معنا نیست که من با کارِ قانونی‌ی مجلس شورای اسلامی در الزامِ دولت به تحدیدِ‌ روابط با پادشاهیِ متحدِ بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی موافق‌ام—اما این بحثِ دیگری است. حرف‌ام در اینجا ناظر به بخشی از نامه‌ی سرگشاده است:
 

[…] اطلاق عنوان «دانشجو» برای عاملین این اعمال خشونت بار را درست نمی‌دانیم. گرچه وجود دانشجو در میان عاملین حمله به سفارت بریتانیا کاملاً محتمل است، تأکید می‌کنیم که عاملین این حمله به هیچ وجه نماینده‌ی عامه‌ی دانشجویان ایرانی نیستند.
 
 
اینکه امضاکنندگان می‌خواهند تأکید کنند که عاملانِ حمله نماینده‌ی عامه‌ی دانشجویانِ ایرانی نیستند البته واضح است: بسیاری از امضاکنندگان تصریح کرده‌اند که دانشجو هستند. اما نمی‌فهمم که امضاکنندگانِ نامه یا نویسندگان‌اش چرا اطلاقِ "دانشجو" بر اشغال‌کنندگانِ سفارت (و احتمالاً بر فاتحانِ باغِ قلهک) را درست نمی‌دانند. آیا این درست‌ندانستن از جنسِ‌ این نیست که مثلاً در پایانِ بازیِ فوتبالْ مسؤولی می‌گوید که کسانی که سنگ‌پرانی و صندلی‌شکنی کرده‌اند و دشنام داده‌اند نه تماشاگرِ واقعی، که گروهی "تماشاگرنما" بوده‌اند؟ (لابد چون تماشاگرانِ فوتبال در ایران بی‌شبهه بهترین تماشاگرانِ دنیا هستند.)
 
قیدِ "کاملاً محتمل" هم احتمالاً—و شاید اشتباه کنم—نقش‌اش تأکیدی بلاغی بر اصلِ مدعا است، یعنی "که اینها را دانشجوخواندنْ خطا است، گرچه شاید معدودی دانشجو هم بین‌شان باشد." اما تصورِ من این است که حتی ده سال پیش هم می‌شد در دانشگاه‌های تهران صدها نفر پیدا کرد که آماده‌ی حمله به سفارت‌ها باشند—یا شاید امضاکنندگان معتقدند که در دانشگاه‌هایشان در ایران همه‌ی شرکت‌کنندگان در مراسمِ سیاسی و تشکیلاتِ بسیج از خارج از دانشگاه‌ها می‌آمده‌اند؟ با سیاست‌های اخیرِ وزارتِ علوم در برگذاریِ متمرکزِ آزمون‌های تحصیلاتِ تکمیلی به نظر می‌رسد که پیداکردنِ چنین دانشجویانی حتی—و مخصوصاً—از میانِ دانشجویانِ دوره‌های دکتری بسیار راحت‌تر هم شده باشد، و از این هم راحت‌تر بشود.
 
(حدس می‌زنم که منظورِ نویسندگان بیشتر انکارِ خودجوش‌بودنِ حملات بوده باشد؛ اگر این‌طور باشد، به نظرم بهتر بود به‌جای انکارِ دانشجوبودنِ معترضان در یک جمله شواهدی برای خودجوش‌نبودن می‌آوردند.) البته که خوب است و نشانه‌ی احساسِ مسؤولیت است که فرداً یا جمعاً در موردِ مسائلِ مهمی از جنسِ حمله به سفارت موضع بگیریم. اما چرا از موضع‌گیری و تحلیل فراتر برویم و بگوییم که کسانی که فلان کارِ ‌خلافِ میلِ ما را انجام داده‌اند دانشجو (یا ایرانی، یا …) نیستند؟ به نظرم این خودراهمه‌انگاشتن در بیانیه‌ها از نشانه‌های استبدادزدگی است—مستبدان‌اند که این را به رسمیت نمی‌شناسند که کسانی جورِ دیگری هستند.
 

توفیق در جدل: تبحر و یاریِ بخت

صحبتِ آقای محمدجواد لاریجانی با MSNBC به نظرِ من نمونه‌ای است ازجدلِ موفق—به نظرم آقای لاریجانی موفق است و مجریِ برنامه و سه آقای همرا‌ه‌اش در بحث شکست می‌خورند. منظورم از جدلْ گفت‌وگویی است که هدف‌ِ طرف‌هایش نه کشفِ حقیقت بلکه منکوب‌کردنِ حریف در نظرِ کسانی است که گفت‌وگو را دنبال می‌کنند. (توجه کنید که از این تعریف برنمی‌آید که طرف‌های درگیر در جدل لازم است دروغ بگویند. در ضمن، کیهان هم در موردِ این گفت‌وگو گزارشی منتشر کرده است.)

صرفِ همین که لاریجانی با سه—یا چهار؟—نفر طرف است به نظرِ من به نفعِ او است، حتی اگر لحاظ نکنیم که حریفانِ او مؤدب نیستند. (یک مثال: در 1:39 مجریِ برنامه انگلیسیِ لاریجانی را با لحنِ به‌-گوشِ-من-نامؤدبانه‌ای اصلاح می‌کند.) تصورِ من این است که بی‌ادبیِ جدل‌کننده باعثِ کم‌شدنِ قدرش نزدِ مشاهده‌کنندگان است. خندیدن به کسی و قطع‌کردنِ صحبت‌اش از مصادیقِ روشنِ بی‌ادبی‌اند.

لاریجانی در موردِ برنامه‌ی هسته‌ای هم خوب صحبت می‌کند؛ اما به نظرم بزرگ‌ترین موفقیت‌اش در این جلسه در موردِ سه زندانیِ سابقِ امریکایی است. در 9:44 یکی از آقایان در موردِ جهانگردانِ امریکایی می‌پرسد: چرا دستگیرشان کردید و یک سال نگه‌شان داشتید؟ لاریجانی می‌گوید فرض کنید که نیروهای امنیتیِ شما… و سؤال‌کننده حرف‌اش را قطع می‌کند: شما اینجا هستید [احتمالاً یعنی که نیروهای امنیتیِ ما کاری به شما—که ایرانی هستید—نداشته‌اند]. لاریجانی می‌گوید که لاریجانی با ویزا اینجا آمده است، و حالا حرف‌اش را راحت‌تر ادامه می‌دهد: فرض کنید نیروهای امنیتیِ شما که در مرزِ مکزیک گشت می‌زنند سه ایرانی را دستگیر کنند و بپرسند شما چرا در امریکا هستید، و جواب بشنوند که ما داشتیم در صحرا گردش می‌کردیم! طبیعتاً، با توجه به روابطِ خصمانه‌ی ایران و امریکا، مدت‌ها تحقیق می‌کردید با ظنِّ قوی در این مورد که آمده‌اند جایی را منفجر کنند. به‌کنایه—ولی بی‌تغییرِ لحن—اسمِ گوانتانامو را هم می‌آورَد.

در جدل مهم نیست که اصولاً این استدلال‌های "خودِ شما چطور؟" چه چیزی را نشان می‌دهند: از اینکه که نشان دهید من هم در موقعیتِ مشابهی کاری مشابهِ شما کرده‌ام یا خواهم کرد نتیجه نمی‌شود که کارِ شما بد نبوده است! (شاید توضیحِ روانیِ موضوع چیزی شبیه به این باشد: منِ امریکایی گمان می‌کنم که ایرانیانْ بی‌رحم و نامعقول‌اند که سه جهانگردِ ما را یک سال زندانی کردند. حالا می‌بینم که خودِ ما هم اگر در وضعیتِ متناظری سه ایرانی را دستگیر می‌کردیم رفتارمان غیر از این نمی‌بود. پس رفتارِ ایرانیان طبیعی و لذا پذیرفتنی بوده است.)

در جدل—بدیهی است که—مهم است که از موضوع اطلاعاتِ‌ زیاد داشته باشیم. جوابِ مناسبی به لاریجانی این می‌بود که: شما از این متهمان به جاسوسی/خرابکاری وثیقه گرفتید و علی‌القاعده می‌دانستید که اگر از ایران بروند دیگر برنمی‌گردند. اگر تحقیقات‌تان ناتمام بود چرا رهایشان کردید؟ اگر تمام شده بود و اتهام رد شده بود چرا برای آزادکردن‌شان پول گرفتید؟ (آیا جریمه‌ی ورودِ‌ غیرقانونی به ایران برای هر نفر نیم‌میلیون دلار است؟ این‌قدر زیاد؟) اگر تحقیقات تمام شده بود و اتهام اثبات شده بود هم چرا با این مبلغ آزادشان کردید؟ (آیا تاوانِ توطئه بر ضدِ امنیتِ ملـّیِ شما این‌قدر کم است؟) حریفانِ لاریجانی ظاهراً یا از این ماجرای وثیقه خبر نداشته‌اند یا به فکرشان نرسیده به‌کارش بگیرند.

حدس می‌زنم که این گفت‌وگو وضعِ ایران را در نظرِ ‌مخاطبانِ آن برنامه بهتر کرده باشد، و جای تشکر دارد. تحریم‌ها بر ما—ما که در ایران زندگی می‌کنیم—اثرِ بد دارد، و به نظرم مهم است که سعی کنیم افکارِ عمومیِ ایالاتِ متحده را نسبت به ایران نرم‌تر کنیم.

و به نظرم بخت با آقای لاریجانی همراه بوده است که درباره‌ی حقوقِ بشر از او نپرسیدند: نمی‌دانم در موردِ‌ حدِ زنا و کیفرِ ارتداد و حقوقِ هم‌جنس‌گرایان یا حبسِ‌ خانگیِ مقاماتِ ارشدِ سابق چه می‌توانست بگوید. مخاطب‌شناس‌تر از آن است که مثلاً بگوید در ایران هم‌جنس‌گرا نداریم.

انصاف، بغضِ جمهوریِ اسلامی، احتمالاً حبِّ امریکا

ایالاتِ‌ متحده‌ی امریکا دو کشورِ همسایه‌ی ما را—در شرق و غرب—اشغال کرده است. کارِ عاقلانه آیا بی‌تفاوتی است؟ چند سال پیش چامسکی نوشته بود که گفتمانِ امریکا در موردِ مداخله‌ی ایران در عراق جداً مبتنی بر این فرض است که امریکا مالکِ دنیا است. و پرسیده بود که امریکا چه می‌کرد اگر ایران به کانادا و مکزیک حمله کرده بود و اشغال‌شان کرده بود (و البته نامِ کارش "آزادسازی" می‌بود).
 
در گزارشِ مکتوبی که از صحبت‌های ژنرال جک کین در سایتِ کنگره‌ی امریکا هست صحبتی از کشتنِ سردار قاسمِ سلیمانی نیست. اما در یک ویدئوی منتشرشده در همان سایت می‌توان شنید و دید که ایشان می‌گویند که اولین گزینه از نظرِ ایشان عملیاتِ‌ گسترده‌ی نظامی نیست. توضیح می‌دهند تحریم‌ها اثرِ عمده‌ای نداشته است. می‌گویند که اگر جامعه‌ی جهانی با ما [ایالاتِ متحده] همراهی نمی‌کند، بدونِ آنها پیش برویم. در 3:27 می‌گویند:

چرا اجازه می‌دهیم که فرماندهانِ نیروی قدس، که سی سال است کشتنِ ما را سازماندهی کرده‌اند، راست‌راست راه بروند؟ چرا نمی‌کشیم‌شان؟ کسانِ دیگری را که دارند سازمان‌های تروریستی‌ای بر ضدِ ایالاتِ متحده را اداره می‌کنند می‌کشیم. این افراد تقریباً هزار نفر از ما را کشته‌اند؛ چرا نمی‌کشیم‌شان؟
 
با میهن‌پرستی میانه‌ای ندارم؛ با این حال، تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم که بعضی مخالفانِ ‌جمهوریِ اسلامی ظاهراً به مقابله‌ی ایران و امریکا در منطقه چنان می‌نگرند که گویی حکومتِ ایران زورگو و مداخله‌گر و متجاوز است و امریکا خلافِ‌ همه‌ی اینها است. و فقط تصور کنید که کسی در یک کمیسیونِ مجلسِ شورای اسلامی چیزی نظیرِ حرف‌های آقای کین را درباره‌ی یکی از فرماندهانِ امریکایی می‌گفت.
 
راستی، از آن سلاح‌های کشتارِ جمعی خبری نیست؟
 

شأنِ علمی، سالِ خورشیدی، حسابِ ابتدایی

این کتاب—که با مجوزِ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت دهم تجدیدِ چاپ شده است—بسیار خواندنی است:

هاینس هالم، تشیّع، ترجمه‌ی محمدتقی اکبری، چاپِ دوم، نشر ادیان، قم، ۱۳۸۹.

ناشر در ابتدای کتاب از آقای حجت‌الاسلام رسول جعفریان "به دلیل بازنگری کامل و نکته سنجی‌های ایشان در محتوای کتاب و افزودن پاورقی‌های سودمند" تشکر کرده است. (فرض می‌کنم که افزوده‌های آقای جعفریان آنهایی است که با نشانه‌ی "«ج»" مشخص شده‌‌اند.) دو تا از پاورقی‌های آقای جعفریان:

– "این اظهار نظر مؤلف، جانبدارانه و به دور از شأن علمی است که در این قبیل مباحث توسط یک شخص بی‌طرف عنوان می‌شود. «ج»." (صفحه‌ی ۲۹.)

– "برخورد سطحی مؤلف را با این بخش تاریخ باید به دلیل روشی که وی در اینجا برگزیده و آن نهایت اختصار است توجیه نمود؛ تقریباً جز برخی نکات بدیهی، آنچه که وی کوشیده تا از خود بیفزاید، محل تردید و برخی واضح‌البطلان است. «ج»" (ص. ۴۰.)

به نظرم این دو پاورقیِ آقای جعفریان را اگر جدی بگیریم باید جداً از ناشرِ ایرانی بپرسیم که چرا سرمایه‌اش را صرفِ انتشارِ برخوردهای سطحی و جانبدارانه‌ی کسی می‌کند که، دست‌کم در موردِ بخشی از تاریخ، حرف‌هایش به دور از شأنِ علمی است و حرف‌هایش در بخشِ دیگری یا بدیهی است یا محلِ تردید یا واضح‌البطلان. اما احتمالاً این‌طور نیست که همه‌ی خوانندگانْ همه‌ی پاورقی‌های آقای جعفریان را جدی بگیرند—مثلاً حدس می‌زنم که برخی کسانی که مقدمه‌ی ناشرِ یک ترجمه‌ی فارسیِ موسی و یکتاپرستیی فروید را دیده باشند با خود بگویند که یادداشت‌های آقای جعفریان هم احتمالاً، دست‌کم در دیدِ ناشر، شرطِ لازمِ انتشارِ این کتاب در جمهوری اسلامی بوده است.

نوعِ دیگری از یادداشت‌ها هم هست که آقای جعفریان نکته‌های فنـّیِ مشخصی مطرح می‌کند یا برای وقایعی که مؤلف ذکر کرده تبیینی غیر از تبیینِ کتاب به‌دست می‌دهد. این یادداشت‌ها را نوعاً جدی می‌گیرم؛ اما این برایم خوشایند نیست که ترجمه‌ی کتابی از شخصی محلِ اظهارِ نظرهای شخصِ دیگری بشود، حتی اگر این اظهارِ نظرها همگی دقیق و بجا باشند. لابد فرض بر این است که نویسنده‌ی کتابْ محققاً در جاهایی بر خطا بوده است، و وظیفه‌ی ناشرِ ایرانی (یا وزارتِ فرهنگ و ارشاد اسلامی) است که حافظِ خواننده در مقابلِ عقایدِ نادرست باشد. شخصاً با این نگاه هم‌دل نیستم؛ اما موضوعِ اعتراض‌ام این نیست.

در صفحه‌ی ۳۸ آمده است: "پسر بزرگتر، حسن (ع) که در هنگام وفات پدرش ۳۶ یا ۳۷ ساله بود،"، و آقای جعفریان فوراً توضیح داده‌اند که: "امام مجتبی (ع)، بدون تردید در نیمهٔ رمضان سال ۳ هجری به دنیا آمده و بنابراین در رمضان سال ۴۱، سی و هشت (۳۸) سال داشته است." نیز، سه صفحه بعد که مؤلف می‌گوید که امامِ سومِ شیعه در زمانِ مرگِ معاویه ۵۴ساله بوده است آقای جعفریان توضیح داده‌اند که "امام حسین در سوم شعبان سال ۴ هجری به دنیا آمد و در سال ۶۰، قاعدتاً ۵۶ سال داشت."

به نظرم لازمه‌ی برخوردِ علمی با هر موضوعی این است که طرفِ بحث را به اندازه‌ی خودمان عاقل و باسواد فرض کنیم. تصورِ من این است که آقای جعفریان یا دستیاران‌شان باید کمی تأمل می‌کردند: آیا پروفسور هالم به هیچ منبعی برای سالِ‌ مرگِ معاویه و تولد و وفاتِ امامانِ شیعه دسترس نداشته است؟ یا شاید در دبستانْ تفریق یاد نگرفته است؟ آیا نمی‌شود احتمال داد که نویسنده مفهومِ متعارفِ سالِ خورشیدی را در نظر داشته است و نه سالِ قمری را؟

در موردِ امامِ دوم، ویکیپدیا با ذکرِ منبعی تولدشان را اولِ مارسِ ۶۲۵ ذکر می‌کند و بریتانیکا—بدونِ ذکرِ روز—در سالِ ۶۲۴؛ احتمالاً به همین علت است که مؤلف گفته است که در زمانِ رحلتِ پدرشان—که ظاهراً بنا بر اجماع در سالِ ۶۶۱ بوده است—ایشان سی‌وشش یا سی‌وهفت‌ساله بوده‌اند.

آمارِ طلاق: نقشِ احتمالیِ چند اتفاقِ‌ خوب

احتمالاً تازگی ندارد اینکه کسانی بگویند که آمارِ طلاق در ایران زیاد است (یا زیاد شده است)، و این را نامطلوب بیابند و ابرازِ نگرانی کنند. شاید—حتی در نظرِ کسانی که ازدواج را خوشایند نمی‌دانند—طلاق بدی‌هایی داشته باشد؛ اما من در اینجا می‌خواهم سه نکته در موردِ بالارفتنِ آمارِ طلاق بگویم، که شاید خوشحال‌کننده باشد—حتی در نظرِ کسانی که ازدواج را به‌طورِ کلـّی چیزِ خوشایندی می‌دانند. بیشترِ این ایده‌ها از من نیست. غیر از این، روشن است که بحثِ جدی‌تر در موردِ این موضوعات باید با پشتوانه‌ی آمارهای دقیق و سوادی در دین و در جامعه‌شناسی و رشته‌های نزدیک‌اش باشد، که من هیچ کدام را ندارم.

به نظرم زیادشده‌بودنِ مواردِ طلاق در ایران می‌تواند نشانه‌ی این باشد که، نسبت به گذشته، درصدِ بیشتری از زنان از حقوقِ خود خبر دارند و از این حقوق استفاده می‌کنند. اینکه در ایران بدیهی نیست که زنی حقِ طلاق داشته باشد به نظرِ من نقضِ حقوقِ زنان است؛ برایم پذیرفتنی نیست که زنی پیش از ازدواج سعی نکند این حق را بگیرد، و ارادتِ زیادی ندارم به مردی که این حق را به همسرش ندهد. پنداشتنی است که زیادشدنِ تعدادِ مواردِ طلاقْ جزئاً ناشی از این باشد که زنانِ بیشتری حقِ طلاق دارند—یا اگر ندارند، از حقِ قانونیِ شهروندان برای دادنِ دادخواستِ طلاق استفاده می‌کنند. این به نظرم نشانه‌ی پیشرفت در زمینه‌ی حقوقِ انسانی است.

باز هم در موردِ زنان. البته می‌شود تصور کرد که آشناییِ جامعه با فرهنگ‌های دیگر و سبک‌های دیگرِ زندگیْ میزانِ توقعاتِ مردمان از زندگی را بالاتر و میزانِ رضایت را پایین‌تر آورده باشد. (قضاوت نمی‌کنم که این اتفاقات خوب‌اند یا بد.) اما از طرفِ دیگر می‌شود تصور کرد که در دوران‌های گذشته هم کسانِ زیادی بوده‌اند که در زندگیِ مشترک‌شان مشکلاتِ حادّی داشته‌اند و ادامه می‌داده‌اند. شاید در این موارد مانعی برای ختمِ زندگیِ مشترک از طرفِ زنانْ عدمِ استقلالِ مادّی (یا ناتوانی در پیداکردنِ شغل) بوده باشد. شاید اینکه در این سال‌ها سطحِ تحصیلات و تخصصِ زنان بالاتر رفته در رشدِ آمارِ طلاق مؤثر بوده باشد. این به نظرم اتفاقِ خوبی است.

سدیگر اینکه شاید بالارفتنِ آمارِ طلاق نشان بدهد که برخوردِ افرادِ جامعه با خودِ مسأله‌ی ازدواج تغییر کرده است. به نظرِ من برای طلاق لازم نیست مشکلِ حادّی در زندگیِ مشترک وجود داشته باشد: اگر زندگیِ مزدوجانه برای هر دو طرف مطلوب نیست، به نظرم کارِ عقلانی می‌تواند اتمامِ این رابطه باشد؛ من در خودِ تداومِ ازدواج قداستی نمی‌بینم. به نظرِ من برای ختمِ ازدواج، دست‌کم وقتی بچه‌ای در کار نیست، دلیلی غیر از عدمِ رضایت—با همین کلـّیت و بی ذکرِ جزئیات—لازم نیست. (شاید حتی این مقدار هم لازم نباشد: صرفِ عدمِ تمایل به ادامه‌‌ی زندگیِ مشترک کافی است.) اضافه‌شدنِ مواردِ طلاق در این سال‌ها شاید ناشی از این باشد که تعدادِ بیشتری از مردم عملاً با این نظر موافق‌اند، و احتمالاً به لحاظِ عرفی و قانونی و اداری طلاق کارِ راحت‌تری شده است.
 

تاریخ‌سازی از طریقِ رأی‌دادن

از یکی از آشنایان پیغامی رسیده است: نشانیِ جایی (وابسته به یک ناشرِ علمیِ معتبرِ بین‌المللی) را داده و دعوت کرده است که در رأی‌گیری برای انتخابِ بزرگ‌ترین شیمی‌دان، "به شیمیدان ایرانی جابر بن حیان رای دهید".

بحث هست در اینکه آثاری که به جابر نسبت می‌دهند آیا مؤلفِ واحدی داشته است یا نه، و من صلاحیتِ‌ نظردادن در این مورد را ندارم. می‌شود در این هم بحث کرد که کسی را که در قرنِ دومِ هجری در خراسان متولد شده باشد آیا می‌توان ایرانی—به مفهومی که ما امروز از "ایرانی" مراد می‌کنیم—دانست یا نه. غیر از این، به نظرِ من تفاخر به ملــّیت کارِ بی‌وجهی است، مخصوصاً تفاخر به ملــّیتی که با تولد حاصل شده باشد: به چه معنا می‌توانم ببالم به داشتنِ ویژگی‌ای که نقشی در به‌دست‌آوردن‌اش نداشته‌ام؟ (شاید نهایتاً به ویژگی‌های اکتسابی هم نشود مباهات کرد؛ این بحثِ دیگری است.) این ملاحظات را که کنار بگذاریم، باز هم به نظرِ من در این دعوت به رأی‌دادن در موردِ بزرگ‌ترین شیمی‌دان یا ورزشکار چیزِ ناخوشایندی هست:

به نظر می‌رسد بعضی دوستان اشکالی در این نمی‌بینند که این انتخاب‌ها را از دستِ‌ متخصصانِ موضوع خارج کنند: آیا مجازیم به جابر رأی بدهیم در حالی که در موردِ‌ بیش از نیمی از "نامزدها" حتی اسم‌شان را هم نشنیده‌ایم؟

برای کسی که کشورش ده‌ها برنده‌ی جایزه‌ی نوبلِ یا صدها برنده‌ی مدالِ طلای المپیک دارد، احتمالاً قابلِ‌ تصور نیست که وقت‌اش را صرفِ این کند که سعی کند یکی از هم‌وطنان‌اش را بزرگ‌ترین شیمی‌دان یا ورزشکارِ قرون و اعصار معرفی کند. در این تلاش‌های دسته‌جمعیِ بعضی هم‌وطنان‌مان، حتی اگر با تقلب و رأی‌دادن‌های مکررِ فردِ واحد همرا نباشد، من عقده‌ی حقارتی می‌بینم. تازه، احتمالاً این کارها فایده‌ای هم برای بهترکردنِ سیمای ایران ندارد. آیا واقعاً بر قدرِ ایران و ورزشِ‌ ایران می‌افزاید اگر مثلاً اعلام بشود که، طبقِ یک رأی‌گیریِ اینترنتی، فرهاد مجیدی هشت‌برابرِ لیونل مسی طرفدار دارد؟

شاید تبعیضِ ناخودآگاه حتی بدتر باشد

لازم نیست زبان‌شناس باشیم یا فارسی‌مان خیلی خوب باشد تا حدس بزنیم که، دست‌کم در زبانِ امروزِ ما و دست‌کم در نگاهِ اول، در واژه‌ی "جوانمردی" ارجاعِ واضحی به جنسِ مذکر وجود ندارد. احتمالاً در انگلیسیِ امروز هم، در نگاهِ اول، گویندگانْ عنصرِ زنانه‌ای در "hysteric" نمی‌شنوند. ممکن است کسانی وجودِ این لغت‌ها را ظلمی به زنان ببینند و سعی کنند برای این مفاهیم واژگانِ دیگری بیابند یا بسازند؛ این موضوعِ بحثِ من نیست. گاهی موضوع فراتر از الفاظی می‌رود که چه بسا به‌گوشِ کاربرانِ عادیِ زبانْ بسیط باشند.

آقای محمد نوری‌زاد در رثای هدی صابر نوشته‌اند " آن سوتر از نام بانوانه اش، مرد بود." در اینجا، به نظرِ من، کلامِ تحقیرآمیزی نسبت به زنان هست—نه چون "مرد" را احتمالاً به معنای شجاع و مقاوم به‌کار گرفته‌اند، بلکه چون این معنای زیبا و احتمالاً خالی از جنسیتِ این واژه را در تقابل با بانوانگی قرار داده‌اند.

به کاربردِ این جمله‌ی خاص—و نه به متنی که جمله بخشی از آن است—اعتراض کرده‌اند و تذکر داده‌اند که متضمنِ تبعیضِ جنسیتی است. نویسنده‌ی متنِ اولیه در جوابِ چنین اعتراضی چه می‌تواند بکند؟ می‌تواند نادیده‌اش بگیرد. می‌تواند تشکر کند و بگوید که موضوع را بررسی خواهد کرد. می‌تواند بابتِ تذکر تشکر کند و بگوید که موافق است و من‌بعد بیشتر دقت خواهد کرد. می‌تواند بگوید که مخالف است و دلیل‌‌اش را هم بگوید. طرفدارانِ نویسنده هم می‌توانند به‌جای پرداختن به موضوعِ مشخصِ اعتراض، به شخصیتِ معترض حمله کنند یا از شخصیتِ نویسنده تعریف کنند یا بگویند که فعلاً مسائلِ مهم‌تری داریم، و غیرذلک. فعلاً به اینها کاری ندارم؛ می‌خواهم به جوابی بپردازم که محتوایش این است: آقای نویسنده قصدِ هیچ توهینی به جنسِ مؤنث نداشته است.

آماده‌ام بی‌گفت‌وگو بپذیرم که نویسنده قصدِ توهین نداشته است و احتمالاً توجه نکرده بوده است که ممکن است کسانی بیان‌اش را حاویِ تحقیرِ زنان بیابند. اما به نظرم این پذیرشْ اوضاع را خیلی بهتر نمی‌کند. شاید یک نشانه‌ی اینکه تحقیر و تبعیضی بر ضدِ گروهی نهادینه شده است این باشد که برخی افرادِ جامعه توجه نکنند که بعضی رفتارهایشان خلافِ شؤونِ انسانی است—در فضای ذهنیِ کسانی اصلاً مطرح نمی‌شده است که ظلمی است به سیاهان که نتوانند در ردیف‌های جلوی اتوبوس بنشینند؛ کسانی اصلاً توجه نمی‌کنند که ظلمی است به زنان که در حقِ طلاق همانندِ مردان نباشند؛ که ظلمی است به اقلیت‌ها که نتوانند مطابقِ آیین‌شان رفتار کنند. (دیدنِ اینکه برخی از افرادِ خودِ این گروه‌ها هم ناعادلانه‌بودنِ این رفتارها را نمی‌بینند اوضاع را غم‌انگیزتر می‌کند.)

به نظرم اقتضای آزادگی و انسانیت این است که سعی کنیم شامه‌مان را در موردِ تبعیض تیز کنیم. چیزهایی هست که در موردشان واکنش نشان می‌دهیم: چه می‌کنیم اگر کسی بگوید که "ماندلا آن‌سوتر از رنگِ سیاه‌اش دمکرات بود" یا (مثال از فرزانه است) ستارخان "با همهٔ ترک بودنش، مثل یک فارس ایستاد و جنگید و مقاومت کرد"؟ اینها را مشمئزکننده می‌یابیم چون نقداً توجه‌مان به پیش‌فرض‌های غیرعاقلانه‌ی غیرانسانی‌شان جلب شده است. به نظرِ من در موردِ‌ ظلمِ نظام‌مندانه‌ به زنان هم باید توجه‌مان جلب شود. با پرستو موافق‌ام که اعتراض به این ظلم‌ها، و تذکر و سعی در روشنگری، نباید خاصِ فمینیست‌ها باشد—موضوع انسانی است.

اعتبارِ شرقی

در صفحه‌ی ۷ شماره‌ی دوشنبه بیست‌وسومِ‌خردادِ روزنامه‌ی شرق مطلبی با عنوانِ "مسیح مدرن؟" چاپ شده است. محتوا این است که بنکسی، سوار بر هلیکوپتر، مجسمه‌ی بسیار معروفِ مشرف بر ریو را دستکاری کرده است و به شکلِ بن‌لادنِ گلوله‌خورده درش آورده است. در ابتدای این متنِ کوتاه اسمِ کسی از شرق آمده. در آخرش هم نوشته‌اند "عکس: Poke".

چند موضوع برای من جالبِ توجه است. اول اینکه ظاهراً مسؤولانِ شرق توجه نکرده‌اند که اگر این "خبر" درست می‌بود آنگاه قاعدتاً می‌بایست مدتی خبرِ اولِ خبرگزاری‌های معروف و معتبر بوده باشد، که نبوده است. به نظرِ من صرفِ توجه به این نکته باید مسؤولِ‌ صفحه را مجاب می‌کرد که بیشتر تحقیق کند (کمی جست‌وجو کند، کمی به سایتی که عکس (و مطلب) را از آن برداشته‌اند توجه کند، کمی به کیفیتِ ‌خودِ ‌عکس دقت کند، کمی تأمل کند در اینکه آیا با روالِ کارِ بنکسی سازگار هست که به بن‌لادن لطف داشته باشد، و از این قبیل).

نکته‌ی دیگر، فارغ از عقلِ سلیم، استانداردهای بعضی رسانه‌های ما است. آن مقدار که من از خبرنگاری می‌فهمم، وقتی متنِ خبری امضا دارد، این قرار است نشان دهد که تهیه‌کننده‌ی خبر در صحنه حاضر بوده، یا در صحنه حاضر شده و موضوع را بررسی کرده و با افرادِ مربوط صحبت کرده است. اگر در پکن نشسته‌اید و خبرهای کره‌ی شمالی را از طریقِ روزنامه و تلویزیون و اینترنت دنبال می‌کنید و کارِ دیگری هم نمی‌کنید، البته خوب است که گزارشی تهیه کنید؛ اما این کار اساساً بولتن‌سازی است، نه گزارش‌نویسی. با معیارهای من، که گمان نمی‌کنم خیلی هم غیرواقع‌بینانه باشد، این‌طور نیست که اسم‌تان را در پایان یا آغازِ چنین مطلبی بنویسید یا بگویید.

شارلاتانیسم: یک تا هفت

اینها لابد نشانه‌های قطعی‌ای نیست (و وجودشان هم لازمه‌ی شارلاتانیسم نیست)؛ این‌قدر هست که وقتی بیش از سه تا را در کسی می‌بینم جداً به صداقت‌اش شک می‌کنم.

 

 

منظورم از "شارلاتان" کسی است که، با هر قصدی، مدعیِ داشتنِ دانشی است که در واقع ندارد و می‌داند که ندارد (یا دست‌کم در اوائلِ کارش می‌دانست که ندارد). در اینجا با شارلاتانیسم در حیطه‌های علمی سروکار دارم، نه مثلاً با کسی که به دروغ ادعا می‌کند می‌تواند بیماری‌ای را درمان کند یا با روحِ الیزابت تیلر حرف بزند. بعضی از اینها که فهرست می‌کنم شاید در شخصِ بسیار جوانی هم که تازه با موضوعی آشنا شده و هیجان‌زده شده است و با معیارهای آکادمیک آشنا نیست بروز بکند؛ اما به نظرم از کسی که عنوانِ "استاد" و "دکتر" دارد (و حتی از دانشجوی بعد از لیسانس) پذیرفته نیست.

یک. در بحث‌اش مکرراً می‌گوید که وقت ندارد. حتی بخشِ معتنابهی از وقت‌اش را صرفِ این می‌کند که بگوید وقت ندارد که همه‌ی حرف‌هایش را بگوید—پنجاه دقیقه فرصت دارد صحبت کند (و کسی هم قرار نیست حرف‌اش را قطع ‌کند)، و در هفت دقیقه‌ی اول می‌گوید که موضوع جدی و مهم است و حیف که فرصت کم است. اهمیت و جدی‌بودنِ موضوع را هم توضیح نمی‌دهد؛ فقط می‌گوید که موضوع بسیار عمیق است و وقت ندارد.

دو. زیاد اسم‌پرانی می‌کند. اسمِ دست‌کم ده نفر از مشاهیرِ بحث را می‌آورَد، و به هیچ کدام هم ارجاعِ دقیقی نمی‌دهد.

سه. از او "نمی‌دانم" یا "بلد نیستم" یا "نخوانده‌ام" زیاد نمی‌شنوید (و "قطعاً" و "حتماً" زیاد می‌شنوید).

چهار. عبارات و جملاتِ غامض به‌کار می‌برَد، و وقتی هم از او بخواهید که درباره‌ی فلان عبارت که ظاهراً چونان اصطلاحی فنـّی به‌کارش می‌برد (مثلاً "پارادایمِ ذهنیِ متافیزیکیِ لاک-اسپینوزا") کمی توضیح بدهد، عملاً می‌گوید که اگر با این اصطلاح/موضوع آشنا نیستید اصلاً حق نداشته‌اید که واردِ بحث بشوید. مدعا و طرحِ استدلال‌اش را هم به‌صراحت و به‌اختصار نمی‌گوید، حتی اگر خواهش کنید.

پنج. در بحث‌اش فراتر از مقدمات نمی‌رود. مثلاً عنوانِ سخنرانی‌اش می‌گوید که ناسازگاری‌ای هست بینِ فلان ایده‌ی جان استیوارت میل (که اسمِ مطنطنی هم دارد) و آراءِ جان رالز. برایمان از میل می‌گوید و از اینکه در کودکی چگونه بوده و زندگیِ خصوصی‌اش چه بوده و پدرخوانده‌ی راسل بوده و پدرِ معنویِ جامعه‌ی مدرنِ لیبرالِ غرب است و از این قبیل. گریزی می‌زند به چند اصطلاحِ منطقیِ میل (و می‌گوید که در این سخنرانی به جنبه‌های منطقی یا علمیِ میل کاری ندارد). می‌گوید که رالز کِی مرده است و می‌گوید که آدمِ مهمی بوده و کتاب‌اش چند بار چاپ شده، و به نقل از دوستی خاطره‌ای از یکی از کلاس‌های رالز می‌گوید. می‌گوید که برای رالز انصاف مهم بوده. از علاقه‌مندیِ خودش به رالز می‌گوید. احتمالاً مقداری کارِ "تطبیقی" می‌کند، در بیانِ اینکه متفکرانِ ما هم البته قرن‌ها پیش از رالز حرف‌های مشابهی زده‌اند. بعد از همه‌ی اینها، دو دقیقه درباره‌ی عدالت در نظرِ رالز می‌گوید، در حدِ چیزی که هر کسی می‌تواند در ابتدای مدخلِ ویکیپدیا بخواند. بعد ابرازِ تأسف می‌کند از اینکه وقت‌اش تمام شده است.

شش. سعی می‌کند مکاتب و نظریه‌های مشهوری را فی‌المجلس و در پنج دقیقه (یا در یک‌ونیم صفحه) به‌کلـّی رد کند.

هفت. به‌جای استدلالِ منطقی، شعر می‌خوانـَد و اقوالِ بزرگان را نقل می‌کند. نقل‌هایش از جنسِ چیزهایی است که مثلاً در سایت‌هایی پیدا می‌شود که روزی یک جمله‌ی زیبا منتشر می‌کنند. خیلی که عمیق بشود، می‌رسد به چیزی از جنسِ "خدا تاس‌بازی نمی‌کند".

شاید سالِ نهصدویازدهِ میلادی

حمله کردند به مخفی‌گاه‌اش. او را—که مسلح نبود—کشتند و جسدش را به دریا افکندند. این داستان مالِ کدام قرن است؟

فرماندهِ فاتحان گفت "عدالت اجرا شده است". زمانِ ما—اعنی: دورانِ مدرن—اگر بود، فرمانده مسلـّماً چنین نمی‌گفت. در دورانِ ما می‌گویند که یک شرطِ لازمِ (و شاید نه کافی) برای اجراشده‌بودنِ عدالت این است که دادگاهی برگذار شده باشد و به متهم امکانِ دفاع داده باشند. نمی‌گویند جرم آن‌قدر آشکار یا متهم آن‌قدر خبیث است که دادگاه لازم نیست.

داستان مالِ دورانِ مدرن اگر بود، جنازه را به خویشان یا طرفداران‌اش می‌دادند. نمی‌گفتند مملکتی نیست که جنازه را بپذیرد. نمی‌گفتند دفن‌اش نمی‌کنیم مباد که مدفن‌اش خاستگاهِ نسلِ جدیدی از دشمنان‌مان بشود. در دورانِ ما می‌گویند که بازماندگانِ هر کسی حق دارند با نعشِ عزیزشان با احترام و به‌آیین رفتار کنند.

بعضی نکات درباره‌ی فرهادی و نادر و بقیه

اصغر فرهادی، جدایی نادر از سیمین.

یک. در صحنه‌ی بانک می‌فهمیم که نام‌خانوادگی‌اش لواسانی است، اما در هیچ جای فیلم اسم‌اش را نمی‌شنویم. (مطمئن نیستم: شاید بشود اسمِ نادر را در روگرفتِ شناسنامه‌اش در اولِ فیلم خواند.) فقط در پایانِ فیلم می‌خوانیم که پیمان معادی بازیگرِ نقشِ "نادر" است. این آیا کارکردی هم در حکایت دارد، یا صرفاً کرشمه‌ای تکنیکی—و دلپذیر—در داستان‌نویسی است؟

دو. نادر به راضیه تهمتِ دزدی می‌زند. این نه فقط استانداردهای پایینِ معرفتی-اخلاقی‌ِ نادر را نشان می‌دهد، بلکه در موردِ عقلانیتِ عملی‌اش هم چیزی می‌گوید—برای بیرون‌کردنِ راضیه از خانه دلیلِ کافیِ بی‌مناقشه‌ هست (راضیه پدرِ نادر را به تخت بسته و از خانه رفته)؛ لازم نیست نادر موضوعِ گم‌شدنِ پول را مطرح کند.

سه. به نظرم رفتارِ نادر با سیمین در موقعِ ترک‌کردنِ سیمین خانه را متمدنانه و حاکی از احترام به سیمین است. سیمین موضوع را درست نمی‌بیند وقتی که شکوه می‌کند که نادر، بعد از چندین سال زندگیِ مشترک، "نگفت نکن، نرو، طلاقت نمی‌دم." رفتارِ سیمین—هم‌چنان که بقیه‌ی جملاتی که شخصیت‌ها می‌گویند—البته طبیعی و فهمیدنی است؛ اما سیمین، به نظرِ من، به قدرِ کافی قوتِ شخصیت و صراحت ندارد.

چهار. در زندگیِ عادیِ روزمره نادر آدمِ مؤدبِ مدرنِ لیبرالی است، اما نه آن‌قدر که همسرش حقِ طلاق داشته باشد—برای جداشدن لازم است که نادر سیمین را "طلاق بدهد". (در دادگاهِ اولِ فیلم قاضی از سیمین دلیل می‌خواهد؛ این نشان می‌دهد که موضوعِ دادخواستْ طلاقِ توافقی نیست.)

ده. اول به نظرم رسید که، با معیارهای من، هر یک از شخصیت‌های اصلی کارِ بدی می‌کنند مگر بازپرس. (معیارهایم: هم در این مورد که چه کاری بد است، هم در این مورد که چه موجودی شخص است—به نظرم آقاجون شخص نیست.) حالا، بعد از صحبت با دوستانی، در موردِ بازپرس شک دارم: آیا بازپرسْ خودِ نادر را به دنبالِ ترمه می‌فرستد تا به نادر فرصتی برای هماهنگ‌کردنِ جواب‌ها—و لذا فرصتی برای فرار از قانون—بدهد؟ یا شاید دامی برای نادر نهاده که ببیند چه می‌کند؟

یازده. راضیه به همسایه در موردِ کثیف‌شدنِ پله‌ها دروغ می‌گوید. از نادر هم می‌خواهد که به شوهرش در موردِ کار دروغ بگوید. اخلاقِ فقیه‌‌محورِ راضیه دروغ‌گویی را رد نمی‌کند (یا شاید راضیه لازم نمی‌داند در مورد دروغ استفتاء کند، که نتیجه‌اش همان است). اینکه در آخرِ داستان راضیه حاضر نمی‌شود قسم بخورد ناشی از این نیست که به نظرش دروغ بد است؛ مسأله این است که راضیه پرسیده است—و از چند جا هم—و جواب گرفته که واردشدنِ این پولِ شبهه‌ناک به زندگی‌اش جداً خطرناک است: راضیه نگران است که بر سمیه بلایی فرود بیاید.

***

بیست. فیلم سراسر درخشان است. تنها خرده‌ای که می‌توانم بگیرم این است که صحنه‌ی بازی‌کردنِ سمیه با اکسیژن زاید است. (بعضی دوستان‌ام به‌درستی می‌گویند که فیلم بسیار سنگین و کاملاً نفس‌گیر است، و لازم بوده سازنده جاهایی برای تنفس بگذارد. موافق‌ام، و به نظرم صحنه‌ای که نادر به ترمه قول می‌دهد و دستِ سرباز هم بالا می‌آید نمونه‌ی بسیار خوبی از مجالِ‌استراحت‌دادن به بیننده است. اما صحنه‌ی اکسیژن به نظرم اولاً بی‌مزه و عمدتاً مبتنی بر حالاتِ "خنده‌دارِ" چهره است، و ثانیاً هنوز فشارِ داستان آغاز نشده و نیازی به زنگِ تفریح نیست.)

بیست‌وپنج. شهاب حسینی در همه‌ی صحنه‌ها بسیار خوب است، در چند صحنه عالی است؛ از جمله: در بیمارستان نشسته است. نادر وارد می‌شود. حسینی کاملاً نشان‌مان می‌دهد که قیافه‌ی نادر برای حجت به طرزِ مبهمی آشنا است و طول‌ می‌کشد تا او را به‌جا آورَد.