تبلیغات گول‌مان نزند

می‌گوید که ترجمه‌های فلان مترجمْ بسیار دقیق است. می‌پرسم کدام ترجمه‌هایش را با اصل مطابقت داده است. هیچ کدام را. دلیل‌اش برای ادعای دقتْ اساساً ادعاهای خودِ مترجم در پیشگفتارهایش است.

می‌پذیرم که گاهی صرفِ ادعا تا حدی مؤیدِ مدعا است. منظورم فقط نمونه‌های پیش‌پاافتاده‌ای از این دست نیست که کسی مثلاً بگوید "من دست‌کم یک جمله‌ی فارسی بلدم.". مشخصاً در موردِ ترجمه: اینکه مترجم در پیشگفتارش گفته باشد که سعی کرده دقیق باشد، و در موردِ روشِ کارش هم توضیحاتی داده باشد، و کتاب هم پر از حاشیه‌های مترجم باشد، تا حدی نشان می‌دهد که موضوعِ دقت در ترجمه برایش مطرح بوده است. اما دقیق‌بودن یا دقیق‌نبودنِ ترجمه به چیزی غیر از دغدغه‌های مترجم هم بستگی دارد: مترجم باید از عهده‌ی ترجمه‌ی دقیق—هر چه که هست—برآمده باشد؛ باید دقیق عمل کرده باشد. (مثلِ بعضی امورِ دیگر، در اینجا هم خواست کافی نیست: توان هم لازم است.) به نظرم توجیهِ اینکه بگوییم دقتِ این ترجمه‌ی خاص زیاد است فقط می‌تواند این باشد که از نتیجه‌ی مقابله‌ی دست‌کم بخش‌هایی از متنِ مترجَم و اصلِ اثر خبردار باشیم.

(گاهی با صرفِ نگاه به ترجمه شاید بشود با اطمینانِ زیاد گفت که ترجمه دقیق نیست—مثلاً وقتی که در ترجمه‌ی فارسیِ اثرِ منطقدانِ بزرگیْ صورت‌بندیِ اصلِ مشهوری غلط باشد.)

موعظه: در آدابِ عیادت

بهارِ ۱۳۸۵. حالِ مادرم خوب نیست. مدتی است که خوب نیست، و فعلاً هم امیدی به بهترشدن نیست.

مکرراً یادِ آن حکایتِ بابِ آخرِ گلستان می‌افتم که این‌طور شروع می‌شود: "ریشی درونِ جامه داشتم، و شیخ—رحمه الله—هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی که بر کجا است."

البته که خوب است که دوستانی به فکرمان باشند. اما خودِ احوال‌پرسی می‌تواند بدترکننده‌ی حال باشد. چرا جزئیات می‌پرسید؟ (آیا پزشکِ معالجِ مادرم هستید؟ آیا گفته‌ام که می‌خواهم با شما مشورت کنم که در موردِ دقایقِ شیمی‌درمانی و دکتر و بیمارستان سؤال می‌کنید؟) مرا وسیله‌ی ارضای کنجکاوی‌تان نکنید. یا فعلاً نکنید.

اگر محتمل می‌دانید که شنیدن یا دیدن‌تان برای حال‌ام خوب باشد، (امتحان کنید و اگر موفق بود،) دریغ نکنید. همین که بیش از معمول‌تان به سراغ‌ام بیایید نشان‌ام می‌دهد که متذکرید که روزگارِ سختی است—کارکردِ احوال‌پرسی هم شاید قرار است این باشد که بفهمم که برایتان مهم‌ام. گاهی هم شاید اقتضای دوستی این باشد که مدتی نزدیک نشوید.

موعظه: آرامشِ پیشنهادی

-"دارم پول جمع می‌کنم برای کمک به نیروهای قذافی؛ کمک می‌کنی؟"
-"فردا می‌آیی در محلِ کارِ من […]؟"
-"می‌آیی دست‌شوییِ خانه‌ی مرا تمیز کنی؟"
-"بدین وسیله از شما دعوت می‌شود در برنامه‌ی‌ تلویزیونیِ … شرکت نمایید."
-"برویم رنگِ قرمز بپاشیم به گنبدِ مسجدِ شیخ لطف‌‌الله؟"

به نظرِ من علی‌الاصول هر پیشنهاد یا دعوتی را می‌شود بررسی کرد و آرام جواب داد. اگر صرفِ شنیدنِ پیشنهادی مرا برآشفته است شاید بد نباشد به این فکر کنم که شاید یا برای دیگران حقِ حرف‌زدن قائل نیستم ("چطور به خودش اجازه می‌دهد به من چنین پیشنهادی بدهد؟") یا زیادی نگرانِ تصویری هستم که دیگران از من دارند ("چطور به خودش اجازه می‌دهد به من چنین پیشنهادی بدهد؟"). به فرض هم که این نگرانی را نشانه‌ی ضعفِ شخصیت ندانم، شاید خوب باشد توجه کنم که سلیقه‌ها متفاوت است و من هم احتمالاً آن‌چنان شهرتِ فراگیری ندارم که همه از سلیقه‌های من خبردار باشند؛ پس احتمالاً دست‌کم شنیدنِ پیشنهادی از کسی که می‌دانم که خوب نمی‌شناسدم نباید آشفته‌ام کند.

(دیده‌ایم که کسانی بعضی پیشنهادها را دشنام تلقی می‌کنند. به نظرم ثباتِ شخصیت در برخوردِ آرام با دشنام هم جلوه می‌کند. حتی به نظرم این نشانه‌ی قوتِ شخصیت است که در برخورد با دشنامِ صریح هم چنان رفتار کنیم که گویی چونان‌دشنام نشنیده‌ایم‌اش—نقل است که جوابِ امامِ پنجمِ شیعه به دشنام‌دهنده‌ای این بوده: من بقر نیستم؛ باقرم.)

کسی به من پیشنهادی داده، و این آشفته‌ام کرده، آشفتگی‌ای که در جوابِ پرخاش‌گرایانه‌ام یا در سردیِ بی‌ادبانه‌ی روزهای بعدم آشکار شده. در این صورت به نظرم در شخصیت‌ام ضعفی هست. اما از این بدتر هم می‌شود: کسی به کسِ دیگری—که علی‌الظاهر عاقل و بالغ است—پیشنهادی داده، و من آشفته شده‌ام. این به نظرم چیزی بدتر از ضعفِ شخصیت را نشان می‌دهد: من نسبت به گیرنده‌ی پیشنهاد احساسِ مالکیت دارم (یا او را صغیر می‌دانم).

چند توصیه‌ی منطقی

بیانیه‌ای منتشر شده است با امضای آیت‌الله عبدالکریم موسوی‌اردبیلی. (می‌دانید که ایشان هشت سالِ متوالی در جمهوری اسلامی رئیسِ دستگاهِ قضا بوده‌اند؟) توضیح داده‌اند که، مطابقِ شرع، توهین به اشخاص مجاز نیست. بعد هم صحبت کرده‌اند از اجرای عدالت و توجه به حقوقِ شرعی و قانونیِ افراد، و توصیه کرده‌اند به آشتی و ازیادنبردنِ سوابقِ مجاهدت‌ها.

آقای حسین شریعتمداری در سرمقاله‌ی کیهان به این بیانیه پرداخته‌اند. گفته‌اند که "سطرسطر بيانيه نشان مي دهد كه نگراني و تأسف آقاي موسوي اردبيلي از واكنش مردم و مسئولان نسبت به خيانت و جنايت سران وطن فروش و ضدانقلاب فتنه است و بيانيه در حمايت از آنها نوشته شده است". (البته آقای شریعتمداری در این مقاله بارها در درستیِ انتسابِ بیانیه به آقای موسوی‌اردبیلی تشکیک کرده‌اند؛ به نظرم می آید که جدی‌گرفتنِ این شک چندان با این مدعا سازگار نباشد که بیانیه نگرانی و تأسفِ آقای موسوی‌اردبیلی را نشان می‌دهد.)

آن‌طور که من می‌فهمم، اینها بعضی از نکته‌هایی است که آقای شریعتمداری می‌گویند:

– "اعتراض ايشان [آیت‌الله موسوی‌اردبیلی] به واكنش منطقي و مشتركي است كه مسئولان نظام و توده هاي چند ده ميليوني مردم عليه وطن فروشي آشكار و خيانت و جنايت سران داخلي فتنه از خود نشان داده اند." (در ادامه‌ی مقاله از آقایان موسوی و کروبی و خاتمی اسم برده‌اند.)

– اگر آقای موسوی‌اردبیلی در نحوه‌ی برخورد با "سران وطن فروش فتنه" منکری دیده‌اند، باید بگویند که این منکر چه بوده است.

– "سران فتنه 88 و عوامل میدانی آنها" مرتکبِ منکراتِ زیادی شده‌اند (یک پاراگراف در احصای بعضی از این منکرات نوشته‌اند)؛ شایسته بود در یک‌ونیم سالِ گذشته آقای موسوی‌اردبیلی آن منکرات را هم نهی می‌کردند.

اعتراض‌های آقای شریعتمداری را نمی‌فهمم. بیانیه‌ای منتشر شده حاویِ توصیه و انذار، مشحون از نکاتِ اخلاقیِ اسلامی، بدونِ ذکرِ اسمِ هیچ فردی. به نظرم اگر امضای عالمِ دینیِ سالمندی هم بر پای بیانیه نبود نیـّت‌خوانی موجه نمی‌بود. توصیه کرده‌اند؟ شما هم توصیه کنید. غیر از این، به نظرم به فرض که آقای شریعتمداری قصد داشته‌اند نیـّتِ آیت‌الله موسوی‌اردبیلی را شناسایی و نقد کنند، بهتر می‌بود نقدشان طورِ دیگری باشد.

شاید بهتر می‌بود آقای شریعتمداری از این مدعا دفاع کنند که کاری که توده‌های چند‌ده‌میلیونیِ مردم با آقایان موسوی و کروبی کرده‌اند ابداً حاویِ هیچ توهینی نبوده است. (البته آقای شریعتمداری در همین مقاله بعضی اشخاص را "وطن‌فروش" خوانده‌اند؛ به نظرم برای استحکامِ منطقیِ بیشترِ مقاله در شکلِ فعلی‌اش، شایسته بود که آقای شریعتمداری یکی از این کارها را انجام دهند: یا استدلال کنند که اینکه کسی را وطن‌فروش بخوانیم توهین نیست، یا حرفِ آقای موسوی‌اردبیلی را انکار کنند که "بر اساس هيچ يک از ضوابط شرعي، توهين و افترا به هيچ فرد و گروهي حتي در صورت اثبات جرم وي در محکمه عادله، جايز نمي‌باشد.")

نیز بهتر می‌بود آقای شریعتمداری از این مدعا دفاع کنند که آنچه—هر چه که هست—بر سرِ آقایان موسوی و کروبی آمده یا از جنسِ تضییعِ حق نبوده، یا اینکه کارهای خلافِ آقایان موسوی و کروبی آن‌قدر آشکار بوده که برای سلبِ بعضی حقوق‌شان نیازی به حکمِ دادگاهِ صالح نیست (و این احتمالاً مستظهر خواهد بود به نظریه‌ای در بابِ حقوقِ مردم)، یا اینکه شاید اصلاً جرمِ آقایان در دادگاهِ صالحِ رسمی‌ای اثبات شده است.

این بود توصیه‌های منطقیِ این‌جانب—و البته اخلاق جای دیگر نشیند.

تکرارِ ملایم‌ترِ همان معنا

خیلی زیبا نیست؟:

 

صد مردِ چو شیر عهد و پیمان کردند

اعلانِ گرسنگی به زندان کردند

شیرانِ گرسنه از پیِ حفظِ مرام

با شور و شعف ترکِ سر و جان کردند

 

یادم نیست که این را کجا خوانده‌ام—شاید در گزارشِ بزرگ علوی، شاید در روایتِ انور خامه‌ای، یا جایی دیگر. به هر حال، ظاهراً جمعی (صدنفره؟)، که دست‌کم تعدادی‌شان از گروهِ پنجاه‌وسه نفر بوده‌اند، در زندان اعتصابِ غذا کرده بوده‌اند، و فرخی‌یزدی هم در آن زندان بوده. فرخی‌یزدی اعتصابِ غذا نکرده، اما این دو بیت را گفته. برای هدفِ من در این یادداشت، خیلی مهم نیست که جزئیات چه بوده؛ بیایید فرض کنیم که این‌طور بوده که گفتم.

فرض کرده‌ام (برای پیش‌بردِ بحث) که فرخی‌یزدی اعتصابِ غذا نکرده. چرا نکرده؟ نمی‌دانم—شاید گرسنگی به طرزِ ویژه‌ای آزارش می‌داده، شاید می‌دانسته که طاقت‌اش زود تمام می‌شود، شاید باورِ موجهی داشته که زندانبانان به‌زور اعتصاب‌اش را خواهند شکست، شاید وجودِ خودش را مهم‌تر از بقیه می‌دانسته، و غیرذلک.

حالا من به نیـّتِ شاعر در ساختنِ این دو بیتِ به‌گوشِ‌من‌حماسی دسترس ندارم. شاید صرفاً برای دلِ خودش گفته، که در این صورت می‌فهمم؛ شاید خواسته در آن روزهای سیاه به نحوی این دو بیت را به بیرون از زندان بفرستد و مردم را خبردار کند که در زندان بر اندیشمندانِ چپِ پیشرو چه می‌گذرد، که در این صورت می‌فهمم و تحسین‌اش می‌کنم. (شعرش را هم که در هر صورت تحسین می‌کنم، و به نظرم این دو بیت، مستقل از قصدِ شاعر، شورآفرین هست.)

اما بیایید فرض کنیم که فرخی‌یزدی از هم‌بندان‌اش شنیده که در بینِ یارانِ تقی ارانی ایده‌ی اعتصابِ غذا مطرح شده، و برای ترغیبِ این افراد این دو بیتِ شورانگیز را ساخته. احتمالاً همه قبول دارند که اینکه فرخی‌یزدی خودش اعتصابِ غذا نمی‌کند (و می‌داند هم که نمی‌کند) ربطی به این ندارد که اعتصابِ غذا کارِ خوب یا حتی واجبی باشد یا نباشد. اما اعتصابِ غذا کارِ بسیار سختی است و حتی محتمل است به مرگ منتهی بشود؛ با مفروضاتِ فعلی (یعنی از جمله با این فرض که قصدِ شاعر ترغیبِ دیگران به اعتصابِ غذا بوده است)، نمی‌توانم بفهمم در ذهنِ فرخی‌یزدی چه می‌گذشته است— نمی‌فهمم که چگونه است که دارد سعی می‌کند دیگران را تشویق به انجامِ کاری کند که خودش نمی‌کند.

به دلیلی—که به خودتان مربوط است و بس—نخواهید رفت که در برنامه‌های خاصی در روزهای بیست‌وپنجمِ بهمن یا اولِ اسفند شرکت کنید. حرف‌ها و تصویرهایی درباره‌ی وقایع منتشر می‌کنید، از جمله در بابِ خشونتِ شدید نظامِ جمهوری اسلامی با کسانی که "اغتشاش‌گر" می‌خوانـَدشان. از قتل هم صحبت می‌کنید. (اینکه این مطالب در موردِ اتفاقاتِ خیابان‌ها درست هست یا نه ربطی به بحثِ فعلی ندارد.) من طبیعتاً به نیـّتِ شما دسترس ندارم که چرا اینها را منتشر می‌کنید. اگر قصدتان ترغیب به اعتراضِ خیابانی نیست، در این صورت مطلبِ قبلیِ من درباره‌ی شما نیست. اما اگر قصدتان ترغیبِ دیگران به حضور در خیابان است، در این صورت دارم می‌گویم که نمی‌فهمم (و دوست دارم بفهمم) که چگونه می‌اندیشید.

این را هم گفته‌ام—گیرم با عصبانیت—که دست‌کم بعضی توجیهاتِ احتمالی برای اینکه "نمی‌توانید" در این تجمعات شرکت کنید در موردِ کسانی هم که دارید ترغیب‌شان می‌کنید (اگر که اصلاً دارید ترغیب می‌کنید) صادق است. این تشدیدکننده‌ی ناتوانیِ من در فهمِ موضوع است.

غیر از تندیِ لحن (که قاعدتاً ربطی به محتوای مدعا ندارد)، به نظرم اشتباهِ بلاغی‌ام صحبت درباره‌ی محلِ سکونت بود. سؤالِ من ربطی به این ندارد که ایران هستید یا نه، یا در تهران هستید یا نه—هیچ حرفی هم در این مورد نمی‌زنم که سکونت در خارج از ایران حقی را از کسی می‌گیرد یا نمی‌گیرد؛ از حق‌نداشتن حرف نزدم و قضاوت هم نکردم. فقط دارم می‌پرسم که چه در ذهن‌تان می‌گذرد اگر کاری که می‌کنید به قصدِ ترغیبِ دیگران به رفتنِ در فضایی است که فضای آتش و خون تصویرش می‌کنید، و خودتان هم واردش نخواهید شد.

ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز

این روزها به صفحه‌های فیس‌بوکِ دوستان‌ام که نگاه می‌کنم می‌بینم که دیوارِ برخی‌‌شان پر از تبلیغاتِ سبز است و پر از ارجاع به مطالبی، با درجاتِ مختلفی از نزدیکی به حقیقت، در موردِ اخبار و شایعاتِ مربوط به بیست‌وپنجمِ‌ بهمن و اولِ اسفند. غالبِ دوستانی که دیوارشان این‌گونه است ساکنِ ‌ایران نیستند.

ایرانیِ ساکنِ خارجی که نقاشیِ سبزِ "ما بی‌شماریم" را بر دیوارِ صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش می‌چسبانـَد دارد چه می‌کند؟ البته یک تبیینْ این است که کسی که دور است و دل‌اش اینجا است احتمالاً این تنها کاری است که می‌تواند بکند—مثلِ من که شاید در گوشه‌ی عکسِ پروفایل‌ام پرچمِ مصر بگذارم، یا مثلاً جـِری کوئن که مرد شاید عکس‌اش را می‌گذاشتم بر دیوارم.

تا اینجای کار البته که اشکالی ندارد (بعد از این‌اش هم شاید اشکالی نداشته باشد؛ این قدر هست که با سلیقه‌‌ی من سازگار نیست). اما چه می‌شود گفت اگر که این کارها به قصدِ ترغیبِ حضورِ کسانی در خیابان باشد؟ و انتشارِ تصویرِ نوشته‌ی "همراه شو عزیز" با ذکرِ تاریخ، یا انتشارِ "چرا باید اول اسفند به خیابان بیاییم؟"، آیا جز ترغیب به شرکت در تظاهرات است؟

فعلاً هدف‌ام این نیست که بگویم که به نظرم کارهای اعتراضیِ این بیست ماهِ اخیر (از جمله کارهای آقایان موسوی و کروبی) اخلاقی و عقلانی بوده است یا نه. می‌خواهم وضعِ ذهنیِ کسی را بفهمم که بیرون از ایران نشسته است و سعی می‌کند دیگران را به شرکت در اعتراضاتِ خیابانی و غیرخیابانی ترغیب کند. (و گاهی شدیدتر از ترغیب: دوستی می‌گفت که همین دیشب آشنای خارج‌نشینی در گفت‌وگویی در فضای مجازی با عتاب از او پرسیده "تو چرا شب در خیابان نماندی؟")

برای من جالب است که این ترغیب‌کنندگانْ نوعاً تصاویر و خبرهایی منتشر می‌کنند حاکی از اینکه با شرکت‌کنندگان در اعتراضات به‌شدت برخورد می‌شود: گزارش‌های این دوستان پر است از ذکرِ گازِ اشک‌آور و باتون و گلوله. (و احتمالاً هر کس که بعد از مدتی دورازایران‌بودن به ایران آمده باشد می‌داند که نوعاً اوضاعِ داخل بسی ملایم‌تر از آنی است که بالاترین و صدای امریکا تصویر می‌کنند.)

جریان چیست؟ به نظرم در نظرِ بعضی دوستانِ خارج‌نشین شاید چیزی شبیهِ این باشد: "در ایران نظامِ ظالمِ غیرمردمیِ خشنِ خونریزی حاکم است، و خوب/واجب است که ساکنانِ ایران با این نظام مبارزه کنند. ما خارج‌نشینان هم اطلاع‌رسانی و تشویق می‌کنیم."

اما سؤال‌ام این است: اگر حکومتِ ایران بد و ظالم است، چرا نمی‌آیید شخصاً مبارزه کنید؟ شاید وجوب‌اش کفایی است و عملِ دیگران تکلیف را از شما ساقط می‌کند؟ شاید شما رهبریِ جنبش را به عهده گرفته‌اید و خلقِ قهرمان نباید که از راهنمایی‌تان محروم شود؟ شاید عذرِ واقع‌بینانه‌تری دارید: دخترخاله‌ی همسایه‌تان را یک بار گرفته‌اند و شما با ایشان از طریقِ ئی‌میل مکاتبه داشته بوده‌اید و محقـَق است که به محضِ ورود به کشور بازداشت‌تان می‌کنند و تحتِ آزار و اذیت قرار می‌گیرید؟ یا شاید این شیردلی که شمایید ترسی از شکنجه و تجاوز و اعدام ندارید، اما دوست ندارید تحصیلات‌تان ناتمام بماند؟ یا نگرانِ این هستید که در این ایامی که در محبس خواهید بود شغل‌تان را از دست بدهید؟ یا یکی از نزدیکان‌تان اضطراب دارد واخلاقاً موظف هستید باعثِ نگرانی‌اش نشوید؟ اما، پس، چه کسانی را دارید به تظاهرات ترغیب می‌کنید؟ این بی‌شمارانِ بیداری که قرار است به خیابان بیایند آیا آشنای دستگیرشده ندارند؟ شاغل یا دانشجو نیستند؟ نزدیکان‌شان نگران نیستند؟ جان‌شان کمتر از جانِ شما عزیز است؟ در شکنجه کمتر از شما درد می‌کشند؟

ادعا می‌کنم که به آزادیِ بیان معتقدم. به نظرِ من هر کس حق دارد نظر و احساس‌اش را به هر شکلی که بخواهد بیان کند—با حرف یا نقاشی یا رقص، مستدل یا غیرمستدل. فقط خواستم بگویم که درک نمی‌کنم چه می‌گذرد در ذهنِ کسی که دور از خطری (که خودش ادعا می‌کند شدید و واقعی است) نشسته است و انتظار دارد دیگران واردِ معرکه بشوند. ابرازِ ناراحتی‌ام اصلاً نشانه‌ی این نیست که اگر قدرت می‌داشتم مانع از کاری می‌شدم که دارم در موردش ابرازِ ناراحتی می‌کنم.

مجاز است چون طبیعی است؟

مثلاً همین بچه‌دارشدن. احتمالاً کمتر چیزی این‌قدر طبیعی باشد. و دیده‌ایم میلِ شدیدِ اشخاصی را—حتی از زمانِ نوجوانی—به اینکه بچه‌دار بشوند، و دیده‌ایم کسانِ زیادی را که راضی‌اند از بچه‌دارشده‌بودن‌شان.

بعضی معتقدند که بچه‌دارشدن غیراخلاقی است. این گروه این‌طور نیست که (دست‌کم آشکارا) همگی کم‌عقل باشند. دلیل هم اقامه می‌کنند برای اعتقادشان—مثلاً می‌گویند که جمعیتِ دنیا خیلی زیاد است و زیادترکردن‌اش بد است، یا می‌پرسند (استفهامِ انکاری؟) که چه حقی داریم کسی را درگیرِ زندگی کنیم، یا نگرانیِ جدی دارند در این مورد که بچه‌شان را با چه ایدئولوژی‌ای تربیت کنند. (دلیل‌های موردی‌تر هم می‌شنویم: اینکه وضعیتِ اقتصادی-فرهنگیِ محلِ سکونتِ والدینِ بالقوه خوب نیست، یا یکی از والدین بیماری‌ یا نقصی دارد و دانسته است که احتمالِ انتقال به بچه کم نیست.) برای خلافِ این مدعا هم کسانی دلیل می‌آورند: حتی فیلسوفانِ حرفه‌ای‌ای هم استدلال کرده‌اند که، دست‌کم گاهی، بعضی افرادْ اخلاقاً موظف‌اند (و بطریق اولی: مجازند) که سعی کنند بچه‌دار بشوند. البته انواعِ دیگری از دلیل هم هست—مثلاً اینکه آیه‌ی بیست‌وهشتمِ بابِ اولِ سفرِ پیدایش را فرمانی به خودمان تلقی کنیم: اینکه باید زادوولد کنیم. احتمالاً طرف‌های بحث در اینکه بچه‌دارشدن طبیعی است دعوا ندارند؛ بحث بر سرِ ‌این است که این کارِ طبیعیْ مجاز هم هست یا نه.

در اینجا نمی‌خواهم در موردِ شأنِ اخلاقیِ اقدامِ آگاهانه به تولیدمثل موضع بگیرم (بحثِ بچه‌دارشدن فقط برای تقریبِ ایده به ذهن است). پنداشتنی است که موضوع برای کسی اصلاً مطرح نشود و کارش را بکند؛ اما اگر مطرح شد، و اگر شخص لازم دید کارش را توجیه کند، به نظرم صرفِ استناد به اینکه تولیدمثل امری طبیعی است نشان‌دهنده‌ی هیچ چیزی نیست. صرفِ اینکه کاری طبیعی است نتیجه نمی‌دهد که مجاز هم هست.

پنالتیِ دونفره

پنجشنبه پانزدهمِ آذرِ امسال برنامه‌ی 90 فیلمِ کوتاهی از یک بازیِ ظاهراً رسمیِ نوجوانان در ایران را نشان داد که یکی از بینندگانِ برنامه فرستاده بود. صحنه‌ای از یک ضربه‌ی پنالتی بود: زننده‌ی ضربه توپ را مستقیماً به طرفِ دروازه نزد، بلکه عملاً به یکی از هم‌تیمی‌هایش (که بعد از ضربه واردِ محوطه‌ی هجده‌قدم شد) پاس داد، و این بازیکنِ دوم توپ را گل کرد. مجری و کارشناسِ برنامه هر دو تقریباً به‌صراحت گفتند که گل مردود بوده، و از موضوع گذشتند.

این نوع استفاده از ضربه‌ی پنالتی مجاز است. احتمالاً مشهورترین نمونه‌اش کارِ مشترکِ کرویف و یــِسپـِر اولسِن در آژاکس در فصلِ ۸۳-۱۹۸۲ است که فیلم‌اش در یوتیوب هست و شرح‌اش هم در ویکیپدیا آمده است. ضربه را کرویف به‌آرامی به جلو و چپ می‌زند؛ اولسن جلو می‌آید و توپ را می‌گیرد و به کرایف پاس می‌دهد، که کرویف هم گل می‌کند.

در سالِ ۲۰۰۵ پیرِس و آنری در آرسنال سعی کردند کارِ مشابهی کنند، که پیرس خوب عمل نکرد و پنالتی خراب شد. خبرِ بی‌بی‌سی تصریح می‌کرد که اجرای کرویف-اولسن الگوی این دو بازیکن بوده است. چند روز بعد مقاله‌ای در گاردین توضیح داد که سابقه‌ی این نوع پنالتی‌زدن دست‌کم به دهه‌ی شصتِ میلادی برمی‌گردد.

قانونِ چهاردهمِ فیفا ("ضربه‌ی پنالتی"، صفحه‌های 43-40 در قوانینِ بازی 2010/2011) هم چیزی بر خلافِ پنالتیِ دونفره نمی‌گوید.

من هم از طرفداران و مشتریانِ 90 هستم و از برخوردِ حرفه‌ای‌اش با موضوع لذت می‌برم. صورتِ خلاصه‌تری از این مطلب را دو بار در تالارِ گفت‌وگوی سایتِ برنامه نوشتم، اما دو بار که برای پی‌گیری مراجعه کردم چیزی ندیدم.

حق در موردی، و حق در موردِ ملزومات‌اش

اخیراً مقاله‌ی کلاسیکِ جودیت جارویس تامسن در دفاع از سقطِ جنین را بازخواندم تا برای بحثی آماده شوم. به نظرم رسید شاید خلاصه‌ای که برای خودم نوشته‌ام برای گروهِ بزرگ‌تری مفید باشد. برای آشنایی با بعضی اعتراضاتِ فلسفی به مقاله‌ی تامسن مدخلِ مقاله در ویکیپدیا را ببینید. [و البته پرواضح است که الخ.]

***
بسیاری از استدلال‌های مخالفانِ سقطِ جنین متکی بر این مقدمه است که جنین، از همان لحظه‌ی تشکیلِ نطفه، انسان است. برای این مقدمه استدلال هم کرده‌اند، و تامسن یکی از استدلال‌های مشهور را رد می‌کند. اما هدفِ اصلیِ تامسن ردِ این مقدمه نیست؛ مدعای بخشِ بزرگی از مقاله این است که حتی با مفروض گرفتنِ اینکه جنین از آغازِ شکل‌گیری‌اش انسان است نتیجه نمی‌شود که سقطِ جنین اخلاقاً بد است. موضوع مهم است، چرا که به گزارشِ تامسن مخالفانِ سقطِ جنین بخشِ عمده‌ای از وقت‌شان را صرفِ این می‌کنند (یا دست‌کم تا ۱۹۷۱ چنین می‌کردند) که اثبات کنند که جنینْ انسان/شخص است؛ اما روشن نیست که بدبودنِ سقطِ جنین چطور قرار است از این مقدمه به‌دست بیاید.

پس فرض کنیم که جنین انسان است و از حقوقِ اشخاص برخوردار است. استدلالِ مخالفانِ سقطِ جنین احتمالاً قرار است این‌طور پیش برود:

(*) همه‌ی اشخاص حقِ حیات دارند. پس جنین هم حقِ حیات دارد. البته مادر هم حق دارد که با بدن‌اش هر کار خواست بکند؛ اما مسلماً وزنِ حقِ حیات بیشتر از حقِ تصمیم‌گیریِ اشخاص در موردِ بدن‌شان است. پس جنین را نباید کشت.

آیا این استدلال معتبر است؟ تامسن در اینجا آزمایشِ ذهنی‌ای را مطرح می‌کند که حالا، تقریباً چهل سال بعد از انتشارِ مقاله، از معروف‌ترین آزمایش‌های ذهنی در فلسفه‌ی تحلیلی است. تصور کنید که صبحی بیدار می‌شوید و می‌بینید در کنارتان شخصِ ازهوش‌رفته‌ای است که بدن‌اش با لوله‌هایی به شما وصل شده. در بیمارستان هستید، و این شخصِ متصل به شما نوازنده‌ی مشهوری است که مشکلِ حادِّ کلیه داشته است. با بررسیِ جامعِ اطلاعاتِ پزشکیِ شهروندان معلوم شده است که فقط خونِ شما از نوعی است که می‌تواند به این شخص کمک کند. انجمنِ عشاقِ موسیقی شما را شبانه دزدیده است و به این بیمارستان آورده و حالا اتصال به بدنِ شما برای تصفیه‌ی خونِ این شخص و برای ادامه‌ی حیات‌اش ضروری است. اما نگران نباشید: کلِّ ماجرا نـُه ماه بیشتر طول نمی‌کشد—در این مدتْ نوازنده‌ی مشهورِ ما کم‌کم حال‌اش خوب می‌شود و به بدنِ شما نیازی نخواهد بود.

اگر (*) معتبر باشد، علی‌القاعده باید حکم کنیم به اینکه اخلاقاً بد است که لوله‌ها را از بدن‌تان جدا کنید: اگرچه شما مسلماً حقی دارید در موردِ اینکه با بدن‌تان چه کنید، اما حقِ حیاتِ نوازنده مهم‌تر است؛ پس شما حق ندارید لوله‌ها را قطع کنید—حق ندارید نوازنده را بکشید.

اما به نظر می‌آید که این‌طور نیست: مسلماً آدمِ بسیار مهربانی هستید اگر این رنجِ نه‌ماهه را بپذیرید و بگذارید از بدن‌تان استفاده کنند. اما به نظر می‌رسد که اخلاقاً مجبور نیستید چنین کنید—ظلم نکرده‌اید اگر بدن‌تان را در اختیارش نگذارید؛ بلکه لطف می‌کنید به نوازنده و دوست‌داران‌اش اگر کاری نکنید که نوازنده بمیرد. (وانگهی، چه می‌گوییم اگر به‌جای نه ماه قرار باشد که نه سال در تخت بمانید؟ یا حتی برای همه‌ی عمر؟)

اعتراضی بدیهی به حرفِ تامسن بر ضدِ (*) این است که فرقِ مهمی هست بینِ بارداری و داستانِ نوازنده: در داستانْ شما را بر خلافِ میل‌تان به نوازنده وصل کرده‌اند، در حالی که قاعدتاً تعدادِ زیادی از مواردِ بارداری بر ضدِ خواستِ زن نبوده است. اما توجه کنید که این پاسخ به تامسن نتیجه‌اش این است که سقطِ جنین مجاز است اگر که بارداریْ نتیجه‌ی تجاوزِ جنسی بوده باشد. اما این نتیجه معقول نیست، یا دست‌کم با مفروضاتِ (*) ناسازگار به نظر می‌آید: علی‌القاعده اینکه کسی حقِ حیات دارد یا نه باید مستقل از نحوه‌ی به‌وجود‌آمدن‌اش باشد. (جنبش‌های مخالفت با سقطِ جنین هم ظاهراً هرگز در موردِ جنین‌های ناشی از تجاوزِ جنسی استثنا قائل نشده‌اند.)

بعضی حتی قائل‌اند به اینکه سقطِ جنین اخلاقاً مجاز نیست حتی اگر زایمان یا ادامه‌ی بارداری برای مادر خطرِ جانی داشته باشد. می‌گویند که فرق هست بینِ اینکه (الف) کسی را بکشیم، و (ب) بگذاریم کسی بمیرد—می‌گویند که (الف) بدتر است. این ایده نتیجه‌ی جالبی دارد: حتی اگر معلوم باشد که ادامه‌ی بارداری باعثِ مرگِ مادر و جنین می‌شود باز هم نباید سقطِ جنین کرد، چرا که سقطِ جنین مصداقِ (الف) است و مرگِ بر اثرِ ادامه‌ی بارداری مصداقِ (ب).

حالا برگردیم به (*). نه آیا مسلـّم است که وزنِ حقِ حیاتِ کسی بیشتر است از وزنِ حقِ هر کسِ دیگری در موردِ رفتار با بدن‌اش؟ تامسن در این مورد ملاحظاتی دارد—در موردِ مفهومِ حقِ حیات پیچیدگی‌هایی هست. یک حرفِ ‌تامسن این است: پنداشتنی است که کسی برای ادامه‌ی حیات‌اش به چیزهایی نیاز داشته باشد که در موردِ آن چیزها حقی ندارد. مثال‌: اگر من دارم می‌میرم و تنها چیزی که می‌تواند نجات‌ام دهد این است که هنری فوندا بیاید و دست‌اش را بر پیشانی‌ام بگذارد، باز هم من حقی بر هنری فوندا ندارم که او بیاید و چنین کند—حتی اگر لازم نباشد عرضِ امریکا را طی کند تا به من برسد. لطفی خواهد بود از او به من اگر که بیاید، اما او وظیفه‌ای در قبالِ من ندارد. مشابهاً در موردِ نوازنده‌ی داستان: او حقی بر من ندارد که کلیه‌هایم را در اختیارش بگذارم—کسی در موردِ کلیه‌های من حقی ندارد، مگر اینکه خودم این حق را به او داده باشم. تامسن می‌پذیرد که همه‌ی اشخاص حقِ حیات دارند، اما نمی‌پذیرد که همه‌ی اشخاص در موردِ همه‌ی آنچه برای حیات‌شان لازم است هم حق دارند. حقِ حیات این را تضمین نمی‌کند که حقی داریم بر دیگران که ما را نکشند؛ بلکه حقی داریم بر دیگران که ما را ناعادلانه نکشند. (تضییعِ حق نوعاً مستلزمِ ظلم است.) و دوباره: اگرچه با قطعِ لوله‌ها نوازنده را می‌کشم، با این کشتن به او ظلم نمی‌کنم. آیا با کشتنِ جنین دارم به جنین ظلم می‌کنم؟

در موردِ‌ بارداریِ ناشی از تجاوز روشن است که مادر حقی در موردِ استفاده از بدن‌اش به جنین نداده است. آیا در موردِ شکل‌های دیگرِ بارداریْ مادر چنین حقی به جنین داده است؟ به نظر نمی‌رسد که زنان به بچه‌های هنوزمتولدنشده‌ گفته باشند "شما را به بدنِ خودم دعوت می‌کنم."

یا شاید عملاً گفته باشند؟ لازم نیست این عبارات را گفته باشند یا مفهوم‌اش را مراد کرده باشند؛ می‌شود به این فکر کرد که زنی که به اختیارِ خودش رابطه‌ی جنسی داشته است، اگرچه شاید جنینی را به استفاده از بدن‌اش دعوت نکرده است، باری مسؤولِ وجودِ جنین در بدن‌اش است، چرا که—بیایید فرض کنیم—خبر داشته است از احتمالِ بارداری. پس نه آیا محروم‌کردنِ مادر جنین را از بدنِ مادر اخلاقاً بد است؟

این حرف در موردِ مسؤولیت درست به نظر نمی‌رسد. تصور کنید که هوا سنگین است؛ پنجره را باز می‌کنم تا هوای تازه وارد شود، و دزدی داخل می‌شود. آیا می‌توانم بگویم که به هر حال خبر داشته‌ام که احتمالِ آمدنِ دزد هست (و خبر داشته‌ام که دزدان دزدی می‌کنند)، و لذا تا حدی مسؤولِ آمدنِ دزد هستم و مجاز نیستم از ماندن در اتاق‌ام محروم‌اش کنم؟ حرفِ اخیر نابجایی می‌بود. و نابجاتر وقتی خواهد بود که به شرحِ ماجرا اضافه کنیم که من همه‌جور حفاظ برای پنجره گذاشته بوده‌ام (بهترین حفاظ‌هایی که در اختیارم بوده)، و ورودِ دزد ناشی از نقصی در حفاظ‌ها بوده. شباهت با آمیزشِ جنسی آَشکار است. البته می‌شود گفت که کسی که جداً نگرانِ بارداری است می‌تواند کاملاً از آمیزش پرهیز کند—اما می‌شود حقِ استفاده از بدنِ مادر را برای جنینِ حاصل از تجاوز هم قائل شد و گفت کسی که جداً نگرانِ بارداریِ ناشی از تجاوز است می‌تواند رحم‌اش را درآورَد یا هرگز بدونِ محافظ (محافظانی معتمَد!) از خانه بیرون نرود. به نظر نمی‌رسد که مخالفانِ سقطِ‌ جنین استثنا قائل شده باشند در موردِ جنین‌هایی که مادران‌شان از روش‌های پیش‌گیری استفاده کرده باشند. به نظر می‌رسد که (*) معتبر نباشد.

استفاده از امکاناتِ جامعه‌ی شهری

با خانمِ وکیل در بزرگراه بودیم. کامیونی جلوی ما بود که ویراژ می‌داد. دو-سه بار که این کار را کرد خانمِ وکیل که داشت رانندگی می‌کرد گوشه‌ای نگه داشت. زنگ زد به 110. شنیدم که سلام کرد و گفت "کامیونی در بزرگراهِ صدر… بله؛ حتماً." چند ثانیه‌ی بعد دوباره صحبت کرد. شماره‌ی کامیون را گفت و مسیر را هم. پایانِ مکالمه. برایم توضیح داد که بارها این کار را کرده، و چند باری دیده که در خیابان یا بزرگراهی پلیس اصلاً منتظرِ راننده‌ای بوده است.

بعداً دو بار شخصاً به پلیسِ 110 زنگ زدم: یک بار دیدم کسی داشت از صندوقِ صدقات چیزهایی بیرون می‌کشید، و یک بار هم چند نفر داشتند یکی را می‌زدند. هر بار قبل از اینکه کسی گوشی را بردارد شماره‌‌ی اپراتورِ جواب‌دهنده اعلام می‌شد. هر بار در همان چند ثانیه‌ی اول گفتم که کجا هستم، و به‌سرعت به‌ جای دیگری وصل‌ام کردند. محل و موضوع را گفتم. کسی که با من صحبت می‌کرد با دقت گوش می‌کرد و سؤال‌های مربوط می‌پرسید (مثلاً: "منظورتون سینما آزادی در عباس‌آباده؟"). هر دو بار چیزی مثلِ "نیرو اعزام می‌شود" شنیدم، و لحن و واژگان اطمینان‌بخش بود. و در موردِ خودم هم هیچ چیزی نپرسیدند.

یک بار هم صرفِ تهدید به صحبت با 110 مشکل‌ام را حل کرد. حوالیِ نیمه‌شب صداهای مهیبی در کوچه‌مان می‌آمد. چیزهایی شبیهِ لوله را از روی وانتی می‌انداختند پایین. آقایی که به دیدِ من شبیهِ صاحب‌کارها بود داشت تلفنی حرف می‌زد و اعتنایی به من نکرد. نسبتاً بلند—و در حالی که تلفن‌ام دست‌ام بود—به لوله‌انداز گفتم: "اگه یکی دیگه بندازی زنگ می‌زنم پلیس بیاد." بعد، بدونِ تغییرِ لحن: "متوجه شدین: زنگ می‌زنم پلیس." و برگشتم خانه. تا صبح صدا نیامد. شب‌های دیگر نیز هم.

این را که با چه کیفیتی به گزارش‌ها رسیدگی می‌کنند نمی‌دانم—موردهایی را شنیده‌ام که خوب و سریع وظیفه‌شان را انجام داده‌اند، و لابد موردهای نوعِ دیگری را هم کسانی سراغ دارند. به هر صورت، به نظرم وقتی خطر یا خشونتی را در خیابان می‌بینیم می‌توانیم به 110 زنگ بزنیم. هزینه‌ای ندارد، و بعداً هم وجدان/اعصاب‌‌مان معذب نخواهد بود که هیچ کاری نکردیم.

وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ

تصورِ من این است که بخشِ مهمی از اقبالِ نسلِ قبل از من به اسلام—و پشتیبانیِ آن نسل از انقلابِ اسلامیِ ایران—نتیجه‌ی کوشش‌های علی شریعتی است. نگرانی‌ام این است که بخش‌هایی از تصویری که شریعتی ساخته است ربطی به هیچ خوانشِ معقولی از اسلام نداشته باشد. این نوع نگرانی البته جدید نیست، و من هم نه اسلام‌شناس‌ام و نه چیزِ زیادی از شریعتی خوانده‌ام؛ در اینجا فقط می‌خواهم با نگاه به بخشی از تحلیلی از مناسک حج (جلدِ ششم از مجموعه‌ی آثار، چاپِ دهم، انتشارات الهام، ۱۳۷۷) نگرانی‌ام را توضیح بدهم.

شریعتی در این مورد صحبت می‌کند که هاجر را نزدیکِ کعبه دفن کرده‌اند:

هاجر، در همین جا، نزدیک پایهٔ سوم کعبه، دفن است.

شگفتا، هیچکس را—حتی پیامبران را—نباید در مسجد دفن کرد.

و اینجا، خانهٔ خدا، دیوار به دیوار خانهٔ یک کنیز؟ (ص. ۵۸)

بعد، فصل هست در منزلتِ هاجر، که شریعتی مکرراً می‌گوید (از جمله باز در ص. ۶۱) که برده‌ بوده است. چرا هاجر این‌قدر بزرگ است؟

هاجر به ما آموخته است.

معشوق بزرگ، هم‌پیمان بزرگ انسان—خداوند—به او فرمان می‌دهد که طفل شیرخوارت را برگیر، از شهر و دیار و آبادی هجرت کن، به این درهٔ هولناکی بیا که حتی گیاه، حتی گیاه، حتی خار بیابان، از سر زدن می‌هراسد. (ص. ۶۸)

پس، طبقِ نظرِ شریعتی، خدا به هاجر فرمانِ هجرت داده است. و هاجر هم، که رابطه‌اش با خدا رابطه‌ای عاشقانه است، تسلیمِ فرمانِ معشوق بوده است—توکل کرده است و رفته است:

و او سراپا تسلیم. فرمان می‌برد. فرمانی که تنها عشق می‌تواند بپذیرد، تنها عشق می‌تواند بفهمد! […] توکل، توکل مطلق … آنچه عقل، حساب، منطق نمی‌تواند بفهمد. […] آری، اما عشق می‌تواند جانشین همهٔ نداشتن‌ها شود. با عشق می‌توان زیست، اگر روح، عشق را بشناسد. با دست خالی می‌توان جنگید، اگر مجاهد با عشق مسلح باشد. (ص. ۶۹)

زیبا و شورانگیز است؛ اما آیا با روایتِ قرآن هم سازگار است؟

***

البته [و این را از ابراهیم آزادگان یاد گرفته‌ام] این سؤالِ جدی مطرح هست که: اگر هاجر در بیابان صرفاً مطابقِ غریزه‌ی مادرانه‌اش رفتار کرده و کارِ شایسته‌ی ستایشی نکرده پس سرِّ بازتابِ این حرکات در حج چیست و چرا به نظر می‌آید که قرآن (در البقره، ۱۵۸) به طرزِ ممتازی از سعی بینِ صفا و مروه یاد کرده است؟ جوابِ کاملی ندارم، اما به نظرم این فرضیه که در شروعِ ماجرا خدا به هاجر فرمانِ هجرت داده است چیزی است که دست‌کم از متنِ قرآن برنمی‌آید. ممکن است که شارع خواسته باشد رنج‌های مادری را به‌یادمان آورَد، و شاید هاجر در ادامه کارِ بسیار ویژه‌ای کرده بوده باشد؛ اما صحبت از اینکه اصلاً رفتنِ هاجر به بیابان در لبیک به معشوق بوده باشد به نظرم حرفِ غریبی است.

یک داستانِ دیگرِ ابراهیم را به‌یاد بیاوریم. به ابراهیم نشان می‌دهند که خدا از او می‌خواهد پسرش را قربانی کند، و ابراهیم به طرزِ باشکوهی فرمان‌بردار است. آن‌طور که من از قرآن می‌فهمم، ابراهیم است که دارد امتحان پس می‌دهد، نه کسِ دیگری. البته ابراهیم به پسر می‌گوید که خوابی دیده است و پسر می‌بیند که به ابراهیم دستور داده‌اند کاری کند، و این را هم می‌گوید که امیدوار است پدر از صابران بیابدش (الصافات، ۱۰۲)؛ با این حال، به نظرم قهرمان ابراهیم است و نه پسر: نه در ادامه می‌شنویم که پسر چه کرده است، و نه اصلاً حکایتِ قرآن اسمِ پسر را به ما می‌گوید که چیست.

باز اگر در ماجرای قربانی‌کردنْ اسمعیل (یا اسحق؟) هوشمندی‌ای نشان می‌دهد و توکلی، در داستانِ هاجر، تا جایی که در قرآن می‌شود دید، هیچ کس جز ابراهیم هیچ نقشی ندارد: صرفاً از ابراهیم می‌شنویم که کسان‌اش را در بیابانی اسکان داده است (ابراهیم، ۳۷). نه اسمی از هاجر هست نه هیچ چیزی که بشود ذکرِ صفتِ مثبتی از هاجر انگاشت‌اش. این‌طور به نظر می‌آید که قهرمانِ ماجرا ابراهیم است، نه کنیزی که ابراهیم با کودکی در بیابان رها کرده (و طبقِ دست‌کم بعضی روایاتِ مشهور—مثلاً روایتِ تاریخِ طبری—این رهاکردن مسبوق بوده است به حسادتِ ساره‌ به هاجر). وانگهی، کنیزِ ابراهیم اگر نمی‌خواست "هجرت کند" چه می‌توانست کرد؟

این حکایت‌ها به نظرِ من بسیار زیبا است، به لحاظِ لفظ و ساخت و معنا. چیزی که به نظرم ناپسند است این است که، شاید برای جذبِ مخاطبانِ بیشتر، دین را طوری معرفی کنیم که به‌طرزی غیرواقعی مدرن یا امروزی یا غربی/سوسیالیستی به نظر برسد: اسلام را لیبرال و طرفدارِ‌ تساویِ حقوقِ همه‌ی انسان‌ها و سازگار با اقتصادِ ربوی نشان بدهیم، یا وانمود کنیم که از نظرِ‌ اسلام تصمیمِ خدا نوعاً تابعِ اراده‌ی مردم است، و از این قبیل. باورِ من این است که اقتضای دین‌داری این است که اگر بینِ باورها و روش‌های امروزی و محکماتِ مصرحِ دین تعارضی هست دین‌دار به حکمِ دین گردن بنهد.

مشتری‌جلب‌کردن برای دین از طریقِ‌ معرفیِ عمداًغیرواقعی‌اش گاه می‌تواند مستقیماً برای این باشد که کسانِ بیشتری به اسلام علاقه پیدا کنند، گاه شاید برای این باشد که مثلاً گروهی از مخالفانِ محمدرضا پهلوی پشتوانه‌ی ایدئولوژیک پیدا کند و قوی‌تر شود. گاهی اثرِ احساسِ ضعف در مقابلِ زمانه است. و غیره. در هر صورت به نظرم کار کارِ بدی است. به انگیزه‌های شریعتی دسترس ندارم—شاید هم واقعاً اسلام و تشیع را طوری که می‌فهمیده معرفی می‌کرده است.

چرا برگشته‌ام

بیشتر از دو سال است که از کانادا برگشته‌ام ایران. از اول رفته بودم که برگردم. حالا راضی‌ام که آمده‌ام و مانده‌ام. قصد هم دارم ماندن‌ام را ادامه بدهم.

برای روشن‌تر شدنِ زمینه: از اول به قصدِ درس خواندن رفتم، و سی‌ویک‌ساله بودم. از دولتِ جمهوری اسلامی ایران پولی نگرفتم—مثلِ خیلی از دانشگاه‌های بزرگِ امریکای شمالی، دانشگاهِ تورنتو هم به دانشجویانِ دکتری‌اش برای چند سال پول می‌دهد، و این تعهدی برای دانشجو ایجاد نمی‌کند. برگشتن‌ام برای ادای دینی نبود.

دلیل‌هایم تقریباً به‌کلـّی لذت‌جویانه بوده است.

تعلقاتِ عاطفی. از ایران که رفتم، با دو استثنا از هر کسی که بسیار دوست می‌داشتم بیش از ده‌هزار کیلومتر دور شدم. این برایم سخت بوده است. برایم سخت است ندیدنِ خانواده، ندیدنِ دوستان و خویشان، دور بودن از معشوقان. این‌طور نیست که همه‌ی اینان حالیا در ایران باشند (مثلاً منچستر در قاره‌ی دیگری است)؛ اما ایران مسکنِ بیشترین‌شان است. مشخصاً در موردِ خانواده: برای سلامتِ روانِ من بودن در کنارِ خانواده اگر لازم نباشد دست‌کم بسیار مفید است. به نظرم برای اعضای خانواده‌ام هم، مخصوصاً در این سال‌های زیادترشده‌بودنِ سن‌شان. تصورم این است که بودنِ من در کنارشان آرامش‌شان را بیشتر می‌کند، و مستقیماً هم اگر میلی نداشتم برایم طبیعی می‌بود که سعی کنم در کنارشان باشم.

تهران، و زبانِ فارسی. اینها را دقیقاً دوست می‌دارم. لذت می‌برم از اینکه در شهر و در کلاسْ فارسی حرف بزنم. شهرم را هم دوست دارم: پارکِ ملـّت در شب، خیابانِ ایتالیا در روز، ویلا و کریم‌خان، بودنِ کوه در شمال، تنگیِ کوچه‌های جنوب، بزرگ‌راه‌ِ چمران، کتاب‌فروشی‌های خیابانِ انقلاب، دانشگاهِ شریف… و زیباییِ ایرانی را هم از نوعِ موجود در امریکای شمالی دوست‌تر ‌دارم. اصولاً—جدی می‌گویم—به نظرم تهران شهری است پر کرشمه‌ی خوبان ز شش جهت. تفصیل نمی‌دهم.

شغل. درس خوانده‌ام چون از موضوعِ درس‌ام لذت می‌برده‌ام؛ نخوانده‌ام که به واسطه‌ی درس‌خوانده‌بودنْ شغلی، یا شغلِ بهتری، پیدا کنم. اما توانایی‌های دیگرم طبیعتاً در امریکای شمالی خریدار ندارد، و به نظر می‌آید که طبیعی‌ترین/تنها کاری در کانادا یا ایالاتِ متحده که از عهده‌اش برمی‌آیم کارِ دانشگاهی باشد، و بازارِ کارِ آکادمیک در امریکای شمالی خوب نیست (خصوصاً در علومِ انسانی). به بعضی دوستانِ ریاضی‌دان‌‌ام نگاه می‌کنم که از دانشگاه‌های بسیار خوبی در ایالاتِ متحده دکتری گرفته‌اند و سال‌ها است در کالج‌های درجه چندم هندسه‌ی مسطحه و حسابانِ بسیار مقدماتی درس می‌دهند. تلاشی نکردم، اما به نظرم خیلی محتمل نبود که به‌سرعت شغلِ خوبی در امریکای شمالی پیدا کنم. برگشتن‌ام به ایران به این قصد نبود که شغلِ دانشگاهی‌ای پیدا کنم، مخصوصاً که قصد داشتم در هیچ فرآیندِ گزینشیِ عقیدنی-سیاسی‌ای شرکت نکنم، و مسلماً شرکت نخواهم کرد. به تمامِ معنا بخت یارم بوده است که اولاً شغلِ فعلی‌ام را به من پیشنهاد کردند و ثانیاً هنوز شاغل‌ام؛ اما این شغل هم اگر نبود می‌شد به کارهای قبل از رفتن پرداخت: ترجمه و ویرایش و تدریس در دبیرستان (و برایم متصور نیست که در کانادا بتوانم در مدارسی در حدِ آنهایی مشغول شوم که در ایران درس داده‌ام). حتماً این نوع کارها را به بی‌کاری و به تدریس در کالج و کار در ساندویچ‌فروشی ترجیح می‌دهم.

تأثیرگذاری. برای خودم هیچ رسالت یا وظیفه‌ی اجتماعی‌ای قائل نیستم، اما لذت می‌برم از اینکه سعی کنم اوضاع و مردمان را به شیوه‌‌ی مطلوبِ مختارم نزدیک یا متمایل کنم. حالا مسأله این است که در امریکای شمالی اوضاعْ تا حدِ زیادی به همین شیوه هست که دوست دارم باشد: لیبرال، شهرنشینانه، منظم، قانون‌مند. اما شخصاً دوست دارم که تغییر ایجاد کنم؛ دوست دارم تأثیرگذار باشم. در امریکای شمالی اگر زندگی کنم، احتمالاً (در بهترین حالت) بخشی خواهم شد از نظامی که دارد خوب کار می‌کند، یا نهایتاً تأثیرِ ناچیزی خواهم داشت در بهتر کردنِ اوضاع. در ایران می‌توانم مؤثر باشم در تغییرِ نظامِ جامعه: می‌توانم جامعه را بازترکنم، می‌توانم سطحِ سواد را بالاتر ببرم، می‌توانم بخشی از حقوقِ زنان و اقلیت‌ها را احیا کنم. یا دست‌کم محتمل است که تلاش‌ام نتیجه‌ای بدهد. یا دست‌کم محتمل است که محیطِ کوچکِ اطراف‌ام را بهتر کنم. در امریکای شمالی به فرض هم که چیزی را نپسندم نوعاً احتمال نمی‌دهم که من—منِ از‌جهان‌سوم‌آمده‌—بتوانم کاری کنم. اینکه وجوهی از زندگی در ایران سخت‌تر از امریکای شمالی است بدیهی است. اما وقتی توجه می‌کنم که در ایالاتِ متحده در ۱۹۴۰ نگذاشتند راسل در نیویورک درس بدهد، وقتی توجه می‌کنم که در دهه‌ی پنجاهِ میلادی مک‌کارتی و اعوان‌اش به بهانه‌ی خطرِ کمونیسم افتادند به جانِ هنرمندان و عالمانِ امریکایی و بی‌کار و زندانی‌شان کردند، وقتی به این فکر می‌کنم که تا همین پنجاه سال پیش تبعیضِ نژادی در امریکا شکلِ قانونی داشته است—به این‌‌جور چیزها که فکر می‌کنم احساس می‌کنم که وضعِ ما خیلی هم بد نیست. مخصوصاً به این فکر می‌کنم که وضعِ بهترِ فعلی در اروپا و امریکا نتیجه‌ی تلاشِ مردمان‌شان است؛ در کوچ کردن به این کشورها برای زندگیِ بهترْ پخته‌خواری‌ای می‌بینم که با ذائقه‌ام جور نیست.

قبلاً یک دلیل‌ام برای مهاجرت نکردن به کانادا را توضیح داده‌ام. (در اینجا "مهاجرت" واژه‌ای فنـّی است.) دلیلی که شرح کرده بودم البته رنگِ ایدئولوژیک/اخلاقی داشت. دلیل‌های دیگری هم داشته‌ام که مهاجرت را—دقیق‌تر: درخواستِ رسمیِ مهاجرت از کانادا یا هر کشورِ توسعه‌یافته‌ی دیگری را—ناخوش بدارم. به هر حال، مهاجرت تنها راهِ ماندن در کانادا نیست (می‌شود با ویزای کار ماند)؛ در اینجا سعی کردم توضیح بدهم که چرا ترجیحِ اکیدم این بوده است که، مستقل از نحوه‌های مختلفِ ماندن، آنجا نمانم و به ایران برگردم. امیدوارم روشن باشد که قصدم فقط این بوده است که در موردِ خودم گزارش کنم: این را نمی‌گویم که از ایران رفتن و برنگشتن کارِ بد یا مضر یا محقری است. سلیقه‌ها متفاوت است. و البته روشن است که اگر خطری برای کسی باشد، یا اگر کسی فکر کند که آدمِ بهتری خواهد بود اگر که جای دیگری زندگی کند، آیه‌ی نودوهفتمِ النساء به یادمان می‌آورَد که زمین بزرگ است.

شکلِ مفصل‌ترِ نامه‌ای به آشنایی [پی‌نوشتِ مطلبِ قبل]

این‌طور به نظرم می‌آید که بیشترِ نکته‌های که گفته‌ای (در موردِ اتاقِ تجمیع، قطعِ پیامک و تلفن‌ها، حمله به ستاد، …)، به فرضِ صحت، دلیلی به دست می‌دهد که باور کنیم واقعاً تقلب شده است. بعضی از این دلیل‌ها وقتی آقای موسوی در آخرین ساعت‌های روزِ انتخابات ادعای پیروزی کرد طبیعتاً در دسترس نبود: مثلاً اینکه نسبتِ رأیِ نامزدها در طولِ چند ساعتِ اعلامِ تدریجیِ رأی‌ها ثابت ماند چیزی نبود که بتواند جزوِ شواهدِ معرفتیِ آقای موسوی باشد. با این حال، بیا فرض کنیم که آقای موسوی روزِ بیست‌ودومِ خرداد شواهدِ کافی در دست داشته که تقلب شده است. باز هنوز فاصله هست بین اینکه (الف) تقلب شده است، و (ب) آقای موسوی برنده شده است.

یعنی حتی با مسلـّم بودنِ وقوعِ تقلب (و من در این مورد ملاحظاتِ جدی دارم)، نتیجه نمی‌شود که آقای موسوی برنده است (ب): شاید تقلب شده باشد، اما به این صورت که نتیجه‌ی واقعی کشیده شده بودنِ انتخابات به دورِ دوم بوده است. این خیال‌پردازیِ صرفِ منطقی نیست: از چیزهایی که خودت هم گفتی یکی این است که این احتمال جداً مطرح بود که انتخابات به دورِ دوم بکشد (و این هم پیروزیِ بزرگی برای آقای موسوی می‌بود). تکرار کنم: از فرضِ تقلب برنمی‌آید که آقای موسوی برنده بوده است. در این شرایط، اعلامِ‌ اینکه "برنده‌ی قطعیِ انتخابات این‌جانب هستم" به نظرم دست‌کم در مقابلِ حقیقت کاری غیرمسؤولانه است. (و سعی کردم استدلال کنم که برای رسیدن به نتیجه‌ی مطلوبِ سبزها هم شاید کارِ بجایی نبوده است.) حالا ممکن است کسی در موردِ مسؤولیتِ ما در قبالِ حقیقت، و در موردِ رابطه‌ی سیاست با راست‌گویی، نظرِ دیگری داشته باشد، و مثلاً گاهی اظهارِ قاطعانه‌ی حرفِ مشکوک—یا حتی دروغ—را مجاز بداند. من حتی در سیاست هم با این کارها مخالف‌ام.

برایم عجیب است که صرفِ‌ تماسِ کسی با من و تبریک گفتن‌اش متقاعدم کند که برنده شده‌ام. این را هم در نظر بگیر که آقایان ناطق‌نوری و علی لاریجانی اگرچه رسماً حامیِ آقای موسوی نبودند، هیچ کدام رقیبِ او نبودند—حتی شاید روشن باشد که به شکستِ آقای احمدی‌نژاد هم بی‌تمایل نبودند. مضافاً اینکه خودت به‌صراحت اضافه کرده‌ای که دست‌کم آقای ناطق‌نوری بر رأی‌شماری و تجمیع نظارتی نداشته است؛ پس اینکه آقای ناطق‌نوری تلفنی تبریک گفته باشد (اگر که واقعاً گفته باشد) دلیل بر چیزی نیست.

به نظرِ‌ من، در شرایطی که توضیحاتِ تو درست باشد، کاری که آقای موسوی مجاز بوده بکند این بوده که اعلام کند که مطمئن است که تقلب شده؛ نه اینکه قطعاً برنده‌ی انتخابات است. به نظرِ من بینِ این دو فرقِ بزرگی هست.

در موردِ اینکه شورای نگهبان صلاحیت داشته یا نه، به نظرِ من چیزی که روشن است این است که طرفداریِ بعضی اعضای شورا از آقای احمدی‌نژاد چیزی نبود که فقط نزدیکِ انتخابات معلوم شده باشد—مثلاً آقای الهام را همه می‌شناختند. به نظرِ‌ من این کارِ جالبی نیست که من با دانستنِ‌ این چیزها در مسابقه شرکت کنم، و بعد که نتیجه مطلوبِ من نبود بگویم که نه‌خیر، این شورا برای بررسیِ دعوا صلاحیت ندارد—شورایی که اعضایش را می‌شناختم، و پذیرفته بودم که کارِ تأییدِ صلاحیت و نظارت بر انتخابات و داوری به دستِ ایشان است، و غیره.

اینکه خبرگزاری‌های نزدیک به دولت هم خیلی زود نتیجه‌ای را اعلام کردند ربطی به بحثِ‌ من ندارد: آنها هم کارِ بدی کردند؛ اما موضوعِ نقدِ من کارِ آنها نبوده است. غیر از این، به نظرِ من مسؤولیتِ کسی که قصد دارد رئیس‌جمهور بشود و خواه‌ناخواه رهبرِ یک جریانِ فکری است بیشتر از مسؤولیتِ فلان خبرگزاری است.

بحث البته می‌تواند ادامه پیدا کند. اتفاقاتِ‌ مهمِ تاریخی را تا سال‌ها بعد از وقوع می‌شود تحلیل کرد—و اتفاقاً گاهی بهتر است کمی از حادثه گذشته باشد: مدارکِ جدید پیدا می‌شود، شورها کمی می‌خوابد، و محتمل‌تر می‌شود که بشود حرف‌ها را به‌دقت شنید و بی عصبانیت تحلیل کرد.

ببخشای که موعظه هم کردم.