از فصلِ دومِ فایده‌گرایی

میانه‌ی پاییزِ امسال که بخش‌هایی از فایده‌گراییِ میل را برای کاری دوباره می‌خواندم قطعه‌ای آشنا توجه‌ام را جلب کرد (فصلِ دوم، پاراگراف‌های دوم تا هفتم) و به قصدِ خاصی که توضیح‌اش در اینجا نمی‌گنجد ترجمه‌اش کردم. حالا به‌نظرم رسید که اینجا بگذارم‌اش بی قصدی برای ادامه‌دادنِ ترجمه. نسخه‌ی مبنای ترجمه ویراستِ چهارمِ کتاب است (۱۸۷۱)، آن‌گونه که در جلدِ دهمِ مجموعه‌ی آثارِ میل آمده، که چاپِ استاندارد محسوب می‌شود و شماره‌های داخلِ کروشه راجع به آن‌اند.

 

[210] آن اعتقادی که اصلِ فایده، یا بزرگ‌ترین خوشبختی، را در مقامِ بنیادِ امورِ اخلاقی می‌پذیرد، قائل است به اینکه کنش‌ها درست‌اند در نسبت با استعدادی که برای ارتقاءدادنِ خوشبختی دارند، غلط‌اند آن‌طور که استعدادی برای تولیدکردنِ معکوسِ خوشبختی دارند. از خوشبختیْ لذت مراد می‌شود، و غیابِ درد؛ از بدبختی، درد، و محرومیت از لذت. برای به‌دست‌دادنِ رأیی روشن از معیارِ اخلاقیِ وضع‌شده با این نظریه، نیاز است که چیزهای بسیار بیشتری گفته شود؛ خصوصاً، اینکه چه چیزهایی را در ایده‌های درد و لذت می‌گنجانَد؛ و اینکه این تا چه حد پرسشی گشوده می‌مانَد. ولی این تبیین‌های تکمیلیْ آن نظریه‌ای در بابِ زندگی را متأثر نمی‌کند که این نظریه‌‌ی در بابِ اخلاقیات بر آن مبتنی است—یعنی این نظریه را که لذت، و آزادی از درد، یگانه چیزهای خواستنی در مقامِ غایت‌اند؛ و همه‌ی چیزهای خواستنی (که در چارچوبِ فایده‌گرا همان‌قدر متعددند که در هر چارچوبِ دیگری) خواستنی‌اند یا از بابتِ لذتی که در خودشان نهادی است، یا در مقامِ وسیله‌ای برای ارتقاءِ لذت و ممانعت از درد.

اما، در اذهانِ بسیاری، و از جمله در برخی از آنانی که از حیثِ احساس و نیّتْ احترام‌برانگیزترین‌اند، چنین نظریه‌ای در بابِ زندگیْ بیزاریِ دیرینه‌ای را به‌حرکت درمی‌آورَد. آنان پنداشتنِ این را که (به بیانِ آنان) زندگیْ هیچ غایتی فراتر از لذت ندارد—خواستن و کوششْ هیچ متعلَّقِ بهتر و شریف‌تری ندارد—نشانِ منتهای پستی و حقارت می‌دانند؛ نشانِ آموزه‌ای می‌دانند که فقط درخورِ خنزیر است، که پیروانِ اپیکور را، در دورانی بسیار قدیم، از سرِ تخفیف به آن تشبیه می‌کردند؛ و قائلانِ جدید به این آموزه گهگاه از جانبِ مهاجمانِ آلمانی و فرانسوی و انگلیسی‌اش در معرضِ مقایسه‌هایی قرار می‌گیرند که به همین اندازه مؤدبانه است. 

اپیکوریان، وقتی که این‌طور به آنان حمله می‌شد، همواره پاسخ می‌دادند که نه آنان بلکه اتهام‌زنندگان به آنان‌آند که ماهیّتِ بشری را به شکلی خوارکننده بازمی‌نمایانند؛ زیرا این اتهام فرض می‌گیرد که ابناءِ بشر قابلیتِ هیچ لذتی ندارند جز آنهایی که خنازیر قابلیت‌شان را دارند. اگر این فرض صادق بود، افترا را نمی‌شد منکر شوند، بلکه در آن صورتْ دیگر بهتان نمی‌بود؛ چرا که اگر منابعِ لذت برای ابناءِ بشر دقیقاً همان‌هایی بود که برای خنازیر، قاعده‌ای برای زندگی که برای یکی به‌قدرِ کافی خوب باشد برای دیگری نیز به‌قدرِ کافی خوب می‌بود. مقایسه‌ی زندگیِ اپیکوری با زندگیِ جانورانْ خوارکننده احساس می‌شود، دقیقاً به این سبب که لذت‌های جانور تصوراتِ بنی بشر از خوشبختی را برنمی‌آورند. ابناءِ بشر قوایی دارند تعالی‌یافته‌تر از شهواتِ حیوانی، و یک بار که از آنها آگاه شده باشند، هیچ چیزی را که مشتمل بر ارضاءِ آنها نباشد خوشبختی تلقی نمی‌کنند. [211] من،‌ فی‌الواقعِ، اپیکوریان را در استخراجِ چارچوبِ نتایج‌شان از اصلِ فایده‌گرایانه به هیچ روی بی‌خطا نمی‌انگارم. برای انجام‌دادنِ این کار به شیوه‌ای که هیچ کفایتی داشته باشد نیاز است که عناصرِ رواقی و نیز مسیحیِ زیادی وارد شوند. ولی هیچ نظریه‌ی شناخته‌شده‌ی اپیکوری‌ای در بابِ زندگی نیست که به لذاتِ عقل، به لذاتِ احساس‌ها و تخیّل، و به تصوراتِ اخلاقی، ارزشی تخصیص ندهد بسیار فراتر از لذت‌های حس‌کردنِ صِرف. اما باید اذعان کرد که مؤلفانِ فایده‌گرا عموماً برتریِ لذاتِ ذهنی بر جسمانی را عمدتاً در ماندگاری و ایمنی و کم‌هزینگی و غیره‌ی افزون‌تر در اولی دیده‌اند—یعنی در مزیّت‌های جنبی‌شان و نه در ماهیّتِ باطنی‌شان. و در همه‌ی این نکاتْ فایده‌گرایان دعوی‌شان را تمام‌وکمال اثبات کرده‌اند؛ ولی می‌توانسته‌اند، با سازگاریِ یکپارچه، مبنای دیگر را اتخاذ کرده باشند، مبنایی که می‌شود گفت فراتر است. با اصلِ فایده کاملاً همخوان است به‌رسمیت‌شناختنِ این امرواقع که بعضی انواعِ لذتْ خواستنی‌تر و ارزشمندترند از بقیه. مهمل خواهد بود که، در عینِ حال که در محاسبه‌کردنِ همه‌ی چیزهای دیگر، کیفیت نیز در کنارِ کمّیت لحاظ می‌شود، فرض شود که محاسبه‌ی لذات فقط به کمّیت بستگی دارد.

اگر از من بپرسند که منظورم چیست از تفاوتِ کیفیت در لذات، یا چیست که یک لذت را، صرفاً در مقامِ لذت، ارزشمندتر از دیگری می‌کند، مگر آنکه افزون‌تر باشد در مقدار، فقط یک پاسخِ ممکن در کار است. از بینِ دو لذت، اگر یکی باشد که همگیِ کسانی که تجربه‌ی هر دو را دارند، یا تقریباً همگی‌شان، ترجیحِ قاطع‌شان آن باشد، صرف‌نظر از هر احساسی در موردِ تکلیفِ اخلاقی برای ترجیح‌دادن‌اش، آن لذت است که خواستنی‌تر است. اگر آنانی که توانمندانه با هر دو آشنایی دارند یکی از آن دو را آن‌قدر بالاتر از دیگری قرار بدهند که ترجیح‌اش بدهند، حتی اگر بدانند که بنا است همراه باشد با میزانِ افزون‌تری از ناخرسندی، و از آن در ازاءِ هیچ کمّیتی از لذتِ دیگر دست نکشند که طبیعت‌شان قابلیت‌اش را دارد، موجّه‌ایم در در نسبت‌دادنِ برتری‌ای در کیفیت به تمتعِ ترجیح‌داده‌شده، که آن‌قدر بر کمّیت می‌چربد که، در مقایسه، ناچیزش می‌سازد. 

اما امرواقعِ بی‌چون‌وچرا این است که آنانی که به‌یکسان با هر دو آشنایی دارند، و به‌یکسان قابلیتِ دریافتنِ هر دو و تمتّع از هر دو را دارند، ترجیحِ بسیار بارزی دارند در موردِ آن شیوه‌ای از وجود که قوای فراترشان را به‌کار می‌گیرد. مخلوقاتِ بشریِ کم‌شماری رضایت خواهند داد به اینکه، با وعده‌ی کامل‌ترین بهره‌مندی از لذاتِ یک جانور، تبدیل شوند به یکی از حیواناتِ پست‌تر؛ هیچ بنی‌بشرِ هوشمندی رضایت نخواهد داد به اینکه احمق باشد، هیچ شخصِ تعلیم‌دیده‌ای رضایت نخواهد داد به اینکه جاهل باشد، هیچ شخصِ صاحبِ احساس و وجدانی رضایت نخواهد داد به اینکه خودخواه و دنی باشد، حتی اگر مجاب شوند که خشنودیِ احمق یا کودن یا رذل از اقبال‌اش بیشتر است از خشنودیِ اینان از اقبالِ خودشان. اینان، در ازاءِ کامل‌ترین ارضاءِ همه‌ی خواسته‌هایی که در داشتن‌شان با احمق یا کودن یا رذل مشترک‌اند، دست نخواهند کشید از آنچه بیش از او واجدش هستند. اگر یک وقتی در این پندار باشند که دست خواهند کشید، این پندار فقط در مواردِ چنان شدتی از بدبختی است که، برای گریز از آن، اقبال‌شان را با تقریباً هر اقبالِ دیگری معاوضه خواهند کرد، هرقدر هم که در نظرِ خودشان ناخواستنی باشد. [212] باشنده‌ی با قوای فراتر نیاز به چیزهای بیشتری دارد تا شادش کنند، احتمالاً قابلیتِ رنج‌بردنِ حادّ بیشتری دارد، و قطعاً بیش از باشنده‌ای از نوعی اسفل، و در مواقعِ بیشتری، در معرضِ آن است؛ ولی بر رغمِ این مایه‌های تصدیع، هرگز نمی‌تواند واقعاً بخواهد که غرقِ چیزی شود که احساس می‌کند از درجه‌ی فروتری از وجود است. از این بی‌میلی می‌شود هر تبیینی به‌دست بدهیم که دل‌مان بخواهد؛ می‌شود منتسب‌اش کنیم به غرور، نامی که، بدونِ تمییز، به بعضی احساس‌هایی داده می‌شود که به بیشترین میزانْ احترام‌برانگیزند و به بعضی احساس‌هایی که به کمترین میزانْ احترام‌برانگیزند، و نوعِ انسان قابلیت‌شان را دارد؛ می‌شود ارجاع‌اش بدهیم به عشق به آزادی و به استقلالِ شخصی، که،‌ نزدِ رواقیان، توسل به آن از مؤثرترین وسایل برای تکراروتلقین‌اش بود؛ به عشق به قدرت، یا به عشق به هیجان،‌ که هر دویشان واقعاً در این امر داخل می‌شوند و در آن مساهمت دارند: ولی مناسب‌ترین عنوان‌اش یک حسِ کرامت است، که همه‌ی ابناءِ بشر به شکلی از اشکال واجدِ آن‌اند، و در نسبتی است، گرچه نه به هیچ روی نسبتی دقیق، با قوای فراترِ ابناءِ بشر، و در آنانی که نیرومند است بخشی است آن‌قدر اساسی از خوشبختی‌شان که هیچ چیزی که در تعارض با آن باشد نمی‌تواند برای آنان متعلَّقِ خواستن باشد، مگر موقّتاً. هر آن کس که تصور کند که این ترجیح به قیمتِ قربانی‌کردنِ خوشبختی رخ می‌دهد—تصور کند که باشنده‌ی اعلیٰ، در هیچ چیزی شبیه به اوضاع‌واحوالی یکسان، خوشبخت‌تر نیست از باشنده‌ی اسفل—دو ایده‌ی بسیار متفاوت را خلط می‌کند، ایده‌ی خوشبختی و خرسندی را. محلِ مناقشه نیست که باشنده‌ای که قابلیت‌های تمتّع‌اش پایین باشند، بیشترین شانس را دارد برای اینکه آنها را تمام‌وکمال برآورده کند؛ و باشنده‌ای که بسیار به او اعطا شده باشد همواره احساس خواهد کرد که، به این صورتی که عالمْ قوام یافته، هر خوشبختی‌ای که بتواند به‌دنبال‌اش باشد کاستی دارد. ولی می‌تواند بیاموزد که کاستی‌هایش را تاب آورد، اگر که اصلاً تاب‌آوردنی باشند؛ و اینها باعث نمی‌شوند او غبطه بخورد بر حالِ باشنده‌ای که فی‌الواقع ناآگاه است از کاستی‌ها، ولی فقط به این سبب که اصلاً آن خیری را حس نمی‌کند که آن کاستی‌ها از آن می‌کاهند. بهتر آنکه از ابناءِ بشر بود و ناخشنود تا خوک و خشنود؛ بهتر آنکه سقراط بود و ناخشنود تا احمق و خشنود. و اگر حمقاء یا خوکان را عقیده‌ متفاوت است، به این سبب است که آنان فقط سمتِ خودشان از بحث را می‌شناسند. طرفِ دیگرِ این مقایسه هر دو سمت را می‌شناسد.

شاید ایراد کنند که بسیاری کسان که قابلیتِ لذت‌های فراتر را دارند، گهگاه، تحتِ نفوذِ وسوسه، آنها را به نفعِ لذاتِ فروتر کنار می‌گذارند. ولی این کاملاً همخوان است با درکی کامل از برتریِ باطنیِ امرِ فراتر. انسان‌ها بسیاری اوقات، بر اثرِ سستیِ شخصیت، انتخاب‌شان خیرِ نزدیک‌تر است، گرچه می‌دانند که کمتر ارزشمند است؛ و این وقتی انتخاب بینِ دو لذتِ جسمانی باشد کمتر نیست از وقتی که بینِ جسمانی و ذهنی باشد. انسان‌ها خواسته‌های شهوانی را دنبال می‌کنند تا حدِ آسیب به سلامت، گرچه به‌طورِ کامل خبر دارند که سلامتْ خیرِ بزرگ‌تر است. این را نیز شاید ایراد کنند که بسیاری کسان که با شورمندیِ جوانانه می‌آغازند برای هر آنچه شریف است، همچنان که در سالِ عمر پیشتر می‌روند غرقِ کاهلی و خودخواهی می‌شوند. ولی من باور ندارم که آنانی که دستخوشِ این تغییرِ بسیار شایع می‌شوند، به میلِ خود [213] سنخِ فروترِ لذات را انتخاب می‌کنند در ترجیح بر سنخِ فراتر. باور دارم که قبل از آنکه خودشان را منحصراً وقفِ یک سنخ کنند، نقداً ناتوان شده‌اند از سنخِ دیگر. در بیشترِ طبایعْ قابلیت برای احساس‌های شریف‌ترْ نهالی است بسیار نحیف، به‌سهولت تلف می‌شود، نه‌فقط با تأثیراتِ خصمانه، بلکه به صِرفِ فقدانِ قوت؛ و در اکثریتِ اشخاصِ جوان به‌سرعت فرومی‌میرد اگر آن مشاغلی که، با موقعیت‌شان در زندگی، خود را وقفِ آن مشاغل کرده‌اند، و جامعه‌ای که آنان را مقهورِ خود کرده، مساعد نباشند برای فعال‌نگاه‌داشتنِ آن قابلیتِ فراتر. انسان‌ها آرزومندی‌های فراترشان را از دست می‌دهند همچنان که ذائقه‌های فکری‌شان را از دست می‌دهند، به این سبب که وقت یا بختِ میدان‌دادن به آنها را ندارند؛ و خودشان را معتاد می‌کنند به لذت‌های اسفل، نه به این سبب که عامدانه ترجیح‌شان می‌دهند، بلکه به این سبب که یا یگانه لذت‌هایی‌اند که به آنها دسترس دارند، یا یگانه لذت‌هایی‌اند که هنوز قابلیتِ تمتّع از آنها را دارند. می‌شود پرسید که آیا هیچ کسی که هنوز به‌یکسان در معرضِ هر دو رده‌ی لذت‌ها باشد، هرگز دانسته و با خونسردیْ لذتِ فروتر را ترجیح داده است؛ گرچه بسیاری کسان، در همه‌ی اعصار، فروشکسته‌اند در تلاشِ بی‌ثمر در ترکیبِ هر دو.

یک نظر برای "از فصلِ دومِ فایده‌گرایی"

نظرتان را بنویسید