از فصلِ دومِ فایده‌گرایی

میانه‌ی پاییزِ امسال که بخش‌هایی از فایده‌گراییِ میل را برای کاری دوباره می‌خواندم قطعه‌ای آشنا توجه‌ام را جلب کرد (فصلِ دوم، پاراگراف‌های دوم تا هفتم) و به قصدِ خاصی که توضیح‌اش در اینجا نمی‌گنجد ترجمه‌اش کردم. حالا به‌نظرم رسید که اینجا بگذارم‌اش بی قصدی برای ادامه‌دادنِ ترجمه. نسخه‌ی مبنای ترجمه ویراستِ چهارمِ کتاب است (۱۸۷۱)، آن‌گونه که در جلدِ دهمِ مجموعه‌ی آثارِ میل آمده، که چاپِ استاندارد محسوب می‌شود و شماره‌های داخلِ کروشه راجع به آن‌اند.

 

[210] آن اعتقادی که اصلِ فایده، یا بزرگ‌ترین خوشبختی، را در مقامِ بنیادِ امورِ اخلاقی می‌پذیرد، قائل است به اینکه کنش‌ها درست‌اند در نسبت با استعدادی که برای ارتقاءدادنِ خوشبختی دارند، غلط‌اند آن‌طور که استعدادی برای تولیدکردنِ معکوسِ خوشبختی دارند. از خوشبختیْ لذت مراد می‌شود، و غیابِ درد؛ از بدبختی، درد، و محرومیت از لذت. برای به‌دست‌دادنِ رأیی روشن از معیارِ اخلاقیِ وضع‌شده با این نظریه، نیاز است که چیزهای بسیار بیشتری گفته شود؛ خصوصاً، اینکه چه چیزهایی را در ایده‌های درد و لذت می‌گنجانَد؛ و اینکه این تا چه حد پرسشی گشوده می‌مانَد. ولی این تبیین‌های تکمیلیْ آن نظریه‌ای در بابِ زندگی را متأثر نمی‌کند که این نظریه‌‌ی در بابِ اخلاقیات بر آن مبتنی است—یعنی این نظریه را که لذت، و آزادی از درد، یگانه چیزهای خواستنی در مقامِ غایت‌اند؛ و همه‌ی چیزهای خواستنی (که در چارچوبِ فایده‌گرا همان‌قدر متعددند که در هر چارچوبِ دیگری) خواستنی‌اند یا از بابتِ لذتی که در خودشان نهادی است، یا در مقامِ وسیله‌ای برای ارتقاءِ لذت و ممانعت از درد.

اما، در اذهانِ بسیاری، و از جمله در برخی از آنانی که از حیثِ احساس و نیّتْ احترام‌برانگیزترین‌اند، چنین نظریه‌ای در بابِ زندگیْ بیزاریِ دیرینه‌ای را به‌حرکت درمی‌آورَد. آنان پنداشتنِ این را که (به بیانِ آنان) زندگیْ هیچ غایتی فراتر از لذت ندارد—خواستن و کوششْ هیچ متعلَّقِ بهتر و شریف‌تری ندارد—نشانِ منتهای پستی و حقارت می‌دانند؛ نشانِ آموزه‌ای می‌دانند که فقط درخورِ خنزیر است، که پیروانِ اپیکور را، در دورانی بسیار قدیم، از سرِ تخفیف به آن تشبیه می‌کردند؛ و قائلانِ جدید به این آموزه گهگاه از جانبِ مهاجمانِ آلمانی و فرانسوی و انگلیسی‌اش در معرضِ مقایسه‌هایی قرار می‌گیرند که به همین اندازه مؤدبانه است. 

اپیکوریان، وقتی که این‌طور به آنان حمله می‌شد، همواره پاسخ می‌دادند که نه آنان بلکه اتهام‌زنندگان به آنان‌آند که ماهیّتِ بشری را به شکلی خوارکننده بازمی‌نمایانند؛ زیرا این اتهام فرض می‌گیرد که ابناءِ بشر قابلیتِ هیچ لذتی ندارند جز آنهایی که خنازیر قابلیت‌شان را دارند. اگر این فرض صادق بود، افترا را نمی‌شد منکر شوند، بلکه در آن صورتْ دیگر بهتان نمی‌بود؛ چرا که اگر منابعِ لذت برای ابناءِ بشر دقیقاً همان‌هایی بود که برای خنازیر، قاعده‌ای برای زندگی که برای یکی به‌قدرِ کافی خوب باشد برای دیگری نیز به‌قدرِ کافی خوب می‌بود. مقایسه‌ی زندگیِ اپیکوری با زندگیِ جانورانْ خوارکننده احساس می‌شود، دقیقاً به این سبب که لذت‌های جانور تصوراتِ بنی بشر از خوشبختی را برنمی‌آورند. ابناءِ بشر قوایی دارند تعالی‌یافته‌تر از شهواتِ حیوانی، و یک بار که از آنها آگاه شده باشند، هیچ چیزی را که مشتمل بر ارضاءِ آنها نباشد خوشبختی تلقی نمی‌کنند. [211] من،‌ فی‌الواقعِ، اپیکوریان را در استخراجِ چارچوبِ نتایج‌شان از اصلِ فایده‌گرایانه به هیچ روی بی‌خطا نمی‌انگارم. برای انجام‌دادنِ این کار به شیوه‌ای که هیچ کفایتی داشته باشد نیاز است که عناصرِ رواقی و نیز مسیحیِ زیادی وارد شوند. ولی هیچ نظریه‌ی شناخته‌شده‌ی اپیکوری‌ای در بابِ زندگی نیست که به لذاتِ عقل، به لذاتِ احساس‌ها و تخیّل، و به تصوراتِ اخلاقی، ارزشی تخصیص ندهد بسیار فراتر از لذت‌های حس‌کردنِ صِرف. اما باید اذعان کرد که مؤلفانِ فایده‌گرا عموماً برتریِ لذاتِ ذهنی بر جسمانی را عمدتاً در ماندگاری و ایمنی و کم‌هزینگی و غیره‌ی افزون‌تر در اولی دیده‌اند—یعنی در مزیّت‌های جنبی‌شان و نه در ماهیّتِ باطنی‌شان. و در همه‌ی این نکاتْ فایده‌گرایان دعوی‌شان را تمام‌وکمال اثبات کرده‌اند؛ ولی می‌توانسته‌اند، با سازگاریِ یکپارچه، مبنای دیگر را اتخاذ کرده باشند، مبنایی که می‌شود گفت فراتر است. با اصلِ فایده کاملاً همخوان است به‌رسمیت‌شناختنِ این امرواقع که بعضی انواعِ لذتْ خواستنی‌تر و ارزشمندترند از بقیه. مهمل خواهد بود که، در عینِ حال که در محاسبه‌کردنِ همه‌ی چیزهای دیگر، کیفیت نیز در کنارِ کمّیت لحاظ می‌شود، فرض شود که محاسبه‌ی لذات فقط به کمّیت بستگی دارد.

اگر از من بپرسند که منظورم چیست از تفاوتِ کیفیت در لذات، یا چیست که یک لذت را، صرفاً در مقامِ لذت، ارزشمندتر از دیگری می‌کند، مگر آنکه افزون‌تر باشد در مقدار، فقط یک پاسخِ ممکن در کار است. از بینِ دو لذت، اگر یکی باشد که همگیِ کسانی که تجربه‌ی هر دو را دارند، یا تقریباً همگی‌شان، ترجیحِ قاطع‌شان آن باشد، صرف‌نظر از هر احساسی در موردِ تکلیفِ اخلاقی برای ترجیح‌دادن‌اش، آن لذت است که خواستنی‌تر است. اگر آنانی که توانمندانه با هر دو آشنایی دارند یکی از آن دو را آن‌قدر بالاتر از دیگری قرار بدهند که ترجیح‌اش بدهند، حتی اگر بدانند که بنا است همراه باشد با میزانِ افزون‌تری از ناخرسندی، و از آن در ازاءِ هیچ کمّیتی از لذتِ دیگر دست نکشند که طبیعت‌شان قابلیت‌اش را دارد، موجّه‌ایم در در نسبت‌دادنِ برتری‌ای در کیفیت به تمتعِ ترجیح‌داده‌شده، که آن‌قدر بر کمّیت می‌چربد که، در مقایسه، ناچیزش می‌سازد. 

اما امرواقعِ بی‌چون‌وچرا این است که آنانی که به‌یکسان با هر دو آشنایی دارند، و به‌یکسان قابلیتِ دریافتنِ هر دو و تمتّع از هر دو را دارند، ترجیحِ بسیار بارزی دارند در موردِ آن شیوه‌ای از وجود که قوای فراترشان را به‌کار می‌گیرد. مخلوقاتِ بشریِ کم‌شماری رضایت خواهند داد به اینکه، با وعده‌ی کامل‌ترین بهره‌مندی از لذاتِ یک جانور، تبدیل شوند به یکی از حیواناتِ پست‌تر؛ هیچ بنی‌بشرِ هوشمندی رضایت نخواهد داد به اینکه احمق باشد، هیچ شخصِ تعلیم‌دیده‌ای رضایت نخواهد داد به اینکه جاهل باشد، هیچ شخصِ صاحبِ احساس و وجدانی رضایت نخواهد داد به اینکه خودخواه و دنی باشد، حتی اگر مجاب شوند که خشنودیِ احمق یا کودن یا رذل از اقبال‌اش بیشتر است از خشنودیِ اینان از اقبالِ خودشان. اینان، در ازاءِ کامل‌ترین ارضاءِ همه‌ی خواسته‌هایی که در داشتن‌شان با احمق یا کودن یا رذل مشترک‌اند، دست نخواهند کشید از آنچه بیش از او واجدش هستند. اگر یک وقتی در این پندار باشند که دست خواهند کشید، این پندار فقط در مواردِ چنان شدتی از بدبختی است که، برای گریز از آن، اقبال‌شان را با تقریباً هر اقبالِ دیگری معاوضه خواهند کرد، هرقدر هم که در نظرِ خودشان ناخواستنی باشد. [212] باشنده‌ی با قوای فراتر نیاز به چیزهای بیشتری دارد تا شادش کنند، احتمالاً قابلیتِ رنج‌بردنِ حادّ بیشتری دارد، و قطعاً بیش از باشنده‌ای از نوعی اسفل، و در مواقعِ بیشتری، در معرضِ آن است؛ ولی بر رغمِ این مایه‌های تصدیع، هرگز نمی‌تواند واقعاً بخواهد که غرقِ چیزی شود که احساس می‌کند از درجه‌ی فروتری از وجود است. از این بی‌میلی می‌شود هر تبیینی به‌دست بدهیم که دل‌مان بخواهد؛ می‌شود منتسب‌اش کنیم به غرور، نامی که، بدونِ تمییز، به بعضی احساس‌هایی داده می‌شود که به بیشترین میزانْ احترام‌برانگیزند و به بعضی احساس‌هایی که به کمترین میزانْ احترام‌برانگیزند، و نوعِ انسان قابلیت‌شان را دارد؛ می‌شود ارجاع‌اش بدهیم به عشق به آزادی و به استقلالِ شخصی، که،‌ نزدِ رواقیان، توسل به آن از مؤثرترین وسایل برای تکراروتلقین‌اش بود؛ به عشق به قدرت، یا به عشق به هیجان،‌ که هر دویشان واقعاً در این امر داخل می‌شوند و در آن مساهمت دارند: ولی مناسب‌ترین عنوان‌اش یک حسِ کرامت است، که همه‌ی ابناءِ بشر به شکلی از اشکال واجدِ آن‌اند، و در نسبتی است، گرچه نه به هیچ روی نسبتی دقیق، با قوای فراترِ ابناءِ بشر، و در آنانی که نیرومند است بخشی است آن‌قدر اساسی از خوشبختی‌شان که هیچ چیزی که در تعارض با آن باشد نمی‌تواند برای آنان متعلَّقِ خواستن باشد، مگر موقّتاً. هر آن کس که تصور کند که این ترجیح به قیمتِ قربانی‌کردنِ خوشبختی رخ می‌دهد—تصور کند که باشنده‌ی اعلیٰ، در هیچ چیزی شبیه به اوضاع‌واحوالی یکسان، خوشبخت‌تر نیست از باشنده‌ی اسفل—دو ایده‌ی بسیار متفاوت را خلط می‌کند، ایده‌ی خوشبختی و خرسندی را. محلِ مناقشه نیست که باشنده‌ای که قابلیت‌های تمتّع‌اش پایین باشند، بیشترین شانس را دارد برای اینکه آنها را تمام‌وکمال برآورده کند؛ و باشنده‌ای که بسیار به او اعطا شده باشد همواره احساس خواهد کرد که، به این صورتی که عالمْ قوام یافته، هر خوشبختی‌ای که بتواند به‌دنبال‌اش باشد کاستی دارد. ولی می‌تواند بیاموزد که کاستی‌هایش را تاب آورد، اگر که اصلاً تاب‌آوردنی باشند؛ و اینها باعث نمی‌شوند او غبطه بخورد بر حالِ باشنده‌ای که فی‌الواقع ناآگاه است از کاستی‌ها، ولی فقط به این سبب که اصلاً آن خیری را حس نمی‌کند که آن کاستی‌ها از آن می‌کاهند. بهتر آنکه از ابناءِ بشر بود و ناخشنود تا خوک و خشنود؛ بهتر آنکه سقراط بود و ناخشنود تا احمق و خشنود. و اگر حمقاء یا خوکان را عقیده‌ متفاوت است، به این سبب است که آنان فقط سمتِ خودشان از بحث را می‌شناسند. طرفِ دیگرِ این مقایسه هر دو سمت را می‌شناسد.

شاید ایراد کنند که بسیاری کسان که قابلیتِ لذت‌های فراتر را دارند، گهگاه، تحتِ نفوذِ وسوسه، آنها را به نفعِ لذاتِ فروتر کنار می‌گذارند. ولی این کاملاً همخوان است با درکی کامل از برتریِ باطنیِ امرِ فراتر. انسان‌ها بسیاری اوقات، بر اثرِ سستیِ شخصیت، انتخاب‌شان خیرِ نزدیک‌تر است، گرچه می‌دانند که کمتر ارزشمند است؛ و این وقتی انتخاب بینِ دو لذتِ جسمانی باشد کمتر نیست از وقتی که بینِ جسمانی و ذهنی باشد. انسان‌ها خواسته‌های شهوانی را دنبال می‌کنند تا حدِ آسیب به سلامت، گرچه به‌طورِ کامل خبر دارند که سلامتْ خیرِ بزرگ‌تر است. این را نیز شاید ایراد کنند که بسیاری کسان که با شورمندیِ جوانانه می‌آغازند برای هر آنچه شریف است، همچنان که در سالِ عمر پیشتر می‌روند غرقِ کاهلی و خودخواهی می‌شوند. ولی من باور ندارم که آنانی که دستخوشِ این تغییرِ بسیار شایع می‌شوند، به میلِ خود [213] سنخِ فروترِ لذات را انتخاب می‌کنند در ترجیح بر سنخِ فراتر. باور دارم که قبل از آنکه خودشان را منحصراً وقفِ یک سنخ کنند، نقداً ناتوان شده‌اند از سنخِ دیگر. در بیشترِ طبایعْ قابلیت برای احساس‌های شریف‌ترْ نهالی است بسیار نحیف، به‌سهولت تلف می‌شود، نه‌فقط با تأثیراتِ خصمانه، بلکه به صِرفِ فقدانِ قوت؛ و در اکثریتِ اشخاصِ جوان به‌سرعت فرومی‌میرد اگر آن مشاغلی که، با موقعیت‌شان در زندگی، خود را وقفِ آن مشاغل کرده‌اند، و جامعه‌ای که آنان را مقهورِ خود کرده، مساعد نباشند برای فعال‌نگاه‌داشتنِ آن قابلیتِ فراتر. انسان‌ها آرزومندی‌های فراترشان را از دست می‌دهند همچنان که ذائقه‌های فکری‌شان را از دست می‌دهند، به این سبب که وقت یا بختِ میدان‌دادن به آنها را ندارند؛ و خودشان را معتاد می‌کنند به لذت‌های اسفل، نه به این سبب که عامدانه ترجیح‌شان می‌دهند، بلکه به این سبب که یا یگانه لذت‌هایی‌اند که به آنها دسترس دارند، یا یگانه لذت‌هایی‌اند که هنوز قابلیتِ تمتّع از آنها را دارند. می‌شود پرسید که آیا هیچ کسی که هنوز به‌یکسان در معرضِ هر دو رده‌ی لذت‌ها باشد، هرگز دانسته و با خونسردیْ لذتِ فروتر را ترجیح داده است؛ گرچه بسیاری کسان، در همه‌ی اعصار، فروشکسته‌اند در تلاشِ بی‌ثمر در ترکیبِ هر دو.

در مهم‌نبودنِ فرق‌های ادعاییِ تحلیلی/قارّه‌ای

[بخشی از صحبت‌های من در ابتدای جلسه‌ای برای دانشجویانِ کارشناسیِ فلسفه، با کمی بازنگری. به‌نظرم رسید که شاید انتشارش در وبلاگ مضرّ نباشد.]

 

حتماً می‌دانید که قارّه در اینجا تقریباً راجع است به قارّه‌ی اروپا منهای بریتانیا؛ فی‌الواقع عمدتاً—ولی نه کاملاً—ناظر است به فلسفه‌ی یکی-دو قرنِ اخیرِ جهانِ آلمانی‌زبان و جهانِ فرانسوی‌زبان. حقیقتِ امر آن است که من شخصاً فرقِ مهم و فارقی بینِ فلسفه‌ی تحلیلی و فلسفه‌ی قارّه‌ای نمی‌بینم. در مرتبه‌ای فراگیرتر، اصولاً فرقِ فارقی بینِ معارفِ‌ مختلف—از الهیات و فلسفه تا ریاضیات و تا علومِ تجربی—نمی‌بینم (گرچه شاید بشود فرقی فارق و مهم دید بینِ علم و شبه‌علم)؛ اما این بحثِ گسترده‌تری است و در اینجا مایل‌ام فقط درباره‌ی فلسفه بگویم. 

 فیلسوفانِ شروع‌کننده‌ی سنّتِ تحلیلی را معمولاً فرگه و مور و راسل می‌انگارند (دهه‌ی آخرِ ‌قرنِ‌ نوزدهم و یکی-دو دهه‌ی اولِ قرنِ بیستم)،‌ که فرگه آلمانی است و مور و راسل انگلیسی‌اند. فهرست‌کردنِ افرادِ شاخصِ این سنّت دلپذیر است و من فقط چند تا را می‌گویم که با بعضی آثارشان آشنا هستم: نلسن گودمن، ویلارد کواین، اِی.جِی. اِر، فیلیپا فوت، دانلد دیویدسن، الیزابت انسکوم، هیلری پاتنم، رابرت ادمز، ‌الوین گلدمن، رابرت نوزیک، سول کریپکی، دیوید لوئیس—رحمة الله علیهم اجمعین. و از زندگان: الوین پلنتینگا، دیوید کاپلان، تامس نیگل، بس ون‌فراسن، تیموتی ویلیامسن، دیوید چالمرز.

از آنچه گاه جزوِ وجوهِ مشخصه‌ی این سنّت محسوب می‌شود اینها را می‌شود برشمرد. اول اهتمام به روشنی در بیان—شاید جایی جمله‌ای از پوپر خوانده باشید (و پوپر جزوِ فیلسوفانِ‌ محبوبِ من نیست) که چیزی آسان‌تر از غامض‌نویسی نیست. من گمان می‌کنم که برای کسی که در حوزه‌ای تبحّری داشته باشد، واقعاً ساده است که چیزهایی که می‌داند را به زبانی پیچیده بیان کند و در پاسخ به درخواستِ ایضاح نیز صرفاً تعقید را بیشتر کند (و شاید گاهی یک حال‌وهوای عرفانی یا دردمندانه هم به کلام‌اش بدهد). آنچه سخت است نورافکندن بر ایده‌ها و صیقل‌زدنِ جمله‌ها و بیانِ روشن‌شان است—روشن، تا جایی که پیچیدگیِ خودِ ‌مفاهیم اجازه بدهد.  باری، این تفاوت را من چندان جدّی نمی‌گیرم. در همین سنّتِ تحلیلی، آدم‌های سخت‌نویس داریم مثلِ مایکل دامت و جان مک‌داؤل، ‌و کسانی داریم که، در لحظاتِ اوج‌شان، نثرشان به آبِ روانِ زلال می‌مانَد، مثلِ راسل و اِر. شاید نهایتاً ‌این روشن‌نویسی یا غامض‌نویسی تابعی باشد از خلق‌وخو و شخصیتِ نویسنده. نیز، ‌در مقایسه‌ی میزانِ دشواریِ نوشته‌های سنّتِ تحلیلی و سنّتِ قارّه‌ای البته که نباید تفاوت‌های زبانِ آلمانی [که بلد نیستم] و زبانِ انگلیسی را از نظر دور داشت. امسال در همایشِ کانت لطیفه‌ای شنیدم که شاید شنیده باشیدش: کسی کتابی به آلمانی نوشته بود در سه جلد، ‌و همه‌ی فعل‌ها در جلدِ ‌سوم بود.

از ویژگی‌های دیگرِ سنّتِ تحلیلی اهتمام به استدلال و استفاده از دستاوردهای علم (خاصه منطق) ذکر می‌شود، و توجهِ ویژه به زبان. گاهی بر این تصویر تأکید می‌شود—و گویا فقط دلبستگانِ سنّتِ تحلیلی بر این تصویر تأکید می‌کنند—که در حالی که برخی بزرگانِ سنّتِ تحلیلی منطقدانانِ مهمی بوده‌اند، یا دست‌کم در جوانی بوده‌اند، مثلِ راسل و کواین، در سنّتِ قارّه‌ای برخی از بزرگانْ رمان‌نویس بوده‌اند، مثلِ سارتر و کامو. این تصویر را کاریکاتوری می‌یابم. به‌علاوه، بزرگانی در حدِ این چهار نفر آن‌قدر کم‌تعدادند که شاید نشود از منطقدان‌بودنِ آنان و رمان‌نویس‌بودنِ اینان چیزِ مهمی نتیجه گرفت.

اولین نکته‌ای که می‌خواهم از لسانِ خودم در موردِ تمایزِ قارّه‌ای/تحلیلی بگویم این است که این فرق، اگر که اصلاً فارق و موجّه باشد، ناظر است به روش و نه به محتوا. پس به‌نظرم این‌طور نیست که فلسفه‌ی تحلیلی داریم و فلسفه‌ی قارّه‌ای داریم، همان‌طور که فلسفه‌ی ذهن داریم و فلسفه‌ی اخلاق داریم، همان‌طور که فیزیک داریم و شیمی داریم، همان‌طور که تنیس داریم و کشتی داریم. این‌طور نیست. مثلاً در فلسفه‌ی ذهن، پدیدارشناسیِ‌ هوسرل و مرلوپنی هست (که، با شرمندگی، بلد نیستم)، و بحث‌های پاتنم و دنت و چالمرز هست. از دوستی پرسیدم در این‌باره،‌ و مطّلع‌ام کرد که جنابِ دن زهاوی که گویا از بزرگانِ‌ پدیدارشناسی در زمانِ ما است کارِ خودش را کار در فلسفه‌ی ذهن می‌داند. نیز البته که مثلاً گیلبرت رایل و جان سرل را به‌یاد می‌آوریم با کارهایشان در موردِ‌ حیثِ التفاتی. برای تقریب به ذهن: در بازیِ پینگ‌پنگ می‌شود که راکت را اروپایی به دست بگیرید و می‌شود که چینی به دست بگیرید (و هر کدام از اینها زیرگونه‌هایی نیز دارند)—و البته که نه همه‌ی چینیان چینی بازی می‌کنند و نه همه‌ی سوئدیان اروپایی. و گاه اینها در هم می‌آمیزند، مثلِ کارهایی از برنارد ویلیامز و فیلیپا فوت، و توجه‌شان به نیچه.

هیچ کس فیلسوف را محدود نمی‌کند به اینکه فقط در یکی از این سنّت‌ها باشد. (خب، شاید الزاماتِ آکادمیک و چاپِ مقاله چنین بکند؛ منظورم فیلسوف در مقامِ فیلسوف است.) می‌شود که افراد در دوره‌های مختلفِ فکری‌شان علائقِ مختلفی داشته باشند—شاید ریچارد رورتی [که چیزی از او نخوانده‌ام] نمونه‌ی برجسته‌ای باشد. نیز، می‌شود که کسی که وسطِ‌ سنّتِ تحلیلی است نمونه‌های برجسته‌ای تولید کند که به‌راحتی در سنّتِ قارّه‌ای بگنجند—موردی می‌شود مثال زد از آثارِ تامس نیگل در اوائلِ دهه‌ی ۱۹۷۰: مقاله‌ای درخشان درباره‌ی امرِ مهمل، که شاید می‌شد نوشته‌ی کامو باشد. یا مثلاً ایان هکینگ که آثارِ بسیار برجسته‌ای دارد در سنّتِ تحلیلی در مابعدالطبیعه و در فلسفه‌ی علم، و در کنارِ اینها پژوهش‌های تاریخی-اجتماعیِ‌ نابی دارد در اختلال‌های روانی. بعد از تدریس در استنفرد و پیش از استادی در تورونتو، هکینگ از سالِ ۲۰۰۰ پنج سال استاد بود در کولژ دو فرانس، به‌نوعی جانشینِ فوکو که یک‌ونیم دهه پیش از آن درگذشته بود.

گاه گفته می‌شود که در سنّتِ قارّه‌ایْ فیلسوفان فلسفه را زندگی می‌کنند و در سنّتِ تحلیلی … زندگی نمی‌کنند. نمی‌دانم این حرف چه مبنایی دارد و چندان هم برایم روشن نیست که یعنی چه. شاید در طولِ بحث‌هایمان گاهی، وقتی که از کارِ‌ جدّی خسته شدیم و خواستیم چند دقیقه‌ای استراحت کنیم، به این بپردازیم که آیا فیلسوف—در مقامِ‌ فیلسوف و نه در مقامِ شهروند و روشنفکر به‌طورِ کلّی—وظیفه‌ی اجتماعیِ‌ خاصی دارد یا نه. به هر حال، به‌نظر نمی‌رسد که فیلسوفانِ‌ سنّتِ تحلیلی در زمینه‌ی جنبش‌های مدنی و اصلاحاتِ اجتماعی چیزی کم از همتایانِ قارّه‌ای‌شان داشته باشند.

گاه گفته می‌شود—و گویا فقط دلبستگانِ سنّتِ قارّه‌ای این را می‌گویند—که فیلسوفانِ قارّه‌ای به تاریخ توجه دارند و فیلسوفانِ تحلیلی توجه ندارند. نمی‌دانم در این مورد چه بگویم؛ فقط اشاره کنم که بررسیِ تاریخی را چیزی می‌انگارم غیر از خواندنِ کتاب‌هایی که از طالس تا قرنِ بیستم را یکجا دربرمی‌گیرند، حتی اگر بسیار بهتر باشند از کتابِ چندین‌جلدیِ کاپلستن، حتی اگر کتاب‌های خوبی باشند یا فیلسوفانِ برجسته‌ای نوشته باشندشان. بخشی از درگیرشدن با تاریخ را من غور در کثیری از نوشته‌های فیلسوفی واحد می‌بینم یا غور در اوضاع‌واحوالِ اجتماعیِ زمانه‌ی پیدایشِ یک مفهوم یا نظریه، مثلاً کتاب‌های اعجاب‌آورِ سه فیلسوفِ برجسته‌ی تحلیلی: دامت درباره‌ی فرگه و ادمز درباره‌ی لایب‌نیتس و هکینگ درباره‌ی احتمال.

با تأکیدِ ‌دوباره بر اینکه فرقِ تحلیلی/قارّه‌ای را فرقی فارق و اساسی نمی‌بینم، گذرانه آزمایشی را پیش می‌نهم که نتیجه‌اش شاید— شاید—این باشد که آنچه جدید قدیمی‌تر است سنّتِ تحلیلی است و نه قارّه‌ای. در یک گروه نوشته‌های شاخصِ برجسته‌ترین فیلسوفان تا قرنِ نوزدهم را بگذاریم: افلاطون، ارسطو، ابن‌سینا، آکوئیناس، دکارت، لاک، اسپینوزا، لایب‌نیتس، هیوم، کانت. در گروهِ دوم آثارِ شاخصِ افرادِ شاخصی از سنّتِ قارّه‌ای را بیاورید: هگل، کیرکگور، ‌نیچه، هایدگر، فوکو، دریدا، ژیژک—یا هر گروهی که شاخص‌تر می‌دانید. و بالاخره در دسته‌ی سوم آثارِ شاخصی از افرادِ شاخصی از سنّتِ تحلیلی: فرگه، راسل، کواین، فوت، دامت، ‌پاتنم،‌ کریپکی. گروهِ اول نمونه‌های اعلای فلسفه‌اند. حالا سؤال این است: با مطالعه‌ی آثارِ گروهِ‌های دوم و سوم—و منظورم خواندنِ جدّی و تفصیلی است، نه خواندنِ‌ شرحِ احوال و مقدمه‌های دست‌چندم—به چه نتیجه‌ای می‌رسیم؟ کدامِ‌ اینها نزدیک‌ترند به طبقه‌ی افلاطون تا کانت؟ حدسِ من این است که تحلیلی‌ها نزدیک‌ترند. می‌شود عملاً آزمود. (بله: کمی تقلب کردم و ویتگنشتاین و پوزیتیویست‌های منطقی را کنار گذاشتم. به هر حال، خوشحال‌ام که هم فلسفه‌ی زبانِ معمولی و هم پوزیتیویسمِ وینی-برلینی و هم ویتگنشتاینِ متقدم دوره‌شان گذشته است. یا من این‌طور فکر می‌کنم.)

گمان می‌کنم که، در درسی جدّی در فلسفه، پرداختنِ‌ بیش از این به فرق‌های—یا فرق‌های ادعاییِ—تحلیلی و قارّه‌ای وجهی نداشته باشد. اگر گاهی فیلسوفانِ‌ برجسته‌ای تاریخِ فلسفه‌ی تحلیلی می‌نویسند، این کارشان، طوری که من می‌فهمم، نوعاً از جنسِ تحدیدِ‌ موضوعِ پژوهشِ تاریخی است، نه چیزی اساساً فراتر از آن. به‌علاوه، فرقِ جدّی و فارقی هم اگر در کار باشد به‌نظرم پرداختن به آن نهایتاً کاری است در شأنِ مناظره‌های نه‌چندان سازنده، درخورِ صفحه‌های اندیشه‌ی روزنامه‌ها و مجله‌های روشنفکریِ تهران و پادکست‌های پرشمار و حتی توئیتر. طوری که من می‌فهمم، کارِ فیلسوف فلسفیدن است درباره‌ی ذهن و اخلاق و تاریخ و قدرت و عدالت و بحث‌های فنّیِ منطق و علّیت و معنای زندگی و این‌طور چیزها، نه اینکه بگوید فلسفه چیست—فیلسوف اگر درگیرِ این بحث بشود که فلسفه چیست یا فلسفه‌ی تحلیلی یا قارّه‌ای چیست، نوعاً دارد با مخاطبِ غیرفنّی حرف می‌زند نه با دانشجویانِ سالِ آخرِ دوره‌ی کارشناسی یا پیشرفته‌تر. فیزیکدان و ریاضیدان و مورّخ و جامعه‌شناس نیز نوعاً درباره‌ی چیستیِ حوزه‌شان حرف‌های کلّی نمی‌زنند مگر آنکه بخواهند با مخاطبِ عام صحبت کنند یا از پارلمان بودجه بگیرند—یعنی مگر آنکه بخواهند تبلیغات کنند درباره‌ی حوزه‌ی کاری‌شان. انکار نمی‌شود کرد که حال‌وهوا در این دو سنّتْ متفاوت است، شاید همان‌طور که حال‌وهوای فوتبالِ نابِ انگلیسی و فوتبالِ نابِ برزیلی فرق می‌کند؛ اما این فرق را من اساساً از جنسِ همان فرقِ حال‌وهوا می‌یابم.

با این حال، مفید و لذیذ است که با حال‌وهوا آشنا بشویم. برای چنین آشناشدنی، سلیقه‌ی شخصیِ من این است که نه مقدمات و شروح، نه چیزهایی از جنسِ آشنایی با فلسفه‌ی تحلیلی یا حتی تاریخ‌نگاری‌های جدّیِ فلسفه، بلکه متن یا متن‌هایی جدّی در خودِ فلسفه‌ی تحلیلی بخوانیم. در انتخاب بینِ مجموعه‌ای از مقاله‌ها (نظیرِ منتخبی از مقاله‌ها که اخیراً ترجمه‌ی فارسی‌شان را نشرنو منتشر کرده) و متنی واحد، من نهایتاً با مشورت و تأمل به این نتیجه رسیدم که متنی واحد بخوانیم. و وقتی به این نتیجه رسیده باشیم، کتابِ کریپکی طوری می‌درخشد و  بسیاری از رقیبان را طوری کنار می‌زند که انتخابِ متن کارِ دشواری نخواهد بود. 

شاید بخواهیم بدانیم تصورِ کریپکی از فلسفه‌ی تحلیلی چیست، مخصوصاً که اصطلاحِ analytic philosophy در اولین پاراگرافِ سخنرانیِ اول‌اش می‌آید. در یک مقاله‌ی خیلی خوبِ بیست سال پیشِ کریپکی، به‌نظر می‌رسد که کریپکی اصلاً فلسفه‌ی تحلیلی را ”فلسفه‌ی انگلوساکسونِ معاصر“ تعریف می‌کند (و البته که هدف‌اش نه بحث درباره‌ی فلسفه‌ی تحلیلی به‌طورِ کلّی بلکه بحثِ تفصیلی درباره‌ی یکی از شاهکارهای این سنّت یعنی مقاله‌ی بسیار مشهورِ راسل است)؛ من با چنین تعریفِ مصداقی‌ای همدل‌ام، بسیار بیش از توصیف‌هایی از جنسِ توصیف‌های دامت.

متافیزیکِ نمکدان

[تمرینِ مهمل‌گویی، قسمتِ هفتادم.]

 

کافه‌ای هست که دوست‌اش دارم و نسبتاً زیاد می‌روم. گاهی غذا سفارش می‌دهم، و مقدمه‌ی همیشگیِ آوردنِ غذا این است که ظرفی می‌آورند به رنگِ ماتِ نقره‌ای، تقریباً شبیه به سطل—به شکلِ استوانه است و شعاعِ قاعده‌اش تقریباً به اندازه‌ی ارتفاع‌اش است. این ظرفِ سطل‌مانند حاویِ دستمال و کارد و چنگال است همراه با یک نمکدان و یک فلفل‌دان. [و البته این هم جالب است که نمکدان را سرهم می‌نویسم و فلفل‌دان را با نیم‌فاصله.] هم نمکدان و هم فلفل‌دان در دارند: باید در را پیچاند تا سوراخ‌ها پیدا شوند.

تا جایی که من می‌توانم بفهمم، نمکدان و فلفل‌دان فرقِ ظاهری‌ای ندارند: هم‌اندازه‌اند، هر دو استوانه‌ای‌‌اند، رنگ‌شان به چشمِ من یکی است، و روی هیچ‌کدام‌شان هم نوشته‌ای نمی‌بینم. در این کافه معمولاً نمی‌خواهم به غذایم فلفل بزنم،‌ و زیاد پیش آمده است که بخواهم نمک بزنم. چون نشانه‌ای بر نمکدان و بر فلفل‌دان نیست،‌ یکی را به‌تصادف برمی‌دارم به امیدِ اینکه نمکدان باشد. و چه می‌شود؟

بی‌استثناء و همواره معلوم شده است که آنی که برداشته‌ام حاویِ فلفل است و نه نمک. پیش می‌آید که انتخاب‌ام را، پیش از اینکه بفهمم نمکدان است یا فلفل‌دان، عوض کرده‌ام؛ همچنان انتخابِ نهایی معلوم شده که حاویِ فلفل است. بارها و بارها.

تبیینِ این امر چیست؟‌ به‌نظرم این است که تا پیش از اینکه در را بچرخانم و ببینم که محتوا چیست، متعیّن نشده است که حاویِ‌ نمک است یا فلفل. وقتی بپیچانم، محتوایش می‌شود فلفل و محتوای آن‌یکی می‌شود نمک. از جهتی مثلِ شروعِ بازیِ مین‌روب است که قاعدتاً این‌طور نیست که از ابتدا محلِ همه‌ی مین‌ها معلوم باشد: خانه‌ای که به‌تصادف انتخاب می‌شود هرگز حاویِ مین نیست. 

 

چاپِ اولِ ترجمه‌ی پلنتینگا: غلط‌های کشف‌شده

ترجمه‌ی من از کتابِ کلاسیکِ پلنتینگا را امسال نشرنو منتشر کرده است. این فهرستِ غلط‌های کشف‌شده است (و به‌روزرسانی خواهد شد). عبارتِ حاویِ غلط را با حروفِ سیاه می‌نویسم؛ چیزی که زیرش خط می‌کشم شکلِ صحیح است. از بخشِ اعظمِ اینها به واسطه‌ی تیزبینی و لطفِ ساجد طیبی آگاه شده‌ام.

 

– ص. نوزده، مدخلِ تضمّن در واژه‌نامه: ترجمه‌ی فلسفهٔ زبانِ ویلیام لایکن

– ص. ۶، س. ۸:‌ به معنیِ‌گسترش‌یافته خودآشکار هست نه

– ص. ۸، سطرهای ۱۴ و ۱۵: آنچه به‌طورِ‌ پیشینی دانسته است، به طریقی از طرق، مستقل از تجربه، دانسته است.

– ص. ۱۲، سطرِ پنجم از آخر: خاطرنشان می‌کند که حکمِ مفروضِ وجهیتِ معطوف به قضیه

– ص. ۱۶، س. ۵: ولی نه همه‌ی ابژه‌ها به‌طورِ ذاتی دارند.

– ص. ۲۳، اولین و آخرین شماره‌ها: تعدادِ حواریون مرکّب است ضرورتاً صادق نیست و تعدادِ حواریون ذاتاً مرکّب نیست.

– ص ۳۵، سطرِ چهارم از پایین. شکلِ فعلی، گرچه کاملاً هم بی‌ربط نیست، تا حدِ زیادی نتیجه‌ی اشتباهِ منِ مترجم است، و بخشی از آنچه در یادداشتِ مترجم در صفحه‌ی چهارده آمده باید اصلاح شود. عجالةً، تا پیش از چاپِ دوم،‌ توجه کنید که فرمولی که پلنتینگا می‌گوید که اگر صادق باشد چه می‌شود،‌ همان فرمولِ (۹) در صفحه‌ی بعد است. نیز، عبارتِ اگر صادق باشد نباید ایرانیک باشد.

– ص. ۸۵، س. ۳ در قسمتِ ۳:‌ دیدنِ اینکه میل چه در ذهن داشته

عیبِ سقراطِ افلاطون

برخی از ما در نوجوانی با خواندنِ افلاطون شیفته‌ی سقراط شده‌ایم. من هم شده‌ام. افلاطون مشهور است به زیبانویسی، و بخشِ مفهومیِ زیباییِ نوشته‌هایش از خلالِ ترجمه‌ها نیز مسحورکننده است. و سقراطی که افلاطون در نوشته‌های اولیه و میانی‌اش تصویر می‌کند—یعنی در اپولوژی و در محاوره‌های اوتیفرون و کریتون و پروتاگوراس و ضیافت و فایدون و کتاب‌های اولِ جمهوری و چند محاوره‌ی دیگر—نمی‌شود که شیفته‌اش نشد: دانا است، بسیار شجاع است، خویشتندار است، آزاده است، بزرگ‌منش است، فوق‌العاده تیزهوش است. و مرگی شهادت‌طور، در پیِ استفاده‌نکردن از فرصتِ گریختن از زندان در شبِ اجرای حکم، برای بسیاری از ما افزاینده‌ی شیفتگی است.

هدفِ اصلیِ افلاطون البته همواره حکایت‌گویی از سقراط نبوده است (یا دست‌کم به‌نظر می‌رسد که در این بیست‌وچند قرنی که از انتشارِ آثارِ افلاطون گذشته این‌طور نبوده که هدفِ اصلیِ اکثرِ خوانندگان این بوده باشد که از احوالِ سقراط خبردار بشوند)؛ محاوره‌های افلاطون آثاری جدّی و بسیار مهم در فلسفه‌ی غربی‌اند، هم برای ورود به فلسفه و هم در مقامِ‌ محملِ نظریه‌هایی بسیار مهم و ماندگار در مابعدالطبیعه و معرفت‌شناسی و اخلاق و غیرذلک. غیر از نوامیس، سقراط در همه‌ی این محاوره‌ها یکی از اطرافِ بحث است و غالباً (شاید به‌جز در پارمنیدس، که شرمنده‌ام که نخوانده‌ام) طرفِ غالبِ بحث است. در کنارِ محتوای بسیار مهمِ فلسفی، بعضی از این محاوره‌ها آثارِ دراماتیکِ طرازِ اولی نیز هستند.

قرن‌ها است که این بحث مطرح است که تصویری از سقراط که از آثارِ افلاطون حاصل می‌شود آیا و تا چه حد تصویری درست و دقیق از شخصِ سقراط است، سقراطی که در سالِ منهای ۳۹۹ محاکمه شده و متنی فلسفی از او برجا نمانده (خود اگر اصلاً چیزی از این دست نوشته بوده باشد)، و قدیمی‌ترین روایت‌ها از او، یا راجع به او، از شاگردان‌اش افلاطون و کسنوفون و از یک کمدیِ معاصرِ او است. چیزهای اندکی که من در این باب می‌دانم زیرمجموعه‌ای است از گزاره‌های بیان‌شده در کتابی محققانه که در قرنِ بیستم خوانده‌ام، و مدخلِ ویکی‌پدیا. بنا بر مشهور، مرگِ سقراط بعد از محاکمه و بر اثرِ خودکشیِ اجباری بوده (که اندکی تفاوت دارد با اعدام)، و شاید محاکمه‌اش بی‌ربط نبوده باشد با کودتای گروهِ آلکیبیادس، ده-دوازده سالی پیش از محاکمه.

تصور می‌کنم نظری که امروز طرفدارانِ بیشتر دارد این باشد که تصویرِ افلاطون از شخصِ سقراط دقیق نیست؛ اما این موضوع برای بحثِ من اهمیتِ چندانی ندارد:‌ می‌شود شیفته‌ یا منتقدِ شخصیتی شد که حتی دانسته است که کاملاً داستانی و مجعول است. می‌خواهم بگویم که سقراطی که افلاطون توصیف می‌کند، سقراطی که شجاع و خویشتندار و دانا و هوشمند است، مبتلا است به یک رذیلت—رذیلتی که در روزگارِ ما نیز و مخصوصاً در فضای مجازی بروز دارد، آن‌هم در کسانی که بعضاً به‌نظر نمی‌رسد بهره‌ی وافری برده باشند از فضیلت‌های نمایانِ سقراط.

سقراطِ افلاطون چه می‌کند؟‌ او را می‌بینیم که عادتاً می‌رود به سراغِ شهروندان و از آنان سؤال می‌کند،‌ بسیار پیگیرانه: عدالت چیست؟، شجاعت چیست؟، سخنوری چیست؟ و از این قبیل. اگر طرفِ سؤالْ آدمی باشد مشهور و پرمدعا و در زمانِ سؤال نیز در کلاسِ درس یا در منبری عمومی باشد (مثلاً‌ پروتاگوراس در حضورِ مریدان) می‌فهمم که مجاز بلکه ممدوح است که سؤال کنیم و خیلی هم جدّی سؤال کنیم. نیز، یک وقت هست که جسارتی به‌خرج می‌دهیم و علناً و بی‌نقابْ سیاست‌های ظالمانه یا غیردمکراتیکِ حکومت یا ایدئولوژیِ حامی‌اش را زیرِ سؤال می‌بریم—این پرسشگری‌ها را تأیید می‌کنم و بلکه می‌ستایم. اما آیا محق هستیم که برویم سراغِ شهروندی عادی که در مهمانی یا در کوچه و بازار چیزی می‌گوید،‌ و از او بخواهیم نظرش را تدقیق و مبرهن کند و به اشکالاتِ پی‌درپیِ ما پاسخِ متقاعدکننده بدهد؟

کسی را تصور کنید که رفته است در مغازه خرید کند، یا کسی که سرش در میدانِ شهر به کارِ خودش است، یا کسی که در مهمانی‌ای میگساری کرده و دارد درباره‌ی اخلاقیات یا اقتصاد یا سیاست  یا ورزش نظر می‌دهد و حرف‌اش نه جدّی و متأملانه است و احتمالاً نه حتی خطاب به ما. برداشتِ‌ من این است که خلافِ ادب و خلافِ تمدن است  که به‌اصرار از او بخواهیم توضیح بدهد و با ما واردِ بحث بشود. و چون معتقدم که از حقوقِ شهروندانِ عادی است که با کسی واردِ بحثِ نظری نشوند (و البته که وظیفه ندارند واردِ‌ بحث بشوند)، معتقدم که سعی در وادارکردنِ چنین کسانی به بحث کاری غیراخلاقی هم هست. سقراطِ افلاطون نه‌فقط به‌کرّات چنین می‌کند، بلکه مدعی هم هست که چیزی در موضوعِ بحث نمی‌داند. و بدیهی به‌نظر می‌رسد که، به معنای دقیقِ کلمه، دروغ می‌گوید: چیزهای زیادی می‌داند و بلکه نظریه‌ی پخته‌ی پرداخته‌ای در موضوعِ بحث دارد. گویی از جمله سؤال می‌کند تا نظرش را مطرح کند، گیرم با ظاهری از گفت‌وگو، و بعضاً هم وانمود می‌کند که طرفِ‌ دیگرِ بحث خودش به این نتیجه می‌رسد (نمونه‌ی فاحش‌اش—در مسأله‌ای غیرفلسفی—صحبتِ مشهورش با برده‌ی محاوره‌ی منون است).

شاید سقراطِ واقعی رسالتی برای خودش قائل بوده که شاید از جمله ربطی داشته به مدعای سقراطِ افلاطون در این مورد که چیزی شنیده منتسب به سروشِ معبدِ دلف. شاید افلاطون چنین نقشی برای سقراط‌اش می‌نویسد صرفاً تا افلاطون بتواند بحثِ فلسفی‌اش را در قالبِ محاوره شروع کند—شاید پرسش‌های سقراطِ سمجِ افلاطون یک‌جور مک‌گافینِ باستانی باشد برای به‌جریان‌افتادنِ محاوره. چیزی که من می‌گویم این است که این رفتاری که از سقراطِ افلاطون می‌بینیم (گیردادن به شهروندانی عادی که کاری با شخصِ او ندارند)‌ کاری است نادرست، و گرایش به تکرارش رذیلت است.  رذیلت است حتی اگر قصدِ سقراطِ افلاطون مطرح‌کردنِ‌ خودش نبوده باشد،‌ حتی اگر قصدش ارشادِ شهروندان نبوده باشد، حتی اگر قصدش واقعاً جست‌وجوی حقیقت بوده باشد. این شخصیتی که افلاطون توصیف کرده، از این حیث که اصرار می‌کند که شهروندان به سؤال‌های او جواب بدهند و با او واردِ بحث بشوند، رفتاری رذیلانه دارد.

می‌پذیرم که شاید در مجموع برای جامعه خوب باشد که هر کسی نظرهایش را بنویسد یا بگوید، و منتشر کند تا هر کس خواست ببیند. خوشبختانه چندین سال است که امکانِ‌ این کار برای همگان مهیّا است که وبلاگ بنویسند و در توئیتر حسابی باز کنند و پادکست بسازند و از این قبیل. چیزی که نمی‌پسندم این است که کسی برود به سراغِ شهروندانِ عادی و وادارشان کند که واردِ بحث بشوند و اعلامِ موضع کنند. این پرخاشگری را نمی‌پسندم،‌ و به‌نظرم گرایش به انجامِ‌ مکررش رذیلت است و به‌نظرم نقضِ حقوقِ دیگران است. نمی‌پسندم،‌ حتی اگر فردِ پرخاشگر نقاب نزده باشد و با اسمِ‌ واقعی بنویسد و حتی اگر هدف‌اش جلبِ توجه و زیادکردنِ تعدادِ لایک و دنبال‌کننده نباشد. [منظورم از شهروندِ عادی کسی است که مقامِ دولتی/حکومتی ندارد و از تریبون‌های تغذیه‌کننده از بیت‌المال (مثلِ صداوسیما و مراکزِ حکومتی) استفاده نمی‌کند.]

***

 

این بحثی است مقدماتی و غیرآکادمیک، در وبلاگِ شخصیِ من. فرصتِ پژوهش در موضوع را ندارم، و توانایی‌اش را هم بعید است که هرگز پیدا کنم.

اولین باری که توجه کردم که این تمایلِ سقراطِ افلاطون شاید تمایلی رذیلانه باشد در پیِ بحثی بود با میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی که معتقد بود به این نظر، و تفصیل نداد؛ لذا این متنِ سردستی به‌ هیچ وجه مدعیِ گزارشِ استدلالِ ادیب یا حتی بیانِ دقیقِ رأیِ او نیست. نیز، می‌شود مطمئن بود که ادیب آشنا بود با نظرِ ارسطو درباره‌ی آیرونیِ سقراطی (اخلاقِ نیکوماخوسی، کتابِ چهارم، 1127b25). و گهگاه یادم می‌آید که ادیب با طنزِ بریتانیایی‌طورش در مقدمه‌اش بر ارگانون نوشت که افلاطون و ارسطو اگر در زمانِ ما بودند و بنا بود صرفاً بر پایه‌ی نوشته‌هایی‌شان که می‌شناسیم قضاوت شوند، به احتمالِ زیاد ”افلاطون جایزه‌ی ادبی نوبل را می‌بُرْد، ولی ارسطو آن جایزه را نمی‌بُرد“.

ادیب افلاطون و به‌ویژه پارمنیدس‌اش را بسیار دوست می‌داشت، و یک بار که قرار بود چند کلمه‌ای در سوگِ دوستانی حرف بزنم لطف کرد و چند سطر از فایدون را برایم ترجمه کرد (از صفحه‌ی یونانیِ چاپِ لوب فتوکپی گرفته بودم و او فی‌المجلس برایم ترجمه کرد). و ادیب—رحمة الله علیه—خودش این خُلقِ دلنشین را داشت که، مگر در بحثی جدّی و از موضعِ برابر، در پیِ برملأکردنِ جهل و اشتباهِ کسی نبود.

 

cantankerous old man

خیلی از ما در کودکی‌مان شخصِ بزرگسالی را در اطراف‌مان می‌دیده‌ایم که عبوس و کج‌خلق بوده، مدام در حالِ شکایت بوده از روزگار، از بدشدنِ روزگار، از آب‌وهوا، اقتصاد، بی‌معرفتیِ مردمان، بی‌سوادی‌شان. دائم بر خویشتن می‌ژکیده، حتی وقتی که درگیرِ بحثی با کسی نبوده. زیرلب چیزی می‌گفته وقتی اخبار گوش می‌کرده، وقتی روزنامه می‌خوانده.

این عبوس‌بودن‌اش گاهی همراه بوده با ذکرِ صریح یا تلویحیِ اینکه او—خودِ آن شخص—چقدر شایسته بوده و قدرش را ندانسته‌اند.

در پیشبینی‌های آن بداخلاقِ کودکیِ ما هیچ چیزِ خوبی نبود: وضعِ اقتصاد و سیاست و ورزش و همه‌چیز رو به بدترشدن بود همواره. همه‌چیز رو به انحطاط بود. هیچ امیدی نبود. خبرِ خوبی نمی‌گفت: فلان وزیرِ ابله فلان حرفِ احمقانه را گفته، فلان کارخانه تعطیل شده. (از آن‌همه خبرهای بد گاهی بعضی معلوم می‌شد که نادرست بوده، و گاهی او هم مطّلع می‌شد از نادرست‌بودن‌شان؛ اما هرگز نمی‌شنیدیم که مثلاً بگوید راستی، آن خبرِ تعطیلیِ سینما درست نبود.) هر حرکتِ اجتماعی را منحط یا فریب‌خورده می‌دانست و تحقیر می‌کرد. کسانِ دانایی هم اگر بوده‌اند جملگی در گذشته بوده‌اند. 

کودک که بوده‌ایم حالِ خوشی نصیب‌مان نمی‌شده از دیدارِ این شخص، شخصی که شاید همسایه‌ یا فامیل‌مان بوده. شاید حتی می‌ترسیده‌ایم از او، ترسی مبهم که شاید بخشی از محتوایش این بوده که موضوعِ ایرادگیریِ او واقع بشویم، موضوعِ نقدش، موضوعِ مقایسه‌کردن‌اش ما را با زمان‌های قدیم و شاید با کودکیِ خودش. بچگی کرده‌ایم و در جواب‌اش گفته‌ایم که فوتبال دوست داریم، و با صدایی یکنواخت و لحنی پر از شماتت براهینی اقامه کرده در اینکه الآن اصلاً فوتبال معنی نمی‌دهد (و فوتبالِ واقعی در زمانِ جوانیِ او تمام شده)؛ گفته‌ایم می‌خواهیم حقوق بخوانیم، و گفته که حقوق در این مملکت به‌درد نمی‌خورَد؛ گفته است که مبارزه‌ی سیاسی آنی بوده که او در دهه‌ی پنجاه کرده [یا مدعی است که کرده]، و باقی همه شوخی است. بعد از دوره‌ی خودِ او که مبارزه و حرکتِ مدنی چیزِ جدّی‌ای بوده، کنشگران همه بازی‌خورده بوده‌اند.

در مرورِ نمونه‌های این‌جور افراد می‌پذیرم که بر آنان سخت گذشته است، احتمالاً‌می‌پذیرم که گاهی حق‌شان را خورده‌اند، قطعاً می‌پذیرم که نرسیده‌اند به آنچه می‌خواسته‌اند. [یا نرسیده‌اند به آنچه الآن گمان می‌کنند که می‌خواسته‌اند یا دوست دارند که خواسته بوده باشند: ای‌بسا که در جوانی‌شان واقعاً چیزی نمی‌خواسته‌اند جز اینکه کارمندِ‌ جایی باشند با حقوقی ثابت، یا با فلان آدمِ جذّابِ دانشکده ازدواج کنند.] می‌شود فهمید که چرا این‌طور شده‌اند؛ اما شک دارم که این افراد حق داشته باشند که اطرافِ خودشان را سنگین و چرکین کنند و فضا را نامطلوب کنند. بعد از روزِ سختِ کاری در آفتابِ تابستان، فهمیدنی است که عرق کرده باشم و بوی بد بدهم. فهمیدنی است؛ اما اگر بخواهم با کسانی معاشرت کنم از نزدیک، نوعاً عذرم پذیرفته نیست اگر حمام نروم. 

چندده سال بعد، حساب می‌کنیم و می‌بینیم که آن شخصِ نامطلوبِ گوشت‌تلخ، در آن زمانِ بچگیِ ما، چند سالی کوچک‌تر بوده از الآنِ ما. مراقب باشیم که ما برای دیگران مثلِ او نباشیم برای ما. شاید خوب باشد به‌ خودمان یادآوری کنیم که این‌طور نیست که دیگران همواره سخت مشتاق باشند نظرهای ما را بدانند، به‌ خودمان یادآوری کنیم که لحن و محتوای حرف‌هایمان می‌تواند برای دیگران آزاردهنده باشد، که معاشرانِ الآنِ ما نقشی نداشته‌اند در موفق‌نبودنِ ما، که داستان‌‌های مهم‌مان را احتمالاً بارها برای همین مخاطب گفته‌ایم، که آن گذشته‌ی بشکوهْ همین الآن اگر حاضر بود نمی‌پسندیدم‌اش، که ضعیف‌های الآن در آینده صحبت می‌کنند از گذشته‌ی بشکوهی که حالِ ما است، و از این قبیل.

من بیست‌وسه یا بیست‌وچهار سال‌ام بود، ادیب‌سلطانی شصت‌وسه یا شصت‌وچهار. گفت که هر کسی باید از جوانی مرتباً مراقب باشد که مصداقِ چیزی نشود که در عنوانِ این مطلب نوشته‌ام: پیرمردِ غرغرو نباشد. می‌شود که در سن‌وسالِ زیرِ چهل و پنجاه هم پیرمردِ غرغرو بود.

دوست دارم تصریح کنم که اینها که گفتم، اگر که اصلاً درست و بجا باشند، از مقوله‌ی توصیه به خود است. به‌نظرم شایسته نیست کسی را بابتِ این خلق‌وخو شماتت کنیم خاصه اگر سن‌اش زیاد باشد یا نامحتمل بدانیم که بتواند تغییر کند.

 

یادداشتِ مهمان: ترجمه‌ی واژه‌ای مهم در فلسفه‌ی ذهن

کتابِ بسیار مهمِ دیوید چالمرز در فلسفه‌ی ذهن در ۱۹۹۶ منتشر شد. معتقدم که انتشارِ ترجمه‌ی فارسیِ یاسر پوراسماعیل از این کتاب (نشرنو، ۱۴۰۲) اتفاقِ مبارکی است، و بسیار خوشحال‌ام که سهمی در این پروژه‌ داشته‌ام.

در کنارِ علاقه به محتوای جدّی و جریان‌سازِ کتاب و امیدواری به تأثیرگذاریِ انتشارِ ترجمه‌اش در غنی‌ترکردنِ محتوای برنامه‌های درسیِ فلسفی در ایران، گمان می‌کنم که انتشارِ این ترجمه قدمِ مهمی است در یافتن یا ساختنِ ترجمه‌هایی برای بعضی مفاهیمِ بنیادی. مترجم به دعوتِ من یادداشتی نوشته است درباره‌ی ترجمه‌ی واژه‌ی qualia (و امیدوارم که دعوتِ دیگرم را برای توضیح درباره‌ی ترجمه‌ی واژه‌ی supervenience نیز اجابت کند).

 

ذوقی چنان ندارد بی کیوف زندگانی*

یادداشتی در بابِ معادل‌های فارسیِ qualia

 

در متونِ امروزیِ فلسفه‌ی ذهن، اصطلاحِ qualia (جمعِ quale) معمولاً به معنای کیفیات و ویژگی‌های خاصی به کار می‌رود که در انواعِ گوناگونِ تجربه‌های آگاهانه‌ی ما ظاهر می‌شوند. سی. آی. لوئیس در سال ۱۹۲۹ برای نخستین بار این اصطلاح را واردِ مباحث فلسفی کرد، البته در معنای ویژگی‌های داده‌های حسی. طبقِ نظریه‌ی داده‌های حسی، وقتی چیزی را ادراک می‌کنیم آنچه مستقیماً از آن آگاه‌ایم اموری‌اند غیرفیزیکی و وابسته به نفس یا ذهنِ ما که شباهت و پیوندی علّی با اشیای خارجی دارند. لوئیس qualia را به معنای ویژگی‌های این داده‌های حسی به کار برده است (بنگرید به اینجا). اما بعدها در مکتوباتِ فلسفه‌ی ذهن، این واژه معنای گسترده‌تری یافت و به نظریه‌ی خاصی درباره‌ی ادراکِ حسی محدود نماند.

امروزه فیلسوفان ذهن آن را به دو معنای کلی به کار می‌برند (مایکل تای در اینجا معانیِ مختلفِ این اصطلاح را استقصاء کرده است). اولی خیلی نزدیک است به کاربردِ ابتدائیِ لوئیس، یعنی ویژگی‌های درون‌نهادیِ تجربه‌های آگاهانه که نمی‌توان آنها را به امورِ فیزیکی یا کارکردی فروکاست (طبعاً طرفدارانِ فیزیکالیسم یا کارکردگرایی qualia به این معنا را قبول ندارند). اما دومی معنایی است که نسبت به نظریاتِ گوناگون درباره‌ی تجربه‌های آگاهانه، اعم از نظریاتِ فیزیکالیستی و غیرفیزیکالیستی، خنثی است و امروزه در متونِ فلسفه‌ی ذهن رایج‌تر است (همان معنایی که آغازگرِ این پاراگراف بود): کیفیاتِ خاصی که در انواعِ گوناگونِ تجربه‌های آگاهانه‌ی ما ظاهر می‌شوند، فارغ از اینکه آیا نهایتاً ویژگی‌های خودِ تجربه‌اند یا ویژگی‌های اشیای بیرونی یا چیزِ دیگری. به عباراتی، اولی یک تبیینِ نظری است از تجربه‌های آگاهانه و دومی یک امرِ پیشانظری است که تبیینی فلسفی می‌طلبد.

در ترجمه‌ها و تألیف‌های امروزی به زبانِ فارسی، qualia معمولاً به «کیفیاتِ ذهنی» ترجمه می‌شود. خودم قبل از ترجمه‌ی ذهن آگاه دیوید چالمرز از همین معادل استفاده می‌کردم. مدخلِ ویکی‌پدیای فارسی که در ۱۶ نوامبر ۲۰۰۶ راه‌اندازی‌اش کرده بودم (و البته محتوای فعلی‌اش هیچ ربطی به من ندارد) عنوانِ «کیفیتِ ذهنی» را دارد. با توجه به جمع‌بودنِ qualia، عنوانِ اولیه‌ای که برای این مدخل گذاشته بودم «کیفیاتِ ذهنی» است. برخی هم با بهره‌گیری از اصطلاحاتِ رایج در فلسفه‌ی اسلامی آن را به «کیفِ نفسانی» ترجمه کرده‌اند. در مواردِ معدودی خودِ کلمه‌ی «کیفیت» به تنهایی به‌عنوانِ معادلِ qualia به کار رفته است. عده‌ای هم از خودِ اصطلاحِ «کوالیا» در فارسی استفاده می‌کنند و گرچه جایی ندیده‌ام اما قاعدتاً باید مفردش را «کوالی/کووِیلی» بنویسند (این گزینه عمدتاً موردِ علاقه‌ی کسانی است که در زمینه‌ی عصب‌شناسی و علوم شناختی به فارسی می‌نویسند، گرچه برخی مؤلفان یا مترجمانِ آثارِ فلسفی هم این گزینه را اختیار کرده‌اند).

گزینه‌ی آخر قاعدتاً آخرین مستمسک است. تا وقتی معادل یا معادل‌هایی داشته باشیم که به قدرِ کافی خوب‌اند بهتر است از حرف‌نویسیِ فارسیِ واژه‌ بپرهیزیم.

استفاده از خود کلمه‌ی «کیفیت» هم متن را مغشوش می‌کند زیرا معلوم نخواهد بود که داریم به qualia اشاره می‌کنیم یا quality.

اما در خصوصِ دو گزینه‌ی اول، یعنی «کیفیات ذهنی» یا «کیفیات نفسانی»، مشکل این است که فقط با تلقی‌ای از qualia سازگارند که qualia را ویژگی‌های خودِ تجربه (چه ذهن چه نفس) می‌داند اما در موردِ معنای خنثی‌تر و پیشانظریِ این اصطلاح کاربردی ندارند. وقتی می‌گوییم «کیفیاتِ ذهنی/نفسانی»، گویی در خودِ این مفهوم مفروض گرفته‌ایم که این امور خصوصیاتِ ذهن/نفس‌اند و راه را بر تبیین‌هایی بسته‌ایم که آنها را خصوصیاتِ ذهن/نفس نمی‌دانند. از این گذشته، اگر تبیین‌هایی از این پدیده‌ی پیشانظری داشته باشیم که آن را ویژگی‌های خودِ ذهن/نفس/تجربه نمی‌انگارند، که چنین تبیین‌هایی هم داریم (از جمله بازنمودگرایی و واقع‌گراییِ مستقیم)، شاید این معادل‌گذاری به جمله‌هایی بینجامد که اگر هم نهایتاً خودمتناقض نباشند دست‌کم به بازبیان نیاز داشته باشند، مثلِ «طبقِ بازنمودگرایی، کیفیاتِ ذهنی/نفسانی ویژگی‌های ذهن/نفس نیستند بلکه ویژگی‌های بازنمایی‌شده‌ی اشیای بیرونی‌اند».

به‌عنوانِ معادلی خنثی برای qualia در فارسی، به لطفِ گفتگوهایی که با کاوه لاجوردی داشته‌ام، در ترجمه‌ام از ذهنِ آگاهِ دیوید چالمرز اصطلاحِ «کیوف» را برای حالتِ جمع (qualia) و «کیف» (تلفظش هم سلیقه‌ای است: کِیْف/کَیْف) را برای حالتِ مفرد (quale) پیشنهاد داده‌ام. یک امتیازِ این معادل این است که خودِ کلمات quale/qualia در انگلیسی برای مخاطبِ عام ناآشنا و غریب‌اند و این غرابت با «کیف»/«کیوف» هم حفظ می‌شود. دوم اینکه همانندِ خودِ اصطلاحاتِ اصلی کوتاه و غیرترکیبی‌اند.

شاید کسی اشکال کند که حالتِ مفرد، یعنی «کیف»، در فارسی غریب نیست. قطع‌نظر از اینکه حالتِ مفردِ این اصطلاح در متون به ندرت به کار می‌رود و چندان مشکلی پدید نمی‌آورد، باید متذکر شد که «کیف» به معنای کیفیت و چگونگی در فارسیِ عمومیِ امروزی چندان رایج نیست (گرچه به معنای لذّت رواج دارد) و شاید در اندک مواردی فقط در ترکیب با کلماتِ دیگر کاربرد داشته باشد مثلِ «کم‌وکیفِ فلان موضوع».

اشکالِ دیگر شاید این باشد که «کیوف» جمعِ من‌درآوردیِ «کیف» است و شایسته نیست که براساسِ یک قالبِ ساختگی اصطلاحی پیشنهاد کنیم. در پاسخ، می‌توان گفت که دست‌کم در عربی امروز «کیوف» برای جمعِ «کیف» به کار می‌رود (اگرچه به‌ندرت و اگرچه در معانی‌ای متفاوت و البته مشابه). به‌علاوه، موارد زیادی در فارسی هست که حالتی از جمعِ مکسّر با اینکه در خودِ عربی متداول نیست در فارسی رواج یافته است.

اخیراً ترجمه‌ام از مقاله‌ی Quining Qualiaی فیلسوفِ فقید دنیل دنت در مجلدی با عنوانِ فیلسوفان تحلیلی، تدوینِ کاوه لاجوردی (نشرنو)، منتشر شده است. عنوانِ مقاله را به «کواینیدنِ کیوف» برگردانده‌ام که به گمانم کوتاهی و نیز واج‌آراییِ عبارتِ اصلی را حفظ کرده است.

نکته‌ای پایانی که ذکرش خالی از لطف نیست: در ویکی‌پدیای عربی، دو معادل برای qualia ذکر شده است: الكيفيات المحسوسة، که مشکلِ «کیفیاتِ ذهنی/نفسانی» را ندارد، اما مشکلِ دیگری دارد. کیوف صرفاً به کیفیاتِ محسوس یا ادراکی محدود نیستند بلکه انواعِ گوناگونِ تجربه‌های آگاهانه را، اعم از تجربه‌های ادراکی، حسی، عاطفی، کنشی و غیره، دربرمی‌گیرند. معادل دوم در عربی الكيفات است (حالتِ مفرد: كيفة) که بسیار به «کیوف» نزدیک است و از قضا جزء گزینه‌های نهایی‌ام بود. بیشتر بنا به سلیقه «کیوف» را انتخاب کردم که جمعِ مکسّر و بی‌قاعده است و از این حیث غرابتِ qualia را بیشتر منتقل می‌کند.

مشتاقِ شنیدن نظراتِ متخصصان و علاقه‌مندان به موضوع خواهم بود.

 

* این عنوان، با اقتباس از شعرِ معروفِ سعدی و البته با اخلال در وزن، ترجمه‌ای است آزاد از بخشی از گفتگوی دنیل دنت (که منکرِ کیوف است) با ویلفرید سلرز. مشغولِ می‌گساری بودند که سلرز به او گفت:

 “Dan, qualia are what make life worth living!”

 

مقدمه در معرفیِ تجربه‌گراییِ منطقی

قرار بود جایی درباره‌ی مقاله‌ی مشهورِ کواین صحبت کنم و قرار بود در مقدمه‌اش چیزی درباره‌ی تجربه‌گراییِ منطقی بگویم. اینها را نوشتنم تا ذهن‌ام را در موردِ مقدمه مرتب کنم، و به‌نظرم رسید شاید انتشارش بی‌فایده نباشد.

 

تجربه‌گراییِ منطقی یا پوزیتیویسمِ منطقی جریانی بود فلسفی که در اروپای غربیِ دهه‌ی ۱۹۳۰ به‌ اوج رسید (همراه با جریان‌های مدرنِ دیگری در همان دوران)، و بعد از آن در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در ایالاتِ متحده نفودش عظیم بود و گویا تا دهه‌ها برخی اصلاً فلسفه‌ی مدرنِ قرن‌بیستمیِ اروپا را پوزیتیویسم می‌خواندند. آغازگرانِ رسمی‌اش در وین و در برلین بودند. گویا افرادِ مهمِ جریانِ برلینی خودشان را نوعاً پوزیتیویست نمی‌خوانده‌اند، و من به‌جای ’پوزیتیویسمِ منطقی‘ (یا ’تحصّل‌گراییِ منطقی‘، یا چیزهایی از این دست) اصطلاحِ عام‌ترِ ’تجربه‌گراییِ منطقی‘ را به‌کار خواهم گرفت. دقتِ تاریخی‌ای در نظر ندارم، از جمله چون سوادش را ندارم؛ هدف‌ام به‌دست‌دادنِ کلّیاتی از حال‌وهوا است. می‌شود این‌طور فکر کرد که اینها گزارشِ فردی فلسفه‌‌خوانده‌ است از شنیده‌ها و از خوانده‌های تفنّنی و پراکنده‌اش درباره‌ی تجربه‌گراییِ منطقی. برای مطالعه‌ی جدّیِ این جریان البته که  مقاله‌های مایکل فریدمن (که مجلّدی از آنها در ۱۹۹۹ منتشر شده) در حکمِ گنج است. مدخلِ دائرةالمعارفِ استنفرد هم عالی است. 

این مکتب دلبستگیِ زیاد داشت به علمِ تجربی و به منطق. افرادِ مؤسس‌اش بسیار تأثیر پذیرفته بودند از فیزیکدانِ‌ مشهور ارنْست ماخ، و اعضای مهم بعضاً دستی در علمِ تجربی یا در ریاضیات داشتند (گودلِ جوان هم در بعضی جلساتِ حلقه‌ی وین شرکت می‌کرده). خیلی از ایشان به لحاظِ سیاسی فعال بودند، برخی تقریباً مارکسیست بودند. با پیشرفت‌های علم و منطق در قرنِ نوزدهم،‌ این طرزِ فکرِ انقلابی قوّت گرفته بود که همه‌ی معارف باید مثلِ اینها باشد و مشخصاً فلسفه نیز باید ”علمی“ بشود. یکی از مهم‌ترین‌ افرادش موریتس شلیک بود که در ۱۹۳۶ کشته شد. با قدرت‌گرفتنِ نازی‌ها برخی آدم‌های مهمِ جریان مهاجرت کردند و در دانشگاه‌های مهمی در ایالاتِ‌ متحده مشغول شدند و کثیری از فیلسوفانِ امریکایی در فلسفه‌ی علم از اعقابِ برخی از آنان—مشخصاً از اعقابِ کارنپ و رایشنباخ—هستند.

کسی که نقشِ بزرگی داشت در معرفیِ این جریان به جهانِ انگلیسی‌زبان و متعاقباً به همه‌ی دنیا اِی.جِی. اِر بود که به تشویقِ استادش گیلبرت رایل در اوایلِ دهه‌ی ۱۹۳۰ سفری کرد به وین، و در بازگشت به انگلستان کتابِ بسیار خوشخوانی نوشت به اسمِ زبان، صدق و منطق. اِر در زمانِ انتشارِ کتاب بیست‌وشش‌ساله بود—مردِ جوانِ عصبانی. اقبال به این کتاب مخصوصاً بعد از ویراستِ دوم (۱۹۴۶) بسیار زیاد بوده، و هنوز هم هست. متن بی‌تغییر مانده بود و ضمیمه‌ای به آن اضافه شده بود که ارِ پخته‌تر بعضی حرف‌های قبلی‌اش را تعدیل کرده بود.

اینان با چه می‌جنگیدند؟ (دست‌کم در بعضی احوال‌شان چنان بودند که گویی واقعاً دارند می‌جنگند.) با مابعدالطبیعه و با هر چه که ادعای فراتررفتن از دریافتِ حسی را داشت. جمله‌های آخرِ کاوشِ اولِ هیوم (۱۷۴۸) را یادمان هست که می‌گفت وقتی به کتابخانه‌ای گذر می‌کنیم و می‌رسیم به کتابی در مثلاً الهیاتِ مدرسی، چه کنیم؟ از خودمان بپرسیم: آیا این کتاب حاویِ هیچ استدلالی در موردِ عدد و کمّیت هست؟ نه. آیا حاوی استدلالی تجربی در موردِ امورواقع هست؟ نه. پس به شعله‌های آتش بسپاریدش چرا که چیزی نیست جز توهّم و مغالطه. تجربه‌گراییِ منطقی شاید شکلِ قرن‌بیستمیِ همین باشد. قسمت‌های زیاد و مهمی از فلسفه‌ی سنّتی را بی‌معنا اعلام می‌کردند.

به احکامی که صدق‌شان صرفاً نتیجه‌ی معنای مفردات‌شان است می‌گوییم  تحلیلی—مثلاً: ’مجردها بی‌همسرند‘. به سایرِ احکام می‌گوییم تألیفی (یا ترکیبی)—مثلاً: ’در این اتاق دست‌کم ده صندلی هست‘. [غیر از مشکلاتِ جدّیِ فنّی که در بحثِ مقاله‌ی کواین مطرح می‌شود، این مشکلِ ابتدایی هم هست که آیا ’تحلیلی‘ و ’ترکیبی‘ و نظایرِ اینها صفتِ احکامِ صادق‌اند یا صفتِ احکام به‌طورِ کلّی؛ من این پیچیدگی را نادیده خواهم گرفت. نیز، بی‌دقت‌تر از معمول خواهم بود در موردِ‌ تفاوتِ جمله‌ها و گزاره‌ها.] معتقد بودند که‌ هر حکمِ‌ تألیفی برای معناداربودن‌اش محتاجِ‌ این است که به لحاظِ تجربی آزمون‌پذیر باشد؛ اگر نباشد بی‌معنا است.

حالا البته این شاید مستظهر باشد به ایده‌ای که شاید از پِرس آمده باشد و آن اینکه معنای حکمِ تألیفی همانا نحوه‌ی تجربیِ بررسیِ صدق‌وکذب‌اش است، که از این شاید بر‌آید که اگر صدق‌وکذبِ حکمی را نشود به‌طورِ تجربی بررسی کرد آنگاه آن حکم بی‌معنا است. اما شاید برای ما همین آموزه‌ی اخیر کفایت کند و لازم نباشد بگوییم که ”معنا“ دقیقاً چیست. شاید هم بشود آموزه‌ی محبوبِ تجربه‌گرایان را این‌طور گفت که دانستنِ معنای حکمِ تألیفی عبارت است از دانستنِ اینکه چه امورِ‌ مشاهده‌پذیری صدق‌اش را اثبات یا نفی می‌کنند. (شاید گاهی هم به این نیاز داشته باشیم که بگوییم که از نظرِ تجربه‌گرایانِ‌ منطقی معنای دو حکم یکی است اگر و فقط اگر تجربه‌هایی که اینها را تأیید می‌کنند یکی باشند، و نیز در موردِ تجربه‌هایی که تکذیب‌شان می‌کنند. اگر این‌طور بگوییم و برایمان در وهله‌ی اول فقط هم‌معنایی مهم باشد و نه معنا، دیگر لازم نیست نگرانِ این باشیم که کدام تجربه‌ی بالقوّه را معنای حکم بگیریم.)

پس همین‌جا به یک اصلِ مشهور و مهمِ تجربه‌گراییِ منطقی برخورده‌ایم: اصلِ مبرهن‌سازی، که در نسخه‌ی ابتدائی‌اش می‌گوید حکمِ تألیفی بی‌معنا است اگر راهی تجربی برای بررسی‌اش نباشد. لازمه‌ی قبولِ این اصل اصلی دیگر است، یا اصلی دیگر را پیش‌فرض می‌گیرد: فرقِ فارقی هست بینِ احکامِ تحلیلی و تألیفی. متذکر هستیم که ای‌بسا این اصلِ دوم را خودشان خیلی صریح نگفته باشند و شاید کواین در مقامِ منتقد متمایزش کرده باشد.

حالا اصلِ مبرهن‌سازی به این شکلِ خام‌اش البته که زیادی قوی است. مثالی که ار در کتاب‌اش می‌آورَد این حکم است: در نیمه‌ی تاریکِ ماه کوهی وجود دارد. در دهه‌ی ۱۹۳۰ راهی برای بررسیِ تجربیِ این حکم نبوده است (مثلاً نمی‌شده موشکی بفرستند و عکس بگیرند)، اما نمی‌خواسته‌اند بی‌معنا اعلام‌اش کنند؛ ‌لذا اصل را ضعیف‌تر می‌کنند: ‌برای معناداربودنِ حکمی تألیفی لازم است که علی‌الاصول راهی برای تحقیقِ تجربی‌اش باشد. این تضعیفِ ‌اصلْ مسأله‌ی کوه‌های علی‌الادعا حاضر در نیمه‌ی تاریکِ ماه را حل می‌کند. دیگر اینکه خیلی اوقات شاید صدق یا کذبِ حکمی تألیفی را هیچ آزمونِ تجربی‌ای نتواند اثبات کند؛ لذا شکلی از اصلِ مبرهن‌سازی پیشنهاد شد که ضعیف‌تر است، در جهتی دیگر: برای بامعنابودنِ‌ حکمی تألیفی لازم است که آزمونی تجربی در کار باشد که صدق یا کذبِ حکم را محتمل‌تر کند. شاید بسیاری از تجربه‌گرایانِ منطقی فی‌الواقع مرادشان از اصلِ مبرهن‌سازی ترکیبی از این دو بوده باشد:‌ علی‌الاصول مشاهده‌ای تجربی در کار باشد که صدق یا کذبِ حکم را محتمل‌تر کند.

این صحبت از محتمل‌ترکردن—در مقابلِ اثبات‌کردن—شاید انگیزه‌ی دیگری هم داشته بوده باشد و آن اینکه با خوانشِ سختگیرانه‌ی اثبات‌محور از اصلِ‌ مبرهن‌سازی به‌نظر می‌آید که باید قوانینِ کلّیِ علمی را بی‌معنا اعلام کنیم چرا که هیچ آزمایشی این را اثبات نخواهد کرد که مثلاً همواره مقدارِ نیرو برابر است با مقدارِ جرم ضربدر مقدارِ شتاب یا اینکه هر پرنده‌ای تخم‌گذار است؛ با تضعیفِ اصل و صحبت از احتمالْ این مشکل حل می‌شود.

و البته که منظورمان این نیست که صرفاً بگوییم که من حکم را کاذب یا صادق اعلام می‌کنم اگر که نتیجه‌ی فلان آزمایش فلان‌طور باشد، بلکه آزمایش باید ربطی به مدعای حکم داشته باشد! پس در واقع ایده این است که هر حکمِ  تألیفیِ معنادار لاجرم نتیجه‌ای مشاهده‌پذیر دارد، یا کمی کلّی‌تر (و این کلّیت را شاید نیاز نداشته باشند): معنای حکمِ تألیفی نهایتاً متشکل است از نتایج‌اش در موردِ تجربیاتِ حسّیِ بالفعل یا ممکن.

اینها درباره‌ی احکامِ تألیفی بود. احکامِ تحلیلی از نظرِ تجربه‌گرایانِ منطقی بامعنا هستند و محتوای تجربی ندارند. از ایده‌های معروفِ ویتگنشتاین است که منطق (که از نظرِ او، شاید به اقتفای فرگه، تحلیلی است) سراسر همانگویی است و محتوا ندارد. در تجربه‌گراییِ منطقی این همراه می‌شود با اینکه ریاضیات سراسر همانگویی است، بدونِ محتوای تجربی. دست‌کم برخی تجربه‌گرایانِ منطقی معتقد بودند که همه‌ی احکامِ ریاضی تحلیلی‌اند، نتیجه‌ی معنای عبارت‌های ریاضی و نتیجه‌ی قراردادها.

پس حکم‌های معنادار همگی یا تحلیلی‌اند یا، اگر که تألیفی باشند، هر کدام یا خودش مستقیماً درباره‌ی حاصلِ یک مشاهده‌ی بالفعل یا بالقوّه است (مثلاً این حکم که من دارم الآن چیزِ سبزی می‌بینم)، یا برساختی منطقی است از چیزهایی با چنان محتواهایی. لذا اصلِ فروکاست

حالا با این دید در موردِ‌ معناداری، معلوم است که کثیری از گزاره‌های فلسفی (از جمله الهیات و مابعدالطبیعه) بی‌معنا خواهند بود. اِر، بسیار بدجنسانه، در مقامِ مثال جمله‌ای شبیه به این را ذکر می‌کند که ’امرِ مطلق واردِ فرگشت و پیشرفت می‌شود اما خود عاجز است از فرگشت و پیشرفت‘، و در زیرنویس می‌گوید که این را همین‌طوری و به‌تصادف از کتابِ بردلی (فیلسوفِ هگلی‌مشربِ انگلیسی) برداشته است. مناقشه‌ی کارنپ و هایدگر هم کمابیش معروف است.

حیطه‌ی دیگری که احکام‌اش بی‌معنا اعلام می‌شود اخلاق است—دست‌کم اخلاق بی‌معنا خواهد بود اگر که اولاً حمل بر ظاهر کنیم و فکر کنیم که مثلاً ’قتل بد است‘ جمله‌ای است خبری و دارد صفتی را به کنشی نسبت می‌دهد و ثانیاً یک‌جور طبیعی‌گرای افراطی نباشیم که معتقد باشیم که همه‌ی آنچه اِسنادِ بدی به قتل دارد می‌گوید این است که قتل نوعاً باعثِ آزار و غم و اینها می‌شود و ثالثاً فایده‌گرا هم نباشیم. نظریه‌ی خودِ اِر در این مورد جالب و بحث‌انگیز است و هنوز هم مطرح است.

حالا این ایده‌ها البته که بسیار جذاب‌اند (خاصه برای جوانان) و بسیار شورانگیز و رهایی‌بخش‌اند،‌ و سهمِ زیادی داشته‌اند در تدقیقِ مفاهیمِ فلسفی و شاید حتی سهمی داشته‌اند در تدقیقِ بعضی مفاهیمِ علمی. شاید از جمله به سببِ همان رهایی‌بخشی، خیلی از حکومت‌های استبدادی نظرِ خوشی به تجربه‌گراییِ منطقی نداشته‌اند. گفتم که شلیک در ۱۹۳۶ کشته شد. قتل در دانشگاه رخ داد با سلاحِ گرم، و قاتل بعد از الحاقِ اتریش به آلمان از زندان آزاد شد در حالی که حتی ربعِ محکومیت‌اش را هم طی نکرده بود. در شوروی نیز گویا تا مدت‌ها خواندنِ‌ کتابی در بعضی نهادهای آموزشِ عالیْ اجباری بوده (ماتریالیسم و امپریو-کریتیسیزم) که لنین در دهه‌ی اولِ قرنِ بیستم نوشته بوده و در آن بر آراءِ فلسفیِ ماخ تاخته بوده.

اما (متأسفانه؟) تجربه‌گراییِ‌ منطقی ناکام است.

 

یک مشکلِ بزرگ این است که خودِ‌ اصلِ مبرهن‌سازی با این چیزهایی که گفتم سر و سامان پیدا نمی‌کند، و پروژه‌ی مهمی در تجربه‌گراییِ‌ منطقی (پروژه‌ای که ار شاید از دنبال‌کنندگانِ مهم‌اش بود) این بود که اصل را بهتر و دقیق‌تر کنند. موفق هم نبود.

دیگر اینکه نمی‌شود ادعای علمی‌بودن داشت و فقط نقدهای منفی عرضه کرد در این مورد که فلان و بهمان حرف‌ها بی‌معنا است؛ باید دست‌به‌کار شد و نشان داد که احکامی که علمی می‌انگاریم‌شان (مثلاً احکامِ نوعیِ فیزیک) ناقضِ اصلِ مبرهن‌سازی نیستند—یا، چون در واقع دست‌کم بعضی احکامِ محترمِ علمی دست‌کم علی‌الظاهر ناقض‌اش هستند، باید آستین بالا زد و نشان داد که احکامِ محترمِ علمی را چطور می‌شود بازسازی یا بازبیان کرد طوری که با این اصل سازگار درآیند.

پس عرصه‌ای دیگر برای پژوهش در برنامه‌ی تجربه‌گراییِ منطقی (و شاید فیلسوفِ مهمِ این عرصه کارنپ بود) سعی در جلوبردنِ پروژه‌ی فروکاست‌گرایی بود: احکامِ‌ علمی و نیز احکامِ عادیِ روزمره را چطور می‌شود فروکاست به مشاهداتِ پایه‌ای؟ با ’جلوی من میزِ قهوه‌ایِ گردی هست‘ چه کنیم؟‌ قانونِ دومِ ترمودینامیک را چه کنیم؟ آیا مثلاً باید این حکم را که ’در این سیم جریانِ برق وجود دارد‘ جایگزین کنیم با اینکه ولت‌متر عددی غیرصفر را نشان خواهد داد، یا چیزی از این قبیل؟ آیا بلغزیم به عملیات‌گراییِ فیزیکدانِ مشهور بریجمن؟‌ با احکامِ مربوط به احساس‌های افراد چه کنیم؟ آیا بلغزیم به رفتارگرایی؟ و غیرذلک. پروژه‌ی فروکاست‌گرایی هم موفق نبود.

خودِ کارنپ در ۱۹۵۰ مقاله‌ی مهمِ‌ خواندنی‌ای منتشر کرد با عنوانِ ”تجربه‌گرایی، معناشناسی‌ و هستی‌شناسی“ و شاید در عمل از بسیاری ایده‌های تجربه‌گرایی عقب نشست، شاید با این امید که تجربه‌گرایی را نجات بدهد. به‌نظر می‌رسد که تجربه‌گرایی نجات پیدا نکرد—یا دست‌کم به همان معنایی که منطق‌گراییِ فرگه و راسل شکست خورد تجربه‌گراییِ منطقی نیز شکست خورد.

کواین در ۱۹۵۱ مقاله‌ی بسیار مهمِ ”دو جزمِ تجربه‌گرایی“ را منتشر کرد و شاید—دست‌کم در این روایتِ خامِ ساده‌سازی‌شده‌ای که من دارم به‌دست می‌دهم—ضربه‌ی نهایی را به تجربه‌گراییِ منطقی وارد کرد از این طریق که انتقادهای بسیار مؤثری مطرح کرد بر اولاً تمایزِ تحلیلی/تألیفی و ثانیاً بر فروکاست‌گرایی.

 

اینها که تا اینجا گفتم برای چیدنِ صحنه بود، مقدّم بر پرداختن به مقاله‌ی کواین. اما قبل از آن بگویم که ضربه‌ی مهمِ دیگر به تجربه‌گراییِ منطقی—و مشخصاً بر تصویری که این مکتب از علمِ تجربی و روشِ آن و سیرِ تاریخی‌اش به‌دست می‌داد—با کتابِ بسیار مشهور و فوق‌العاده تأثیرگذارِ تامس کون وارد شد: ساختارِ انقلاب‌های علمی (۱۹۶۲). به این کتابِ بسیار مهم نخواهم پرداخت (و تأثیرش هم شاید بیشتر در موردِ نحوه‌ی نگاه به تاریخِ فیزیک بود، نه تاریخ یا فلسفه‌ی ریاضیات که موضوعِ اصلیِ بحث‌های ما است). اما  شاید بعد از بحثِ مقاله‌ی ۱۹۵۱ به‌اختصار بپردازیم به یکی دیگر از ستون‌های تجربه‌گراییِ منطقی که به منطق و به مدعای تحلیلی‌بودن‌اش مربوط می‌شود و آن قراردادگرایی است. یک حمله‌ی مؤثر به قراردادگرایی نیز کارِ‌ کواین است، کواینِ جوانِ ۱۹۳۶.

 

آنچه لاک‌پشت به آشیل گفت

تا برای بحثی آماده بشوم، مقاله‌ی قرن‌نوزدهمیِ معروفی نوشته‌ی لوئیس کَرول را دوباره خواندم و به‌نظرم رسید که برای اینکه بهتر بفهم‌اش مفید است (خود اگر لازم نباشد) گزارشی بنویسم. مقاله از جمله از این حیث برای من مهم است که ایده‌اش مقوّمِ یکی از استدلال‌های کریپکی بر ضدِ پاتنم است، و نیز بر ضدِ تصویری از منطق که در پیِ مقاله‌ی بسیار مهمِ کواین مطرح شده است. از شوخیِ روزگار، همین ایده را کواین بر ضدِ کارنپ به‌کار بسته بوده است.

 

نوشته‌ی قشنگِ کَرول محاوره‌ای است بینِ آشیل و لاک‌پشت. سه گزاره مطرح‌اند: (الف) و (ب) و (ی). لاک‌پشت گزاره‌های (الف) و (ب) را پذیرفته است و قرار است آشیل منطقاً مجبورش کند که (ی) را بپذیرد. [اینکه این گزاره‌ها چه هستند واقعاً ربطی به بحث ندارد. فی‌الواقع این گزاره‌ها از قضیه‌ی اولِ کتابِ اقلیدس می‌آیند و فی‌الواقع سومی نتیجه‌ی منطقیِ دو گزاره‌ی اول است.] کلّ محاوره را می‌شود این‌طور بفهمیم که درباره‌ی شأنِ منطقی و شأنِ معرفتیِ قاعده‌ی وضعِ مقدم است. 

آشیل به لاک‌پشت می‌گوید که این را بپذیرد:

(پ)   اگر (الف) و (ب) صادق باشند آنگاه (ی) صادق است. 

لاک‌پشت می‌گوید که (پ) را می‌پذیرد. حالا آیا لاک‌پشت مجبور است که (ی) را بپذیرد؟ لاک‌پشت می‌گوید که دلیلی نمی‌بیند که بپذیرد. آشیل می‌گوید که ولی اگر (الف) و (ب) و (پ) صادق باشند آنگاه (ی) صادق است. لاک‌پشت می‌گوید که این را نیز می‌پذیرد: می‌پذیرد که

(ت)    اگر (الف) و (ب) و (پ) صادق باشند آنگاه (ی) صادق است. 

حالا آیا لاک‌پشت که (الف) و (ب) و (پ) و (ت) را پذیرفته باید (ی) را بپذیرد؟ خیر، حتی اگر این را هم پذیرفته باشد:

(ث)    اگر (الف) و (ب) و (پ) و (ت) صادق باشند آنگاه (ی) صادق است.

هلّمِ جرّاً.

فرقی در اوضاع ایجاد نمی‌شود اگر مثلاً در (ت) به‌جای صادق است بگوییم باید صادق باشد یا ضرورةً صادق است. نیز، فرقی ایجاد نمی‌شود اگر مثلاً (ت) را این‌طور بگوییم که کسی که … را پذیرفته باشد منطقاً باید (ی) را بپذیرد.

***

نتیجه‌ی این داستان چیست؟ کواینِ جوان (۱۹۳۶) این‌طور استفاده می‌کند—بر ضدِ پوزیتیویست‌های منطقی—که صدق‌های منطقی نمی‌توانند مطابقِ قرارداد صادق باشند چرا که برای به‌کارگیریِ قرارداد نیاز به منطق داریم [تفصیل نمی‌دهم]. کریپکیِ جوان (۱۹۷۴، سالی که سخنرانیِ مقاله‌ی ۲۰۲۳ را ایراد کرده) این‌طور استفاده می‌‌کند که با منطق نمی‌شود طوری برخورد کرد که با فرضیه‌ها برخورد می‌کنیم: نمی‌شود بیرونِ منطق ایستاد و دید که نتیجه‌ی فلان و بهمان مجموعه از اصولِ منطقی چه می‌شود. استدلالِ کریپکی را شاید بشود این‌طور فهمید که در موردِ بعضی قاعده‌های منطقی (از جمله قاعده‌ی وضعِ مقدم)، اگر کسی نقداً بلد نباشد که به‌کارشان بگیرد آنگاه با بیانِ قاعده نمی‌شود به او یاد داد که به‌کارشان بگیرد.

 

یکی از مجله‌ها

مطلبِ قبلیِ این وبلاگ را که در رثاءِ میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی بوده است نشریه‌ی سیاست‌نامه بازنشر کرده است (سالِ هشتم، شماره‌ی ۲۸، پاییزِ ۱۴۰۲، صفحه‌های ۵۸ تا ۶۲.

این بازنشر بدونِ اجازه و حتی بدونِ اطلاعِ من بوده است. غیر از اینکه غلط‌هایی در متن وارد کرده‌اند، این هم هست که صِرفِ چاپ‌شدنِ چیزی از من در آن نشریه، آن‌هم در جایی که نوشته‌ی یکی از مقاماتِ سابقِ حکومتی درباره‌ی ادیب‌سلطانی چاپ شده (مقامی که نشریه او را فیلسوف و نظریه‌پرداز نامیده)، برای من بسیار عصبانی‌کننده است.

م. ش. ا.-س.: جایِ خالیِ دوست

[بخشی از نوشته‌ای طولانی‌تر.]

 

در نیمه‌ی دومِ دهه‌ی ۱۳۶۰ من نوجوانی بودم نسبتاً زیادخوان، و نشر دانش از مجله‌هایی بود که با علاقه می‌خواندم. هم وقتی درمی‌آمد می‌خواندم و هم سالی چند بار سری می‌زدم به فروشگاهِ مرکز نشر دانشگاهی و شماره‌ای از شماره‌های سال‌های پیش را می‌خریدم و با ولع می‌خواندم. در دو تا از آن شماره‌ها دو نقد خواندم، یکی از احمد سمیعی (گیلانی) و دیگری از کریم امامی، بر کتابی با عنوانِ‌ نسبتاً غریبِ راهنمای آماده‌ساختن کتاب تألیفِ کسی با اسمی غریب‌تر: میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی. هر دو نقد را خشن یافتم، و دومی را خشن و بامزه. و به‌نظرم رسیده بود که این ادیب‌سلطانی (که امامی نوشته بود که زبانِ انگلیسی‌اش عالی است) شخصی است …—چطور بگویم؟ بدسلیقه، عبوس، عصاقورت‌داده، ایرادگیر، پرخاشگر، کمابیش مجنون.

چیزی که در این دو نقد مشترک بود تاختن به واژه‌سازی‌های ادیب‌سلطانی بود، ادیب‌سلطانی‌ای که دو-سه سال پیش از انتشارِ راهنمای آماده‌ساختن کتاب ترجمه‌ای منتشر کرده بود از نقدِ اولِ کانت، ترجمه‌ای با عنوانِ سنجش خرد ناب. این دو منتقد چندان خویشتنداری نکرده بودند در مسخره‌کردنِ‌ واژه‌های ساخته‌ی ادیب‌سلطانی، و من شرمنده‌ام بگویم که چند سالی چند تا از آن واژه‌ها بخشِ مهمی بودند از محتویاتِ جعبه‌ابزارِ منِ نوجوان برای عرضِ اندام و به‌اصطلاح اظهارِ فضل، بی آنکه مجموعاً بیش از دو صفحه از نوشته‌‌ها یا ترجمه‌های ادیب‌سلطانی را خوانده بوده باشم. و حالا، سی‌وچند سال بعد، در این روزِ غم‌انگیزی که خبرِ درگذشتِ ادیب را از دوستِ عزیزِ مشترک شنیدم، می‌بینم که وضعِ بسیاری کسان، از نوجوانان تا میانسالان و کهنسالان، فرقِ چندانی ندارد با منِ نوجوانِ دهه‌ی شصت.

دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی ادیب‌سلطانی بنویسم—اما ادیب‌سلطانی عمدتاً نه در مقامِ مترجم و نویسنده، بل در مقامِ دوست.

 

در ۱۳۷۱ یا ۱۳۷۲ دوست‌ام کورش علیانی و من کمابیش همزمان بخش‌هایی از راهنمای آماده‌ساختن کتاب را خواندیم و لذتِ بسیار بردیم از دانش و روشمندیِ نویسنده‌اش. سنجش خرد ناب هنوز در بازار بود و خریده بودم به کمتر از سیصد تومان (چاپِ اول‌اش در سالِ ۱۳۶۲ با تیراژِ ۱۱,۰۰۰ [یازده‌هزار] منتشر شده بود) و مقدمه‌ی مترجم را با اشتیاق خوانده بودم، اما راهنما نایاب بود و بالاخره توانستم به سه‌برابرِ‌ قیمت—یعنی به هزاروپانصد تومان—بخرم. بعد، کتابِ ۱۳۵۴اش درباره‌ی خطِ فارسی و ترجمه‌اش از جستارهای فلسفیِ راسل. چند ساعتی در کتابخانه‌ی ملّی نگاهی کرده بودم به رسالهٔ وین—و مسؤولِ مربوط اسم را که روی کاغذ دید (که برود و کتاب را بیاورد) با لحنِ‌ اشتباه‌تصحیح‌کنی پرسید ”منظورتان ’رساله‌ی نوین‘ است؟“. هیجان‌انگیزتر از این دو کتابِ اخیرالذکر، ترجمه‌ی رسالهی ویتگنشتاین بود که در ۱۳۷۱ منتشر شد. و حیرت‌مان وقتی افزود که سه مجلّد از آثارِ محسن مخملباف منتشر شد که نقاشی‌‌های روی جلدهایش را از شناسنامه‌ی کتاب فهمیدیم که کارِ ادیب‌سلطانی است.

در آن سال‌های ابتدای دهه‌ی ۱۳۷۰ که اتحادِ شوروی تازه متلاشی شده بود منطقدانانی از روسیه به ایران می‌آمدند و من هم که دانشجوی کارشناسیِ ریاضیات بودم و علاقه‌ی اصلی‌ام منطق بود در کلاس‌ها و سمینارهای منطقیِ نسبتاً پرتعداد و نسبتاً پیشرفته‌ای شرکت می‌کردم. در یکی از اینها ادیب‌سلطانی را دیدم و به اولین بهانه رفتم سراغ‌اش. ”سلام آقای دکتر. در موردِ determinacy که در ترجمه‌ی ویتگنشتاین برگردانده‌اید به …“. حرف‌ام را قطع کرد: ”determinacy“. یعنی چه کرد؟ جای تکیه را در تلفظ‌ام اصلاح کرد. یادم نیست بحثِ آن واژه چه شد—خیلی هم مهم نبود. می‌خواستم حرف بزنم با ادیب، و موفق شدم. تحویل گرفت.

از قضا آن روزها ادیب‌سلطانی متنِ مفصّلی—کتابی چندصدصفحه‌ای— نوشته بود در منطق، و یکی از انگیزه‌هایش برای شرکت در آن جلسه‌ها این بود که ایده‌هایش را به منطقدانانی بگوید. از جمله‌ی آن منطقدانان دکتر علی عنایت بود که از امریکا آمده بود و در شریف برای یک نیم‌سال استادِ مدعو بود، و، به روایتِ بعدیِ ادیب‌سلطانی در پیشگفتارِ کتاب که سالِ بعدش منتشر شد، عنایت پاسخ‌گویی به بعضی ایده‌های ادیب‌سلطانی را به من واگذارْد. نمی‌خواهم واردِ محتوای کتاب بشوم. موهبتِ بزرگ برای من این بود که دیدار با ادیب‌سلطانی مکرر شد برای اصلاحِ اشتباه‌هایی در کتاب. و این آغازِ دوستیِ ما بود، دوستی‌ای که از دومین مصاحبت تا آخرین‌اش همه‌ی گفت‌وگوهایش به زبانِ انگلیسی بود مگر گاهی در جایی که افرادِ دیگری نیز در گفت‌وگو حاضر بودند.

کتابِ پژوهشی در پیرامون مسئلهٔ تصمیم در منطق در ۱۳۷۳ منتشر شد. وقتی که لطفاً نسخه‌ای به من هدیه داد با شوخ‌طبعیِ ویژه‌ی بریتانیایی‌اش بی‌خنده گفت که بخشِ سپاسگزاری را به پدر و مادرم نشان بدهم که ببینند ذکری از من در آن هست— گفت که شما ده-دوازده بار احتمالاً گفته‌اید که می‌آیید مرا ببینید، و خوب است این شاهدی باشد بر درستیِ آن ادعاها.

ویراستِ دومِ راهنما در ۱۳۷۴ منتشر شد. ادیب از من خواسته بود چاپِ اولِ کتاب را بخوانم و غلطی اگر یافتم بگویم. در این تقریباً سی سالِ اخیر هر بار به‌شعف آمده‌ام وقتی تعریف‌اش از خودم را در بخشِ سپاسگزاریِ کتاب دیده‌ام. چند ماه بعد بخشی از کارش در موردِ هملت را منتشر کرد که متشکل بود از ترجمه‌ی آن تک‌گوییِ معروف، که همراه با ترجمه‌ی مقاله‌ای از شیکسپیر‌شناسِ‌ مشهوری در مجلدِ باریک اما بزرگ‌قطعی چاپ شد. در آخرین گفت‌وگویمان پیش از فرستادنِ کتاب به چاپخانه یک ساعتی حوالیِ دهِ شب قدم می‌زدیم از میدانِ ونک تا گاندی، رفت و برگشت: سطرهایی را به انگلیسی و از حفظ می‌خواند و واژه‌هایی را در ترجمه تغییر می‌داد یا جابه‌جا می‌کرد و نظر می‌پرسید—و این بعد از دیداری در کافه بود که چند ساعتی را به بحث در ترجمه‌ی آن مقاله و بحث در ترجمه‌ی تک‌گویی گذرانده بودیم. کتاب که منتشر شد، اسمِ من—در مقامِ دانشجوی کارشناسیِ ارشدِ ریاضیات—در پاراگرافِ دومِ بخشِ سه‌پاراگرافیِ سپاسگزاری‌اش بود.

در ۱۳۷۶ دوستِ جوانِ تازه‌یافته‌ام آرمان بهرامیان از من خواست که ادیب را ببیند. ادیب با روی گشاده پذیرفت، و شبی هم در همان سال آرمان و ادیب و من و دو دوستِ‌ دیگر در سفارتِ اتریش بودیم، شاید به مناسبتی که ربطی داشت به ویتگنشتاین. سال تمام نشده بود که آرمان و چند جوانِ هوشمندِ دیگر در تصادفِ اتوبوسِ شریف جان باختند. ادیب آمد به مجلسِ ختم در خیابانِ‌ میرداماد. می‌دانستم دردِ پا دارد آن روزها. جوانانی دورش را گرفتند، و او با چند نفر از آنان—و از جمله من—قدم‌زنان مسافتِ بعیدی رفت. می‌‌دانستم برای آرام‌کردنِ این جوانان است که دارد همراهی می‌کند؛ تنها جلوه‌ی بیرونیِ دردداشتن‌اش این بود که آهسته‌تر از معمولِ خودش راه می‌رفت. مثلِ همیشه آراسته بود، و این بار با کراواتِ سیاه. تا پیش از آنکه در بیمارستان به ملاقات‌اش بروم در ۱۳۹۵، هرگز پیش نیامد که بدونِ کراوات ببینم‌اش.

هیچ خاطره‌گویی‌ای از ادیب‌سلطانی بی ذکرِ زبان‌دانی‌اش کامل نیست. آن‌قدری که من می‌فهمم، انگلیسی‌اش کم‌نظیر بود. در بحث‌ها می‌دیدم که یادداشت‌هایش به آلمانی است. فرانسه‌حرف‌زدن‌اش را یک بار شنیدم. روسی‌حرف‌زدن‌اش با ریاضیدانانِ روس را می‌دیدم، و بعداً از یکی از آنان شنیدم که ادیب نه‌فقط واژگانِ روسی‌اش غنی است بلکه لهجه‌اش هم بسیار خوب است. فارسی را کتابی حرف می‌زد. الآن این‌طور به‌نظرم می‌رسد—و شاید اشتباه کنم—که از خودش شنیدم که اولین زبانِ خارجی‌ای که یاد گرفته ارمنی بوده. در ماه‌هایی که مشغولِ آماده‌سازیِ ترجمه‌ی ارگانون برای چاپ بود، ده‌ها بار پیش آمد که متنِ تک‌زبانه‌ی یونانیِ ارسطو را به‌دست می‌گرفت و بلند می‌خواند و به انگلیسی یا فارسی ترجمه می‌کرد و من متنِ دوزبانه‌ی یونانی-انگلیسیِ لوب را پیشِ چشم داشتم و ترجمه اساساً مطابقت داشت با ترجمه‌(ها)ی انگلیسی‌ای که من می‌دیدم. و در جایی که ترجمه‌ی او فرق داشت با آنچه من می‌دیدم (و نوعاً دیدنِ چنین تفاوت‌هایی بود که باعث می‌شد از او بخواهم اصل را ببیند)، توضیحات‌اش متقن و مجاب‌کننده می‌نمود.

توضیحِ بیشتر درباره‌ی ترجمه‌ی ارسطو اینکه در حوالیِ ۱۳۷۷، بعد از سال‌ها تدارک، کارِ چاپِ ترجمه‌ی فارسیِ ادیب‌سلطانی از ارگانون شروع شد. من، که مقدمه‌ی مترجم را چند سالی قبل از شروعِ کارِ حروفچینی خوانده بودم، بختِ این را داشتم که ادیب دعوت‌ام کند که همه‌ی ترجمه را پیش از چاپ بخوانم. روالِ کار این بود که هفته‌ای یک بار صبح دیدار می‌کردیم و او حدودِ چهل صفحه‌ی حروفچینی‌شده‌ی هفته را می‌آورد و من می‌خواندم و نکته‌ای اگر به‌نظرم می‌رسید می‌گفتم. خواسته‌ی او یکی این بود که تعدادِ غلط‌های تایپی کم بشود و دوم اینکه اطمینانی حاصل کند از دقتِ بعضی حاشیه‌های مترجم. جلسه‌های سه- یا چهارساعته ختم می‌شد به ناهار و پیاده‌روی، و من متذکر بودم که چه بختِ خوشی دارم. و سپاسگزاریِ مکتوب‌اش حیرت‌آور بود.

در ۱۳۹۲ یک بار گفت که می‌ترسد من افسرده بشوم به علّتِ بیکاری—بعد از چند سالی اشتغالِ آکادمیک، حالا هیچ شغلی نداشتم. خودش پیش نهاد که با چند ناشر صحبت کند که من مشاورشان بشوم. از اعتبارش مایه گذاشت. من شکوه نکرده بودم، و او بزرگوارانه مراقبت می‌کرد. کارِ ایشان بُد عطا پیش از سؤال…

 

داستان‌های کوتاهِ کوتاه می‌نوشت (یعنی تصنیف می‌کرد) و گاهی تعریف می‌کرد. اینها عمدتاً طنزآمیز و همگی ظریف بودند و شنونده‌ی ناآشنا چه‌بسا درنمی‌یافت که داستان‌اند. داستانِ کوتاهی هم نوشته بود به انگلیسی و در ابتدای دهه‌ی هشتاد که من در ایران نبودم برایم فرستاد با این امید که در جایی چاپ بشود با نامی مستعار با طنینی یهودی. تلاش‌ها به جایی نرسید.

برایش مهم نبود که درباره‌اش چه می‌گویند، و این خصلتِ هیومی را داشت (گرچه نشنیدم که در این مورد به هیوم ارجاع بدهد) که به نقدِ مکتوبِ هیچ کسی پاسخِ مکتوب نمی‌داد. حتی بعضی را می‌گفت که نمی‌خوانَد: وقتی مشغولِ تهیه‌ی ویراستِ دومِ راهنما بود از من خواست نگاهِ دوباره‌ای کنم به آن دو نقدِ نشر دانش تا اگر ایرادِ مشخصِ موردی‌ای را درست می‌یابم بگویم‌اش. نمی‌گویم پاسخ‌ندادن و حتی نگاه‌نکردن خوب هست یا نیست؛ دارم گزارش می‌کنم که او می‌گفت که در موردِ آن دو نقدِ آن کتاب این‌طور است. به‌علاوه، احساس نمی‌کردم که ناخرسند است وقتی می‌گفت که شنیده است که می‌گویند او پوزیتیویست است. نیز، بخشی از ادب‌اش این بود که اگر با کسی دوست نبود حرفِ او را نقض نمی‌کرد و نمی‌گفت غلط است و پوزخند هم نمی‌زد؛ صرفاً می‌گذشت، احیاناً با پرسشی مؤدبانه—و نه بلاغی یا کنایی—برای روشن‌ترکردنِ موضع. توانایی‌ای داشت در کشفِ خوبی‌هایی در هر ایده و در هر متنی.

بعضی نوشته‌‌های احسان طبری را به‌شدّت تحسین می‌کرد. یادِ مهرداد بهار را عزیز می‌داشت. ویتگنشتاین را دوست می‌داشت—چند طراحیِ خودکاری از او هست از چهره‌ی ویتگنشتاین و از چهره‌ی صادق هدایت. تنها موردی که شنیدم از کم‌سوادیِ کسی گفت درباره‌ی احمد فردید بود—چیزی گفت نزدیک به این (و به فارسی گفت): ”یک وقتی اگر نوشته‌های فلسفیِ ایشان دربیاید قطعاً گامِ بلندی در فلسفه در ایران خواهد بود؛ اما حتی یک کلمه از ریشه‌شناسی‌شان را باور نکنید“. تنها موردی که شنیدم از معلوماتِ‌ خودش تعریف کرد در موردِ میزانِ شناخت‌اش از نقاشانِ هلندیِ قرنِ هفدهم بود.

می‌گفت که در این شهر—تهران—مثلِ جهانگردان زندگی می‌کند. پارک‌های تهران را، خاصه پارکِ ملّت را، دوست می‌داشت. شماره‌ی تلفنِ کسی را یادداشت نمی‌کرد، و می‌گفت نظریه‌ای دارد حاکی از اینکه شماره‌ی تلفنِ هر کسی شبیه است به خودِ او. مطابقِ این نظریه‌پردازیِ مطایبه‌آمیز، شماره‌ی تلفن نه دنباله‌ای از رقم‌ها بلکه شکلی بود که از به‌هم‌پیوستنِ نقطه‌های برخوردِ انگشت با صفحه‌کلیدِ تلفن حاصل می‌شد. می‌گفت یک روز دوستی را بعد از مدتی ملاقات کرده و احساس کرده تغییری در چهره‌اش می‌بیند، و بعد فهمیده که شماره‌اش عوض شده.

*

آیا فیلسوف یا دانشمند بود؟ به‌نظرم خیلی از اوقات این واژه‌های ’فیلسوف‘ و ’دانشمند‘ را برای این در موردِ کسی به‌کار می‌برند که بگویند به او ارادت دارند یا دوست‌اش دارند یا مبهوت‌اش هستند. در معنایی خاص‌تر، به‌نظرم کسی مصداقِ اینها باشد که مرزهای بحث را جابه‌جا کرده باشد—و ملاک‌ام در زمانه‌ی ما (و نه در دورانِ پیشاسقراطی یا در زمانِ هیوم) برای این جابه‌جاکردن چیست؟ یک شرطِ لازم را این می‌دانم که شخص در نشریاتِ آکادمیکِ داوری‌شده چیزی منتشر کرده باشد. با درنظرداشتنِ این شرطِ لازم، به‌نظرم روشن است که ادیب‌سلطانی فیلسوف نبود و دانشمند نبود. به معنایی عام‌تر از این معنای خاص، به‌نظرم در فرهنگِ ما چندان نابجا نیست که ’دانشمند‘ بنامیم کسی را که تعدادی از متن‌‌های جدّیِ مباحثی را به‌خوبی خوانده باشد. برداشتِ من این است که ادیب‌سلطانی در فلسفه بعضی از متن‌های مهمِ باستانی و دورانِ مدرن و روشنگری را به‌خوبی خوانده بود. در موردِ منطقِ جدید—یعنی منطقِ فرگه و بعد از آن—برداشت‌ام این است که این‌طور نبود که متن‌های مهمی را، یا حتی متنی درسی فراتر از منطقِ گزاره‌ها را، به‌خوبی خوانده باشد.

مساهمت‌اش در ترویجِ ایده‌ی دقت در ترجمه و مشخصاً ایده‌ی کوشش برای رسیدن به تناظرِ یک‌به‌یکِ اجزاءِ ترجمه و اصل، و نیز تبلیغِ ایده‌ی مترجم مأمورِ ظاهر است را بسیار دوست دارم و تحسین می‌کنم و سپاس می‌گزارم. اما استفاده‌اش از بسیاری از آن واژه‌های خودساخته را در بسیاری از موارد اساساً خلافِ امانت در ترجمه می‌دانم و ذائقه‌ی من—که تقریباً روشن است که بهترین نیست و هیچ معلوم نیست که حتی خوب باشد—کثیری از مطالبِ مقدمه‌هایش بر ترجمه‌هایش را نمی‌پسندد و توضیحات‌اش در زیرنویس‌ها را نوعاً دوست ندارد. البته که می‌شود رساله‌ی مفصّلی نوشت در بابِ ادیب‌سلطانیِ مترجم.

***

میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی مردی بود بافرهنگ، بسیار بافرهنگ. ظریف و طنّاز بود. آماده بود برای صرفِ وقت در پاسخ به هر پرسشی، زبانی و غیرزبانی، پرسنده را بشناسد یا نشناسد. به‌غایت سختکوش بود، و به‌نظرم وصفِ بجایی بود از خودش وقتی که در پیشگفتارِ راهنمای آماده‌ساختن کتاب و در پیشگفتارِ ترجمه‌ی سنجش خرد ناب خودش را صنعتگری قرون‌وسطایی خواند. دوستِ فوق‌العاده‌ای بود برای دوستان‌‌اش. وارسته و درویش‌مسلک بود، و آداب‌دان و جنتلمن و جوانمرد بود. رحمة الله علیه.

 

گرفتن و دادنِ حق، و اقسامی از عذرخواهی

[گزارشی سردستی در میانه‌ی کار.]

 

به‌نظرم اینکه آقای دکتر مهدی هاتف مشکل‌اش با نشر نی را در فضای عمومی مطرح کرد تا اینجا اتفاقِ خوبِ پرثمری بوده، و به‌نظرم جوابِ نشر نی جوابی است پخته و شجاعانه. البته که صِرفِ جواب‌دادن کفایت نمی‌کند و باید اقداماتِ عملی را دید؛ اما همین حرکتِ جواب‌دادن، همین پذیرفتنِ اشتباه و اعلامِ رسمیِ این پذیرش، اقدامی است متمدنانه و درست.

اگر صیانتِ پلید نمی‌گذارد که اینستاگرام را ببینید، مطلبِ انصاف‌نیوز را ملاحظه کنید. خلاصه‌ی شاید نادقیقی از ماجرا این است که آقای هاتف وقتی حق‌الترجمه‌اش را مطالبه کرده جواب شنیده که ویرایشِ ترجمه هزینه‌بر بوده و با کسرِ آن هزینه، مترجم حالا حتی به ناشر بدهکار است. [تصور کنید که معلوم بشود چاپِ دومی در کار نخواهد بود، و بدین ترتیب مترجم امکانِ پرداختِ بدهی از طریقِ کسر از حق‌الترجمه را از دست داده باشد و ناشر بتواند با شکایت از او او را به‌زندان بیندازد!] این پاسخْ مستند بوده به بندی از قراردادی بینِ نشر نی و آقای هاتف. چند روز بعد از انتشارِ اعتراضِ آقای هاتف، نشر نی پاسخ داده که می‌پذیرد که، وقتی ترجمه را برای انتشار قبول کرده، هزینه‌ی ویرایشِ ترجمه بر عهده‌ی ناشر است و گنجاندنِ آن بند در قرارداد اساساً نادرست بوده و ناشر جبران خواهد کرد.

 

به‌نظرم یکی از چیزهایی که می‌شود از این ماجرا یاد گرفت این است که، با لحاظ‌کردنِ اینکه نه‌چنین است که هر قانون و قراردادی عادلانه باشد،‌ می‌شود اعتراض کرد حتی به آنچه خودمان خوانده‌ایم و امضا کرده‌ایم (چه برسد به آنچه، گیریم آزادانه و با اطلاع، پدران و مادران‌مان پذیرفته باشند).

لابد کسانی خواهند گفت که نشر نی چنین نمی‌کرد اگر که موضوع وسیعاً در فضای مجازی مطرح نشده بود. گیریم درست و دقیق بگویند. به هر حال، خیلی از حقوقی که به‌رسمیت شناخته شده، خیلی از خساراتی که دریافت شده، نتیجه‌ی فشارهای اجتماعی بوده است. من از ذهنِ سرمایه‌داران و سیاستمداران خبر ندارم؛ اما مگر قرار است حقوقِ شهروندان به واسطه‌ی نیک‌اندیشی و انسان‌دوستی و مهربانیِ کارفرمایان تأمین شود؟ و لابد کسانی هستند که به چیزی کمتر از انحلالِ نشر نی راضی نمی‌شوند… اصلاحات، و گرفتنِ حقوق، امری است تدریجی، و تقریباً ناشدنی است اگر که منافعِ همه‌ی طرف‌ها لحاظ نشود. (بگذریم از ترّهاتی در پاسخ به آقای هاتف که اصولاً شما چرا با سیستم همکاری می‌کنید!)

کارِ نشر نی در مقامِ پاسخ به این اعتراض کاری است در نظرِ من درست (دست‌کم به لحاظِ شکلی) و احترام‌برانگیز، کاری که یک بنگاهِ اقتصادی انجام داده است، کمابیش مستقل از موضوعِ کارش—فرقی ماهوی در کار نمی‌بود اگر کارگری غیرماهر در کارگاهِ لباس‌دوزی توانسته بود اعتراضِ‌ مشابهی را در مقیاسی وسیع منتشر کند در موردِ نامعقول‌بودن یا ناعادلانه‌بودنِ روالِ کاری‌اش. 

مستقل از مسأله‌ی نشر نی، می‌شود آرزواندیشی کرد که ناشرانِ ما نه‌فقط در مقامِ بنگاه‌هایی اقتصادی بل در مقامِ مؤسساتی فرهنگی نیز پاسخگو باشند و گاهی، وقتی که مدلّل شد که محصول‌شان خیلی بد بوده، عذرخواهی کنند—عذرخواهی کنند بابتِ بررسی‌نکردنِ دقیقِ کتاب، بابتِ ویرایش‌نکردنِ کتاب، بابتِ عوض‌کردنِ اسمِ کتابِ مترجَم و کامل‌نبودنِ ترجمه، بابتِ سپردنِ دبیریِ مجموعه‌ای به دستِ شخصی بی‌صلاحیت، و غیره. می‌شود به راه‌هایی برای جبرانِ خسارتِ خریداران نیز اندیشید.

 

پی‌نوشت. دوستی تذکر داد که گویا این‌طور نیست که برای همگان واضح باشد که ناشر بنگاهی است اقتصادی—گویی برخی معتقدند که ناشر باید اولاً و تماماً در فکرِ اشاعه‌ی فرهنگ باشد و قصدش سودآوری نباشد، و لابد هزینه‌ی ویرایش و طراحیِ جلد و کاغذ و توزیع و غیره باید از صدقات یا از کمک‌های دولت تأمین شود.

یا هر دو: درباره‌ی خوانشِ مانعةالجمعِ اداتِ فصل

 

[به مناسبتِ ازسرگیریِ انتشارِ مجله‌ی ریاضیِ دانشکده‌ی علوم ریاضیِ دانشگاه صنعتی شریف مراسمی در روزِ نهمِ خرداد برگزار شد. دعوتِ برگزارکنندگان برای سخنرانی را با کمالِ میل پذیرفته بودم، و این متن را چند روز قبل از مراسم نوشتم تا ذهن‌ام را مرتب کنم. در جلسه همه‌ی مطالب را گفتم، تقریباً با همین چینش،‌ غیر از پاراگرافِ مربوط به کریپکی. محتوای این متن اشتراکِ زیادی دارد با یک مقاله‌ی من. صحبت را با ابرازِ ارادت به یحیی تابش شروع کردم.]

 

موضوعِ صحبتِ من اساساً بحثی است در زبان‌های طبیعی، مشخصاً زبانِ فارسی و زبانِ انگلیسی؛ اما به اقتضای اینکه صحبت در جمعی است از اهالیِ دانشکده‌ی محبوب‌ام، مقدمه را طوری می‌گویم که گویی بحثی است در منطقِ مقدماتی: ترجمه‌ی حرف‌های ربطِ زبان‌های طبیعی به زبان‌های صوری.

چنانکه مشهور است، این‌طور نیست که ترجمه‌های استانداردِ ادات‌های ربط به زبان‌های صوری کاملاً رضایت‌بخش باشند. شاید از اولین مواجهه‌های خیلی از ما با این مشکل در موضوعِ اداتِ شرط باشد. تا جایی که به ترکیبِ اگر الف آنگاه جیم در زبانِ ریاضی و در منطقِ جمله‌ها مربوط می‌شود، شاید خیلی از ما وقتی که هنوز معصومیت‌مان را در این حیطه از دست نداده بودیم احساسِ ناآرامی می‌کردیم وقتی به ما می‌گفتند (و نوعاً هم پذیرای بحث نبودند و نیستند) که حکمِ اگر الف آنگاه جیم فقط وقتی کاذب است که الف صادق باشد و جیم کاذب. احتمالاً مشکلی در قبولِ این نداشته‌ایم که حکم در صورتِ صدقِ الف و کذبِ جیم کاذب است (گزاره‌ی بیان‌شده با جمله‌ی ’اگر شاهزاده فراخوان بدهد آنگاه حکومت یک‌ماهه ساقط می‌شود‘ کاذب است در صورتی که شاهزاده فراخوان بدهد و حکومت یک‌ماهه ساقط نشود)؛ اما چرا در حالاتِ دیگر صادق است؟ و توجه داریم که با این ضابطه‌ی صدق، الف و جیم هرچه که باشند، اگر اگر الف آنگاه جیم صادق نباشد آنگاه اگر جیم آنگاه الف صادق است! و آیا راضی هستیم به اینکه بگوییم این حکم صادق است که اگر برف سفید باشد آنگاه علف سبز است؟ و هنوز وارد نشده‌ایم به شرطی‌های به‌اصطلاح خلاف‌واقع: آیا مایل‌ایم بگوییم که،‌ در جام‌جهانیِ اخیر، هم جمله‌ی ’اگر بیرانوند تعویض نشده بود ایران ۵-۳ انگلستان را می‌برد‘ صادق است و هم جمله‌ی ’اگر بیرانوند تعویض نشده بود ایران ۷-۱۲ به انگلستان می‌باخت‘؟ هر دوی اینها حکم‌هایی شرطی هستند با مقدمِ کاذب!

موردِ مشهورِ‌ دیگر ترجمه‌ی عطفِ زبانِ طبیعی به زبانِ‌ منطقی است. در زبان‌های معمولِ منطق، الف و جیم معادل است با جیم و الف، و این البته که این‌طور نیست که در زبانِ طبیعی همواره صادق باشد—ملاحظه کنید: ’خیام مُرد و دفن شد‘، و ’خیام دفن شد و مرد‘ (آیا خیام زنده‌به‌گور شد؟). چون می‌ترسم که برایم پیامکِ‌ عفاف و حجاب بیاید این مثال را تکمیل نمی‌کنم که ’کتایون و مهرداد ازدواج کردند و بچه‌دار شدند‘، و ’کتایون و مهرداد بچه‌دار شدند و ازدواج کردند‘. 

نمونه‌ی دیگری از مشکلاتِ ترجمه به زبان‌های صوری موردِ ولی یا اما است، که دست‌کم از زمانِ فرگه مطرح بوده است و کریپکیِ‌ فقید در موردش مقاله‌ی خواندنیِ کوتاهی در دهه‌ی قبلیِ قرنِ‌ فعلی دارد. مطابقِ تحلیلِ مشهورِ فرگه، شرطِ صدقِ الف ولی جیم همان شرطِ صدقِ الف و جیم است الّا اینکه در اولی میزانی از تعجب و غیرمنتظره‌بودن بیان می‌شود. کریپکی استدلال می‌کند که برای مناسب‌بودنِ کاربردِ ولی نامنتظره‌بودن نه لازم است و نه کافی.

حالا بحثِ من درباره‌ی اداتِ فصل است—ترکیبِ الف یا جیم (یا گاهی یا الف یا جیم). فصل را در انگلیسی disjunction می‌گویند، و غلامحسین مصاحب،‌ شاید به اقتفای برخی از قدما، به خودِ اداتِ فصل—یعنی به یا—می‌گوید ’فاصل‘. و سؤال در اینجا این است که شرطِ صدقِ الف یا جیم چیست. احتمالاً برای ما امروزیان تردیدی نیست در کذبِ الف یا جیم وقتی که هم الف کاذب باشد و هم جیم، نیز در صدق‌اش وقتی که الف کاذب باشد و جیم صادق، نیز در صدق‌اش وقتی که الف صادق باشد و جیم کاذب. دعوا بر سرِ‌ این است که اگر هم الف صادق باشد و هم جیم، آیا بگوییم که گزاره‌ی الف یا جیم صادق است، یا بگوییم کاذب است. شرطِ صدقِ‌ استانداردِ منطقی، آنی که اصطلاح‌ِ مشهورش در انگلیسی inclusive است و در فارسی برخی اصطلاحِ ساده و خودمانی و فارسیِ سره و کاملاً روشنِ ’مانعةالخُلُوّ‘ را برایش به‌کار می‌برند، این است که گزاره‌ی فصلی در صورتِ صدقِ هر دو مؤلفه‌اش صادق است. شرطِ صدقی که امروزه به آن می‌گوییم ’مانعةالجمع‘ و در انگلیسی معروف است به exclusive، این است که گزاره‌ی فصلی در صورتِ صدقِ هر دو مؤلفه‌اش کاذب است، یعنی که صادق است دقیقاً در صورتی که دقیقاً یکی از مؤلفه‌هایش صادق باشد.  به عبارتِ دیگر، با مفروض‌گرفتنِ خوانشِ استانداردِ منطقیِ اداتِ شرط، خوانشِ مانعةالجمعِ فصل می‌گوید که الف یا جیم معادل است با معادل‌نبودنِ الف و جیم. [از کتابِ درسیِ ضیاء موحّد یاد گرفته‌ایم که این معنای ’مانعةالجمع‘ فرق دارد با معنایش در منطقِ سنّتیِ جهانِ اسلامکه مطابقِ آن معنا الف یا جیم فقط وقتی کاذب است که هر دو مؤلفه صادق باشند.]

حالا دست‌کم دو موضع را می‌شود در موردِ فصل در زبانی طبیعی تصور کرد: (۱) فصل همواره مانعةالجمع است، (۲) فصل هرگز مانعةالجمع نیست. لابد خیلی از ما این را نیز اضافه خواهیم کرد: (۳) فصل گاه مانعةالجمع هست و گاه نیست. من (۳) را زیاد دوست ندارم،‌ شاید چون علاقه‌ای دارم،‌ شاید ناموجّه، به تیغِ اُکام و دوست ندارم شرط‌های صدق را به شکلی غیرضرور تکثیر کنم—یا در واقع خودِ ادات‌های ربط را، اگر که معتقد باشیم هر اداتی با شرطِ صدق‌اش مشخص می‌شود. به هر حال، من متمایل‌ام به (۲): متمایل‌ام به اینکه ’یا‘ در زبان‌های طبیعی—یا دست‌کم در فارسی و انگلیسی—هرگز مانعةالجمع نیست. برای مدعایی به این کلّیت سخت است استدلال‌کردن در صحبتی یک‌ساعته یا در مقاله‌ای هشت‌صفحه‌ای؛ کاری که می‌کنم این است که، بعد از بیانِ‌ ملاحظه‌ای کلّی به ضررِ نوعی تلاش برای مثال‌های نقض، دلیلی اقامه می‌کنم بر ضدِ (۱). [بله: ردکردنِ (۱) حکمِ (۲) را اثبات نخواهد کرد: کذبِ (۱) فقط یکی از لوازمِ مدعای من است.] 

دلیلی که اقامه خواهم کرد از خودم است و مساهمتِ من است در بحث. دلیلی است بسیار ساده، و برایم عجیب است که قبلاً اقامه (یا دست‌کم چاپ) نشده. دلیلی که دارم که معتقد باشم که قبلاً چاپ نشده بوده این است که مقاله‌ی کوتاهِ من در بیانِ این دلیل در ۲۰۲۲ از مجله‌ی فلسفیِ قدیمی و خیلی معروفی پذیرشِ قطعی گرفته و شکلِ آنلاین‌اش هم منتشر شده. این مجله از ۱۹۳۳ منتشر می‌شود—یعنی، گرچه به اندازه‌ی قدیمی‌ترین‌ها قدیمی نیست، باری مثلاً از دانشگاه تهران قدیمی‌تر است.

 

ملاحظه‌ای کلّی بر ضدِ بعضی انواعِ تلاش‌ها برای اثباتِ اینکه بعضی ادات‌های فصل در زبان‌های طبیعی را باید مانعةالجمع فهمید. 

این ملاحظه از من نیست و از برت و استنر است در مقاله‌ی ۱۹۷۱شان. تقریرِ من این است که آنان می‌گویند که خیلی وقت‌ها کسانی که می‌خواهند مثالی به‌دست بدهند از فصلِ مانعةالجمع در زبانِ طبیعی، یک الف یا جیم می‌گویند که، به دلیلی منطقی یا متافیزیکی یا فیزیکی یا زیست‌شناختی یا اقتصادی یا هرچه، الف و جیم اصلاً نمی‌توانند توأماً صادق باشند—اینکه من بگویم فردا یا باران می‌بارد یا نمی‌بارد، بگویم x برابر است با دو یا x برابر است با سه، بگویم که یا سیتی قهرمان می‌شود یا اینتر، و از اینها نتیجه بگیرم که، پس، نمونه‌هایی از فصلِ مانعةالجمع در فارسی داریم، استدلالِ خوبی نیست. فرقِ فصلِ مانعةالجمع و فصلِ مانعةالخلو فقط در آن سطری از جدولِ صدق‌شان است که هر دو مؤلفه صادق‌اند؛ لذا این نوع مثال‌ها نمی‌توانند فرقی را نشان بدهند. این مقاله‌ی پنجاه سال پیش استدلال‌های جالبِ دیگری هم دارد که شاید در وقتِ پرسش‌وپاسخ سراغِ بعضی‌شان برویم.

 

اما بروم به سراغِ دلیلی که من اقامه می‌کنم—و متذکر هم هستم که، مثلِ تقریباً هر دلیلِ فلسفیِ دیگری، این‌طور نیست که موضوع را به ضرسِ قاطع فیصله بدهد. پس حریفِ من کسی است که معتقد است به (۱)؛ من دارم بر ضدِ کسی استدلال می‌کنم که موضع‌اش این است که فصل در زبانِ طبیعی همواره مانعةالجمع است.

مقدمتاً می‌خواهم بررسی کنم که شرطِ صدقِ الف یا جیم یا دال چیست. مثلِ کلّ بحث، این هم مسأله‌ای است مقدماتی؛ اما شاید نتیجه‌ی این قسمت شگفت‌زده‌مان کند. اداتِ فصل، یعنی یا، عملگری است دوتایی روی جمله‌ها؛ پس باید روشن کنیم که الف یا جیم یا دال اصلاً یعنی چه. با شکلِ کلّیِ مسأله از قبل آشنا هستیم. مثلاً جمعِ اعدادِ صحیح عملگری است دوتایی؛ پس a + b + c اصلاً یعنی چه؟ روالِ معمول در ریاضیات روالی است بازگشتی، و این امر که یا در هر صورت جابه‌جایی و شرکت‌پذیر است (مثلِ جمعِ اعدادِ صحیح) کارمان را راحت‌تر می‌کند: همان‌طور که

 

a + b + c := (a + b+ c

 

احتمالاً خواهیم خواست که بگوییم که الف یا جیم یا دال یعنی این: (الف یا جیم) یا دال.

با این روشِ استاندارد، شرطِ صدقِ الف یا جیم یا دال چه خواهد بود؟ من به یک حالتِ خاص علاقه‌مندم، و آن اینکه هر سه مؤلفه صادق باشند. در این صورت الف یا جیم کاذب خواهد بود (یادمان باشد که داریم در باره‌ی فصلِ مانعةالجمع حرف می‌زنیم)، و لذا کلّ ترکیبِ الف یا جیم یا دال صادق می‌شود، که خیلی بد است. ایده‌ی اصلیِ مانعةالجمع‌بودنِ فصل این است که صدقِ هر مؤلفه مانع بشود از صدقِ بقیه، و حالا این‌طور شده که با صدقِ هر سه مؤلفه کلّ عبارت صادق می‌شود. افـتـضــاح. به‌راحتی می‌شود دید که به ازای هر عددِ طبیعیِ فردِ n > 3، تعریفِ فصلِ مانعةالجمع اگر این باشد آنگاه فصلِ n مؤلفه‌ی صادق صادق می‌شود، که فاجعه است. خودِ این مسأله به‌تنهایی شبهه‌برانگیز است: چرا روالِ معمولِ ریاضی در اینجا ناکام می‌شود؟ موضوعِ بحثِ من این نیست—می‌شود نگاه کرد به مقاله‌ی پلتیه و هارتلاین، که یک عملگرِ سه‌تاییِ فصلِ مانعةالجمع تعریف می‌کند که بر حسبِ عملگرِ‌ دوتایی تعریف‌پذیر نیست و هر عملگرِ nتاییِ دیگری بر حسبِ آن تعریف‌پذیر است.

اینها را گفتم که تصریح کنم که شرطِ صدقِ ترکیبِ تعدادی متناهی مؤلفه که با فصلِ مانعةالجمع به هم متصل شده باشند این است:

 

(*) فصلِ مانعةالجمع فقط وقتی صادق است که دقیقاً یکی از مؤلفه‌ها صادق باشد.

 

حالا خودِ این هم گرفتاری دارد و معلوم نیست که با چیزی مثلِ الف یا الف چه باید بکنیم: آیا بگوییم که کاذب است؟ یا بگوییم که به‌جای نمونه‌ها باید نوع‌ها را بشماریم و بگوییم صادق است؟ با الف یا (جیم و الف) چه کنیم؟ پاسخی ندارم، و به‌نظرم خودِ نبودِ پاسخ دلیلی است بر ضدِ مانعةالجمع‌گرا (مدافعِ (۱))، و حتی بر ضدِ کسی که معتقد است که فصل گاهی مانعةالجمع است (۳)؛ اما کاری به این ندارم. غرض از این قسمت این بود که بگویم که (*) را چونان بیان‌کننده‌ی شرطِ صدق خواهم گرفت.

 

حالا بالاخره برسیم به حرفِ اصلیِ من، استدلالی جدید بر ضدِ فصلِ مانعةالجمع. بسیار دیده‌ایم که در زبانِ طبیعی (و در متن‌های فنّی نیز) این قالب را به‌کار می‌گیرند: الف یا جیم یا هر دو، گاهی به شکلِ الف یا جیم (یا هر دو). خب، این قالب قرار است چه کند؟ قرار است به ما بگوید که گوینده ترکیبِ الف یا جیم را صادق خواهد انگاشت حتی اگر هر دو مؤلفه صادق باشند. فی‌الواقع کوششی است برای تعریفِ فصلِ منطقی بر حسبِ فصلِ مانعةالجمع.

اما ملاحظه کنید که اگر شرطِ صدقِ فصلِ مانعةالجمع با (*) داده شود—و شرطِ صدقِ بهتری سراغ نداریم—اوضاع خوب نخواهد بود چرا که الف یا جیم یا هر دو قاعدتاً یعنی الف یا جیم یا (الف و جیم). اما اگر مؤلفه‌ی سوم صادق باشد آنگاه هر سه مؤلفه صادق خواهند بود و لذا کلّ ترکیب کاذب می‌شود.

شاید به‌فکرتان برسد که مانعةالجمع‌گرا می‌تواند با پرانتزگذاریِ خاصی از این مشکل فرار کند: به‌جای الف یا جیم (یا هر دو) بنویسد (الف یا جیم) یا هر دو، که یعنی (الف یا جیم) یا (الف و جیم)، که این البته راه می‌دهد به صدقِ هم الف و هم جیم. اما توجه کنید که این پاسخ، غیر از اینکه از بیانِ طبیعیِ‌ زبان فراتر می‌رود، دارد مرتکبِ کاری می‌شود که الآن می‌دانیم اشتباه است. عملگرِ فصل، هر طور که خوانده شود، هم جابه‌جایی است و هم شرکت‌پذیر و لذا پرانتزگذاری اثری ندارد؛ پس قاعدتاً آنچه این پاسخ می‌خواهد بگوید عملاً دعوت به این است که بیایید فصل را عملگری دوتایی ببینیم—و این ما را برمی‌گرداند به مشکلاتِ قبلی. و به هر حال عجیب خواهد بود که بگوییم—چنانکه مدافعِ خوانشِ مانعةالجمع باید بگوید—که ’ناهید به آبادان یا بروجرد یا سراوان سفر کرده است‘ کاذب است اگر که ناهید به هر سه شهر سفر کرده باشد، اما وقتی به ’ناهید به آبادان یا بروجرد یا هر دو‘ سفر کرده است بگوید که جمله صادق است اگر ناهید به هر دو سفر کرده باشد. وانگهی، حتی اگر فصلِ مانعةالجمع را عملگری دوتایی ببینیم (و استدلال کرده‌ام که نمی‌توانیم)، مشکل خواهیم داشت با الف یا جیم یا دال یا هر سه، چنانکه جدولِ صدق نشان خواهد داد.

یعنی کسی که معتقد باشد که فصلِ زبانِ طبیعی مانعةالجمع است، با اضافه‌کردنِ ’یا هر دو‘ به الف یا جیم هیچ تغییری در صدق ایجاد نمی‌کند—بالاخص نمی‌تواند این را افاده کند که هر دو مؤلفه می‌توانند صادق باشند. کسی که فصل را فصلِ به‌اصطلاح منطقی می‌شنود، با اضافه‌کردنِ ’یا هر دو‘ دارد یادآوری می‌کند که ادات را مانعةالجمع نمی‌شنود؛ کسی که فصل را مانعةالجمع می‌شنود با اضافه‌کردنِ ’یا هر دو‘ هیچ کاری نمی‌کند!