"گیر می‌کند نسیم در گلوی پنجره"

برای من آدرسِ آن روز در تاریخ، چهارشنبه‌سوریِ سالِ هفتادوشش است، نه بیست‌وششمِ اسفندش. بیست سال گذشته است. بیست سال زمانِ زیادی است: خودِ او در آن صبحِ خیلی زودِ سه‌شنبه هنوز بیست‌ساله نبود. در اولین دیدارمان، احتمالاً در اوائلِ بهمنِ آن سال، گفت که دوست دارد ادیب‌سلطانی را ببیند. ادیب—که عمرش دراز باد—البته که از دیدارِ جوانِ دانا استقبال کرد. خیلی نگذشته بود که به مجلسِ ختم آمد. بعد از آن چهارشنبه‌سوری هرگز نتوانستم دنیا را بی‌اعتبار ندانم، هرگز نشد متذکر نباشم که بر ثباتِ دهر اعتماد نمی‌شود کرد.

برای اینکه سوگوارِ کسی باشیم که دوست‌اش داریم، لازم نیست او به طرزِ ویژه‌ای هوشمند و پرذوق و کتاب‌خوانده و زبان‌دان بوده باشد. او بود. جایش خالی است، یادش سبز. سبزِ ملایمِ نرمِ جاری، مثلِ رنگِ چشمانِ آن دیگری.

مصراعِ عنوان از آرمان بهرامیان (۱۳۷۶-۱۳۵۷) است.

 

محاوره‌ای در هویّتِ شخصی و جاودانگی

[بخشی از دو صفحه‌ی اول، با صفحه‌آراییِ ابتدایی.]

این گزارشی است از گفت‌وگوهای گرِچِن وایروب، معلمِ فلسفه در کالجِ کوچکی در یکی از ایالت‌های میانه در غربِ امریکا، و دو تن از دوستان‌اش. گفت‌وگوها در سه شب در اتاقِ وایروب در بیمارستان انجام شده، پیش از مرگِ او بر اثر جراحاتِ وارده در تصادفِ موتورسیکلت. سَم میلِر کشیش و یک دوستِ قدیمیِِ وایروب است؛ دِیو کوئِن یک دانشجوی سابقِِ وایروب است.

 

شبِ اول

کوئن: گرچن، سخت است چیزی را که می‌گویی باور کنم. تو هشیار هستی و به‌نظر نمی‌رسد دردِ شدیدی داشته باشی. ولی داری می‌گویی اوضاع ناامیدکننده است؟

وایروب: این دستگاه‌ها می‌توانند مرا برای یک یا نهایتاً دو روزِ دیگر زنده نگه دارند. بعضی اندام‌های حیاتی‌ام خیلی بیشتر از آن صدمه دیده‌اند که پزشکان بدانند چطور مرمت‌شان کنند (غیر از اقداماتِ نسبتاً شدیدی که قبول نکرده‌ام). دردِ خیلی زیادی ندارم. اما آن‌طور که می‌فهمم این نشانه‌ی خیلی خوبی نیست. مغزم صدمه ندیده و حدس می‌زنم به این علّت باشد که هشیاری‌ام مثل همیشه است. متأسف‌ام که کلّ وضعیت تا حدی مأیوس‌کننده است. اما سم میلر اینجا است. شاید او بداند چطور سرحال‌ام بیاورد.

میلر: عصر به خیر گرچن. سلام دِیو. گرچن، حدس می‌زنم که حاشیه‌رفتن موردی نداشته باشد؛ دکترها می‌گویند که رفتنی هستی. کمکی هست که از من بر بیاید؟

وایروب: مرده‌شور ببردت، سم! تو هر روز با مردن سروکار داری. چیزی برای گفتن نداری تسلّابخش‌تر از اینکه ”متأسف‌ام که می‌شنوم رفتنی هستی“؟

میلر: خب، راست‌اش را بگویم، تا حدی این‌طور است که نمی‌دانم به تو چه بگویم. بیشتر کسانی که با آنان سروکار دارم کسانی هستند که مثلِ خودم ایمان دارند. درباره‌ی چشم‌اندازهای بقاء صحبت می‌کنیم. اطمینان می‌دهم که خداوند، که عادل و مهربان است، به چنین امرِ مضحکی رضایت نخواهد داد که زندگیِ کوتاهِ ما روی این زمین پایانِ همه چیز باشد. اما تو و من سال‌ها در موضوعاتِ دینی و فلسفی صحبت کرده‌ایم. هرگز نتوانسته‌ام در تو کمترین تمایلی به ایمان به خداوند بیابم؛ در واقع، به‌ندرت پیش می‌آید روزی که مطمئن باشی دوستان‌ات ذهن دارند، یا اینکه می‌توانی دستِ خودت را در مقابلِ صورت‌ات ببینی، یا اینکه دلیلی هست که باور داشته باشی خورشید فردا طلوع می‌کند. چطور می‌توانم امید داشته باشم که با چشم‌اندازی از زندگیِ بعد از مرگ تسلّایت بدهم، وقتی که می‌دانم به نظرت اصلاً هیچ احتمالی نخواهد داشت؟‌

وایروب: این‌قدر هم تسلّای زیادی نمی‌خواهم، سم. در وضعیت‌هایی، حتی امکانِ چیزی بسیار نامحتمل هم می‌تواند تسلّابخش باشد. […]

نشر مرکز، ۱۳۹۶.  جاودانگی: افلاطون و پِری

درباره‌ی اصطلاحِ "تکیه‌کلام"

نمونه‌ای از تکیه‌کلام را می‌شود در گفتارِ کسانی دید که در صحبت‌شان به شکلی نابجا و با تواترِ زیاد یکی از اینها را به‌کار می‌برند: ’خب؟‘، ’به‌اصطلاح‘، ’چیز‘، ’در واقع‘. مفهومِ تکیه‌کلام مفهومی آشنا است، و اصطلاح‌اش هم. شاید برخی از ما گاهی اصطلاحِ ’تکّه‌کلام‘  یا ’تیکّه‌کلام‘ را صورتِ عامیانه‌ای از این اصطلاح تلقی کرده باشیم.

لاک در جستارش (II.ix.10) صحبت از این می‌کند که گاهی بعضی اعمال و حرکاتِ خودمان را مشاهده نمی‌کنیم یا به آنها توجه نمی‌کنیم. در اواخرِ این قسمت می‌گوید که کسانی که By-word دارند، در تقریباً هر جمله‌ای اصواتی را ادا می‌کنند که گرچه دیگران به آن توجه می‌کنند، خودشان ظاهراً اینها را نه می‌شنوند و نه مشاهده‌ می‌کنند. روشن به‌نظر می‌رسد که لاک دارد درباره‌ی تکیه‌کلام صحبت می‌کند. برای من جالب است که نه کتاب‌لغتِ قرن‌هجدهمیِ سمیوئل جانسن این معنا را برای ’by-word‘ آورده، نه فرهنگِ انگلیسی-فارسیِ هزاره (این کتاب‌های لغت صحبت می‌کنند از پند و ضرب‌المثل و این‌جور چیزها).

ترجمه‌ی معاصرِ فرانسویِ جستار را نگاه کردم. در زیرنویس توضیحی داده است درباره‌ی ترجمه‌ی قدیمیِ فرانسوی، و خودِ مترجم در متن‌اش این اصطلاح را به‌کار برده: ’tics de langage‘، که فارسی‌اش می‌شود ’تیک‌های زبان‘. مفردش؟ ’تیکِ زبان‘. تیکِ زبان، نه به معنای حرکتِ غیرارادیِ آن اندامِ کوچکی که در دهان است، بلکه به معنای واژه‌ای که به شکلی غیرارادی بر زبان می‌آید، و مکرر هم. کلامی غیرارادی و مکرر (در مقابلِ حرکتی غیرارادی و مکرر مثلاً در دست یا صورت).

برای دوست‌ام الهام نیل‌چیان ماجرای لاک و ترجمه‌ی فرانسوی و غیره را گفتم. فوراً حدس زد که اصطلاحی در فارسی که بعضاً گاهی عامیانه تلقی‌اش می‌کنیم شاید مستقیماً متأثر از اصطلاحِ فرانسوی بوده باشد، به این صورت که ابتدائاً در فارسی اصطلاح کرده بوده باشند ’تیکِ کلام‘، و این، به سببِ شباهتِ بخشِ اول‌اش با ’تکّه‘، تبدیل شده باشد به ’تیکّه‌کلام‘، و بعداً کسانی فرض‌کرده‌اند که این اصطلاح می‌بایست در اصلْ ’تکیه‌[ی ]کلام‘ بوده باشد. [و البته که تأثیراتِ زبانِ فرانسوی را می‌شود در فارسی در جاهایی دید که انتظارش را شاید نداشته باشیم، مثلِ—شاید—’خطِ تیره‘.]

روشن است که بحث در اینکه ریشه و سابقه‌ی اصطلاحِ خاصی در زبانِ خاصی چیست ضوابطِ علمیِ خودش را دارد و این‌طور نیست که بشود در خانه نشست و به هیچ منبعی نگاه نکرد و به‌طورِ پیشینیْ ریشه‌شناسی کرد و درباره‌ی سیرِ واقعیِ امورِ واقع افاضه کرد. این را چونان حدسی مطرح کردم که برایم جالب است.

Tic de langage, Filler.

 

تن ندهیم به بازیِ "ولی استثناء هم دارد"

فرض کنید در جامعه‌ای یک تلقیِ غالب این است: به‌طورِ متوسطِ هوشِ سیاه‌پوستان کمتر از سفیدپوستان است. فرض کنید معتقدیم این طرزِ تفکر (یا ایدئولوژی، یا هر چه که هست) نتیجه‌اش این شده که در مشاغلی که نیازمندِ کارِ فکری است، در آن جامعه تبعیضی به نفعِ سفیدپوستان شکل گرفته به این صورت که اگر سفیدپوست و سیاه‌پوستی تواناییِ یکسان دارند، شغل را عموماً به متقاضیِ سفیدپوست می‌دهند—یا اگر سفیدپوست و سیاه‌پوستی کارِ واحدی را با کیفیتِ یکسانی انجام می‌دهند، دستمزدِ سفیدپوست عموماً بیشتر است.

سیاه‌پوستانِ این جامعه چه می‌توانند بکنند؟ تصورِ من این است که این کارها مجاز است: (۱) مطالعاتِ علمی کنند که آیا اصلِ فرض در موردِ تفاوتِ هوش درست هست یا نه؛ (۲) فارغ از اینکه توزیعِ هوش عموماً یا به‌طورِ متوسط چگونه است، توضیح بدهند که آنچه مبنای اعطای شغل به هر فردِ خاص و تعیینِ دستمزد برای او است، باید توانایی و شایستگیِ آن فردِ خاص (در مقایسه با دیگر متقاضیان یا شاغلان) باشد. لابد کارهای دیگری هم هست که مجاز یا مفید است، و حتماً‌ یک کاری که حاکمان و سیاستگذاران باید بکنند این است که سعی کنند بدفهمی‌ها را از بین ببرند و به افرادِ با توانایی‌های برابرْ امکاناتِ برابر بدهند، و سعی کنند برای هر شهروندی، مستقل از میزانِ توانایی‌هایش، حداقل‌های زندگیِ آبرومند و شاد را فراهم کنند، و شاید به گروه‌هایی که چند نسل تحتِ تبعیض بوده‌اند موقتاً امکاناتِ بیشتر بدهند، و غیره. هدفِ من در اینجا این است که بگویم کاری هست که به‌نظرم درست نیست، که این است:

اینکه شروع کنند به فهرست‌کردنِ سیاه‌پوستانِ موفق در حوزه‌هایی که ربطِ وثیقی به هوشِ ریاضی-منطقی دارد. یک اشکال‌اش این است که، مستقل از اینکه هوش ربطی به رنگِ پوست داشته باشد یا نه،‌ محتمل است نتیجه‌ی بزرگ‌مقیاسِ این کار این باشد که معلوم بشود فی‌الواقع نسبتِ فیزیکدانان و ریاضیدانانِ سیاه‌پوست به کلّ‌ِ جمعیتِ سیاه‌پوستان بسیار کمتر است از نسبتِ مشابه در سفیدپوستان—و اگر این‌طور بشود، غرضِ مبارزانِ سیاه‌پوست نقض خواهد شد. غیر از این، احساسِ من—که دلیلی هم برایش ندارم—این است که صرفِ این فهرست‌کردنْ کاری است حقیرانه، مخصوصاً اگر که در بهترین حالت هم فهرست‌مان فهرستِ محقّری بشود. از جهاتی، مثلِ این است که در جامعه‌ی جهانیِ انگلیسی‌زبان برداشتِ کلّی این باشد (و شخصِ بی‌ادبی هم این را به زبان بیاورَد) که کسانی که در خاورمیانه متولد شده‌اند در فلسفه‌ی تحلیلی موفق نیستند، و بعد گروهی از فلسفه‌خواندگانِ خاورمیانه‌ای فهرستی منتشر کنند از مثلاً سی‌وهفت نفر که از خاورمیانه آمده‌ بوده‌اند و در دانشگاه‌های خوب یا متوسطِ انگلیسی‌زبان دکتریِ فلسفه گرفته‌اند. فهرست ْمحقّر است و کار حقیرانه است. 

سعی کردم از موضوعِ اصلی فرار کنم، و نمی‌شود. به‌نظرِ من، تا جایی که به حقوقِ انسانی مربوط می‌شود، هر فردی یا هر گروهی از افراد حق دارند صحبت کنند و مقاله بنویسند و فیلم بسازند و تجمعِ غیرخشن برپا کنند تا به چیزی که به‌نظرشان ناعادلانه است اعتراض کنند و برای تغییرِ عرف تبلیغ کنند یا تغییرِ قانون را مطالبه کنند. تا جایی که به موضوعِ حق مربوط می‌شود، البته که حق دارند دانشنامه‌ای هم درست کنند و، با هر معیارِ سخت- یا آسان‌گیرانه‌ای که دارند، افرادِ موفقِ گروه‌شان را هم معرفی کنند. اما این کارِ اخیر به‌نظرم نوعاً حقیرانه است و تصورم این است که نوعاً مؤثر هم نیست. در اینکه در بسیاری اوقات آنچه به واسطه‌ی قانون یا عرف بر زنانِ ایرانی می‌رود ناعادلانه است تردیدی نیست؛ چیزی که دارم سعی می‌کنم بگویم این است که همدل نیستم با این روال که زنانی بیایند و بگویند که بله، مرا در فلان کارِ مهندسیِ مردسالار تحویل نمی‌گرفتند و بعد تحویل گرفتند. در نظرِ من، این فهرست‌سازیْ کارِ عزّتمندانه‌ای نیست. گزارشِ بی‌عدالتی و فهرست‌کردنِ حماقت‌های مردسالارانه خوب و مفید است؛ چیزی که به‌نظرم مفید نیست و سرافرازانه نیست این است که جانِ کلام این باشد که زنان هم می‌توانند. دوباره: گزارشِ مواردی از اینکه می‌شود بر پیش‌فرض‌های غلط غلبه کرد و شایستگی را اثبات کرد خوب است؛ چیزی که به‌نظرِ من نابجا است تأکید بر این است که ولی زنانِ موفقی هم در جامعه داریم. مرزِ باریکی است؛ اما به گمان‌ام خودِ نویسنده و گزارشگر می‌تواند رعایت‌اش کند، اگر که توجه کند و قصدش برای خودش روشن باشد.

شاید احساس‌ِ بدی که در موردِ این فهرست‌سازی‌ها دارم مبتنی باشد بر این احساسِ بنیادی‌تر که کسی که دارد این کار را می‌کند عملاً این را به‌رسمیت شناخته که زنان نوعاً در فلان امور ناتوان‌اند، و حالا می‌خواهد نمونه‌ای بیاورد که این‌طور نیست. این شاید منطقاً نشان بدهد که همه‌ی زنان ناتوان نیستند؛ اما تلویحاً از این جنس است که گویی دارد مواردی ذکر می‌شود که استثناء هستند، و به این طرف نمی‌رود که زنان و مردان تواناییِ برابر دارند. 

(اینها درباره‌ی این است که خودِ گروهِ بزرگ یا کوچکِ تحتِ تبعیض چه کند؛ اینکه دیگران چه کنند امرِ دیگری است. شهروندِ مذکرِ مسؤولیت‌پذیری که شخصاً و مستقیماً از تبعیض بر ضدِ زنان رنج نبرده‌ است البته که تکلیفِ دیگری دارد: اگر کسی حرفِ زن‌ستیزانه‌ای بزند جوابِ نه‌چندان ملایمی می‌دهد، اگر برای سخنرانی دعوت‌اش کنند و بر شرکت‌کنندگانِ مؤنث صرفاً به واسطه‌ی مؤنث‌بودن‌شان سخت بگیرند اعتراض می‌کند و شاید سخنرانی نکند، اگر فوتبالیستِ تیمِ ملّیِ مردان است هر وقت بتواند مصاحبه می‌کند  و از راه‌ندادنِ زنان به استادیوم انتقاد می‌کند، و غیره.)

شطرنج در رستوران، نهمِ مارس.

طبع‌آزمایی در جعلِ گزارشِ ذهنِ جهنده‌‌ی عمیقاً حاشیه‌رو

دریافتِ وجه بدونِ کارمزد. از بینِ گزینه‌های موجود، انتخابِ من البته این بود. طمع به‌خرج ندادم و بالاترین مبلغِ پیشنهادی‌اش را انتخاب نکردم. بعد پرسید که اسکناس‌ها به انتخابِ مشتری باشد یا به انتخابِ دستگاه.

فرصتِ بیشتر اگر داشتم البته از نوعِ این سؤال هم متعجب می‌شدم (چنان که، در همان فرصتِ کمِ قبلی، متعجب شده بودم از امکانِ دریافتِ وجه بدونِ کارمزد). گمان کردم دارم ادب به‌خرج می‌دهم—تو گویی دارم می‌گویم ”هر طور مایل‌اید“، که خودش نوعِ معتدل‌تری است از ”قابلی ندارد“. طبیعتاً (طبیعتاً؟) یادِ این افتادم که گرچه متوجه می‌شوم که وقتی از راننده‌ی تاکسی می‌پرسیم کرایه‌مان چقدر شده است، یا چقدر می‌شود، در جواب‌مان بگوید ”قابلی ندارد“، باری این را هرگز نتوانسته‌ام بفهمم که چه معنای معقولی می‌تواند داشته باشد که وقتی راننده دارد بقیه‌ی پولِ مسافر را می‌دهد مسافر بگوید ”قابلی ندارد“—حتی حکمتِ شکلِ معقول‌ترِ ”قابلی نداشت“ را هم نمی‌فهمم: اگر مسافر دارد می‌گوید که راننده می‌تواند بقیه‌ی پول را ندهد، خب این را می‌توانست در زمانِ دادنِ پول بگوید. بگذریم. آهان، نه: تا اینجا هستیم این را هم بگویم که اصلاً احترام‌ام زیاد نمی‌شود برای کسی که موقعِ بحث، بعد از اینکه فصلی می‌‌گوید مُشبَع در فلان موضوع (معمولاً عمدتاً شرحی از احساسِ شخصی‌اش)، می‌گوید ”حالا کاری ندارم“، یعنی که این ربطی به سیرِ اصلیِ استدلال‌اش نداشته است. برای من که انرژی‌ام و تواناییِ تمرکزم خیلی محدود است و سخت مستعدِ گم‌شدن در حاشیه هستم، خیلی مطلوب‌تر است که کسی که دارد چیزی را برایم توضیح می‌دهد، وقتی می‌خواهد حاشیه برود این قصدِ حاشیه‌روی‌اش را در همان ابتدای استطرادش اعلام کند. اما گاهی فکرش را که می‌‌کنم می‌بینم که همین گفتنِ درآخر هم گاهی غنیمت است. حالا بگذریم.

پس قرار شد که دستگاه فلان مقدار پول به من بدهد. [یاداشتِ ویراستار: در اینجا صدویک کلمه بود در فرقِ میانِ پول و اسکناس، با تأکید بر اینکه پولْ مفهومی است مجرد. برای رعایتِ حالِ خوانندگان حذف شد.] گزینه‌ی به انتخابِ دستگاه را انتخاب کردم. پیامِ دستگاه شگفت‌انگیز بود: من یک ماشین هستم و از خودم انتخابی ندارم.

خواستم ایراد بگیرم به کاربردِ ’یک‘ و، با یادکردِ ابوالحسن نجفی [یادداشتِ ویراستار: در اینجا، پیش از کامای بعد از این کروشه، نویسنده‌ی متن در پرانتزی مندرج در همین پاراگراف، ششصدوهفتادوپنج کلمه نوشته است در بیانِ بخشی از خاطرات‌اش از کلاسِ وزنِ شعرِ مرحوم نجفی، و نیز توضیحِ اصطلاحِ ’رَمَلِ مُثَمَّنِ مَخبون‘.]، برایش بگویم که احتمالاً تا پیش از رواجِ فیلم‌های دوبله‌شده به فارسی، مردمانِ فارسی‌زبان وقتی می‌خواستند بگویند که عاشق‌اند می‌گفتند ”من عاشق‌ام“ و وقتی می‌خواستند بگویند تو قاتلی می‌گفتند ”تو قاتلی“، و شاید کسی نمی‌گفت ”من یه عاشق‌ام“ یا ”تو یه قاتلی“؛ اما دیدم که اینجا جای این بحث‌ها نیست، و اصلاً نمی‌دانم که چطور می‌توانم این ایده‌ها را به او منتقل کنم، چرا که صفحه‌کلیدی که بشود با آن چیزی نوشت آن اطراف نمی‌دیدم. کمابیش به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم سعی نکنم تشکیک کنم در آنچه ظاهراً‌ پیش‌فرض گرفته بود و بحث کنم در اینکه اختیارنداشتن از ماشین‌بودن نتیجه می‌شود یا نمی‌شود. این بود که خواستم همه‌ی مبلغ را اسکناسِ ده‌هزار تومانی بدهد. نوشت که نمی‌شود.

ادامه دارد…

 

حکمت و فلسفه در ایران

درباره‌ی منزلتِ فلسفیِ آقای دکتر عبدالحسین خسروپناه (رئیسِ محترمِ مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران)‌ اخیراً سه مطلب در روزنامه‌ی شرق منتشر شده است، که پیشنهاد می‌کنم بخوانید:  یک، دو، سه

این وبلاگ‌نویس، در زمانی که هنوز شغلِ آکادمیک داشت، مطلبی درباره‌ی یک نوشته‌ی آقای خسروپناه و مطلبی درباره‌ی یک نشریه‌ی تحتِ مدیریت‌شان منتشر کرد، که هنوز پاسخِ استدلالیِ مکتوبی به آنها ندیده است؛ امیدوارم به این نوشته‌های اخیر پاسخ بدهند.

 

فرگه و راسل و دامت

کسی هست که پیشگفتارِ مایکل دامِت بر اولین کتاب‌اش درباره‌ی فرگه را خوانده باشد و دوستدارِ دامت نباشد؟ نمی‌‌دانم. از خواندنِ بخش‌هایی از آن پیشگفتار می‌فهمیم که دامت، که فعالیت‌هایش بر ضدِ نژادپرستی در بریتانیا چند سالی انتشارِ کتاب را عقب انداخته بوده،‌ می‌داند که فرگه—که کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی زبانِ او است—دست‌کم در اواخرِ عمرْ نژادپرست و ضدیهود بوده است. 

چند روز پیش مطلبِ نسبتاً جدیدی  خواندم درباره‌ی مکاتباتِ دامت و راسل درباره‌ی فرگه. تاریخِ اولینِ‌ نامه‌هایی که نویسنده درباره‌شان گزارش می‌کند ۱۹۵۳ و آخرین‌شان ۱۹۶۳ است. در ۱۹۵۴، تقریباً بیست سال پیش از انتشارِ کتابِ دامت، دامت برای راسل از ضدیهودبودنِ فرگه و ملّی‌گراییِ افراطیِ فرگه می‌نویسد. (در کنارِ کارهای دیگر، در ۱۹۵۴ دامت رفته بوده است به شهرِ مونستر در آلمان، تا نوشته‌های منتشرنشده‌ای از فرگه را ببینید. کواین هم چند روزی با دامت بوده.)

در ۱۹۵۷ دامت به راسل خبر می‌دهد که قرار است مجموعه‌ای از مکاتباتِ فرگه منتشر بشود، و می‌پرسد که آیا راسل حاضر است نامه‌های خودش به فرگه را از آلمانی به انگلیسی ترجمه کند یا نه. راسل ابتدائاً قبول می‌کند، اما در ۱۹۶۳ که دامت نامه‌ها را برای او می‌فرستد، راسل پاسخ می‌دهد که نمی‌تواند، از جمله چون سخت درگیرِ فعالیت‌های مربوط به خلع‌سلاحِ اتمی است. دامت،‌ که خودش هم مخالفِ سرسختِ این سلاح‌‌ها بوده، اصرار می‌کند. می‌گوید که انتشارِ هر گزیده‌ای از کارهای فرگه مهمل است اگر که حاویِ نامه‌هایی از راسل نباشد، و 

از شما خواهش نمی‌کردم اگر این‌طور نبود که انگلیسی‌تان این‌قدر بلندآوازه است. من می‌توانستم، فی‌الواقع، به‌سادگی نسخه‌ی امانتدارانه‌ای از نامه‌ها عرضه کنم؛ اما گمان می‌‌کنم مهمل می‌بود منتشرکردنِ چیزی از شما به انگلیسی که آن ظرافتِ سبْکی‌ای را نمایش نمی‌داد که نوشته‌های دیگرِ‌شما دارا هستند و من نمی‌توانستم حاصل‌‌اش کنم.

در بینِ آن گروهِ کمی از فیلسوفانِ مهمِ قرنِ بیستم که من بعضی کارهایشان را خوانده‌ام، دامت یکی از بدنویس‌ترین‌ها است. حالا حتی دامتِ چهل‌ساله را هم دوست دارم.

[آن نامه‌‌ها نهایتاً در ۱۹۸۰ منتشر شدند، بدونِ اینکه ترجمه‌ای کارِ خودِ راسل باشد. نامه‌ی اولِ راسل و جوابِ فرگه را از قبل می‌شد در مجموعه‌ی گردآورده‌ی ژان ون‌هایِنورت دید. خواننده‌ی این وبلاگ نیاز به یادآوری ندارد که اولینِ این نامه‌ها را راسلِ جوان در ۱۹۰۲ نوشته بوده است در بیانِ آنچه از کمی بعد از آن به پارادوکسِ راسل مشهور بوده است. در این سالِ ۱۹۶۳، راسل بیش از نود سال داشته است.]

 

بعضی از آن نامه‌ها هنوز پیشِ خودم است

”یعنی افتتاحِ ایستگاهِ متروی تجریش این‌قدر برایت مهم بوده که الآن یادت هست که بهمنِ فلان سال بوده؟“

”نه. اما آن روزها دوستِ خیلی عزیزِ خیلی نزدیکی در حبس بود، و من هر روز برایش نامه می‌نوشتم—از جمله از اتفاق‌های روزانه.“ 

 

واژه‌ی ’سفید‘ ناکارآمد است در توصیفِ زیباییِ موهای میان‌سالانه‌ی بلندِ سپید

 

با وقتِ قبلی رفتم پیش‌اش، و مسأله را—مشکل‌ام را—برایش گفتم، که این بود:

در متنی که ترجمه کرده بودم و قالب‌اش نمایشنامه‌ای بود، سه نفر گفت‌وگو می‌کنند، نام‌هایشان ’گرِچِن‘، ’سَم‘، ’دِیو‘. گفت‌وگو فلسفی و هیجان‌انگیز است. از متنِ انگلیسی، که ضمایرِ سوم‌شخصِ مؤنث و مذکرش متمایزند، معلوم است که گرچن مؤنث است، سم و دِیو مذکر (و خواننده‌ی نوعیِ امریکایی حتی بی‌نیاز از توجه به این ویژگیِ نحوی از ابتدا می‌داند که نوعاً مسمّای نامِ اولْ مؤنث است و دو تای دیگر مذکر.) این جنسیت در ترجمه‌ی فارسیِ جمله‌ها منعکس نمی‌شود.

به حدوداً انتهای ثلثِ اولِ متن که می‌رسیم، گرچن می‌گوید ”شوهرِ سابقِ من می‌گفت …“. گمانِ منِ مترجم این است که این می‌تواند برای گروهی از خوانندگانِ متنِ فارسی‌شده غیرمنتظره باشد، چرا که گمان می‌کنم که—متأسفانه—احتمالاً پیش‌فرضِ گروهی از خوانندگانِ متن این خواهد بود که شخصیت‌های درگیر در این گفت‌وگوی جدّیِ فلسفی همگی مذکرند. بابتِ وضعِ جامعه متأسف‌ام اگر گمان‌ام درست باشد؛ اما به هر حال گمان می‌کنم که درست است. ولی مسأله درستیِ حدس‌ام نیست؛ برای اینکه بتوانم مسأله را بیان کنم، اجازه دهید فرض کنم که گروهی از خوانندگانِ متنِ فارسی با اطلاعِ غیرمنتظره‌ای مواجه می‌شوند وقتی که می‌خوانند که گرچن می‌گوید که شوهرِ سابق‌اش چنین و چنان بوده، چرا که—هم‌چنان دارم فرض می‌کنم—پیش‌فرضِ غیرنقّادانه‌ی این گروه این است که شخصیت‌های داستان مذکرند. [گزاره‌ای که فرض می‌‌کنم برایشان غیرمنتظره است یا این است که گرچن مؤنث است، یا اینکه گرچن مذکری است که همسرِ مذکری داشته است.] این، از نظرِ من، اتفاقِ ناخوشایندی است: اینکه چیزی که در متنِ اصلی غیرمنتظره نمی‌نماید، در ترجمه غیرمنتظره باشد. 

خوب گوش کرد. گفتم (و حتماً خودش می‌دانست) که این نام‌ها می‌توانند صورت‌های خودمانیِ ’مارگارت‘ و ’سمیوئل‘ و ’دیوید‘ باشند یا نباشند، و گفتم که به دل‌ام نمی‌نشیند که، در زیرنویسِ مترجم، بنویسم که اولی نامی زنانه است و دومی مردانه. 

همدل بود یا نبود، مسأله‌ی مرا به‌رسمیّت شناخت. کمی سکوت کرد. گفت: ”همین را بگویید که اینها احتمالاً صورت‌های خودمانیِ آن نام‌ها هستند: این را که بگویید، هم اطلاعِ پیش‌زمینه‌ی خواننده‌ی امریکایی در موردِ خودمانی‌بودنِ خطاب‌ها را انتقال می‌دهید، هم اینکه چون خواننده‌ی فارسی‌زبان با اسمِ ’مارگارت‘ و دو اسمِ دیگر آشنا است، می‌فهمد که کدام مؤنث است کدام مذکر.“

نمی‌دانم جوان‌تر هم که بوده همین‌قدر هوشمند و فرزانه و پخته بوده یا نه. مسأله‌ام را حل کرد.

 

نمایشِ زمختِ ثروتِ تازه‌یافته، مهمل‌گوییِ چپ‌گرا(؟)ی پرمدعا

بررسی می‌کردیم کجا برویم که بنشینیم و قهوه‌ای بنوشیم و معاشرت کنیم. پرسیدم کجا برایش مناسب است.

”تقریباً هر جایی برای من خوب است. اما مثلاً کافه‌های پ نه، […].“

”من معتقد نیستم که رفتن یا حتی زیادرفتن به پ نشانه‌ی قطعیِ تازه‌به‌دوران‌رسیدگی است؛ اما، در هر صورت: جای دیگری هم هست که حاضر نباشید بروید؟ گروهی هستند که از ’تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها‘ هم ناخوش‌تر بداریدشان؟“

”بله: چپ‌های بیسواد.“

جاهای دیگرِ حرف‌اش روشن می‌کرد که مرادش کم‌مایه و پرسروصدا است.

 

در بابِ تبرئه‌ی آقای طوسی

[آشفته و ویرایش‌نشده؛ احتمالاً ادامه‌دار]

سعی کنم این‌یکی را با لحنِ آرام‌تری بنویسم.

۱. گمان می‌کنم که یکی از واجب‌ترین کارها برای نظامِ جمهوری اسلامی این است که اعتمادِ عمومی به قوه‌ی قضائیه را تقویت کند. به‌نظرم برای این‌ کار لازم است که شهروندان بیشتر از قبل ببینند که قاضیان، از قاضیانِ معمولی تا قاضیانِ ارشد و صاحب‌منصب، پخته و متین و آرام صحبت می‌کنند، و صحبت‌شان حقوقی و استدلالی است، و در دعواهای سیاسی وارد نمی‌شوند، و در جایی که دارند نظر می‌دهند هرگز چنان نیستند که گویی خودشان یکی از طرف‌های دعوا هستند. اینها به‌نظرم از بدیهیات است. اگر از خوانندگانِ این وبلاگ کسی هست که به‌کلّی منکرِ هر گونه صلاحیتِ هر قاضی‌ای در سراسرِ تاریخِ جمهوریِ اسلامی است، چنین کسی قاعدتاً باید با حرفِ من موافق باشد که عقلانیتِ جمهوری اسلامی حکم می‌کند که کاری کند که شهروندانْ چیزهایی که ذکر کردم را بیشتر [اعنی: بیشتر از صفر] ببینند؛ اگر هم کسی هست که معتقد است که نظامِ قضائیِ ایران خوب است، باز هم به گمان‌ام مخالفتی نداشته باشد که بیشترمشاهده‌شدنِ آنچه فهرست کردم البته اولیٰ است. 

۲. کسی متهم شده است به اتهاماتی مهیب. صِرفِ مطرح‌شدنِ عمومیِ این اتهامات می‌تواند نوعی مجازاتِ بی‌محاکمه‌ی او باشد، و می‌تواند منصفانه نباشد. اما از طرفِ دیگر، بعید می‌دانم حتی در جوامعِ مدرن‌تر از ما کسانِ زیادی باشند که خوشحال شوند از علنی‌کردنِ این ادعا که خودشان یا پسرشان قربانیِ تعرضِ جنسیِ شخصی بوده‌اند که کارِ رسمی‌اش ترویجِ دینِ رسمی است؛ اگر کسی هست که شکایتِ محترمانه و رسمی‌اش—آن هم در موضوعی این‌قدر دهشتناک—به نتیجه نرسیده است، مستحقِ شماتت نیست اگر دعوایش را فریاد بزند. این هم به‌نظرم بدیهی است.

۳. بعد، شخصِ متهم محاکمه می‌شود. آیا در حکومت‌های آزاد و سکولار این محاکمه‌ها علنی است؟ آیا در ایران علنی‌ بوده‌اند؟

۴. در سالِ ۲۰۰۵ من با علاقه (و راست‌اش با نگرانی هم) جریانِ محاکمه‌ی مایکل جکسن را دنبال می‌کردم. روشن است که تفاوت‌های بینِ آن مورد و آقای سعید طوسی متعدد و جدی است. چیزی که می‌خواهم از مشاهده‌ی محدودِ خودم در آن زمان (که در امریکای شمالی زندگی می‌کردم) بگویم این است که هم مخالفانِ جکسن زیاد بودند و هم طرفداران‌اش؛ اما نکته‌ی مهم این بود که حکمِ دادگاه فیصله‌بخش بود. بعید بود که عمومِ مردم از جزئیاتِ اتهام‌ها و شواهد و دفاعیات خبر داشته بوده باشند؛ اما تبرئه‌ی جکسن معنایش تمام‌شدنِ مجادله بود. یا من این‌طور فهمیدم. به‌نظرم موضوع هم برای شهروندان‌مان غبطه‌برانگیز است و هم برای حکومت‌مان. 

۵. بله: در ایران، دست‌کم در بینِ گروه‌هایی که من می‌شناسم‌شان یا در فضای مجازی اظهارِنظرها و ابرازِاحساسات‌شان را می‌بینم، نوعاً حکمِ قاضی تمام‌کننده‌ی مجادله نیست، طوری که حتی آقای مصطفی تاجزاده که سابقه‌ی سرپرستیِ وزارتِ کشور در جمهوری اسلامی را دارند صحبت از این می‌کنند که حکم را نمی‌پذیرند. نپذیرندگانِ حکم آیا حقوقدان‌اند؟ حتی اگر حقوقدان باشند، آیا از جزئیات خبر دارند؟ (و اگر بنا بود حکمِ بدوی—که یکی از نمایندگانِ محترمِ مجلس شورای اسلامی منتشر کرده‌اند—تمام‌کننده‌ی ماجرا باشد قاعدتاً متهم نمی‌بایست حقِ تجدیدنظرخواهی داشته باشد.)  خاطره‌ی محاکمه‌های به سبکِ صادق خلخالی هنوز از یادها نرفته است، و خودِ این وبلاگ‌نویس هم مبهماً به‌یاد دارد که در زمانِ محاکمه‌ی صدام حسین، آیت‌الله احمد جنتی در خطبه‌های نمازِ جمعه‌ی تهران روالِ محاکمه را، بل شاید اصلِ محاکمه را [که منجر به اعدامِ صدام حسین شد] نابجا خواندند و شاید این را با همدلی گفتند که ”با هویدا در یک جلسه چهار کلمه به صورت ظاهری صحبت کردند و بعد هم بلافاصله با یک گلوله خلاصش کردند“. آیا کسی که به تبرئه‌ی آقای طوسی اعتراض می‌کند انتظارش این است که، به صرفِ اتهامات—اتهاماتی مهیب—آقای طوسی باید محکوم شود؟ یا شاید بزرگیِ اتهام کافی نیست و یک بخشِ مهم این است که آقای طوسی متهم است و وابسته است به حکومتی که شخصِ معترض دوست‌اش ندارد؟ 

۶. اگر به حکمِ آقای طوسی اعتراض داریم و ایشان را متجاوز می‌خوانیم و نه حقوقدان‌ایم و نه از جزئیات خبر داریم، و اگر علاقه‌ای هم داریم به معقول و متمدنانه بودنِ مواضع‌مان، پیشنهاد می‌کنم به این فکر کنیم که آیا/چه مخالفتِ اصولیِ شکلی‌ای داریم با نحوه‌ی بالفعلِ محاکمه‌ی امیرعباس هویدا یا نحوه‌ای که آقای جنتی برای محاکمه‌ی صدام پیشنهاد کرده بودند.

۷. گمان می‌کنم که دست‌کم گروه‌های درس‌خوانده و کتاب‌خوان و اهلِ تفکر شایسته است که فرق بگذارند بینِ متهم و محکوم. شبهه‌ناک‌بودنِ رعایتِ انصاف در محاکمه لزوماً و به خودیِ خود دالّ بر نادرست‌بودنِ حکم نیست؛ کسی هم که به هر دلیلِ موجه یا ناموجهی از او بدمان می‌آید این‌طور نیست که لزوماً مجرم باشد. اعتراض به روالِ قضائی چیزی است که می‌تواند بجا باشد و نوعاً بجا هم هست؛ ردّکردنِ حکمِ نامطلوبِ دادگاه بدونِ داشتنِ سواد و بدونِ خبرداشتن از جزئیات مسلّماً نابجا است.

بدیهیات در حقوقِ متهم و انتظاراتِ جامعه

 

انگار پاپ گفته باشد داستانِ عهدِ عتیق خبرِ جعلی است

عنوانِ یک مطلبِ چهارمِ بهمنِ بی‌بی‌سی فارسی این است:  

پاپ فرانسیس: داستان وسوسه حوا اولین نمونه خبر جعلی است

شما را نمی‌دانم؛ من این‌طور می‌فهمم که بی‌بی‌سی فارسی دارد می‌گوید که پاپ گفته است که داستانِ وسوسه‌ی حوّا اولین نمونه‌ی خبرِ جعلی است. چه چیزی را بی‌بی‌سی فارسی می‌گوید که پاپ گفته است که اولین نمونه‌ی خبرِ جعلی است؟ داستانِ وسوسه‌ی حوّا. نه؟ تا جایی که به معناشناسیِ زبانِ فارسی مربوط می‌شود، خوشحال می‌شوم از خوانشِ دیگری خبردار بشوم.

از حیثِ وضوحِ غلط‌بودنِ محتوا، این عنوان مرا یادِ نمونه‌ای می‌اندازد که روزنامه‌ی کیهان ظاهراً‌ شوخی‌ای را جدّی گرفته بود و نوشته بود که خانمِ کلینتن گفته است که اگر انتخاب بشود مجوّزِ قتلِ دویست‌هزار فلسطینی را صادر می‌کند، یا موردِ دیگری که شوخیِ دیگری را جدّی گرفته بود و تیترِ یک‌اش می‌گفت که هواپیماهای جنگیِ سوریه بر روی تل‌آویو و حیفا اعلامیه ریخته‌اند. و موردهای کیهان را اگر شاید مایل‌ باشیم که تا حدی ناشی از میلِ آن روزنامه به هرچه-خبیث‌تر-نشان‌دادنِ امریکا و هرچه-ضعیف‌تر-نشان‌دادنِ اسرائیل بدانیم، موردِ بی‌بی‌سی فارسی را شاید محتمل‌تر بدانیم که ناشی از این باشد که نویسندگانِ این وبگاه از نظرِ دانشِ زبانِ روزمره‌ی انگلیسی، یا تواناییِ نوشتنِ فارسیِ عادی، خیلی هم عالی نیستند.

نگاه به متنی که احتمالاً مطلب‌نویسِ بی‌بی‌سی فارسی به آن نظر داشته روشن می‌کند که پاپ چه گفته است (گرچه بدونِ آن هم باید روشن بوده باشد): پاپ می‌گوید اغواگریِ مار در کتابِ مقدس "اولین خبرِ جعلی" است. آنچه پاپ می‌گوید این است: مار به حوّا خبری جعلی گفت، و این داستانِ فریفتنِ مار حوّا را در کتابِ مقدس آمده. آنچه جمله‌ی بی‌بی‌سی فارسی معنا می‌دهد این است: داستانِ وسوسه‌ی حوّا خودش اولین نمونه‌ی خبرِ جعلی است.

بی‌بی‌سی فارسی که مخاطبانِ‌ بسیار زیادی در ایران دارد، خوب است کسانی را به کار بگمارد که حداقلّی از توانایی‌های خواندنِ انگلیسی و نوشتنِ فارسی را داشته باشند. 

فارسی‌نویسی، چند نسل بعد از مسعود فرزاد؛ از عقلِ  سلیم تا سواد؛ "در رابطه با ارتباط او با کمونیسم".


ترجمه‌ی رسمیِ انگلیسیِ پیامِ پاپ را می‌شود در اینجا خواند.