کشتیگیرمان از حریفِ روس پیش است و میگذارد او پیدرپی فتیلهپیچاش کند تا با ورزشکاری مواجه نشود که تحتِ پرچمِ اسرائیل آمده؛ پیشبینیها غلط میشود و با آن ورزشکار مواجه میشود و کشتی نمیگیرد، و، اولین بار هم نیست که همین جوان اینطور از مدال و سکّو محروم میشود—اینها را که مرور میکنیم، مگر میشود غصه نخوریم و دلمان به حالِ این جوانِ ورزشکار نسوزد؟ و از اینجا البته که راهی نیست تا مرورِ باختنهای عمدیِ ورزشکارانِ ایرانی، و مدالبردنهای اسرائیل، و مسابقهندادنهای نهچندان سرافرازانهی ورزشکارانِ ما. (رسماً نمیگوییم که مسابقه نمیدهیم زیرا که حکومتِ اسرائیل را بهرسمیّت نمیشناسیم؛ بلکه میگوییم که ورزشکارمان مریض یا مجروح است.) محکومکردنِ سیاستهای حکومتِ ایران—یا: محکومکردنِ نبودِ سیاستی مشخص و هوشمندانه—شاید اولین چیزی باشد که به ذهنمان میرسد.
میخواهم این را برای بررسی پیش بنهم که این محکومکردنْ شاید بهترین کار نباشد—محکومکردنی که بسیار میبینیم که با عصبانیت همراه است اگر محکومکننده در ایران زندگی میکند و تیمهای ورزشیِ ایران را تیمِ خودش میداند، و گاهی با تمسخر است اگر محکومکننده تعلقِ خاطری به تیمهای ایرانی ندارد.
بگذارید با کمی تسامح و کمی اغراق ایدهی اصلیام را مطرح کنم: در کنارِ مشکلاتی که با وجوهِ مختلفی از نظامِ جمهوری اسلامی دارم (کمبودِ قانونمندی و آزادیِ بیان، و غیره)، یک چیزِ این نظام اگر باشد که فکرکردن به آن شادم کند آن چیز دقیقاً همین بهرسمیّتنشناختنِ اسرائیل است. و اگر پذیرفته باشیم که دولتِ ایران اسرائیل را بهرسمیّت نمیشناسد، نتیجهی طبیعیاش این است که ورزشکارانِ ما با کسانی که تحتِ پرچمِ اسرائیل آمده باشند مصاف ندهند. احتمالاً با کمی جستوجو میشود مواردی پیدا کرد که از جهاتی (و نه از همهی جهات) مشابهِ ایران-اسرائیل باشند. موردی که الآن بهنظرم میرسد وضعیتِ چین و تایوان است. حکومتِ مستقر در خاکِ اصلیِ چین با کشوری که حکومتِ مستقر در تایوان را بهرسمیّت بشناسد اصلاً رابطهی سیاسی ندارد، و در ۱۹۷۱ تایوان (نامِ رسمی: جمهوریِ چین) از سازمانِ ملل اخراج شد تا چین (نامِ رسمی: جمهوریِ خلقِ چین) عضو بشود. و ورزش؟ امرِ شناختهشدهای است که حتی در المپیک هم برای شرکتِ ورزشکارانِ تایوانی محدودیتهای جدّی هست: نمیتوانند تحتِ نامِ رسمیِ تایوان در مسابقات شرکت کنند. چین کشورِ پرنفوذ و نیرومندی است، و میتواند این محدودیتها را حتی در بازیهای المپیک هم اِعمال کند. اگر گمان میکنیم که ورزش و المپیک امری است غیرسیاسی، شاید بهتر باشد دوباره فکر کنیم.
در کنارِ بهرسمیّتنشناختن، موضوعِ دیگری هم هست، که میتواند به اولی ربطی داشته باشد یا نداشته باشد. برخی از ما دورانِ آپارتاید در آفریقای جنوبی را بهیاد داریم، و بهنظرم هر کس که سهیم بوده در تحریمهای آفریقای جنوبی (از جمله تحریم در بازیهای المپیک) میتواند به مساهمتاش افتخار کند. و گویا چندان محلِ مناقشه نباشد که آنچه دولتِ اسرائیل با فلسطینیان انجام میدهد نزدیکترین است به رفتارِ نژادپرستانهی آفریقای جنوبی در دورانِ آپارتاید. این را اگر کنار بگذاریم (و کنارگذاشتنی نیست)، این هم هست که حالا بیش از پنجاه سال است که توصیفِ رسمیِ سازمانِ مللِ متحد از درصدِ بزرگی از سرزمینهای زیرِ سلطهی حکومتِ اسرائیلْ ”سرزمینهای اشغالی“ است. اینطور نیست که چون از اسرائیل خوشمان نمیآید بگوییم که اشغالگر است: واقعاً این سرزمینهای خاص را در ۱۹۶۷ و بعد از آن با نیروی نظامی اشغال کرده است. و اینها غیر از فاجعههای منتهی به یومالنکبة و بعد از آن است.
تصور کنید که کشوری—مثلاً دانمارک یا فرانسه—برای تحریمِ رژیمِ آپارتاید پیشقدم شده بود و هنوز—مثلاً در ۱۹۶۸— موفق نشده بود آفریقای جنوبی را از المپیک اخراج کند. ورزشکاراناش با ورزشکارانِ آفریقای جنوبی مسابقه نمیدهند و حذف میشوند. این، بهنظرِ من، باعثِ افتخارِ آن کشور میبود.
بعضی اعتراضها به آنچه تا اینجا گفتهام واضح است که چیست؛ من چند تا را مینویسم.
(۱) این اعتراضِ مشهور که ”به ما چه؟“ (و ملازماش: ”کاسهی داغتر از آش“) بهنظرم خیلی موجّه نیست: موضوع موضوعی انسانی است. در قویترین حالتاش، این اعتراض فقط در موردِ بهرسمیّتنشناختنْ وزنی دارد، نه در موردِ محکومکردنِ عملیِ رفتارهای نظاممندِ نژادپرستانه.
(۲) اعتراضِ مبتنی بر ناکارآمدی (که از آقای رسول خادم هم نقل شده) البته جدّی است، و ربطی هم دارد به اعتراضی که در پاراگرافِ اولِ این نوشتهی سردستیِ وبلاگی به آن اشاره کردم: مسابقهندادنِ ورزشکارانِ ایرانی با صدای بلند و با ذکرِ صریحِ دلیل بیان نمیشود. من هم معتقدم برای این موضوع باید فکری کرد. ایدهی خامی که دارم این است که با رشتههایی (مشخصاً: کشتی و وزنهبرداری) شروع کنیم که در آنها ایران جزوِ قدرتهای جهانی است. همین الآن هم، بعد از سه دهه کشتینگرفتنِ ورزشکارانِ ما با ورزشکارانِ تحتِ تابعیتِ اسرائیل، فدراسیونِ جهانی با ایران مماشات میکند در حالی که روشن است که باورپذیر نیست که همهی ”مصدومیتها“ی ورزشکارانِ ما در آستانهی مصاف با حریفانِ اسرائیلی واقعی بوده باشد. میشود به این فکر کرد که رسماً حضورمان را منوط کنیم به غیبتِ اسرائیل. روشن است که این ایده خام است (و روشن است که باید از علیرضا کریمی دلجویی کرد)؛ غرضام این است که اگر نظامِ جمهوری اسلامی معتقد است که دلیلهای معتبری برای تحریمِ اسرائیل هست، میشود به این فکر کرد که از کجا باید شروع کرد.
(۳) اعتراضِ مربوط به حقوقِ شخصیِ ورزشکاران بهنظرِ من بجا نیست. حتی دموکراتیکترین دولتها هم این را برنمیتابند که شهروندشان تحریمی را نقض کند که کشور رعایت میکند. وقتی بابی فیشر در ۱۹۹۲ به یوگوسلاویِ تحتِ تحریم رفت تا با بوریس اسپاسکی مسابقه بدهد، دولتِ ایالاتِ متحده حکمِ بازداشتاش را صادر کرد—و، تازه، او بابی فیشرِ افسانهای بود و عضوِ هیچ تیمِ ملّیای هم نبود. حالا مستقل از اینکه دریافتمان از میزانِ دموکراتیکبودنِ نظامِ ایران چه باشد، تصورِ من این است که اکثریتِ بزرگی از شهروندانِ ایرانی (که نمیدانم چند درصدشان حسابِ توئیتری دارند) موافقِ تحریمِ نظاممندِ اسرائیل هستند. یا، تا حرفام مبتنی بر گمان نباشد، بگذارید این سؤال را مطرح کنم: اگر (فرضاً)، در یک همهپرسیِ آزاد، بیشترِ مردمِ ایران جوابِ مثبت دادند به سؤالِ ’آیا با الزامِ قانونیِ مسابقهندادنِ ورزشکارانِ ایرانی با حریفانِ تحتِ تابعیتِ اسرائیل موافق هستید؟‘، آیا دیگر اعتراضی بر جا نمیمانَد؟ من شخصاً معتقدم که افراد حقوقی دارند که هیچ اکثریتِ نسبی یا قاطع یا مطلقی نمیتواند از آنها محرومشان کند؛ اگر با من موافقاید، شاید بهنظرِ هر دوی ما میزانِ دموکراتیکبودنِ نظامِ ایران ربطِ مهمی به بحثِ کشتیِ علیرضا کریمی نداشته باشد—و اگر مخالف هستید، به نظرم این احتمال را جدی بگیرید که بیشترِ مردمِ ایران طرفدارِ مسابقهندادن باشند، و به دنبالِ استدلالِ بهتری باشید.
روشن است که این بحث خام و ابتدایی است. من اینها را نوشتم تا صورتِ مسأله را دستکم برای خودم کمی روشنتر کنم. پیشنهادِ من این است که چیزهایی از جنسِ تحریمِ اسرائیل را سرسری نگیریم و با صِرفِ احساسات حکم نکنیم و دلیلهای خودمان و دیگران را بررسی کنیم.
پینوشت [آخرِ بهمنِ ۹۶]. صحبتهای آقای رسول خادم جدی و تحسینبرانگیز است.