مرگِ پای‌آغیش

فیلمِ زنگها را در نوجوانی دیده بودم و چند دقیقه‌ی پیش دیدنِ دوباره‌اش را تمام کرده. فیلم را محمدرضا هنرمند با فیلم‌نامه‌ی محسن مخملباف ساخته است. تهیه‌کننده‌ی فیلم حوزه‌ٔ هنری سازمان تبلیغات اسلامی است، ۱۳۶۴.

با میزانی از اغماض، حال‌وهوای ظاهریِ فیلم شبیه است به فیلم‌های امریکاییِ نه‌چندان پرخرجِ ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰. لابد برخی افرادِ خیلی باهوش و خیلی عمیق تذکر خواهند داد که محلِ صحنه‌ی اولیه‌ی فیلم شهرکِ اکباتانِ تهران است.

 

خطرِ لورفتنِ داستان. در شهر به کسانی تلفن می‌شود و خبر داده می‌شود که در فلان زمانِ مشخص—از دو دقیقه تا یک ساعت—خواهند مرد. در همان گفت‌وگوی تلفنی، تلفن‌کننده نصیحت هم می‌کند (مثلاً در موردِ پرداختِ بدهیِ همسایه). تلفن‌شدگان در همان وقتِ مشخص‌شده می‌میرند، خواه تنها باشند، خواه تحتِ حفاظتِ پلیس. یا به مرگی می‌میرند شبیه به مرگِ به علّتِ سکته‌ی قبلی، یا وحشت‌زده به بیرون می‌دوند و ماشینی به آنان می‌زند و می‌میرند. پلیس پی‌گیری می‌کند. بی‌نتیجه است. مردم عادت می‌کنند، کسانی از کنارِ این نحوه‌ی جدیدِ مردن ثروتمند می‌شوند. آمارِ مرگ‌ومیر تغییر نمی‌کند. چیزی که تغییر کرده این است که برخی افراد از وقتِ دقیقِ مردن‌شان باخبر می‌شوند. شخصیت‌ها اسم ندارند.

 

برای من خیلی مهم نیست که داستانِ فیلم چقدر اصیل یا چقدر اقتباسی است. دیدنِ دوباره‌ی فیلم برایم مطبوع بود، از جمله از این بابت که خوشحال شدم که فیلم‌های ایرانیِ کمتری دوبله می‌شوند (گرچه فیلمی اگر با این حال‌وهوای خارجی‌نما اگر باز ساخته شود شاید بد نباشد که صداهای خیلی آشنای دوبله را بشنویم). نیز، بامزه است که از حیثِ غرق‌شدن در تبلیغِ کالاها بسیار منحط‌تر از چیزی هستیم که سی‌وپنج‌سال پیش سینمای حکومتیِ ایدئولوژیک‌مان تصویر کرده بود. (و انصافاً تعبیه‌ی صفحه‌ای گردان در خیابانی در فیلم که یک طرف‌اش تبلیغِ کوکا بود و طرفِ دیگر پپسی، کارِ بامزه‌ای بود.) چیزی که برای من مهم و مطبوع است دیدِ مرگ‌اندیشانه‌ی جاری در فیلم است. منظورم اندیشیدن به معنای ترسیدن نیست.

 

یک نظر برای "مرگِ پای‌آغیش"

نظرتان را بنویسید