تصورِ من این است که اوجِ هنرِ داستانگوییْ این است که بیمقدمه پرتابمان کند به میانهی داستان؛ سؤالهایی برایمان میمانَد که جوابشان از خودِ داستان برنمیآید، اما حالوهوا مسحورمان میکند. و اینها همه در کنارِ آوای غریبِ این آیه، با واجآراییِ ذال و ضاد و ظاء، و تضرعِ یونس که گویی صعودِ ندایش را میبینیم.
—
* فهمِ من از داستان تقریباً ملزمام میکند که، در خلوتِ خودم، آیه را اینطور ترجمه کنم که ذوالنون غضبناک میرفت و گمان میبُرد که بر او تنگ نخواهیم گرفت، اما آگاهیام از کمیِ سوادِ عربیام منعام میکند که اجتهاد کنم. دوستی لطفاً کمی در ترجمههای قدیمیِ فارسی گشت و گفت که در اینجا ماضیِ استمراری ندیده است، و گفت که در تفسیرِ ابوالفتوح (قرنِ ششم) آمده است: من از جملهی ستمکاران بودهام.
** فرضِ من بر این است که "صاحبالحوت" (القلم ۴۸) و "ذوالنون" به یونس ارجاع میدهند، و این فرضی است که درستیاش را آیههای اطرافِ این اوصاف تقریباً مسلّم میکنند. اینکه بگوییم روشن است که ذوالنون همان یونس است فرقِ جدیای دارد با اینکه مثلاً "زلیخا" را در ترجمهی سورهی یوسف، یا "خضر" را در ترجمهی سورهی الکهف، به متن اضافه کنیم.
سوالی داشتم خدمتتان:
آیا برای شما فرض الهی بودن آیه در درک زیبایی آن تاثیری دارد؟ و آیا اساسا بین زیبایی و امر الهی نسبت یا ضرورتی مییابید؟
تا جایی که خودم آگاه هستم، پاسخِ هر دو سؤال منفی است.
تلخ: شبیه این که فکر کنی همیشه فردایی یا طلوعی هست.