Notorious, III

نمی‌دانم چرا کسی از این حکایتِ واقعی فیلمی نساخته (گرچه خیلی عجیب نیست که دیده باشم و یادم رفته). یک ساعت وقت داشتند که برسند به کتابخانه. آقا به جنوب نگاه کرد و آفتابِ بعد از ظهر را دید. خانم پیشنهاد را پذیرفت که پیاده بروند به طرفِ جنوب، در کوچه‌هایی از مرکزِ شهر که تعدادِ خانه‌‌های قدیمی‌اش هنوز نه خیلی کم و ارتفاع‌شان نه خیلی زیاد است. هوا فقط کمی سرد بود و آفتاب بسیار مطبوع بود. جای مناسبی که رسیدند، و نورْ چهره‌ی گشاده‌ی خانم را روشن کرده بود، آقا گفت چشماتو ببند [و راه‌رفتن را ادامه بده]؛ من حواس‌ام هست. نورِ آفتابِ پاییزیِ اوائلِ زمستان بر صورتِ خانمِ برگمن و چشمانِ بسته‌اش. لبخندِ ملایمِ طولانیِ زیبا.

 

6 نظر برای "Notorious, III"

  1. حرفی در موردِ لرد راسل هست که ندیده‌ام کسی قبلاً گفته باشد و تقریباً هم روشن است که دروغ است: اینکه گاهی که متنی به فرانسه می‌خوانده، واژه‌ی librairie به معنای کتاب‌فروشی را به معنای کتابخانه می‌فهمیده.

      • نویسنده دارد از حدیثی صحبت می‌کند که تا امروز به هر علّتی کسی آن‌را نقل نکرده بوده است؛ این فرض را در نظر بگیرید لطفاً: سَنَدی دیده است که،  پیش از ایشان کَسی ندیده است، یا از کس د یا کسانی شُنوده که تا به حال جُز به ایشان، به‌هیچکس نگفته‌اند. و البته این حدیث—بِنا به گفته‌ی راوی—،  حدیثی است"مجعول".   

        • خوب همین که «حدیث»ای دیده است یعنی محتوای حدیث در همان «حدیث» گفته شده است. حدیث به قول شما «نقل نشده» و کشف نشده هم حداقل یک بار گفته شده است که حدیث شده است.

پاسخ دهید