ریش و ریشه، قسمتِ اول

وقتی در یکی از کشورهای غربی بود درعکسِ پروفایلِ دانشگاه‌اش ریش نداشت. کمتر از دو سال است به ایران برگشته، و از ابتدای اشتغال‌اش در دانشگاهی دولتی در عکسِ رسمی‌اش ریش دارد. (شواهدی هست که دو سال پیش چند سالی بود که به سنِّ بلوغ رسیده بود.)

به نظرِ من هر کس البته که آزاد است هر جایی و هر وقت که خواست با هر ملاحظه‌ای که داشت ریش را بگذارد یا بتراشد؛ اما این هم هست که تلاش برای به‌رنگِ‌-محیط‌-درآمدن احتمالاً چیزِ مهمی درباره‌ی نوعِ شخصیت می‌گوید. اگر می‌خواستم کسی را استخدام کنم، اینکه او مذهبی باشد یا نباشد برایم آن‌قدر مهم نبود که آزاده باشد یا نباشد.

پی‌نوشت (با سرقتِ ایده و بعضی واژگان از ابراهیم گلستان). این مجموعه از نوشته‌ها درباره‌ی شخصی تخیّلی است. شباهت با افرادِ واقعی قاعدتاً مایه‌ی تأسفِ افرادِ واقعی باید باشد.

13 نظر برای "ریش و ریشه، قسمتِ اول"

  1. انتظار چنین بی سلیقگی ای از کاوه در انتخاب عنوان نوشته نداشتم. علاوه بر اینکه در مورد همین شخصیت فرضی اصلا محال نیست که زمانی که در بلاد کفر بوده مذهبی نبوده و الان که در ایران است مذهبی شده باشد. یا اینکه پارتنر/نامزد/همسری که دو سال پیش داشته بی ریش می پسندیده و پارتنر/نامزد/همسر کنونی اش ریشدار. یا اصلا عادت به تراشیدن ریش با ابزاری داشته که در ایران پیدا نمی شود و لاجرم بیخیال ریش تراشیدن شده. مخصوصا اینکه آن شخصیت فرضی در موسسه ای فرضی کار کند که رئیس فرضی اش خودش ریش نداشته باشد و اصولا آدم ریشدار در آنجا کم باشد.

  2. یک. متاسفانه یا خوشبختانه یا اصلا هیچ کدام٬ به جهت جنسیتم از پوشیدن مانتو معافم. اما می دانم که در ایران حداقل دو نوع مانتو وجود دارد: مانتو کارمندی و مانتوی غیر کارمندی (خود شامل مانتوی مجلسی و ….). خانمی بر شغلی دولتی درخواست داده است. تاریخی معین شده که در آن روز باید در جلسه ی مصاحبه حاضر شود. چون هنوز استخدام نشده احتمالا هنوز ضرورتی قانونی در پوشیدن لباس کارمندی برای او وجود ندارد. اگر این شخص – که بنا به فرض مانند بسیاری از خانم ها لباسش در غیر از محل کار کاملا متفاوت با مانتوهای متعارف کارمندی است – بخواهد اصطلاحا "آزاده" باشد و ناهمرنگ-با-جماعت باید با همان مانتوی چسبان و غیرکارمندی که قلبا مطلوبش است در جلسه حاضر شود. نتیجه چنین جلسه ای احتمالا پیش از آغاز مشخص است! (البته مگر این که یا مصاحبه گر آقایی باشد که شخصا جذابیت ظاهری را بر ملاک های دیگر ترجیح دهد و همین معیار را در گزینش فرد دخیل کند یا خانم متقاضی آن چنان در چشم مصاحبه گر جذاب آید که نتواند مقاومت کند)
    دو. این چهار موقعیت را در نظر بگیرید: محیط کار آکادمیک٬ پارتی شبانه٬ دیدار با وزرای امور خارجه 5+1٬ در اتاق خواب شخصی. نیاز به موقعیت شناسی پیچیده ای نیست که بفهمیم ظاهرمان در این چهار موقعیت قاعدتا باید متفاوت باشد٬ حتی اگر قانونی مصرح ما را ملزم به چنین چیزی نکند. کسی – منظور آقای ظریف نیست – که می خواهد "آزادمرد(زن)" باشد باید با همان لباس خوابش – که قاعدتا راحت تر است – با شخصی مانند کاترین اشتون دیدار کند؟!
    شخصا کمابیش مفهومی از آزادگی دارم که مصادیقش را ارج می نهم اما به نظرم از شروط لازم تحقق آن در یک شخص چیزی نیست که نویسنده معتقد است. برای سنجیدن درجه آزادی فرد باید دید امکاناتش چیست: در مورد کسی که آن قدر ثروت دارد که نیاز مبرمی به استخدام در یک محیط دولتی مانند دانشگاه ندارد یا با مقامات عالی رتبه محل مورد نظر آشنایی پیشااستخدامی دارد یا مثلا این گزینه برایش ممکن است که اگر شرایط برایش تنگ آمد رها کند و مهاجرت کند و برود و "آزاده-وار" زندگی کند قطعا ملاک آزادگی سخت گیرانه تر خواهد بود تا در مورد کسی که به اصطلاح آس و پاس ولی همچنان مانند بقیه نیاز دارد اول زنده بماند تا بعد آزادگی بورزد.
    در محل کار مافوقم خانمی است که از قضا خاطرم برایش عزیز است به طوری که احتمال غضب و تنبیه در مورد من از سوی او تقریبا صفر است. حال این آزادگی مرا نشان نمی دهد که به او بگویم به حرف تو عمل نمی کنم چون تصمیمت کاملا اشتباه است٬ چون می دانم ضرر شغلی در پی این اتفاق بسیار نامحتمل است خلاصه این که شرط مطرح شده در این نوشته نه لازم است نه کافی.
    مگر این که معتقد باشیم که ضرورتا روزی و جاه و مقام دست خداست که البته بحثی دیگر است.

  3. باورپذیر نیست که این همان کاوه باشد که روزی می نوشت:
    http://kaavelajevardi.blogspot.nl/2012/05/blog-post_17.html

    در گزینش شرکت نکرده‌ام، چه برسد به اینکه برای مصاحبه‌ی گزینش ریش هم گذاشته باشم؟ چه خوب! اما اگر این مؤسسه نازم را نمی‌خرید باز هم این کار را می‌کردم، یا به این راحتی می‌کردم؟ اگر قرار بود خرجِ خانواده‌ام را بدهم چطور؟ در عمرم رشوه نداده‌ام؟ آفرین به من! اما آیا حواس‌ام هست که شاید روزگار با من یار بوده و در موقعیتِ سختی قرارم نداده؟ اگر تحملِ عواقبِ رشوه‌ندادن برایم خیلی سخت بود چه می‌کردم؟ اگر می‌دانستم باعث می‌شود معشوق‌ام جداً آسیب ببیند چه؟

  4. به نظرم یادداشت‌گذاران توجه نکرده‌اند که من تصریح کرده‌ام که دارم
    درباره‌ی *شخصی خیالی* می‌نویسم. این‌طور نیست که کسی را مشاهده کرده
    باشم که در امریکا ریش نداشته و حالا در ایران ریش دارد و نتیجه گرفته
    باشم که شخصی است نان-به-نرخِ-روز-خور، یا (در قسمت‌های بعدی) مشاهده
    کرده باشم که مکرراً در حضورِ رئیس‌اش از او تعریف می‌کند و در غیاب‌اش
    غیبت می‌کند و نتیجه گرفته باشم که مجیزگو است، و از این قبیل. بلکه من
    دارم درباره‌ی کسی می‌نویسم که آفریده‌ی خودم است و علی‌الفرض—بنا بر
    فرضِ منِ داستان‌گو—فرصت‌طلب و متملق است.

  5. در متن گفته بودید "یکی از کشورهای غربی" نه "امریکا". این جابجایی باز احتمال اشاره به شخص خاصی را افزایش می‎دهد. به علاوه که شباهت‎ها با فرد واقعی مایۀ تأسف فرد خیالی است.

    • به جز پینوشت٬ نوشته شما دو بند دارد. در بند اول به ویژگی های عینی شخص مورد بحث – که علی الادعا فرضی است – اشاره شده است و در بند دوم از وجود چنین ویژگی هایی در این شخص فرضی حکم صادر شده است. به نظر می رسد بند اول مفروضات شما را نشان می دهد. ولی بند دوم که با "به نظر من" شروع می شود و نه با مثلا "بنا به فرضم" حکم دیگری را بیان می کند.
      نوشته شما شامل دو حکم است:
      یک. الف دارای فلان ویژگی ظاهری بوده و دارای بهمان و ویژگی ظاهری است.
      دو. هر کس که فلان و فلان باشد٬ متملق و غیرآزاده است.
      قطعا با خواندن پینوشت شما درمی یابیم که حکم یک درباره موضوعی فرضی است٬ اما بند دوم نوشته که خود را از مفروضات جدا می کند٬ و با توجه به محتوای آن٬ دو نمی تواند حکمی فرضی باشد٬ هرچند شخصی که در نوشته شما آن را محقق می کند فرضی است. به نظرم انتقادات خودم و دیگران به رای شما ناظر به حکم دوم بود٬ یعنی"تلاش برای به-رنگ-محیط-در-آمدن احتمالا چیز مهمی درباره شخصیت می گویید". این نوشته حکمی است کلی و نه درباره آن فرد تحصیل کرده غرببی. تمام انتقاد این است که از تلاش برای به همرنگی با محیط چیز مهمی درباره شخصیت در نمی آید. بحثی بر سر این نیست که آیا الف فرضی بوده یا نه٬ متملق بوده یا نه.

      این که گفته اید فرض و نه نتیجه گیری من این بوده است که متملق است البته چیزی است که از خود متن بر نمی آید و توضیحی است سنجاق شده به متن.

  6. همانطور که هاتف در کانت خود به درستی اشاره کرد، انتقاد منتقدان به حکم اخلاقی ای بود که شما "واقعا" بر رفتار شخصیت فرضی بار کردید. خود این حکم، "واقعی" بود نه فرضی. کامنت ناشناس اول تصریح دارد که "در مورد همین شخصیت فرضی اصلا محال نیست که . . . " بنابر این، کاوه لاجوردی اشتباه گفت که "یادداشت‌گذاران توجه نکرده‌اند که من تصریح کرده‌ام که دارم درباره‌ی *شخصی خیالی* می‌نویسم." نکتۀ دیگر اینکه، چون حکم اخلاقی شما نادرست است، چنین نیست که "شباهت با افرادِ واقعی قاعدتاً مایه‌ی تأسفِ افرادِ واقعی باید باشد."

  7. به نظر میرسه تناقضی در این متن وجود داره. از طرفی گفته میشه "به نظرِ من هر کس البته که آزاد است هر جایی و هر وقت که خواست با هر ملاحظه‌ای که داشت ریش را بگذارد یا بتراشد" و از طرف دیگر، گفته میشه "اما این هم هست که تلاش برای به‌رنگِ‌-محیط‌-درآمدن احتمالاً چیزِ مهمی درباره‌ی نوعِ شخصیت می‌گوید". توضیح: منظور از "آزاد" در جملۀ بالا چیست؟ با توجه به لحن متن به نظر میرسه منظور از آن، اخلاقا مجاز است. اگر چنین است، پس این کار، چیز مهمی دربارۀ "شخصیت اخلاقیِ" آدم نمیگه، هرچند شاید چیزی دربارۀ شخصیتِ روانیِ آدم بگه.

  8. —خوشحال‌ام که این‌قدر از این متن استقبال شده است (و نه فقط از نظرِ
    تعدادِ یادداشت‌ها)، و خوشحال می‌شوم که خوانند‌گان باز هم یادداشت
    بگذارند. به گمان‌ام موضعِ من در موردِ داستانِ خیالی‌ام و در موردِ
    منطق‌اش روشن باشد، و تصور می‌‌کنم که تأمل در موردِ یادداشت‌ها و
    سنجیدن‌شان با متن کارِ جالبی باشد.

    توضیحِ بیشتری ندارم الّا اینکه بگویم که، بر خلافِ چیزی که *شاید*
    یادداشت‌نویسِ محترمِ اولِ خرداد ساعتِ ۱۵:۳۶ ادعا کرده باشد، من داوریِ
    اخلاقی‌ای را بیان نکرده‌ام. (“شخصیت اخلاقی” هم که گفته‌اند نمی‌دانم
    دقیقاً یعنی چه.) تناقضی هم هنوز ندیده‌ام. شاید تشدیدِ وضعیتْ برای
    رساندنِ منظورم مفید باشد؛ ملاحظه و مقایسه کنید: آقای *علی‌الفرض*
    کاملاً راست‌گویی را تصور کنید که می‌خواهد ازدواج کند و به هر خانمِ
    مجردی که می‌رسد می‌گوید “تو زیباترین دختری هستی که دیده‌ام”. آقای
    محترمِ داستانِ ما البته که مجاز است نظرش را بگوید (مخصوصاً که قصدِ
    ازدواج هم دارد!)، و البته که غیرممکن نیست (یا به قولِ نویسنده‌ی
    یادداشتِ اول: اصلا محال نیست) که دخترانِ دیده‌شده به ترتیبِ صعودیِ
    زیبایی—زیبایی از نظرِ این آقا—مرتب شده بوده باشند، اما به نظرم رفتارِ
    این شخص احتمالاً چیزِ مهمی درباره‌ی شخصیتِ‌اش می‌گوید.

    داستان را این‌طور هم می‌شود گفت که شخصیتِ خیالیِ داستان، میزانِ
    متأثرشدن‌اش از زیباییِ دختران نسبتِ مستقیم دارد با تخمین‌اش از میزانِ
    ثروتِ پدران‌شان.

    • یادداشت‌نویسِ اولِ خرداد ساعتِ ۱۵:۳۶ هستم. اگر "داوریِ اخلاقی‌ای را بیان نکرده‌اید"، پس چرا باید "شباهت با افرادِ واقعی قاعدتاً مایه‌ی تأسفِ افرادِ واقعی باشد"؟ آدمها باید به خاطر معایب اخلاقیشان متآسف شوند و نه چیزهایی که ربطی به اخلاق ندارد.

    • سلام علیکم.

      قبلاً پیش نیامده بوده که متوجه شده باشم خروپف می‌کنم—حتی چند باری
      پرسیده بودم، و جوابِ منفی را باور کرده بودم. امروز صبح فهمیدم که دیشب
      خروپف کرده‌ام و باعث شده‌‌ام همسرم نتواند بخوابد. گمان نمی‌کنم در این
      مورد کارِ بدی کرده بوده باشم (حتی بعید است که صداداربودنِ تنفسِ من در
      خواب اصلاً فعل محسوب بشود)، اما قاعدتاً بابت‌اش متأسف‌ام. نیز، در
      نگاهِ غیرارسطوییِ من به اخلاق، اینکه کسی فرصت‌طلب و متملق باشد به
      خودیِ خود (یعنی مثلاً تا وقتی که منجر به دروغ‌گویی یا تضییعِ حقِ
      دیگران نشود) ربطی به *اخلاق* ندارد. با این حال، داشتنِ این ویژگی‌ها به
      نظرِ من نشان‌دهنده‌ی ضعفِ شخصیت است و اینکه کسی بفهمد متصف به اینها
      است قاعدتاً باید مایه‌ی تأسف‌اش باشد.

    • یادداشت‌نویسِ اولِ خرداد ساعتِ ۱۵:۳۶ هستم. توضیح جالبی دادید. اما اجازه دهید با استفاده از مثال خود شما کاربرد "متأسف ام" را دقیقتر بررسی کنم. از اینکه خروپف شما نگذاشته همسرتان بخوابد متأسف هستید، با اینکه این کار، ارادی نبوده و در نتیجه، مشمول حکم اخلاقی نمیشود. اما پس چرا میتوان (یا باید) از آن متأسف باشید. مثال دیگر: از زلزلۀ بم متأسفم، از فوت پدرتان متأسفم، … از همۀ این مثالها میشه نتیجه گرفت که آدمها از وجود چیزهایی که شر هستند متأسف میشوند. شاید بتوان شر را چیزی تعریف کرد که موجب رنج و الم انسان یا موجودات زندۀ دیگر میشود. شرور یا اخلاقی اند یا طبیعی. حال، (با فرض اینکه باید از فرصت‌طلبی و متملق بودنِ یک انسان متدسف بود) سوال این است: فرصت‌طلبی و متملق بودنِ یک انسان، متعلق به کدام یک از این دو است؟ فکر نمیکنم معقول باشد بگوییم آن، مانند خروپفی که مانع خوابیدنِ فرد دیگری میشود، شر طبیعی است. و حتی اگر بگوییم آن، شر طبیعی است به نظر میرسد باید شر اخلاقی هم توامان باشد. زیرا این اصل، قابل قبول است: «اگر فعل ارادی ای، شر طبیعی باشد، شر اخلاقی نیز است.» دلیل قابل قبول بودنِ این اصل، آن است که اگر کسی با اراده موجب رنج و الم کسی شود فعل غیر اخلاقی انجام داده است. خلاصۀ استدلال: آدمها از وجود شرور متاسف میشوند. اگرفعل ارادی یک شخص، شر باشد، شر اخلاقی است. پس اگر از فعل ارادی یک شخص، متاسف میشویم آن، شر اخلاقی است.
      اما در مورد نگرش غیر ارسطویی. اگر آنچه واقعا موضوع اخلاق است، رفتار است (اخلاق رفتار-محور) نه ویژگیهای درونی (اخلاق فضیلت-محور) در این صورت، صحبت از «ضعف شخصیت» معنایی ندارد. «شخصیت» یا همان character ترمی ارسطویی است و ضعیف و قوی بودنِ آن برحسب وجود رذایل و فضایل تعیین میشود.

    • سلام علیکم.

      ۱. ناشناسِ محترمِ ۲ی خرداد مدعی بود "آدمها باید به خاطر معایب اخلاقیشان متآسف شوند و نه چیزهایی که ربطی به اخلاق ندارد." من سعی کردم مثالی به‌دست بدهم از موردی که بابت‌اش متأسف می‌شوم اما جزوِ "معایب اخلاقی”‌ام نیست. با خواندنِ نوشته‌ی ناشناسِ محترمِ ۱۰ خرداد متوجه نشدم ایرادشان به مثالِ من چیست.

      ۲. به گوشِ من بسیار غریب است که کسی بگوید—و دارم مستقیماً نقلِ قول می‌کنم—"از زلزلۀ بم متأسفم”.

      ۳. تعریف‌ِ ناشناسِ محترمِ ۱۰ خرداد از شر غریب است. مطابقِ این تعریف، مثلاً باختِ لیورپول به چلسی شر است (یا برای من شر است؟)، و احتمالاً شری اخلاقی هم هست.

      ۴. ناشناسِ محترمِ ۱۰ خرداد چونان دلیلی برای یک اصل، نوشته‌اند "اگر کسی با اراده موجب رنج و الم کسی شود فعل غیر اخلاقی انجام داده است”. جمله‌ی جالبی است، از جمله به این دلیل که ظاهراً *ارادی‌بودنِ* عملی که موجبِ رنجِ کسی می‌شود را مستلزمِ این گرفته‌اند که عمل با *قصدِ ایجادِ رنج* انجام شده است.

      ۵. استدلالِ پایانِ پاراگرافِ اول نامعتبر است.

      ۶. در موردِ پاراگرافِ آخر عرضی ندارم.

پاسخ دهید