بارانِ نیمه‌شب، و تناقض

پول‌مان داشت تمام می‌شد. عطرهایمان تمام شده بود. به نظرمان رسیده بود که عطر واجب است—شامِ سالگردِ آشنایی می‌تواند باشد برای وقتی که گشایشی بشود؛ اما بی عطر نمی‌شود. او برای من عطر خرید، من برای او که نام‌اش مدتی بود که شهرزاد بود. بعد هم مرا برد رستورانِ کوچکِ خیلی خوبِ نسبتاً ارزانی، و به‌درستی پیش‌بینی کرد که چه غذایی را دوست دارم. موقعِ شام توجه کردیم که کریسمس است.
 

18 نظر برای "بارانِ نیمه‌شب، و تناقض"

  1. تعبير هزار و يك شبي ات عالي بود و اندكي هولناك. ولي كريسمس داستان رو از رئال خارج كرد–آدم اول برج بي پول نمي شه.

    • آدم اول برج هم بی پول میشه اگه چند روز قبلش زیاد خرج کرده باشه که نزدیک کریسمس عجیب نیست. بعلاوه،شاید داستان در خارج میگذره که در اونجا کریسمس آخر ماهه.

    • کریسمس عید مسیحیان و یک جشن خانوادگی است (همه ی دوستان خارجی ام تعطیلات را با خانواده می گذراندند) مثل نوروز ایرانیان—کمتر مذهبی صِرف می تواند به حساب بیاید مثل فطر (بعد از بیست و چند روز روزه و امساک یک روز حرام الصیام مطمئنا مذهبی بودن عید را به یاد همه می اندازد). اما خرج کردن در ایام کریسمس در خارج عادی است – به دلیل نو نوار شدن همه ی مردم نه به دلایل مذهبی یا هم کیش بودن – ما هم این کار را می کردیم. اما اگر قصه در ایران اتفاق می افتد و شخصیت ها از اقلیت نیستند (که برای آنها کریسمس یک جشن خانوادگی است و خرج کردن در این ایام برای دید و بازدید بین افراد خاندان و دوستان است ) جای سوال ست—برای خرج کردن در حد محتاج شدن به نان شب مناسبت های مربوط تری از کریسمس می شد انتخاب کرد—برای ادای احترام و جشن گرفتن تولد پیامبری بزرگ در جامعه ای غیر مسیحی لازم نیست تا این حد خود را به دردسر انداخت. شاید هم شخصیت های داستان از آن تیپ ها هستند که ایجاب می کند برای موسیقی رستوران بیت " مهر تو چون شد ریشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام" (به تفسیر خودت) را انتخاب می کردی.
      کریسمس خیلی مبارک

    • "رازهای خوشبختی
      یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم
      دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید ؟

      آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم قرار شد
      خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا
      در مورد مسائل کلی نظر بدهم! گفتم: آفرین! زنده‌باد ! تو آبروی همه‌ی مردها را
      خریده‌ای ! من بهت افتخار می‌کنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها
      حق اظهارنظر داره، چیه ؟ آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌
      آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان
      چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و …

      گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟ آقاهه گفت: من
      در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر
      می‌دهم "

      ( ناشناس روشنفکر 17:52 شما می تونید هر چقدر که باب میلتون هست به مسائل سطح بالا بپردازید. اجازه می دید ما غافلان عوام الناس هیچی حالی نشو به مسائل سطح پایین علاقه نشون بدیم؟)

    • به هر حال برداشت شما(نه اون چیزی که واقعا از متن برداشت می شه) از این آدم اینه که دغدغه هایی! در این سطح داره. اگه داشته باشه چرا گمان کردید که نباید داشته باشه؟ به لحاظ منطقی گزاره های ی شما این طور قابل ترجمه است : کاوه انسان غافل عوامل الناس هیجی حالی نشو نیست. همچنین کاوه نباید دغدغه هایی در این سطح داشته باشد. خب حالا فرض کنیم چنین دغدغه ای داشته باشد. قصد تعمیم دارید به بقیه جنبه های شخصیتی اش؟ علی الظاهر چنین قصدی ندارید. یعنی همچنان فرض این که "غافل عوام الناس هیچی حالی نشو" نیست همچنان برقرار است. پس به نظر می رسد که ناشناس محترم باید بپذیرید که هر آدمی می تواند دغددغه های شخصی خودش را داشته باشد و دوستانه توصیه ام را بپذیرید که گاهی تعیین سطح برای دغدغه های دیگران خارج از عدالت می باشد. به جای اجبار کردن دیگران به ظاهر شدن در سطح توقعاتان می توانید شخصا در نگرشتان کمی انعطاف به خرج دهید. یا این که به وبلاگ دیگری سر بزنید؟!

  2. خانم ناشناسي که خود را موظف مي داني به همه توضیح بدهي، و معلوم هم هست که در حين توضيح دادن عصبي هستي. اگر از جایگاه خودت مطمئني، چرا مي ترسي؟ چه دلیلی دارد که براي همه روشن باشد تو چرا شهرزادي، و از نظر بعضي ها سطح دغدغه‌هايتان پايين يا بالا است؟
    به کاوه اعتماد کن. شاید با تو جور دیگري رفتار کرد.

پاسخ دهید