انتحال، حیرت، تدبیر

آقای دکتر امیراحسان کرباسی‌زاده متنی در سایتِ خبرگزاری مهر منتشر کرده‌‌اند. در بخشی از نوشته‌شان گفته‌اند که دو مقاله در نشریاتِ علمی-پژوهشیِ ایرانی به اسمِ خودشان چاپ کرده‌اند که اصلاً نوشته‌ی کسانِ دیگری بوده و قبلاً در نشریاتِ دیگری منتشر شده بوده است. نوشته‌ی آقای دکتر کرباسی‌زاده مقدمه‌ی کوتاهی هم دارد. قسمت بزرگی از نوشته هم حاوی "دستورالعملهایی برای تولید مقاله علمی پژوهشی در حوزه علوم انسانی است و بنابراین قابل توجه همکاران اینجانب است که برای گرفتن ترفیع و ارتقاء نیاز مبرم به چاپ مقالات علمی پژوهشی دارند." زبانِ این بخش اخیر به نظرِ من طنزآمیز است.
 
درک می‌کنم که اعتراف در فضای عمومی کارِ آسانی نیست و انگیزه و یا شجاعتِ زیاد لازم دارد. با این حال، به نظرم این متن روشن نیست و سؤال‌برانگیز است. بعد از مقدماتی، نوشته‌اند:
 
وقتی به ایران بازگشتم و اوضاع اسفبار چاپ مقالات علمی پژوهشی را دیدم در اقدامی ناجوانمردانه 2مقاله مناسب را که به زبان انگلیسی نوشته شده بودند و هردو چاپ شده بودند عامدانه به دو مجله علمی پژوهشی ارسال کردم. تنها کاری که کردم دستکاری در نام مقالات و مؤلفان آنها بود. مقالات بلافاصله پذیرفته شدند و هردوی آنها به زیور طبع آراسته شدند. طرفه اینجاست که یکی از آنها بدون اطلاع رسانی و کسب اجازه مؤلف چاپ شد.
 
(جمله‌ی آخر کمی عجیب است؛ شاید نویسنده خواسته است پیامی به ما بدهد.)
 
تصریح کرده‌اند که این کار—فرستادنِ مقالاتِ دیگران به نامِ خود—عامدانه بوده است. گمان می‌کنم نوعاً انتظارِ خواننده این باشد که بداند قصدِ دکتر کرباسی‌زاده از این کار چه بوده است. شاید اولین حدسِ ما این باشد که می‌خواسته‌اند به این نشریات یا به جامعه‌ی دانشگاهیِ فلسفیِ ایران نشان دهند که کارِ داوریِ مقالات با کیفیتِ نامناسبی انجام می‌شود. اما این حدس باطل است: بلافاصله بعد از جمله‌های بالا این جمله را می‌بینیم: "من سکوت کردم و ابدا قصد افشای چنین رازی را نداشتم". حدسی که مطرح کردم—اینکه هدفْ نشان‌دادنِ کاستی‌های نظامِ داوری در نشریاتِ علمی-پژوهشیِ ایرانی بوده است—وقتی معقول است که باور داشته باشیم نویسنده قصد داشته است نشان بدهد که برخی داورانْ ناکارآمدند؛ اما نویسنده می‌گوید که اصلاً قصد نداشته در این مورد چیزی بگوید. (یا شاید دکتر کرباسی‌زاده صرفاً می‌خواسته‌اند شخصاً مطمئن بشوند که کیفیتِ داوری چنین و چنان است؟)
 
من سکوت کردم و ابدا قصد افشای چنین رازی را نداشتم تا اینکه چندی قبل مقالهای به زبان انگلیسی برای داوری نزد من فرستاده شد. با اندکی جستجو در اینترنت دریافتم که مقاله رونوشت ناقص و کم دقتی از یک مقاله چاپ شده در آمریکاست.
 
به نظر می‏رسد که مجلات ما اولین کاری که هر مجله در مورد مقالات دریافتی خود انجام می‏دهد را انجام نمی‏دهند: استفاده از موتور جستجو برای کشف سرقتهای علمی احتمالی. بلافاصله بعد از این واقعه، گروهی به نام انجمن مبارزه با تقلب با من تماس گرفت و خواستار توضیحی در مورد دو مقاله من شد. قضیه بسیار ساده است سرقت علمی.
 
از این جمله‌ها شاید این‌طور فهمیده شود که اگر "گروهی به نام انجمن مبارزه با تقلب" از ایشان توضیح نمی‌خواست شاید ایشان تا مدت‌ها در موردِ این سرقت‌های خاص توضیح نمی‌دادند. از اینکه بگذریم، این نکته هم گفتنی است که اگرچه ماجرا نشان می‌دهد که داورانِ ما در موردِ سرقت به اندازه‌ی کافی دقت نداشته‌اند، باری به خودیِ خود نشان نمی‌دهد که در موردِ کیفیت هم کم‌توجه بوده‌اند: پنداشتنی است که اتفاقاً داورانِ این دو مقاله توجه کرده‌اند که کیفیتِ مقالات بسیار بالا است،* که عجیب هم نیست چرا که یکی از اینها در سینتز چاپ شده بوده است. (در این موردِ خاص، خرده‌ای که به دو مجله‌ی ایرانی شاید بشود گرفت این است که چگونه است که داوران‌شان هیچ اشکالی به مقالات نگرفته‌اند که، در موردِ قسمت‌های مشترکِ مقاله‌های اصلی و نسخه‌های دزدی، منجر به تغییری شده باشد. اما این بحث دیگری است.)
 
از متن بر نمی‌آید که دکتر کرباسی‌زاده چه مدت بعد از توضیح‌خواهیِ آن گروه این توضیحات را منتشر کرده‌اند؛ اما دو تاریخِ دیگر را می‌توان پیدا کرد. جست‌وجوی نامِ دکتر کرباسی‌زاده مقالاتی را نشان‌مان می‌دهد، و جست‌وجوی تقریباً هر جمله‌ای از دو تا از آن مقالات نتیجه می‌دهد که مقاله‌ی اول به اسمِ ایشان در شماره‌ای از فصلنامه‌ی اندیشه‌ دینیی دانشگاهِ شیراز چاپ شده که تاریخِ پاییزِ ۲۰۰۷ دارد (مقاله‌ی اصلی، 2001)، و مقاله‌ی دوم در فصلنامه‌ی حکمت و فلسفهی دانشگاهِ علامه طباطبائی، به تاریخِ آگوستِ ۲۰۰۸ (مقاله‌ی اصلی، 2005). زمانی که گذشته کم نیست. مقاله‌ی اول هم در صفحه‌ی رسمیِ دکتر کرباسی‌زاده در فهرستِ آثارشان آمده است.
 
به بقیه‌ی متنِ ایشان نمی‌پردازم.

 
احتمالاً کسانِ دیگری هم که امیر را در جمع‌های دانشگاهی دیده‌اند با من موافق‌اند که بسیار بامعلومات است، ذهنِ فلسفیِ قوی‌ای دارد، به‌غایت متین و مؤدب است، و انگلیسی‌اش عالی است. من در این چهار سالی که در جامعه‌ی آکادمیکِ فلسفیِ ایران بوده‌ام دریافته‌ام که امیر استادِ بسیار خوبی هم هست. این را هم هر کسی می‌تواند دانسته باشد که او از دانشگاهِ معتبری در انگلستان و با راهنماییِ فیلسوفِ مشهوری دکتری گرفته است. در این دورانِ کمبودِ شدیدِ استاد و محققِ جدی در فلسفه، وجودِ امیر کرباسی‌زاده موهبتِ بزرگی بوده است. خودِ امیر اولین کسی بوده که خبر را به صورتِ عمومی منتشر کرده، و امیدوارم این موضوع را تصمیم‌گیرندگان لحاظ کنند.
 
درک نمی‌کنم چه اتفاقی افتاده است. گمان نمی‌کنم کسی با سوابقِ امیر—که مقاله‌ای هم در یک مجله‌ی بین‌المللیِ طرازِ اولِ فلسفی دارد—احتیاجی به فربه‌کردنِ فهرستِ آثارش داشته باشد. به فرض هم که احتیاج داشته بوده باشد، نمی‌توانم بفهمم که چرا کارش را این‌طور انجام داده است: حتی به "ساده‌ترین دستورالعمل" هم عمل نکرده است. امیر می‌توانسته چند مقاله از چندصد مقاله‌ای که خوانده است را ترکیب کند؛ می‌توانسته همین مقاله‌های مسروقه را جمله به جمله بخواند و از نو به انگلیسی بنویسد. چرا چنین نکرده؟ آیا می‌خواسته نشان بدهد که نظامِ علومِ انسانی شدیداً ناکارآمد است؟ اگر قصد این بوده، چرا قصدش را در این سال‌هایی که از انتشارِ مقاله‌ها گذشته عملی نکرده؟ اگر قصدش از ابتدا دزدی بوده و حالا ناچار به اعتراف شده، چرا این‌طور؟ این متن که منتشر کرده به اعتراف‌نامه نمی‌مانـَد؛ هیچ عذرخواهی درش نیست، و بلکه شاید بخش‌هایی از آن در نظرِ‌ کسانِ زیادی توهین‌آمیز هم باشد. آیا متن‌اش را با شتاب و بی‌ تمرکز نوشته؟ در اینجا با شؤوناتِ آکادمیک کاری ندارم، و اخلاق هم مسأله‌ی اول‌ام نیست—مسأله‌ام این است که موضوع را نمی‌فهمم. و عمیقاً غمگین‌ام.

می‌دانم که کسانِ دیگری هم بهت‌زده‌اند. کاش امیر توضیحی بدهد…

*این نکته‌ی اخیر را خانم محدثه واضحی در بحثی در فضای عمومی متذکر شده‌اند.

 

18 نظر برای "انتحال، حیرت، تدبیر"

  1. یادم هست که اتفاقا اخیرا وقتی به ذنبال کار چاپ یکی از مقاله های درسی کلاس دکتر کرباسی زاده بودم از آنجایی که مجله ای که میخواستم مقاله را برایش بفرستم شرط کرده بود مقاله را بدون نام استاد چاپ نمی کند با دکتر کرباسی زاده در این مورد صحبت کردم و ایشان علاوه بر راهنمایی هایی که کردند حتی پیشنهاد دادند مقاله را برای مجله ای بفرستم که همچین پیش شرطی نداشته باشد.
    این نمونه ای از تجربه شخصی من از نوع یرخورد دکتر کرباسی زاده است.

  2. مطلبی که در ادامه خواهد آمد ارتباط مستقیمی با نوشته ی کاوه و شخص دکتر کرباسی زاده ندارد، ولی بی ارتباط با نوعی دگرگونه از تقلب علمی نیست. من اسم آن را می گذارم تقلب روزمره. محرک این تقلب روزمره چیست؟ آن چیزی است که نام آن را می گذارم آسان گیری علمی-اخلاقی. من عمل دکتر کرباسی زاده را حیرت آور نمی بینم. چراکه از زمانی که مشغول به رشته ی فلسفه ی علم شده ام با این آسان گیری خو کرده ام. و چنان عملی را نتیجه ی ناگزیر این آسان گیری می دانم. ولی منظورم از این آسان گیری چیست؟ بگذارید راوی چهار قصه باشم.
    1- دکتر … رئیس یک گروه اسم و رسم دار فلسفه است. نمرات درس فلسفه … را بر تابلو زده است. حیرتا! چرا همه ی دانشجوها از این درس نمره ی 18.5 گرفته اند؟ یعنی تمام این حدوداً ده نفر دقیقاً دارای یک پایه ی علمی هستند؟ یعنی آنها در طول یک نیمسال دقیقاً به یک اندازه زحمت علمی کشیده اند؟ یعنی … . اما صبر کن. یک نفر موفق به اخذ نمره ی 19 شده است!
    2- دکتر … جوان است و با انگیزه. چه خوب که درس فلسفه … را ارائه کرده است. قرار گذاشته که برای ارزشیابی ما دو کار انجام دهد آزمونک های هفتگی ( به شکل take home ) و یک مقاله ی پایانی. چه ارزشیابی خوبی! اینگونه هرکه بیشتر کار کند قدر بیشتر خواهد دید.
    اما صبر کن. دارد اتفاقاتی می افتد. چرا همه از آخرین آزمونک، نمره ی کامل گرفته اند؟ … به من می رسد و پوزخند می زند. می گویم چه شده. می گوید من از نمره ی خویش حیرت کردم. آخر لایق نصف آن هم نبودم. این بود که برای دکتر ایمیلی ( رایانامه ) فرستادم و مراتب را جویا شدم. می گویم خب. می گوید جوابش همان جواب ایمیل قبلی با همان فونت بود:10 ( یعنی نمره کامل )!
    نمرات پایانی اعلام می شود. با … گپ می زنم. می گویم به هر حال اینکه بالاترین نمره به من اختصاص یافته قطعاً به مقاله ی پایانی هم مربوط بوده است. پوزخند می زند و می گوید مقالات پایانی اصولاً خوانده نشده است. می گویم چه طور. می گوید من مقاله ام تکمیل نشده بود، بنابراین فایلی را فرستادم که باز نشود تا در یک فرصت چند روزه مقاله را تکمیل کنم. می گویم خب. می گوید بدون آنکه اخطاری مبنی بر خراب بودن فایل به دستم رسیده باشد نمره ی من اعلام شده است و همان طور که می بینی نمره ی سوم کلاس هستم و با تو تنها نیم نمره تفاوت دارم!
    3- چند بار شده که به انجمن … و … رفته ام. از هوشمندی و بیان گیرای دکتر … زیاد شنیده ام. ولی نمی دانم چرا هربار که به انجمن … و … می روم، وجه غالب سخن ها بر مداری غیر از فلسفه می چرخد. از نرخ سکه و ارز تا برنامه ی شب نشینی و الخ. مگر اینجا محل کار ایشان نیست؟ مگر کار ایشان فلسفه نیست؟ مگر در محل کار، وجه غالب نباید کار باشد؟ پس چرا اینگونه نیست؟ … از دانشجوهای دمخور با انجمن … و … و دکتر … سخن جالبی می گوید: بیشینه ی ایشان آردها را بیخته اند و الک ها را دیرزمانی است که آویخته اند. و من دانشجوی تن آسان هم مقصرم. با این رخوت، الک را با میخ طویله ای دوچندان، سخت تر بر دیوار قرارمند کرده ام.
    4- دکتر … سؤالات آزمون را در اختیار ما می گذارد. آزمون در قالب take home است. دانشجوها قراری می گذارند. هرکه مسئول یک سؤال شود. آنگاه با دستکاری مختصر در جواب دیگران، نتیجه ی عرق ریزان اندیشه ی دانشجو به استاد تحویل شود.
    نمی دانم این چهار قصه توانسته آن نوع آسان گیری را که زهر انگیزه و تحرک علمی است بنماید یا خیر. زمانی که هنوز دانشجوی ریاضی بودم این تن آسانی بود ولی کم بود. گویا عشق به ریاضی در اهالی آن خطه افزون تر بود. آیا این کم ترین توقع از یک استاد نیست که صادرات دانشجویش را با دقت رصد کند؟ و نقد کند؟ و میزان باشد و الگو؟ و عاشق حوزه ی کاری اش باشد؟ چرا استادان فلسفه ی ما ( بیشینه ی آنهایی که من حضورشان را درک کرده ام ) اینگونه گریزانند از خوانش دقیق کار دانشجو؟ چرا سخت گیر نیستند؟ چرا قدر این حوزه ی معرفتی را اینگونه نازل می کنند؟ چرا دانشجو تن به کار نمی دهد؟ چرا درد انتحال در بیشینه ی کار دانشجوها بیداد می کند؟
    به نوعی فلسفه را گره خورده با عشق می دانم. آنگونه انگیزه هایی که سبب ساز ورود به دیگر حوزه های معرفتی می شود تا حدود زیادی در اینجا غایب است. عشق در اینجا رنگی غالب دارد و من این آسان گیری راه به فقدان عشق برده را درنمی یابم.
    و این تازه یک درد است. درد آسان گیری. به نوعی و با گذاشتن نامم در پای این نوشته مبتلا به درد آشنای دیگری می شوم که بگذریم … .

    فراز قلبی

    • ارزیابی خوبی از میزان زمانی که یک استاد دارد ندارید. اگر یک استاد زمان بی نهایت داشت می توانستید چنین انتظار ایده آلی داشته باشید، ولی در زندگی واقعی این گونه نیست. یک استاد باید نمره درس را رد کند و برای یک درس هم مقدار مشخصی زمان دارد. در این زمان سعی می کند در حد ممکن ارزیابی معقولی داشته باشد از میزان دانش و تلاش دانشجو. هدف از تمرین و پروژه و غیر هم این نیست که استاد بخواند بلکه این است که دانشجو یاد بگیرد.

      به عنوان مثال، یکی از اساتید بنام دانشگاه استنفورد به صراحت در کتابش می نویسد که تزهایی که ممتحن آن است را کامل نمی خواند بلکه برای داشتن ارزیابی معقول تعدادی صفحه از آن را به صورت شانسی انتخاب می کند و بر اساس آن کیفیت تز را تخمین می زند. این ها پدیده های کاملا طبیعی و پذیرفته شده در جامعه دانشگاهی هستند. در حدی که دانشجو مطالب را یاد بگیرد و رابطه ی معقولی بین نمره و دانش و تلاش دانشجو وجود داشته باشد استاد وظیفه اش را انجام داده است.

      طبیعتا هر تخمینی هم می تواند خطا داشته باشد. مشکل اصلی بیشتر اوقات این است که اساتید آموزش ندیده اند که در زمان محدود اختصاص داده شده به تدریس یک درس با چه روش هایی می توانند ارزیابی کم خطاتری داشته باشند.

  3. در زندگي هركدام از ما نقطه هاي تاريك و سياهي هست كه ميانگين و معدل كارنامه درخشان زندگيمان را بيرحمانه پايين مياورد. فراموش كردن اين نقاط، به ما اجازه ميدهد تصوير بهتري از خودمان داشته باشيم و پوشاندنشان هم باعث ميشود جايگاه ما در اذهان ديگراني ارتقا پيدا كند كه قرار است با بررسي اين كارنامه با ما ارتباط برقرار كنند يا تحسينمان كنند. آن اتفاقها افتاده اند و نه تنها امكان محو كردنشان وجود ندارد، بلكه ما محكوميم بار تبعاتشان را تا ابد به دوش بكشيم. نقطه هاي سياه، حال و آينده ما را تحت تاثير قرار ميدهند. فراموش كردنشان كه ممكن نيست اما پوشاندنشان هم گاه فاجعه ميافريند. درست در لحظه اي كه قرار است همه چيز روبراه شود و زندگي روي ريلي بيفتد كه بايد، سروكلّه نقطه سياه پيدا ميشود. حالا يا از طريق نقل قول دوستي كه توجيه نيست، يا با پيدا شدن دستنوشته اي يا ايميلي كه نبايد، يا با دريافت پيغامي ناگهاني از كسي كه گمان ميكردي براي هميشه خاطره نقطه سياه را با خودش برده است، يا با مواجهه اي اتفاقي در خياباني دوردست، هنگامي كه با كسي قدم ميزني كه قرار نبوده از نقطه سياه مطلع باشد. گمان ميكنم بهتر است تلاش براي پنهان كردن نقاط سياه را فراموش كنيم. بالاخره يك روز گندش در ميايد. اتفاقن ممكن است وقتي پنهانش ميكنيم، در روز موعود فاجعه بزرگتري بيافريند تا وقتي كه جسورانه اعلامش ميكنيم. "سلف كريتيك" لعنتي، با تمام عواقب ترسناكش، اين حسن را دارد كه نميگذارد نقابي كه روي صورتت كشيده اي، وحشيانه كنار برود؛ آن هم درست در وقتي كه نبايد. لااقل نميگذارد اين جمله را از كسي يا گروهي يا جامعه اي بشنوي كه: "اگر ميدانستم اينطور است، …". تا زماني كه سرشار از اعتماد به نفسي و خودت را از جهان برتر ميداني، شايد نيازي به "نقد خويشتن" نداشته باشي. اما زندگي بيرحم تر از آن است كه به تو اجازه بدهد اين حس "خوشحالانه" را تا ابد با خودت همراه كني. آنكه غربال به دست دارد از پي مي آيد

  4. دکتر کرباسی زاده معلومات خوبی دارد و تسلط اش به انگلیسی عالی است، اما درباره ی ذهن قوی فلسفی و موهبت بودن اش در آکادمی های ایران اغراق کرده اید. کرباسی زاده نه ذهن قوی فلسفی دارد و نه منش فیلسوفانه. نه تحکم و جدیت ویتگنشتاین را دارد، نه تبحر و طنازی راسل و نه سردی و دقت فرگه را. در کلاس های اش مباحث بسته می شوند. تاریخ فلسفه پیش او گشوده نیست. دعواها را پیشینیان کرده اند و او اینک صرفاً روایت می کند. در بهترین حالت دعوا را خوب تعریف می کند. اما پیگیر ادامه ی نزاع نیست. به نظر می آید خیلی هم برای اش مهم نیست.
    و اما بعد، آنچه او در مصاحبه با مهر گفته واقعاً شرم آور است. مسأله اینجاست: اگر بگوییم او دزدی کرده است، حرمت استادی اش را پاس نداشته ایم یا او با این دزدی و سپس عذر بدتر از گناهی که آورده حرمت استادی (آن هم در فلسفه) را پاس نداشته است؟ به نظرم شق دوم صحیح است. بگذارید به شیوه ی فلاسفه در طول تاریخ که بی رحمانه یکدیگر را به نقد کشیده اند (و شاید این شرف فلسفه است که ملاحظات صنفی در آن نیست) بگویم که او دزدی ناشیانه ای کرده و پس از گیر افتادن گفته می خواسته بی عرضگی پلیس را به رخ بکشد!
    من آنقدر هم که شاید برخی با خواندن این کامنت بپندارند بی رحم نیستم. من با این خشونت به دزدانی ترحم می کنم که نه حقوق یک و نیم میلیونی مؤسسه ی زیبای حکمت و فلسفه ی ایران را دارند و نه از احترام و شأن اجتماعی کرباسی زاده برخوردارند و همین الآن با دستبند (وشاید هم پابند) منتظر ارسال به دادسرا و محاکمه شدن هستند. انچه فراز قلبی گفته است تأسف مرا بیشتر کرد. نخواندن مقالات دانشجویان و نمره بر اساس… صادر کردن! چه بگویم دیگر…

  5. نه خیلی بدبین باشید، نه خوشبین. شاید این هم ترفندی باشد. شاید در این وانفسای مملکت استاد نیاز به نوعی برخورد رسانه‌ای یا دولتی داشته باشد که آن را سکّوی پرش و گرفتن پناهندگی برای اقامت خارج کند. باید دید پایان شاهنامه چگونه است.

    • پاسخ به ناشناس (14:26): نه لزوماً؛ و در مورد ایشان قطعاً نه. به نظر من دکتر کرباسی‌زاده نمی‌دانسته گندش درمی‌آید، وگرنه همان اوّل هم اینقدر بد و تابلو کارش را انجام نمی‌داده. ولی آدم‌های باهوش تهدیدها را به فرصت تبدیل می‌کنند و ایشان باهوشند. اغلب سارقین باهوشند، خصوصاً که تحصیل‌کرده باشند. البته با توجه به علاقه‌مندی کاوه به مباحث اخلاقی می‌توان این پرسش را طرح کرد که آیا نمی‌توان از زاویۀ Moral Luck حداقل کمی از کار دکتر کرباسی‌زاده دفاع کرد؟

  6. من این مطلب را از زاویه‌ی دیگری می‌بینم. آقای کرباسی‌زاده می‌نویسد: " هفت سال پیش وقتی مشغول تحصیل در انگلستان بودم واز حال و هوای مقالات علمی پژوهشی چندان خبری نداشتم[…]نامه‏‌ای به وزیر علوم وقت نوشتم و در آن وضعیت نابسامان و رشد قارچ‎گونه مجلات علمی پژوهشی و نگاه کمی آنها در حوزه علوم انسانی شکایت کردم."
    تعجب می‌کنم از این‌که یک فارغ‌التحصیل دانشکده صنعتی اصفهان و دانشگاه شریف این قدر ساده‌اندیش، "توریست" و از اوضاع علمی کشور بی‌خبر است که فکر می‌کند با نامه‌نوشتن به وزیر می‌تواند این خانه‌ی از پای‌بست ویران را تعمیر کند. یعنی در آن سال‌ها از آن همه داستان تقلبّ استادانِ صاحب مقام چیزی به گوشش نخورده‌بود؟
    این نامه‌نگاری به نظر من مثل این می‌ماند که کسی برود خارج و آثار مهرورزی بر بدن بعضی از بندیان سابق را ببیند بعد کشف کند در مملکتِ ما "اسمشونیار" وجود دارد و بعد نامه بنویسد به وزیر وزارت فخمیه یا "دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه" و شکایت کند.
    [بی‌ارتباط بااین بحث: راستی در فلسفه‌ی علم شریف چه می‌گذرد که بخش چشمگیری از فارغ‌التحصیلانش این‌قدر از جامعه بی‌خبرند؟]

    • اتفاقاً همین قسمت "نامه‏‌ای به وزیر علوم وقت نوشتم" خودش مشکوک است. معتقدم چنین نامه‌ای نوشته نشده است، بلکه برای بهره‌برداری (تلقینی یا سیاسی)آورده شده است. در ضمن هفت سال پیش تعداد مجلات علمی‌پژوهشی فلسفه زیاد نبود و جای تعجب دارد که ایشان چطور از راه دور با ارسال یک مقاله به این نتیجه رسیده است که وضعیت مجلات تا حدی اسف‌بار است که باید در سطح وزیر نامه‌نگاری کند.

پاسخ دهید