توضیح‌نداده قهر نکنید

گفتم که همین امروز تا هفت آزادم. بارِ اول‌مان می‌شد، اگر که می‌شد.
 
گفت "می‌دانی ساعت چند است، پسرِ خوب؟"
 
"بله: پنج. یک ساعت راه است تا آنجا. می‌توانیم از شش شروع کنیم."
 
"فکر کنم تو مرا با کسانِ دیگری اشتباه گرفته‌ای."
 
دیگر حرفی نزد. این را می‌شد فهمید که سخت عصبانی است، ولی من بالاخره نفهمیدم که یک ساعت کم بوده است یا زیاد.
 

29 نظر برای "توضیح‌نداده قهر نکنید"

  1. آقای لاجوردی احتمالا قرائن مقالیه در سخنانتان بوده و قرائن حالیه که مخاطب چون من بدانها التفات ندارد نیز بین شما در جریان بوده است احتمالا شاید نیازی به توضیح هم نبود!!

  2. اگر یک ساعت رو برای زمان رسیدن به همدیگه در نظر بگیریم، بعیده برای کسی که در تهران زندگی می کنه زیاد به نظر برسه. و اگه یک ساعت فرصت کمی است برای آماده شدن به قصد دیدار، قاعدتا آدم عصبانی نمیشود. شاید فوقش حرص بخوره از بی فکری پیشنهاد دهنده.
    برای قسمت دوم اگر یک ساعت زیاد باشه، ناراحتی نداره. آدم می تونه از وقت لازم استفاده کنه بقیه اش رو هم هر کاری دوست داره بکنه. اگه کم باشه با توجه به پیش فرض ها و میزان دوستی و چندمین بار بودن و غیره می تونه ناراحت کننده باشه.
    به نظرم اینا اومد هرچند جدید نباشه که نباشه.

    • جالب است.
      من اول بار که این تکه را خواندم برداشتی دگرگونه داشتم. شاید برداشت من صواب نباشد. اما با قرینه هایی که از متن می یابم این برداشت را بیراه هم نمی یابم. اما برداشت من چیست؟
      ۱- از متن: بار اولمان می شد اگر می شد.
      تعبیر: برای اولین بار رابطه ی جنسی برقرار می کردیم.
      ۲- از متن : فکر کنم تو مرا با کسان دیگر اشتباه گرفته ای.
      تعبیر : من فاحشه نیستم.
      ۳- از متن: یک ساعت کم بوده است یا زیاد.
      تعبیر: یک ساعت برای سکس ، کم است یا زیاد.

      اگر این تعبیر را روا بدانیم چند نکته جالب توجه است :
      ۱- برخورد به شدت تحقیرآمیز کاوه با آن شخص. گویا به صراحت می گوید : بله تو یک فاحشه ای.
      ۲- ناراحتی غیرقابل کنترل کاوه از این اتفاق. این دلخوری باعث شده چنین متنی را در اینجا بگذارد. حدس من این است که اگر او تا این حد ناراحت نمی بود این تکه را در اینجا نمی گذاشت. حتی اگر لختی صبر می کرد باز هم شاید در نوشتن این متن تأمل می کرد. ولی حال که منتشر شده حتی اگر از انتشارش ناخرسندباشد ولی زدودنش یک عقب نشینی آشکار است. پس این تکه خواهد ماند.
      اما چرا این برداشت را صواب می دانم:
      یک دلیل مهم آن است که اگر مسأله آنگونه باشد که شادی خانم تصور کرده بسیار خنک است آوردنش در اینجا و بسیار مبتذل ( به معنی پیش پاافتاده ) است گفتنش برای شخصی چون کاوه.

      جالب است.
      کاوه دارد برای مخاطبانش نوع خاصی از زیست را طراحی می کند. این زیست با معیارهای اینجایی پر حرف و حدیث است. مخاطب دائم می پرسد چگونه کاوه همچنان ادامه می دهد و خلاف جریان شنا می کند و کسی متعرضش نمی شود و سنگی مانعش نمی شود. و کاوه عریان و عریان تر بر این زیست پا می فشارد. او حتی توهین های وبلاگش را نمی زداید. چرا؟ زیرا آنها بخشی از طراحی ویژه بودن او است. همه ی اینها باعث می شود کاوه بیش از پیش آدم ویژه ای جلوه کند ( که چه بسا چنین آدمی هم باشد. )و بیشتر محل سوء تفاهم قرار گیرد. و سوء تفاهم آغاز حرف و حدیث است. و … .
      ممکن است سؤال شود که زیست ویژه را چه سودی است. نمی دانم ولی حداقلش این است که برخی از شخصیت ها را ارضا می کند. و مخاطب هم ( چه عام و چه خاص ) بعدها به این زیست ویژه رجوع خواهد کرد. بارها و بارها. مثلاً بین زیست ویژه ویتگنشتاین و زیست معمول کانت داوری کنید و مشاهده کنید که کدام یک محل خوانش دوباره و دوباره ی نسل های بعد است. و کدام یک محل بحث و حرف و حدیث های پسینی.
      باید این را هم گفت که اگر از پس این زیست ویژه حوادث عجیبی هم الصاق شوند کاملا او را در طراحی ویژه بودنش یاری می رسانند. حوادثی مانند اخراج از آی پی ام، روی آوردن به مشاغل عجیب و … و در عین حال کار فلسفی پربار. و این آخری شرط لازم است. بله برای پر حرف و حدیث بودن ، برای ویژه بودن و… این آخری شرط لازم است. ولی خب کافی نیست.

      اینها را سریع نوشتم. همین طور چرک گون اینجا می گذرام.
      باز تأکید می کنم که قصدم ارزش گذاری نبوده است. بلکه صرفاً توصیف است و آن هم توصیفی کاملاً شخصی و چه بسا دور از شخص مورد بررسی.

      فراز قلبی

    • من جوش زدم؟
      نه اصلاً عجیب نیست که ادم بخواد خاص باشه و چه بسا فقط خواستن نباشه و واقعاً خاص باشه.
      من فقط چیز ساده و کوچکی به نظرم آمد و گفتم. بی آنکه بخواهم ارزش گذاری کنم. راستش معنی بعضی از پاسخ ها را که اینگونه با خشونت کلامی آلوده شده است در نمی یابم.
      یک نکته به ذهنم آمد. مریدان کاریزما معمولاً به انواع خشونت آلوده اند.
      فراز

    • نه پس، جوش نزدی. یه متن نوشتی سه برابر متن اصلی. تجزیه و تحلیل و تخریب شخصیت و تحقیر و هر کار از دستت براومده کرده، حالا از "خشونت کلامی" حرف می زنی؟ اصلا می دونی چی هست اینکه ازش حرف می زنی.
      بله بله … ما مریدان به خشونت آلوده ایم. شما بیا مرید ما شو اصلا.
      ما مریدیم و تو هستی پیر ما … اندکی بنشین به روی صندلی

  3. گمان می کنم آقای دکتر خاص ما که به شاگردیش افتخار می کرده ام، تلاششان برای نابود کردن همه ی بنیانهای اخلاقی است . ایشان می کوشد تا عقده های فروخورده اش را عریان کند و در این راه، وب گردان یا دوستانش(به معنای عام، هرآنکه باشد، از دوست واقعی، تا دانشجوی از همه جا بی خبر، تا دوست مجازی و…) را بی نصیب نگذارد. ایشان مصیبت خود در یافتن یک زندگی هدفمند را با بقیه تقسیم می کند. هرچه بگوید، بر او حرج و توهینی نیست!
    زیست جهان(Lebenswelt) انحصاری او کوچکتر از این است که به سایر انسانهای معنوی که می خواهند کمی دور از غرایض حیوانی شان زندگی کنند فکر کند. بی ایمانی و عدم اعتقاد او به ماوا و معاد، کارش را آسان می کند. هر آنچه در سلولهای مغز کوچکمان می گذرد را نباید بازنشر و بعد هم گاهی عملی اش کنیم. تصور ذهنی ایشان مبنی بر اینکه هر دوستِ دختر(به معنی دوستی که دختر است نه ماهیت رومنس) یا دانشجوی دختری فاحشه است مگر اینکه خلافش ثابت شود و باید برای بهره جویی جنسی توسط ایشان حاضر و آماده باشد، خیلی جالب است.
    گاهی فکر می کنم که نکند در خارج از ایران متولد شده اند! اما ظاهرا دو-سه-چندسالی در بلاد بی اصالت کانادا(که مقصد کوچ نشینان بی وطن است)تحصیل نموده اند و فقط بازتشر عقده های روانی فروخورده کودکی و جوانی در ذهن خام و شخصیت روشنفکر نمای ایشان است که چنین انتشار می یابد.اما گمان نمی برم کسی بتواند اینگونه بگوید و بنویسد،اما هنوز یک صندلی برای خودش در آی پی ام داشته باشد، بی آنکه از حمایت برادران خاص گمنامش برخوردار باشد.
    گفتن خاطره ای بی حاصل نیست. در سال 90 ؛ به همراه حلقه دوستان فکری، استادی بزرگ و اندیشمندی معمم و در عین حال مکلا، که به عنوان ناشری بی پیرایه برای حوزه نشر روشنفکری دینی ایران پس از اصلاحات، پدری کرده است و اگر نامش را ببریم، همه بی شک می شناسیدش، را پس از آزادی از بند در منزلش ملاقات کردیم. قسم می خورد که آقای بازجویی خاصی در بند دو الف سپاه داشته است که صدایش را به سبب افتخارِ استادی این جوان و بعدها استمعاع فایل صوتی مناظره های کش دارش در دانشگاه قم و یا«…» خوب می شناخته! می گفت ایشان ستون نویس ثابت روزنامه مردمی کیهان است اما در مدرسه و دانشگاه و خیابان، احتمالا روشنفکری سکولار می شناسیمش. نقل می کرد که به او گفتم تو را به روشنفکری چه کار آقای …؟ و دیگر پاسخی نشنیده بود تا اینکه دو روز بعد به عمومی فرستادنش.
    برای منِ مستمع که روزی شاگرد آن جوان بودم، شنیدن ماجرا و ستمی که بر اعتمادم به این استاد جوان رفته بود آنچنان سخت بود که ناگهان برآشفتم اما آن پدر معنوی به ما گفت: «البته از دوستانشی که خود از سلامتشان مطمئنند، می خواهم او را رها نکنند! از قدیم معروف است که توجه به بیمارانِ نیازمند زکات سلامتی است!!!!»
    ر. م.

  4. ر.م.، متأسفم که نمی‌تونین سبکِ زندگیِ یه آدم رو که ممکنه با همهٔ نُرم‌های پذیرفته‌شدهٔ جامعه یکسان نباشه بپذیرین. و برای رد کردنِ این سبکِ زندگی اتهام‌های بی‌ربطی رو به نویسندهٔ این وبلاگ می‌زنین.

  5. پرستو!
    1-آیا ما در جایگاهی که به ما عاریت داده شده حق داریم جهان بینی خودمون را به افرادی که به نوعی به لحاظ سنی یا جایگاه اجتماعی شون ضعیف تر از ما هستند دیکته کنیم؟
    2- این همه انسان روشنفکر و حتی نیهیلیست وبلاگ می نویسند. چرا کسی سراغ آنها نمی رود؟ شاید چون ایشان از جایگاه اجتماعی اش سوء استفاده می کند.
    3- اگر شما همان پرستوی مهاجرایشون هستید باید فکری به حال این روح و روان بیمارش بنمایید.
    4- واقعن اگر گمان می کنید که به دکتر اتهام می زنند و اینها فقط تفاوت نگرش به سبک زندگی و زیست-جهان متفاوت با ایشان است، لطف کنید به آدرس زیر یک ایمیل بزنید تا تصاویر و مدارک جذابی از سبک زندگی استاد درروزهایی که ساکن اوین بودید و بعد از آن برایتان ارسال کنم
    [email protected]
    اگر این ایمیل شماست خودم این کار را بکنم!
    [email protected]
    به هر حال تا دکتر این پست را پاک نکرده سریعتر جواب بدهید!

  6. ین‌طور که من می‌‌فهمم، کاوه یک پیشنهاد معقول متناسب با شرایط داده. شنونده و بعضی‌ کامنت‌گذاران هم پیشنهاد را چیز دیگری تفسیر کرده و بعضا عصبانی‌ شده‌اند. ربطش به جهان‌بینی‌ و غیره را نمی‌‌فهمم. تهمت زدن اما کار زشتی است.

  7. چرا من این طور برداشت کردم؟ این که اون خانم یه پیشنهادی دادند و آقای لاجوردی هم عمدا بهشون این طور گفتن که اون خانم متوجه بشه که حدود رابطه اش را با ایشون حفظ نکرده اند! البته من ایشون رو اصلا نمی شناسیم. یعنی اشتباه برداشت کردم؟1

  8. آی پی محیط بسیار خاصی برای آدم های خاص است. البته همه ی آدم های خاص اونجا نیستن ولی درصد بالایی از ادم های خاص اونجا هستن. صرف بودن یک ادم در آی پی ام هیچ معنی خاصی نمی دهد. تا جایی که من خبر دارم اگه حتی یه دانشجو ستاره دار هم باشه اگه که از نظر تخصصی قوی باشه می تونه و تونستن که وارد آی پی ام بشن. نمی دونم! ولی مث این که بعضی ها بدشون نمی یاد زمینه ای فراهم بشه که آقای لاجوردی خودش از آی پی ام بیرون بیاد. بد نیست که یه کم هم به عقب برگردین به تاریخ! صرف بودن یه نفر توی یه دم و دستگاه در موردش قضاوت نکنید مگر این که مدارک محکمی داشته باشد. که اگه دارید، تسلییم!

  9. سلام کاوه

    نخست آن که یک ساعت البته که کم است

    دوم آن که این موضوع کلاس درس نیست که سر ساعت شروع شود و سر ساعت هم پایان بگیرد، که اگر چنین شود احساسی در آن نیست و بالطبع لذت بخش هم نخواهد بود

    سوم آنکه وقتی گفته فکر کنم تو مرا با کسانِ دیگری اشتباه گرفته‌ای منظورش این بوده که من همچون کسان دیگر نیستم که اعتقادی به رابطه ی روباتیک داشته باشم ، آن چه می خواهم رابطه ای فراتر از انجام وظیفه و رفع تکلیف است.رابطه ای پر از احساس و لذت

    چهارم فکر می کنم عصبانیتش بیشتر به خاطر این است که تو بیشتر( و شاید فقط) به رابطه ای صرفا" فیزیکی فکر می کنی و احتمالا" ترجیح داده(با وجود اشتیاق بیش از حد) رابطه ای برقرار نشود تا رابطه ای ایجاد شود که حتی ارضاء کننده هم نیست چه برسد به این که به یاد ماندنی شود

    پنجم:آیا واقعا" نفهمیدی که کم بوده یا زیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!د
    به ناشناس 19 ژوییه ساعت 13:57 :پرستو حتما" شناخت کاملی از کاوه و نحوه زندگی اش دارد پس زحمت نکشید، می دانم که او آزاداندیش تر از این حرف هاست.

  10. خطاب به م.ر
    اکیداً خواهش می‌کنم در همان سبک و سیاق سابق بنویس. صرفآً به این دلیل که وقتی ناسزا می‌گویی و از اسافل اعضای نوامیس حرف می‌زنی، حداقل می‌دانی که از چه حرف می‌زنی. اما وقتی موعظه یاافشاگری می‌کنی موضوع صحبت‌هایت را نمی‌شناسی. مثلاً همین‌ که می‌گویی "بلاد بی اصالت کانادا(که مقصد کوچ نشینان بی وطن است)" نشان می‌دهد که نه چیزی از کانادا می‌دانی، نه از کوچ و نه از وطن. در اینجا هم کاری ندارم که این نحوه‌ی سخن گفتن چقدر شبیه گفتمانِ همان جریده‌ی شریفه‌ای است که نامش را برده‌ای.
    مثال دیگرش این است: "استادی بزرگ و اندیشمندی معمم و در عین حال مکلا، که به عنوان ناشری بی پیرایه برای حوزه نشر روشنفکری دینی ایران پس از اصلاحات، پدری کرده است."
    من فرض می‌گیرم که کاوه همان است که شما "ناشناس"های مختلف سعی در حقنه‌کردن آن دارید، یعنی فاسق و فاجر و مأمور وزارت فخیمه. از جانب اکثر خوانندگان این وبلاگ هم می‌توام قول بدهم که اگر شمایان مارا از"مزینّات" خود محروم کنید، هربار که اینجا می‌آئیم اول این جمله را یک بار بگوئیم که "کاوه فسق و فاجر و مأمور وزرات فخیمه است". شما هم که امر به معروف و نهی از منکرتان را کرده‌اید و نیز تولّی و تبرایتان را. حالا دست از سر ما بر‌می‌دارید؟

  11. این آقای دکتر اصلاً تمام وقت بازجوی اطلاعات بود، بعد برای پوشش از بیست سال پیش فرستادنش شریف یه مقداری ریاضی بخونه و بعد هم گفتن برو کانادا به خرج دانشگاه کانادایی یه دکترای فلسفه هم بگیر که دیگه پوشش کامل بشه. الان هم پاره وقت تو آی پی ام درس می ده، بعد طرفای ظهر اینا می ره اطلاعات (که خیلی جای خفنیه) بازجویی می کنه. رفیقای ما هم که همه زندانی سیاسی ان، همه گفتن صدای بازجوی ما دقیقاً صدای این دکتر لاجوردی بوده. هزار تا قسم قرآن و جان بچه هم خوردن. شک نکنید.
    بعد این آقا از یک طرف ناتوانی جنسی داره، از اون طرف هی به نوامیس مردم تجاوز می کنه. چرا همچین می کنه آخه؟

  12. اگر کمی دقت کنید و همه ی حالات ممکن را بشمارید، از چهار حالت ممکن تنها دو خوانش سازگار وجود دارد که در خوانش اول منظور زن می تواند این بوده باشد که یک ساعت کم است و در خوانش دوم منظورش می تواند این باشد که یک ساعت زیاد است. اما نکته این است که در خوانش اول منظور زن تنها می تواند این باشد که یک ساعت برای با هم بودن کم است (یعنی برای گفتگو و مشاعره و معاشقه و …). در حالیکه در خوانش دوم منظور زن تنها می تواند این بوده باشد که یک ساعت برای صرفا … زیاد است.
    به نظر من نکته جالب اینجاست که هر دو خوانش با هم سازگار اند و لزومی ندارد کاوه برای اینکه یکی از این دو خوانش را به زن نسبت دهد، خواستار توضیحی از سوی او باشد.

  13. در ادامه‌ی کامنت مرتیکه: فکر می‌کنم آرزوی هر کسی که یک بار هم بازجویی شده باشد این است که بازجویی چون کاوه داشته باشد. منطق و استدلال و هوش و ادب و اخلاق به کنار، صرفاً از لحاظ لحن و صدا.

  14. دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰
    قناعتِ رفتارگرا

    بعد از جلسه خواهشگرانه گفتم "مرا جایی ببر و به‌ام محبت کن." بردم. محبت‌کردن‌اش زیاد و بی‌حد بود (گرچه پنهان اگر نبود تعزیر می‌کردند لابد). خامی نکردم و نپرسیدم که آیا دوست‌ام هم دارد.

  15. کاوه،
    تو از کجا فهمیدی که اعتراض‌اش معطوف به کم یا زیادی مدت زمان یک ساعت است؟ شاید از این که تو به محض رسیدن می‌خواهی شروع کنی دلگیر شده است. لااقل صبر کن عرق تن‌ات خشک شود.

پاسخ دهید