عقلِ سرخ

فرزانه بردم پیشِ ‌پزشکی که خانم دکتر معرفی کرده بود. پرخاشگرانه گفتم "خواهش می‌کنم موعظه نکنید؛ فقط اگر داروی [شیمیاییِ] مناسبی سراغ دارید بگویید." گفت که شرطِ تجویزِ دارو این است که قول بدهم خودکشی نکنم. گفتم که البته که قول نمی‌دهم. خـُـلقِ من و خامیِ روان‌پزشک؛ تقریباً دعوایمان شد.

فرزانه بالاخره موفق شد ساکت‌مان کند. "اگر قول بدهند که با داروهای شما خودکشی نکنند راضی می‌شوید؟"

با نسخه آمدیم بیرون. بر طریقِ خاصی اصرار نبود. "از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری."

9 نظر برای "عقلِ سرخ"

  1. اوه…من دفعه‌ی اول که این پست رو خوندم، متوجه نشدم که پزشک مشکلش خودکشی کردنِ شما نبوده؛ که بحثِ مسئولیتِ صرفن-کاری و نگرانی ِ "من نکشمتان" بوده!

    راه بری؟ واقعن؟

  2. وا! کجای جمله‌ی اول محاوره‌ای است؟ محاوره‌ای‌اش می‌شود: فرزانه من رو برد پیش پزشکی که خانم دکتر معرفی کرده بود.

  3. "گفتم البته که قول نمی دهم"خیلی خوب گفتی بهش.
    اصن آدم می ره پیش روان پزشک که دارو بگیره واسه روز -شاید- مبادای ِ خودکشی : بیکار که نیست کلی وقت و هزینه کنه بره اراجیف گوش کنه.

  4. رگز خواننده وبلاگ ات نبوده ام اما به واسطه مداخلۀ موذیانه و بی شرمانه ات در رابطه ای که تو را طرد شدگی از پی آورده و هم از آنرو که در این دوگانه چون "نخود هر آش"، دمی خلجانی بر پا می کنی، آمدم تا این نکبت نگاشته واپسین ات را و عجز ات را و کراهت متعفن بیماری جنسی ات را نه از روی کنجکاوی که به نیت هشدار ببینم و این متن را می نویسم تا تکمیل مشاهده وضعیت "رقت بار" ات باشد.
    وبلاگ رسانه میان مایگانی چون تو و بیماران جنسی و روانی ای است که تن به تخت درمان نمی دهند و کیف کثیف را به میانجی جابجایی فعل و فاعل و شکسته نگاری در عالمی سراپا مجازی ارضاء می کنند. هم فعل و فاعل را در متن می شکنند و هم در واقعیت ِ واقعا موجود که راه را بر تو بسته است.
    خود و تایید کنندگان و تمجید گرانت به یک استمناء دسته جمعی مشغولید به قیمت تجاوز به روح "دیگری" ِ غایب در این روسپیخانه قابل انتشار، که به قول هگل، بزرگترین جنایت، جنایت علیه روح است. با همان تعریف هگل از روح که بماند چیست.
    از شب آغازین دوستی الف و ن حضور داشتم و هرگز گمانم نبود که فرومایگی و آغشته گی ات به ته مانده لیسی تا جایی با سماجت ِ قماش هرزه نگاران پیش رود که وادار به هشدارم کند.
    فرصت نیست تا از این سیاه دفتر، تناقض داعیه های اخلاق گرایانه ات را با نوعی حسادت ِ رد دار از اعماق به رخ ات کشم که لابد خود گرفتار آنی و می دانی چه فاصله ای ست میان تو با امر اخلاقی (حال در هر روایت که تو ادعای فهم اش را داری).
    تصویر هیولاوشی که از "الف" ساخته ای اسباب رقت و ترحم بر تو می شود و سیمای گوسپند ِ رامی که از "ن" داده ای را تنها خود تا به اعماق دوست می داری و "ای کاش من الف داستان بودم" ات از لجن نگاشته ات به عربده و فغان است.
    گمان مبر که سکوت شرافتمندان، مجوز امتداد استمناء رجاله ای چون توست. تو مرا نیز خوب می شناسی، آنچنان زیاد که با اولین سیلی، تا خروس خوان، نامم را سه بار در پس کوچه های بیماری ات انکار کنی.
    حال اما فرصت هست تا به حرمت "هاله" و دو جین آشنای موجود میان مان از سیلی هشدار آلود و ادب کننده که بر نابالغان پا به سن گذاشته ای چون تو واجب است دور بمانی.

  5. منهم برای گرفتن قرص به یک روانپزشک معروف مراجعه کردم.موقع نوشتن نسخه سوالاتی از من پرسید .بعد از شنیدن جواب هایم مرا به خاطر اینکه در سن ۲۵ سالگی دیگر دختر نیستم مقصر دانست و با افسوس گفت زندگی را باختم و دیگر کار از کار گذشته !!!!!!!

پاسخ دهید