شکوهِ پنجشنبه

حوصله ندارد—سرش درد می‌کند، کارش خوب پیش نرفته، حالِ‌ مادر دیشب بد‌تر از معمول؛ هوا گرم است، توپخانه دور است، مدعای اصلیْ حالا دیگر کمی نامعقول.

می‌رود، چون بر آن است که باید برود: معتقد است که، همه چیز را که لحاظ کنیم، رفتنْ اقتضای وظیفه‌ی شهروندی‌اش است.

16 نظر برای "شکوهِ پنجشنبه"

  1. برادر وزیر بهداشت فعلی:
    مزخرف می نویسی آقا

    مثل همیشه با این تفاوت که این بار شبیه رسیدن به واپسین گویه های مجانین خیابانی ای بود که مهملاتی که در ذهن علیل شان سرهم می کنند، تنها قسمت احمقانه ترش که از قضا آخرش باشد(یعنی همان بخش به نظر شما شکوه ناک – یا همان ناله- یا با شکوه اش)را بر زبان جاری می کنند. معمولاً زبان شان نیز کلفت است چیزی شبیه بالش، بالشتک، زبانه "ی" کفش. این بار اگر خواستی چیزی بنویسی و یا اگر قبلاً این چنین نوشته ای- مثل این بار مزخرف- بدان که باید کلیتی از آن چه که در کاسه ی سرت جوشیده یا نجوشیده برای مخاطبان مفلوکت -دست کم با همان بهانه "ی" وظیفه مندی- سرهم کنی. این ی داخل گیومه را هم گذاشتم که بدانی فهمیدم که نسبت به رسم الخط جدید فرهنگستانی و حداد عادلی "خیلی وظیفه مندی". این را نوشتم چون ادعا کرده ای در این جا نسخه های قابل انتشار می نویسی اما این نسخه قابل انتشار هم نبود. چون اساساً نسخه نبود. نسخه واجد معناست، جملات پایه و پیرو دارد، سری دارد و تهی و اندکی جسارت می طلبد.

  2. سخت متعجبم از کسانی که نوشته‌های این وبلاگ برایشان دلپذیر نیست و با این حال مرتباً سر می‌زنند و لیچار بارِ نویسنده می‌کنند.

  3. او را نمیدانم ولی من ان وقت که غم پنهان داشته باشم مثلا نداشتن چیزی یا کسی یا لحظه هایی که خواستنشان تابو است (اگر دوستان نو شده ی ما بپذیرند این تابو بودن بعضی غمهایشان را)این درد "مدعای اصلی حالا دیگر کمی نامعقول" گریبانگیرم می شود(اگر درست فهمیده باشم منظور نویسنده را).

  4. خبر برسانید بهش که ما حاضر به "قدردانی" هستیم! اگر حالشان را بهتر می کند! 🙂

    پ.ن. چه خوب که این ناشناسها ناشناس اند ها!

  5. این ناشناس که ظاهراً سرشناس هستش! 🙂

    در اینجا یک دایلما هست. اگر راست گفته باشه و همون باشه که ادعا میکنه براش متاسفم که چنین کامنتی گذاشته. اگر هم که نه، بازم براش متاسفم چون دروغگوِ!

  6. برادرعزیز وزیر بهداشت مان، اندکی درشت سخن گفت؛ ولی همین که گفت نشان میدهد که التفاتی به رقیب دارد و بگویی نگویی دوستش دارد،ولی ابراز محبت هم جرأت می خواهد. گاهی غرور،حیا… ممانعت می کند که دستی به گونه ی خندانت برساند لذاست که با خشم پیش می آید و کشیده ای به صورتت می نوازد. این هم راهی است…
    ما که راه صدق پیمودیم طرفی نبستیم
    سلام دکتر
    یادت بخیر

  7. به صالح:
    اه، من که از این همه ایهام کلافه شدم، من نفهمیدم که این وسط، دکتر کیه و ماجرای رقیب چیست؟ کمی با رمز و رموز کمتر بنویسید که ما هم بفهمیم.

  8. چرا شكوه؟ چرا پنجشنبه؟ توپخانه، مدعاي اصلي
    خوب نتوانستم ارتباط برقرار كنم يا از ديد خود داستان سازي كنم. نكات مجهول زياد بود انگار كاغذي پيدا كرده ام قبل و بعدش را گم باشم.

  9. کاوه جان بابا میشه یه مقدار واسه ما بیسوادا هم چیز بنویسی. ما که سر در نمیاریم از بعضی حرفات. ببین همونو که تو دلته بگو خوب مگه نمیتونی؟ چرا اینجوری اینقدر می پیچونیش؟

پاسخ دادن به احسان لغو پاسخ