وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ

تصورِ من این است که بخشِ مهمی از اقبالِ نسلِ قبل از من به اسلام—و پشتیبانیِ آن نسل از انقلابِ اسلامیِ ایران—نتیجه‌ی کوشش‌های علی شریعتی است. نگرانی‌ام این است که بخش‌هایی از تصویری که شریعتی ساخته است ربطی به هیچ خوانشِ معقولی از اسلام نداشته باشد. این نوع نگرانی البته جدید نیست، و من هم نه اسلام‌شناس‌ام و نه چیزِ زیادی از شریعتی خوانده‌ام؛ در اینجا فقط می‌خواهم با نگاه به بخشی از تحلیلی از مناسک حج (جلدِ ششم از مجموعه‌ی آثار، چاپِ دهم، انتشارات الهام، ۱۳۷۷) نگرانی‌ام را توضیح بدهم.

شریعتی در این مورد صحبت می‌کند که هاجر را نزدیکِ کعبه دفن کرده‌اند:

هاجر، در همین جا، نزدیک پایهٔ سوم کعبه، دفن است.

شگفتا، هیچکس را—حتی پیامبران را—نباید در مسجد دفن کرد.

و اینجا، خانهٔ خدا، دیوار به دیوار خانهٔ یک کنیز؟ (ص. ۵۸)

بعد، فصل هست در منزلتِ هاجر، که شریعتی مکرراً می‌گوید (از جمله باز در ص. ۶۱) که برده‌ بوده است. چرا هاجر این‌قدر بزرگ است؟

هاجر به ما آموخته است.

معشوق بزرگ، هم‌پیمان بزرگ انسان—خداوند—به او فرمان می‌دهد که طفل شیرخوارت را برگیر، از شهر و دیار و آبادی هجرت کن، به این درهٔ هولناکی بیا که حتی گیاه، حتی گیاه، حتی خار بیابان، از سر زدن می‌هراسد. (ص. ۶۸)

پس، طبقِ نظرِ شریعتی، خدا به هاجر فرمانِ هجرت داده است. و هاجر هم، که رابطه‌اش با خدا رابطه‌ای عاشقانه است، تسلیمِ فرمانِ معشوق بوده است—توکل کرده است و رفته است:

و او سراپا تسلیم. فرمان می‌برد. فرمانی که تنها عشق می‌تواند بپذیرد، تنها عشق می‌تواند بفهمد! […] توکل، توکل مطلق … آنچه عقل، حساب، منطق نمی‌تواند بفهمد. […] آری، اما عشق می‌تواند جانشین همهٔ نداشتن‌ها شود. با عشق می‌توان زیست، اگر روح، عشق را بشناسد. با دست خالی می‌توان جنگید، اگر مجاهد با عشق مسلح باشد. (ص. ۶۹)

زیبا و شورانگیز است؛ اما آیا با روایتِ قرآن هم سازگار است؟

***

البته [و این را از ابراهیم آزادگان یاد گرفته‌ام] این سؤالِ جدی مطرح هست که: اگر هاجر در بیابان صرفاً مطابقِ غریزه‌ی مادرانه‌اش رفتار کرده و کارِ شایسته‌ی ستایشی نکرده پس سرِّ بازتابِ این حرکات در حج چیست و چرا به نظر می‌آید که قرآن (در البقره، ۱۵۸) به طرزِ ممتازی از سعی بینِ صفا و مروه یاد کرده است؟ جوابِ کاملی ندارم، اما به نظرم این فرضیه که در شروعِ ماجرا خدا به هاجر فرمانِ هجرت داده است چیزی است که دست‌کم از متنِ قرآن برنمی‌آید. ممکن است که شارع خواسته باشد رنج‌های مادری را به‌یادمان آورَد، و شاید هاجر در ادامه کارِ بسیار ویژه‌ای کرده بوده باشد؛ اما صحبت از اینکه اصلاً رفتنِ هاجر به بیابان در لبیک به معشوق بوده باشد به نظرم حرفِ غریبی است.

یک داستانِ دیگرِ ابراهیم را به‌یاد بیاوریم. به ابراهیم نشان می‌دهند که خدا از او می‌خواهد پسرش را قربانی کند، و ابراهیم به طرزِ باشکوهی فرمان‌بردار است. آن‌طور که من از قرآن می‌فهمم، ابراهیم است که دارد امتحان پس می‌دهد، نه کسِ دیگری. البته ابراهیم به پسر می‌گوید که خوابی دیده است و پسر می‌بیند که به ابراهیم دستور داده‌اند کاری کند، و این را هم می‌گوید که امیدوار است پدر از صابران بیابدش (الصافات، ۱۰۲)؛ با این حال، به نظرم قهرمان ابراهیم است و نه پسر: نه در ادامه می‌شنویم که پسر چه کرده است، و نه اصلاً حکایتِ قرآن اسمِ پسر را به ما می‌گوید که چیست.

باز اگر در ماجرای قربانی‌کردنْ اسمعیل (یا اسحق؟) هوشمندی‌ای نشان می‌دهد و توکلی، در داستانِ هاجر، تا جایی که در قرآن می‌شود دید، هیچ کس جز ابراهیم هیچ نقشی ندارد: صرفاً از ابراهیم می‌شنویم که کسان‌اش را در بیابانی اسکان داده است (ابراهیم، ۳۷). نه اسمی از هاجر هست نه هیچ چیزی که بشود ذکرِ صفتِ مثبتی از هاجر انگاشت‌اش. این‌طور به نظر می‌آید که قهرمانِ ماجرا ابراهیم است، نه کنیزی که ابراهیم با کودکی در بیابان رها کرده (و طبقِ دست‌کم بعضی روایاتِ مشهور—مثلاً روایتِ تاریخِ طبری—این رهاکردن مسبوق بوده است به حسادتِ ساره‌ به هاجر). وانگهی، کنیزِ ابراهیم اگر نمی‌خواست "هجرت کند" چه می‌توانست کرد؟

این حکایت‌ها به نظرِ من بسیار زیبا است، به لحاظِ لفظ و ساخت و معنا. چیزی که به نظرم ناپسند است این است که، شاید برای جذبِ مخاطبانِ بیشتر، دین را طوری معرفی کنیم که به‌طرزی غیرواقعی مدرن یا امروزی یا غربی/سوسیالیستی به نظر برسد: اسلام را لیبرال و طرفدارِ‌ تساویِ حقوقِ همه‌ی انسان‌ها و سازگار با اقتصادِ ربوی نشان بدهیم، یا وانمود کنیم که از نظرِ‌ اسلام تصمیمِ خدا نوعاً تابعِ اراده‌ی مردم است، و از این قبیل. باورِ من این است که اقتضای دین‌داری این است که اگر بینِ باورها و روش‌های امروزی و محکماتِ مصرحِ دین تعارضی هست دین‌دار به حکمِ دین گردن بنهد.

مشتری‌جلب‌کردن برای دین از طریقِ‌ معرفیِ عمداًغیرواقعی‌اش گاه می‌تواند مستقیماً برای این باشد که کسانِ بیشتری به اسلام علاقه پیدا کنند، گاه شاید برای این باشد که مثلاً گروهی از مخالفانِ محمدرضا پهلوی پشتوانه‌ی ایدئولوژیک پیدا کند و قوی‌تر شود. گاهی اثرِ احساسِ ضعف در مقابلِ زمانه است. و غیره. در هر صورت به نظرم کار کارِ بدی است. به انگیزه‌های شریعتی دسترس ندارم—شاید هم واقعاً اسلام و تشیع را طوری که می‌فهمیده معرفی می‌کرده است.

21 نظر برای "وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ"

  1. من فکر می کنم حداقل در مملکت ما خوب است که مردم به هر بهانه ای شده به آن چه تساوی حقوق آدمهاست، یا آزادیخواهی است بگروند. و با هیچ وسیله ای به اندازه مذهب آن هم از نوع اسلامی اش نمی توان به طور انبوه به این خواست در این کشور دست یافت. من خودم مذهبی هستم و قرآن را کامل و بادقت خوانده ام و فکر می کنم مهم این است که قرآن با چیزی منافات نداشته باشد. حتما می دانی که آیات آن برای خودشان مقرراتی دارند. مثلا محکمات می توانند بقیه آیات را نفی کنند و …. بسیار مفصل است البته

  2. "دل‌پذیرِ نامنتظَر!" (ترکیب را از خودت دزدیده‌ام.)

    چندین جلسه است که دکترمان (!) درباره‌ی حج می‌گوید. پاسخِ او به سوالی که از ابراهیم آزادگان یاد گرفته‌ای: سعیِ بین صفا و مروه هیچ ربطی به هاجر ندارد. (و به نظرم به خوبی نشان‌مان می‌دهد که ادعایش درست است.)
    مریم، 54، از اسمعیلِ صادق‌الوعد صحبت می‌کند. فکر می‌کنم در قرآن هیچ قرینه‌ی دیگری (برای وعده‌ی اسمعیل) وجود ندارد، غیر از همین وعده‌اش به ابراهیم که از صابران خواهد یافت‌اش.

  3. 1. "دین را طوری معرفی کنیم که به‌طرزی غیرواقعی … به نظر برسد." من از این عبارت می فهمم که دین یک ورژن واقعی یا مثلاً "ناب محمدی" دارد.اشاره ی اولیه ی کاوه به "خوانشِ معقولی از اسلام" روشن نمی کند معیار این معقول بودن چیست و آیا این عقلانیت در زمان و مکان تغییر می کند یا نه. اینکه "دین‌دار به حکمِ دین گردن بنهد" هم همین نظر را تقویت می کند. گویا حکم دین در نظر همه یکسان است و آئین دینداری نیز.
    2. این مطلب قران را یک متن به لحاظ تاریخی، منطقی، روایی، اخلاقی منسجم/یکدست/همگن فرض می کند و برای این فرض دلیلی به دست نمی دهد.
    3. نمی فهمم که چرا باید در مورد قرائت افراد از متون دینی داوری اخلاقی کرد و گفت "درهرصورت به نظرم کار کارِ بدی است." کاش کاوه چند خط می نوشت در مورد اینکه قرائت و فهم افراد از دین یا متون دینی به چه عواملی بستگی دارد.
    4. به گمان من پیش از ورود به این نوع مباحث باید چهارچوبی نظری برای خوانش متون "مقدس" و مذهبی داشته باشیم. مثلاً درمورد افسانه های قران تحلیل ادبی و اخلاقی زیاد است، اما من کمتر تحلیلی دیده ام که ارتباط اندام وار این افسانه ها با مبانی نظری (یا فقدان چنین ارتباطی) را بکاود.

  4. چرا این جوری به قضیه نگاه نکنیم که دین برداشت آزاد جمعی آدم‌هاست از دنیای اطرافشون. ماجرای ابراهیم بیش از این که واقعیت تاریخی باشه قصه است (همون طوری که ماجرای رستم و سهراب قصه است) و این البته چیز بدی هم نیست. چه اشکالی هست در بازنویسی قصه‌ها برای اینکه با شرایط و ارزش‌های امروزی ما مطابق باشند؟
    اگر به دین به عنوان بخشی از فرهنگ نگاه کنیم به نظر من این حرکت شریعتی در بازنویسی و مدرن کردن این پیشینه‌ی فرهنگی کار بدی نیست.

  5. مرحوم شریعتی شبکه ی کاملاً ناسازگاری از باورها داشتند. نکته ای که اینجا آورده شده فقط یکی از بیآزارترینِ آنهاست. غرق در اندیشه نبوده بلکه غرق در عواطفش بوده. نثر او بسیار شیرین و جذاب است. اما مخاطب نادان ریشه ی این جذابیت را گم می کند و نمی داند که این جذابیت از بکارگیری عواطفش آب می خورد نه خردش. و لذا آنها را جدی میگیرد. افسوس که خود شریعتی هم دچار همین ناخودآگاهی بود.

  6. من با متن کاوه موافقم. نظر خودم را در زیر می نویسم هر چند به هیچ وجه متخصص موضوع نیستم، لطفا دقت کنید که بحث درون دینی می کنم.

    دین اسلام یک واقعیت دارد، می تواند برداشت های متفاوت بین مردم وجود داشته باشد ولی از نظر اسلام حق یکی هست و هر کدام از این برداشت ها در حدی که به آن حق نزدیک هستند اعتبار دارند. اگر قرآن را به عنوان معتبرترین و مستندترین سند دین اسلام قبول کنیم، هیچ جای قرآن دیده نمی شود که دو موضع برحق باشند، همیشه موضع حق یکی هست، هیچ جا دو موضع حق یا دو برداشت معتبر وجود ندارد. موضع های باطل می توانند متکثر باشند ولی موضع حق فقط یکی است و آن هم آن است که مورد نظر خداوند هست. مساله این است که انسان ها باید سعی کند که برداشت خود را به آن حق نزدیک تر کنند، و هر جا در مورد مساله ای مطمئن نبودند موضع گیری قطعی نکنند.

    شخصا لزومی هم برای وجود یک معیار خارجی برای تعیین این مساله نمی بینم، بر عکس، به نظر می رسد که انسان برای درک حق باید به تقوا برسد، یک پدیده ی درونی و قلبی. تکرار قرآن بر این است که اکثر مردم ایمان نمی آورند، واضح است که از دید قرآن نظر اکثریت مردم معیار حق نیست، حق مستقل از نظر مردم است. اگر یک نفر با موضع حق هم در مقابل یک قوم با مواضع غیر حق باشد فرقی نمی کند.

  7. شايد چندان اسمي از هاجر در قرآن نيامده است، ولي در روايات از او بسيار به نيكي ياد شده است.
    در هجرت به بيابان عربستان، همانقدر كه ابراهيم نقش داشته، هاجر نيز نقش داشته. هاجر با رضا و قبول نسبت به حكم خدا (كه پيامبر خدا ابراهيم به او اعلام كرده) رفتار نموده. فرزندش اسماعيل را به تنهايي آنگونه بزرگ كرده كه پيامبري شده است از پيامبران خدا. و چگونه روايت تفسير طبري، هزاران سال بعد از تصميم هاجر، در سنجش ارزش رفتار او مؤثر است؟
    در داستان ذبح اسماعيل، همانگونه كه ابراهيم از فرزند گذشت، اسماعيل نيز از زندگي و همه متعلقاتش گذشت.
    آيا مي‌بايست خدا همه زندگي آن دو را در قرآن روايت كند تا شأن آنها و دليل احترامشان آشكار شود؟
    و مگرنه كه تمامي اجر نماز خواندن، اطاعت دستور خداست كه رسول به ما اعلام كرده است؟ و مگرنه هاجر و اسماعيل هر يك به دستور خدا عمل كرده‌اند كه پيامبر خدا به آنها اعلام كرده است؟ از ما نماز خواسته‌اند و از آنها جان.

    قبول دارم كه گاه شريعتي اسلام را با شور معرفي كرده؛ ولي در مثالهاي بالا، سلب شأن از هاجر و اسماعيل درست نيست.
    هاجر حتي اگر در سعي صفا و مروه صرفا طبق غريزه مادرانه رفتار كرده باشد، باز شايان تقدير است.
    و مگر نه قرآن احترام به پدر و مادر را در كنار احترام به خدا (حتي اگر كافر و ظالم باشند) واجب كرده؟ صرفا به اين دليل كه مادر حمل مي‌كند و شير مي‌دهد؟
    از پيامبر پرسيدند كه به چه كسي احترام كنيم، سه بار گفت به مادر و سپس گفت به پدر. پيداست كه محبت غريزي مادر در بارگاه خداوندي نيز شأن والايي دارد.

  8. سلام آقا کاوه. من گاه به گاه به وبلاگت سر می زنمو استفاده می کنم.

    شاید سخنت یک پیش فرض هم دارد که صریح نگفته ای و آن اینکه شرایط امروز ما چقدر نتیجه شده از رنگ و لعاب های شریعتی به اسلام است؟

    من از وقتی در غرب با اندیشه پسا استعماری آشنا شدم (کسانی مانند عقیل بیلگرامی نظرم در مورد شریعتی عوض شد. به نظرم شریعتی یک متفکر پسااستعماری جدی بوده است و البته حسن و مشکلات نظریات پسا استعماری را یکجا دارد. من هم مشکلی در این نمی نمی بینم که شریعتی اسلام را امروزی معنا می کند، چون اگر تفسیرهای به روز را از دین (اصولا هردنی) بگیریم از آن چیزی جز یک مجموعه بی روح باقی نخواهد ماند.

    در مورد انقلاب ایران هم من معتقدم تقصیر بیشتر با روحانیون است نه شریعتی. یعنی مشکل آن بود که شریعتی نظریه پردازی کرد ولی روحانیون مانند دزدی که از حاصل زحمت کس دیگری بهره می برد و پولدار می شود، بهره نظریات شریعتی را البته فقط بصورت ابزاری و به شکل نرده بانی برای بالا رفتن از قدرت برد. موفق باشی

  9. آیا " در مملکت ما خوب است مردم به هر بهانه که شده به تساوی حقوق آدمها یا آزادیخواهی بگروند" ؟آیا بازکاوی دین یا متون مقدس در یک چهارچوب نظری و براساس معیارهای عقلانی ، کمکی به دین یا احیانا ترویج اخلاق می کند ؟ آیا دین به مثابه ی میراث فرهنگی بشر اصولا نیازی به امروزی شدن دارد؟
    ..
    و اما بحثی که در مورد امروزی یا مدرن کردن دین کرده اید من را به یاد کارل اشمیت انداخت که در " تئولوژی سیاسی" اش گفته " تمام مفاهیم بنیادین دولت مدرن زاییده یِ سکولاریزاسیون مفاهیم دینی هستند" و البته نتیجه ی ِ ان ایده تقویت فاشیسم یااحیانا فاشیسم دینی بوده است.( به ترجمه ی فارسی کتاب اشمیت دسترسی ندارم و نمی دانم اصولا ترجمه شده یا نه . جدلهای اشمیت و هانس بلومنبرگ در کتاب بلومنبرگ در خصوص ِ"مشروعیت عصر جدید" جالب است و خواندنی )
    به نظرم تلاش نو اندیشان ِ مسلمان، برای سکولاریزه کردن دین (یعنی به روز کردن یا امروزی کردن ِ دین -چنانچه ریشه ی ِواژه یِ saeculum به معنی دهر، روز، روزگار هم نشان می دهد و تا آنجا که من می دانم اول بار این واژه در عهد جدید در" نامه ِ پولس به مسیحیان" ظاهر شده برای اینکه بشر چگونه می تواند پس از رانده شدن از بهشت و با وجود گناه ازلی، بهتر روی زمین زندگی کند)،و ورود آن به حوزه ی ِ نهادهای اجتماعی نظیر اقتصاد و آموزش و غیره و علی الخصوص سیاست ، "اثرِ احساس ضعف در مقابله زمانه است." (فراموش هم نکنیم که دین اسلام از این لحاظ سکولار است برای تمام امور روزمره دستواتی دارد!!) در غرب این دست تلاشها با پیروزی علم بر دین به ثمر رسیده (انقلاب کوپرنیکی و بقیه داستان..) و اینجا اصولا این کشمکش اتفاق نیافتاده ؛ نه به خاطر قدرت اسلام بلکه به دلیل ضعف علم.

    این فسانه ها و افسانه ها شور انگیز و عاشقانه هستند و البته تحقیق و تدقیق شور و شر و شرر و زمانمند کردن اش …

  10. تا جایی که من می فهمم منظور کاوه از "کار کارِ بدی است" این است که هدف هر چقدر هم متعالی وسیله را توجیه نمی کند.

    در ضمن، می دانم اینجا جای مناسبی برای این بحث نیست ولی بعضی چیزهایی که نوشته می شوند به قدری سطحی به نظر می رسند که آدم را مجبور می کنند بنویسد. جزئیات داستان (اقسانه ی) تعارض دین و علم در اروپا را بهتر است دقیق تر و از منابع غیر ایدئولوژیک بخوانید، بروید دقیقا بحث هایی که بین گالیله و کلیسا (مدرسین مقیم کلیسا که پیرو ارسطو بوده اند) بوده را بخوانید. علت تغییرات بوجود آمده در اروپا در پایان قرون وسطی پیچیده تر از این حرف ها است.

    در مورد ضعف علم هم بهتر به خاطر داشته باشید که در قرون وسطی مسلمانان از نظر علمی جزو پیشرفته ترین تمدن ها بوده اند، قسمت قابل توجهی از دانش ابتدای دوره ی رنسانس از طریق مسلمان به اروپا رسیده، ولی به خاطر مسائل ایدئولوژیک و سیاسی بعضی ترجیح می دهند بگویند این دانش ها از یونان آمده و ما به دوران یونان بازگشته ایم. کتب دانشمندان مسلمان مانند ابن سینا در طب تا همین چند صد سال پیش در اروپا تدریس می شد. همین طور کشف های ریاضی دانان مسلمان تاثیر کمی نداشته. حالا عده ای به زور می خواهند بگویند علم و دین تعارض ذاتی دارند، وقتی شواهد تاریخی کافی برای این مساله در اسلام و ادیان غیر از مسیحیت کلیسایی پیدا نمی کنند مجبور می شوند توجیه کنند که علم در بین مسلمانان همیشه ضعیف بوده است!

  11. بحثِ غیر سطحی که جایش هر جایی غیر بلاگ است. ولی حتما می روم و سری به منابع غیر ایدئولوژیک می زنم.

  12. آفرين،
    به من يادآوري كرديد اشتباهم را كه برنامه‌اي منظّم براي خواندن كتاب آسماني براي خود ندارم. راه زياد است:اينترنتي، كاغذي، موبايلي ، شنيداري.
    اگر توصيه‌اي در مورد شيوه داشتيد برايم بنويسيد. متشكرم

  13. ذات گرایی درباره دین تو متن، ساختار اصلی استدلال و مدعای اصلی متن رو شکل می ده! نمی دونم، شایدم این نگاه به دین درسته، کی می دونه!

  14. شايد هم مشکل آن بود که بسیاری از امثال شما، اولين «باسوادها»ی دور و بر خودتان بوديد و هنوز متوجه نبوديد که «کتاب» هميشه «وحی منزل» نيست و نظر نويسنده اش است که مثل هرانسانی حق دارد نظر داشته باشد، اما مثل هرانسانی هم می تواند خطا کند. شما نویسنده و تفکر و کتاب رو مطلق می ديديد و اگر نویسنده را «قبول» داشتيد، به همان نسبت کتاب را هم. یعنی ذهن نقاد نداشتید، و پیداست که هنوز هم ندارید. یعنی هنوز هم چیزی یا نقد می کنید که به آن «اعتقاد» ندارید، اما در مورد آنچه به آن «اعتقاد» دارید، به همان صورت دگم هستید که در مورد شریعتی. گیرم آنچه به آن اعتقاد دارید امروزه، از بخت روزگار و طالع زمانه، روشنفکرانه است. اما پایه و اساس کارتان همان اعتقاد است و دگماتیسم…

  15. فکر کنم که کاوه عهد عتیق رو خونده باشه که اسحق رو تو پرانتز می زاره. به نظرم برای فهمیدن قصه بدن نباشه که به اوریجینال قصه توی اونجا یه نظر بندازیم؛

    Genesis 21:
    ט וַתֵּרֶא שָׂרָה אֶת-בֶּן-הָגָר הַמִּצְרִית, אֲשֶׁר-יָלְדָה לְאַבְרָהָם–מְצַחֵק. 9 And Sarah saw the son of Hagar the Egyptian, whom she had borne unto Abraham, making sport.
    י וַתֹּאמֶר, לְאַבְרָהָם, גָּרֵשׁ הָאָמָה הַזֹּאת, וְאֶת-בְּנָהּ: כִּי לֹא יִירַשׁ בֶּן-הָאָמָה הַזֹּאת, עִם-בְּנִי עִם-יִצְחָק. 10 Wherefore she said unto Abraham: 'Cast out this bondwoman and her son; for the son of this bondwoman shall not be heir with my son, even with Isaac.'
    יא וַיֵּרַע הַדָּבָר מְאֹד, בְּעֵינֵי אַבְרָהָם, עַל, אוֹדֹת בְּנוֹ. 11 And the thing was very grievous in Abraham's sight on account of his son.
    יב וַיֹּאמֶר אֱלֹהִים אֶל-אַבְרָהָם, אַל-יֵרַע בְּעֵינֶיךָ עַל-הַנַּעַר וְעַל-אֲמָתֶךָ–כֹּל אֲשֶׁר תֹּאמַר אֵלֶיךָ שָׂרָה, שְׁמַע בְּקֹלָהּ: כִּי בְיִצְחָק, יִקָּרֵא לְךָ זָרַע. 12 And God said unto Abraham: 'Let it not be grievous in thy sight because of the lad, and because of thy bondwoman; in all that Sarah saith unto thee, hearken unto her voice; for in Isaac shall seed be called to thee.
    יג וְגַם אֶת-בֶּן-הָאָמָה, לְגוֹי אֲשִׂימֶנּוּ: כִּי זַרְעֲךָ, הוּא. 13 And also of the son of the bondwoman will I make a nation, because he is thy seed.'

    و در داستان اسحاق، اصلا اسحاق تا لحظه آخر خبر نداره که قرار کشته بشه و بعدا کلا این قضیه به شدت رو شخصیتش تاثیر می زاره۷ چه برسه به مادرش (که البته سارا هست نه هاجر):
    Genesis 22:
    ז וַיֹּאמֶר יִצְחָק אֶל-אַבְרָהָם אָבִיו, וַיֹּאמֶר אָבִי, וַיֹּאמֶר, הִנֶּנִּי בְנִי; וַיֹּאמֶר, הִנֵּה הָאֵשׁ וְהָעֵצִים, וְאַיֵּה הַשֶּׂה, לְעֹלָה. 7 And Isaac spoke unto Abraham his father, and said: 'My father.' And he said: 'Here am I, my son.' And he said: 'Behold the fire and the wood; but where is the lamb for a burnt-offering?'
    ח וַיֹּאמֶר, אַבְרָהָם, אֱלֹהִים יִרְאֶה-לּוֹ הַשֶּׂה לְעֹלָה, בְּנִי; וַיֵּלְכוּ שְׁנֵיהֶם, יַחְדָּו. 8 And Abraham said: 'God will provide Himself the lamb for a burnt-offering, my son.' So they went both of them together.
    ט וַיָּבֹאוּ, אֶל-הַמָּקוֹם אֲשֶׁר אָמַר-לוֹ הָאֱלֹהִים, וַיִּבֶן שָׁם אַבְרָהָם אֶת-הַמִּזְבֵּחַ, וַיַּעֲרֹךְ אֶת-הָעֵצִים; וַיַּעֲקֹד, אֶת-יִצְחָק בְּנוֹ, וַיָּשֶׂם אֹתוֹ עַל-הַמִּזְבֵּחַ, מִמַּעַל לָעֵצִים. 9 And they came to the place which God had told him of; and Abraham built the altar there, and laid the wood in order, and bound Isaac his son, and laid him on the altar, upon the wood.
    י וַיִּשְׁלַח אַבְרָהָם אֶת-יָדוֹ, וַיִּקַּח אֶת-הַמַּאֲכֶלֶת, לִשְׁחֹט, אֶת-בְּנוֹ. 10 And Abraham stretched forth his hand, and took the knife to slay his son.

  16. beh nazare man inke begim "din ra anjur ke hast " ya nist jelve dadan darvaghe yejur tayide in matlab hast ke tamame matalebi ke be onvane din be ma amuzesh dade mishe vaghean dar tarikh etefagh oftade,,,,masalan vahy …ya moojeze ya hameye inha…ke in khodesh kheili jaye bahs dare!!!!va agar nazaremun mokhalefe in bashe ke hameye inha vojud dashte pas ziad farghi nemikone ke dr shariyati din ra jure digei kle tabehal be ma khorundan jelve bede ya na !

  17. شما متأسفانه برایِ معنیِ کلمه‌یِ اسلام ذاتِ قایلید. در حالی که معنیِ یک کلمه یک امرِ تاریخی است. وقتی کسی به سنگی اشاره می‌کند و می‌گوید آب است، به سهمِ خودش بر معنیِ کلمه‌یِ آب تأثیر گذاشته. در ساختنِ معنایِ کلمه‌یِ اسلام هم تک تکِ کسانی که در طولِ تاریخ خود را مسلمان دانسته‌اند یا خواهند دانستند، سهم دارند. نادیده گرفتنِ چنین سهمی به دور از منشِ انسانی و روشِ خردمندانه است.

  18. با شرمندگی از این سخنی که ممکن است بیرون از پرهیزگاری به نظر بیاید، برعکس من فکر می‌کنم این نظرِ ناقصِ من است که به نویسنده‌یِ مقاله تصویرِ روشن‌تری از بحث ارایه می‌دهد. وگرنه چه تفاوتی هست بینِ این که بگوییم کلمه‌یِ طلا به ذاتِ پدیده‌ای ارجاع می‌دهد که شناختِ ما از آن هر لحظه در معرضِ دگرگونی است، یا این که بگوییم طلا اصلاً به پدیده‌ای بی‌ذات ارجاع می‌دهد. مهم تغییرپذیریِ آن معنی‌ای است که ما از کلمات استنباط می‌کنیم.

پاسخ دهید