تدارکِ بهترین‌های آموزشی

اینکه دولت موظف است اسبابِ آموزشِ رایگان را برای عمومِ شهروندان فراهم کند از چیزهایی است که قانونِ اساسی (اصلِ سی‌ام) و عقلِ سلیم در آن توافق دارند. قاعدتاً جای بحث ندارد که دولت/حکومت باید برای کوتاهی در انجامِ وظیفه‌اش پاسخگو باشد، و شهروندانِ مسؤولیت‌پذیر هم برای بهترکردنِ اوضاع خواهند کوشید. اما دیدنِ اوضاعِ بدِ آموزش‌وپرورشِ دولتی مانع از این نمی‌شود که شهروندی که خود را صاحبِ فرزند و صاحبِ تمکّن می‌یابد سعی کند برای فرزندش بهترین‌ برنامه‌ی آموزشی را تدراک ببیند، گرچه با تأسف ببیند که فقط قلیلی از شهروندان چنین امکانی دارند.

می‌شود بحث کرد که در جامعه‌ای که تحتِ فشارِ شدیدِ اقتصادی است، آیا منصفانه یا انسانی هست که شخصِ ثروتمند با اتومبیلِ بسیار گران‌قیمت در خیابان رفت‌وآمد کند یا عکسِ سفرهایش به برزیل و استرالیا را در جای عمومی‌ای منتشر کند یا در فضای عمومی بنویسد که فلان غذای بسیار لوکس را در فلان برجِ تهران خورده است. من در همه‌ی این مثال‌ها متمایل‌ام به اینکه انتشارِ عمومیِ این نوع چیزها کارِ خوبی نیست، و در موردِ بعضی متمایل‌ام به اینکه حتی اصلِ کار هم خوب نیست، فارغ از اینکه همراه با جلوه‌فروشی باشد یا نه. اما به‌نظرم موضوعِ آموزشِ فرزندان موضوعی است بسیار متفاوت، و دیدنِ فقرِ عمومی و نابرابری و بی‌عدالتی، هر قدر هم که ناراحت‌کننده،‌ نباید مانع از این بشود که شهروندِ ثروتمند سعی کند بهترین فضای آموزشی را برای فرزندش تدارک ببیند. در اوضاعِ بدِ اقتصادی، شاید پسندیده یا واجب باشد که برای فرزندمان فلان شکلاتِ گران را نخریم، حتی اگر بتوانیم و حتی اگر جلوه‌فروشی نکنیم؛ اما اگر کسی می‌تواند فرزندش را در فضای مطلوبِ آموزشی قرار بدهد، به‌نظرم مشاهده‌ی فقر و نابرابری نباید مانع‌اش بشود. 

با پذیرشِ خطرِ تبدیل‌شدنِ‌ مطلبِ وبلاگی به انشا، شاید خیلی نابجا نباشد که تأکید کنم که، از نظرِ من، بخشی از آموزشِ خوب و درستِ بچه‌ها متشکل از این است که چشمان‌شان را به وضعِ موجود و به نابرابری‌ها باز کنیم. بخشِ دیگر، باز از نظرِ من، این است که آموزشِ دبستانی و دبیرستانی اصولاً آموزشی لیبرال وغیرمذهبی باشد، و شتاب‌زده و تست‌محور و کنکوری نباشد. در موردِ چیزهای دیگر هم، به فرض که کسی کنجکاو باشد نظرِ این وبلاگ‌نویس را بداند، می‌شود به گزارش‌های وبلاگی‌اش از تجربه‌ی سه‌ساله‌ی اخیرش نگاه کند (مثلاً درباره‌ی امتحان).

 

حداقلّی از همراهی، تا زمانی که طرزِ پوشش آزاد نیست

آقا و خانمی در خیابان با هم راه می‌روند، در گرمای تابستانیِ  ظهرِ رمضان. آقا پیراهنِ آستین‌کوتاه پوشیده، خانم مانتو. تا جایی که بر پایه‌ی ظواهر می‌شود حدس زد، خانم جورِ دیگری لباس می‌پوشید اگر آزاد بود. 

من این تصویر را دوست ندارم. تصور می‌کنم که هم‌چنان دوست نمی‌داشتم حتی اگر مشخصاً با قوانینِ حجاب در جمهوری اسلامی مخالف نبودم، حتی اگر موردی سراغ داشتم که رسول‌الله در مدینه یا امیرالمؤمنین در کوفه به زنی تذکرِ حجاب داده باشند.*

حدسِ قویِ من این است که ماجرا قدیمی‌تر از این باشد؛ اما مشخصاً و به‌وضوح یادم هست که در تابستانِ‌ ۸۷ که به ایران برمی‌گشتم، قصد کرده بودم هیچ وقتی از سال در جاهای عمومی‌ای که قانونِ حجاب نافذ است—خیابان و کافه و دانشگاه و رستوران و پارک و اداره و سینما و غیره—هرگز پیراهنِ آستین‌کوتاه نپوشم، حتی اگر تنها رفته باشم. بیش از ده سال است به این تصمیم‌ام عمل کرده‌ام، و قصد دارم تا زمانی که حجابْ اجباری باشد هم‌چنان عمل کنم. این ابرازِ همدلی کاملاً حداقلّی است: از جهاتی مثلِ آقایی که دوست دارد در استادیوم فوتبال ببیند اما شخصاً نمی‌رود، تا زمانی که ورودِ خانم‌ها آزاد نباشد.

امیدوارم روشن باشد که این ربطی به کسانی ندارد که نانِ حرف‌هایشان درباره‌ی حجاب را می‌خورند و دقیقاً مزدبگیرِ خصم‌اند و برای تحریم کوشیده‌اند و برای جنگ تدارک می‌بینند.

 

*تصورِ من این است که قاعدتاً در آن دوره هم مواردی بوده که حجابِ اسلامی (آن‌گونه که امروز در جمهوری اسلامی تعریف و تبلیغ می‌شود) رعایت نمی‌شده، هم‌چنان که مواردِ رباخواری و زنا و شربِ خمر بوده. به فرض که مواردی از تذکرِ پیامبر یا امام یافت نشود، منطقاً راه‌های متعددی هست برای تبیینِ نبودنِ چنین گزارش‌هایی، از جمله: یا رعایتِ حجاب (با این شکلی که امروز می‌شناسیم) واجب شناخته نمی‌شده، یا همگان رعایت می‌کرده‌اند، یا حکومت رعایت‌اش را الزام نمی‌کرده.

 

زندگی‌نامه‌ی خودنوشتِ شیخِ ما

در نوجوانی ترجمه‌ی فارسیِ بخشی از زندگی‌نامه‌ی راسل را خوانده بودم (حدس می‌زنم ترجمه‌ی مسعود انصاری بوده باشد)، و بسیار خوش‌‌ام آمده بود. و، درست اگر یادم مانده باشد، در یکی از اولین سال‌هایی که می‌شد از نمایشگاهِ کتابِ تهران کتابِ خارجی خرید اصلِ کتاب را—سه جلد در یک مجلّد—خریدم و مبهوتِ لُرد شدم. (در حضورِ اصل، طبیعتاً به سراغِ  ترجمه‌ی احمد بیرشک نرفته‌ام.)  خواندنِ شرحِ خودنوشته‌ی زندگیِ فیلسوفِ بسیار برجسته و مصلحِ بزرگِ قرنْ لذتِ نابی دارد. و البته که نثرِ روشنِ زیبای راسل خواننده را با خود می‌برَد—یا دست‌کم مرا بُرده است، بارها.

می‌خواستم به شخصِ فرهیخته‌ی کتابخوانی هدیه‌اش بدهم، و دوستِ عزیزی لطف کرد و یک چاپِ جدیدِ کتاب را برایم آورد. دیروز در مترو کتاب را ورق می‌زدم و از جمله مکاتبات با کواین را می‌خواندم و لذت می‌بردم.

کتاب را با مقدمه‌ای منتشر کرده‌اند که مایکل فوت در ۱۹۹۸ نوشته است. مقدمه‌ای بسیار بی‌مزه، حتی اگر با متنِ کتاب مقایسه‌اش نکنیم. کارِ راتلج در گذاشتنِ این مقدمه در ابتدای کتاب بسیار ناامیدکننده است. مقدمه‌ی فوت حاوی غلطی هم هست: می‌گوید که راسل (۱۹۷۰-۱۸۷۲) در ۹۳سالگی فوت کرده است. 

 

کیفیتِ این یا آن ترجمه

ارتشِ سرّی را دیده‌اید؟ در جوانی از تلویزیونِ جمهوری اسلامی می‌دیدم، و مبهوت‌اش می‌شدم: داستان، کارگردانی، هیجان و اضطرابِ خزنده‌ی پیش‌رونده. همه چیز. [جلوی خودم را بگیرم و نگذارم موضوعِ نوشته‌ام تبدیل بشود به توصیف و ستایشِ این مجموعه.] صداهای دوبله‌ی فارسی را یادتان هست؟ آن‌قدری که من یادم هست، همه—یا دست‌کم همه‌ی کسانی که به‌جای نقش‌های اصلی صحبت می‌‌کردند—زیبا بودند، بعضی بسیار زیبا و جذاب. همراهِ صاحبِ کافه، دو زن در ساختمانِ کافه زندگی می‌کردند: مونیک، و زنی دیگر. در آنچه ما به فارسی می‌شنیدیم، مونیک همسرِ البر بود، آن زنِ دیگر—که تواناییِ حرکت‌اش بسیار محدود بود—مادرِ البر؛ اگر به انگلیسی می‌شنیدیم می‌فهمیدیم که آن زنِ دیگرْ همسرِ البر است، مونیک دوستِ البر. نتیجه: دوبله، هر قدر هم صداهای گویندگان قوی و زیبا باشد، این‌طور نیست که لزوماً به ما نشان بدهد که شخصیت‌های داستان دقیقاً یا حتی حدوداً چه می‌گفته‌اند. این مالِ بعد از انقلابِ اسلامی است.

دوستِ بسیار عزیزی در میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۵۰ از ایران برای تحصیل رفته بوده است به امریکا. تعریف می‌کرد که شدیداً مشتاق بوده است فیلمِ خاصی با بازیِ جان وِین را به زبانِ اصلی ببیند—سخت مشتاق بوده ببیند این بذله‌گویی، این نمکِ جاری در کلامِ وین، در زبانِ اصلی چگونه است. آنچه حاصل شده سرخوردگی و تعجب بوده است: در آن فیلم، وین کم‌حرف و تودار و جدّی است. تکّه‌پرانی‌ها کارِ دوبلورهای ایرانی بوده. در همین حوزه، مقایسه‌ی نسخه‌ی دوبله‌شده‌ی فیلمِ بسیار مشهورِ هیچکاک با اصل‌اش می‌تواند تکان‌دهنده/اطلاع‌دهنده باشد. و مثال‌‌های شدیدتری هم هست.

امیدوارم دلیل‌های کافی به‌دست داده باشم برای این مدعا که، اگر از جمله‌ی شرایطِ لازم برای خوب‌بودنِ دوبله‌ی فیلم و سریال این باشد که آنچه در فیلم و سریالِ دوبله‌شده می‌شنویم بازتابِ کمابیش دقیقی باشد از آنچه در اثرِ اصلی بوده، در این صورت به صِرفِ خوش‌صدابودنِ دوبلورها نمی‌شود گفت که دوبله دوبله‌ی خوبی است. حتی شبیه‌بودنِ صداهای اصل و دوبله هم برای خوب‌بودنِ دوبله کفایت نمی‌کند (بگذریم از اینکه در مواردی مثلِ صدای ویتو کورلئونه در پدرخوانده، تولیدِ صدایی مثلِ صدای بازیگرِ اصلی کارِ مشکلی نیست؛ به فرضِ که شباهتِ صدا مهم باشد، می‌شود به شبیه‌نبودنِ صدای خسرو خسروشاهی با صدای دهه‌ی هفتادِ میلادیِ ال پاچینو توجه کرد). شاید بارِ بعد که بخواهیم درباره‌ی خوب‌بودنِ دوبله در ایران (یا در ایرانِ پیش از انقلابِ اسلامی چیزی بگوییم) اینها را هم در نظر بگیریم.

*

درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب چه می‌شود گفت؟ درک می‌کنم که نظرهای متفاوتی هست—من نظرِ شخصیِ خودم را می‌گویم (که مسبوق هم نیست به مطالعاتِ جدّی در نظریه‌های ترجمه). وقتی قرار است متنی از زبانی به زبانِ دیگری درآید، البته که شاید خوب باشد که متنِ زبانِ مقصدْ روان و خوش‌خوان و روشن باشد (مخصوصاً اگر که موضوعْ عملی و کاربردی باشد)؛ اما متنِ ترجمه‌شده، خواه گفته‌شده باشد خواه نوشته‌شده، برای اینکه بشود گفت که خوب و دقیق است باید تحقیق کرد که نسبت‌اش با متنِ اصلی چیست: آیا چیزی در ترجمه از قلم نیفتاده است؟ آیا لحنِ ترجمه (از نظرِ سادگی و فخامت، از نظرِ امروزی‌بودن و قدیمی‌بودن، و غیره) شبیه هست به متنِ اصلی؟ آیا جمله‌ها به‌درستی ترجمه شده‌اند؟ شاید نظرها مختلف باشد؛ من شخصاً نظرم این است که اگر،‌ به لحاظِ طولِ جمله‌ها، متنِ فارسیِ ترجمه‌ی کتابِ عظیمِ پروست شبیه باشد به بیگانه‌ی کامو، قطعاً حداقل یکی از این ترجمه‌ها شدیداً بد است؛ اگر غنای واژگان در ترجمه‌ی جویس مثلِ ترجمه‌ی راسل باشد، حتماً دست‌کم یکی از این دو ترجمه امانت‌دارانه نیست؛ اگر شخصیت‌های نمایشنامه‌ی تاریخی‌ای از شیکسپیر مثلِ شخصیت‌های رمانِ مارکز حرف می‌زند، حال‌وهوای دست‌کم یکی از این دو اثر به فارسی منتقل نشده است.

مکرراً دیده‌ام (حتی در بینِ اشخاصِ فرهیخته‌ی کتابخوان، حتی در بینِ مترجمان) که می‌گویند فلان ترجمه خوب است بدونِ آنکه اصل را دیده باشند، و حتی شدیدتر: می‌گویند که فلانی مترجمِ خوبی است بدونِ آنکه هیچ‌یک از ترجمه‌هایش را با اصل مقابله کرده باشند. جز این نمی‌توانم بفهمم که کسی که ترجمه یا مترجمی را به این شکل می‌ستاید،‌ نهایتاً منظورش این است که متنِ ترجمه،‌ فارسی‌اش روان است. متنِ فارسی—متنِ ترجمه‌شده—می‌تواند که روان و شیوا باشد، اما در عینِ حال ترجمه ترجمه‌ی خوبی نباشد: حتی اگر با من موافق نباشید که لحن و طولِ جمله‌ها و میزانِ‌ قدیمی‌بودن یا امروزی‌بودن باید در ترجمه منعکس شده باشد، قاعدتاً این را می‌پذیرید که، دست‌کم، مترجم نباید چیزهای مهمی را ترجمه‌ناشده باقی گذاشته باشد؛ چگونه می‌توانید از این موضوع مطمئن باشید اگر که اصل را ندیده‌اید؟‌ و آقا یا خانمِ مترجم می‌شود که انسانی مطبوع و خوش‌مشرب باشد، اما در کارش دقیق نباشد و پاراگرافی از زیرِ دست‌اش دررفته باشد. اگر که دیگران به ما مراجعه می‌کنند برای مشورت در اینکه چه کتاب‌هایی خوب است،‌ به‌نظرم کارِ مسؤولیت‌ناشناسانه‌ای است که ترجمه‌ای را بگوییم خوب است که بررسی‌اش نکرده باشیم.

و البته اگر برای اعلامِ اینکه ترجمه‌ای خوب است لازم باشد اصل را دیده باشیم، علی‌الاصول مواردی هست که برای اعلامِ اینکه ترجمه‌ای بد است می‌شود اصل را ندیده بود. 

 

نبردِ ۶۰

محمدحسین مهدویان، ماجرای نیمروز.

از آقای مهدویان قبلاً ایستاده در غبار را دیده بودم و هیجان‌زده شده بودم.

ضرباهنگِ فیلم خوب است، و صحنه‌پردازی و تیپ‌سازی‌اش بسیار خوب است (انواعِ تیپ‌های حزب‌اللهی، و نیز دخترِ مجاهد در همان حضورِ کوتاه‌اش). برای من مطلوب است که بخشِ زیادی از فیلم می‌گذرد تا می‌رسیم به موضوعِ اصلی: به‌دام‌انداختنِ موسی خیابانی؛ و مطلوب است که بخشِ زیادی از فیلم می‌گذرد تا می‌رسیم به برآمدنِ صادق چونان مغزِ متفکرِ گروهِ ضربت. و طنزِ فیلم در لحظاتی خوب است (کمال را به یاد بیاوریم که با پوشش می‌رود به نزدیکِ یکی از خانه‌های تیمی، پوششی آشکارا ناکارآمد در پنهان‌کردنِ تیپ‌اش). و درآوردنِ فضای تهران در ۱۳۶۰، گیرم با کادرهای عمدتاً بسته، به‌نظرم به طرزِ تحسین‌برانگیزی خوب انجام شده است—گرچه لابد کسانی هستند که همه‌ی آنچه می‌توانند بگویند خلاصه می‌شود در نارنجی‌بودنِ غیرتاریخیِ لباسِ رفتگر یا اشتباه‌بودنِ لوگوی پپسی و جدیدبودنِ دیوارهای غربیِ سعدآباد.

داستانِ فیلم را البته طرفِ برنده‌‌ی نبرد است که دارد تعریف می‌کند. [من هم نمی‌توانم پنهان کنم که در جنگِ جمهوری اسلامی ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران، خوشحال‌ام که جمهوری اسلامی بود که پیروز شد. سایه‌ی جنگِ داخلی و خارجی از سرمان دور باد؛ اما امروز هم اگر بینِ جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین نبردی دربگیرد، من در حمایت از طرفِ اول تردیدی نخواهم داشت.] با این حال، حتی با لحاظ‌کردنِ اینکه فیلم را طرفِ برنده ساخته است، می‌شود تحسین‌کننده‌ی خوبی‌های فیلم بود. برای ساختنِ پروپاگاندا هم، مثلِ بسیاری کارهای دیگر، کاردانی لازم است، و این فیلم را شخصِ کاردانی ساخته است. (پروپاگاندا خواندنِ فیلم را به هیچ روی توهینی به سازندگان‌اش نمی‌دانم.) اما گمان می‌کنم فیلم فیلمِ بهتری—و پروپاگاندای بهتری—می‌بود اگر در تصویرکردنِ خشونت‌های مجاهدین کمی ممسک‌تر و در پرداختن به رفتارهایی از جنسِ آنچه به دادستانِ اسبقِ انقلاب نسبت داده می‌شود (یا نسبت داده می‌شد، وقتی ایشان عزل شد) کمی دست‌ودلبازتر می‌بود، مخصوصاً که دادستانِ وقت را دو-سه باری هم در فیلم می‌بینیم و به‌نظر می‌رسد نویسندگانِ فیلمنامه هم انتقادهایی به او داشته باشند.

متذکر هستم که کسانی هستند که از بعضی از طرفینِ این نبرد آسیب دیده‌اند و احساساتِ شدیدِ شخصی‌ای نسبت به تیپ‌ها یا شخصیت‌هایش دارند. شاید مناسب باشد این جنبه از جریان را هم در نظر بگیریم که پیشینه‌ی نبرد هر چه که بوده، حالا (۱۳۶۰) حکومت مواجه است با مبارزه‌ی مسلحانه‌ی ‌درون‌شهری و مواجه است با سازمانی که نه فقط رؤسای دو قوّه را کشته است، بلکه به شهروندانِ غیرنظامی هم حمله می‌کند.*  در لندن و پاریس و نیویورک با چنین کسانی چه می‌‌کنند (یا چه می‌کردند)؟ این فیلم روایتی است درون‌حکومتی از بخشی از برخوردِ حکومتِ تهران—بیش از سی‌وپنج سال پیش—در چنان شرایطی.


* داستانِ فیلم از سی‌امِ خردادِ ۱۳۶۰ تا نوزدهمِ بهمنِ همان سال است. اگر گمان می‌کنید اتهامِ حمله به شهروندانِ غیرنظامی دروغ است، پیشنهاد می‌‌کنم چند شماره‌ای از نشریه‌ی مجاهد در تاریخ‌های نزدیک به ماجرای فیلم را ببینید—مثلاً گزارش‌های صفحه‌ی ۲۰ در این شماره را.

 

[نوروزِ ۱۳۹۶.]

 

کاوشِ اولِ هیوم: چاپِ چهارمِ ترجمه‌ی فارسی

چاپِ چهارمِ ترجمه‌ی فارسیِ کاوشی در خصوص فهم بشری چند روز است منتشر شده است. در این چاپ هیچ تغییری در متن اِعمال نشده. اگر فقط چاپِ اول را دارید، می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا فهرستِ سهوالقلم‌های اصلاح‌شده‌ی آن چاپ را برایتان بفرستم.

در ویراستِ انتقادیِ تام بیچام که مبنای این ترجمه بوده، در صفحه‌های xlvi به بعد مشخصاتِ چاپ‌های مختلفِ کتاب آمده، که چهار تای اول از این قرارند:

چاپِ اول آوریلِ ۱۷۴۸ در ۷۵۰ نسخه؛ چاپِ دوم سپتامبرِ ۱۷۴۹ (توزیع: پیش از دهمِ آوریلِ ۱۷۵۰) در ۱,۲۵۰ نسخه؛ چاپِ سوم مارسِ ۱۷۵۱ (توزیع: سیزدهمِ آوریلِ ۱۷۵۱) در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ چهارم آوریلِ ۱۷۵۳ (توزیع: حوالیِ ۱۸ آوریلِ ۱۷۵۳) در ۵۰۰ نسخه. 

و ترجمه‌ی فارسی:

چاپِ اول شهریورِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ دوم دیِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ سوم آذرِ ۱۳۹۶ در ۸۰۰ نسخه؛ چاپِ چهارم دیِ ۱۳۹۷ در ۵۰۰ نسخه.

 

حتی برنده‌ی نوبلِ فیزیولوژی و پزشکی هم

اگر می‌خواهیم ببینیم که درباره‌ی ایدئولوژیک‌بودن یا ایدئولوژیک‌نبودنِ علم چه فکر می‌کنیم، پیشنهاد می‌کنم این آزمایشِ ذهنی را انجام بدهیم. تصور کنیم که، با هر میزانی از دقت که امکان‌اش هست، و با بیشترین گستردگی و تنوعِ ممکنِ جامعه‌ی آماری، ببینیم که نسبتِ بهره‌ی هوشیِ سیاه‌پوستان و سفیدپوستان چگونه است. حالا دو حالت را در نظر بگیریم (و این حالات جامع نیستند):

 

الف. نتیجه‌ی این سنجش این است که بهره‌ی هوشیِ این دو گروه کمابیش مساوی است.

ب. نتیجه‌ی این سنجش این است که بهره‌ی هوشیِ‌ سفیدپوستان به طرزِ محسوسی بیشتر است.

 

تصورِ من این است که در حالتِ (الف)، نتیجه با آب‌وتاب در رسانه‌های جمعی منتشر خواهد شد و در حالتِ (ب) این‌طور نخواهد بود. در حالتِ (ب)، اگر هم که نتیجه در گوشه‌وکنار منتشر شود، رسانه‌های بزرگ سعی خواهند کرد نتیجه را توجیه کنند—با ادعای شاید کاذبِ سوگیرانه‌بودنِ سنجش، یا با صحبت از ستم‌های تاریخی به سیاهان. همین را می‌شود در موردِ چیزهای دیگری هم تصور کرد:‌ مضراتِ سیگار، گرمایشِ زمین، هولوکاست. تصور می‌کنم که وضعیتْ چیزی است شبیه به موضعِ برخی دینداران در موردِ علم: اگر فلان اکتشافِ علمی با آنچه از متنِ دینی‌شان فهمیده‌اند سازگار باشد، اکتشاف را با آب‌وتاب مطرح می‌کنند؛ اگر نباشد، یا مطرح نمی‌کنند یا توجیه می‌کنند. من نه این نوع دینداری را می‌پسندم (و معتقد هم نیستم که متونِ‌ مقدس قرار بوده در موردِ کیهان‌شناسی و زمین‌شناسی و زیست‌شناسی به ما اطلاعات بدهند)،‌ و نه این روشِ برخورد با داده‌ها را.

قاعدتاً روشن است؛ اما تصریح کنم: گفتم که تصورِ حالت‌های (الف) و (ب) و تصورِ واکنش‌های رسانه‌ها، به ما می‌گوید که تصورمان از ایدئولوژیک‌بودنِ علم چگونه است—فعلاً در موردِ اینکه علم واقعاً ایدئولوژیک هست یا نه نظری نداده‌ام. اما نگاه به خبری در موردِ برخورد با جیمز واتسن می‌تواند نظری در موردِ وضعِ واقعی به ما بدهد. این نوع برخورد، هم نشان می‌دهد که نگاه به علم چقدر ایدئولوژیک است، و هم نشان می‌دهد که ادعای آزادیِ بیان را آن‌قدرها هم نباید جدّی گرفت.

مقایسه کنید با وضعیتی متناظر در حیطه‌ای که ایدئولوژیک نیست: سِر مایکل اتیا که چند روز پیش درگذشت، تقریباً هم‌سنِ واتسن بود و در همان دهه‌ی ۱۹۶۰ که واتسن نوبل گرفت، اتیا هم فیلدز گرفت. در سال‌های اخیر، اتیا چیزهایی ادعا کرده بود در موردِ چند مسأله‌ی بزرگِ حل‌نشده‌ی ریاضیات. بعضی‌ ادعاهای اتیا مبرهن است که غلط است، و بعضی هم بسیار بعید است که درست باشد. اما نهادِ رسمی‌ای با اتیا برخورد نکرد. چرا؟ به‌نظرم چون صدق و کذبِ فرضیه‌ی ریمان موضوعی با بارِ ایدئولوژیک نیست، برابریِ سیاهان و سفیدان ایدئولوژیک هست.

 

افتادن از آن سوی بام؟

 

یکی از وجوهِ مردمی‌تربودن

در تبلیغاتِ حکومتی، مخصوصاً در اواسطِ زمستان، هر سال زیاد می‌شنویم که وضعِ ایرانِ بعد از انقلابِ اسلامی را از نظرِ دسترسیِ شهروندان به آب‌وبرق و بهداشت و مخابرات و غیره مقایسه می‌کنند با زمانِ سلطنتِ محمدرضا پهلوی. این مقایسه البته در سال‌های اولِ بعد از پهلوی آگاهی‌بخش و مهم بوده است؛ اما به‌نظرم الآن، چهل سال بعد از تمام‌شدنِ حکومتِ سلطنتیِ موروثی در ایران، چندان اطلاع‌دهنده و تأثیرگذار نیست. اینکه امکاناتی در اختیارِ شهروندانِ عادی هست که در آن زمان نبوده و اینکه توزیع و فراوانیِ این امکانات چگونه است، تا حدّی—گرچه شاید نه به‌تمامی—اقتضای گذشتِ زمان است و احتمالاً امری جهانی است. توجه به اینکه درصدِ باسوادیِ بزرگسالان و نسبتِ دانشجویانِ دختر به پسر چگونه است و چگونه بوده است، یا اینکه به ازای هر چند نفر یک پزشک داشته‌ایم و الآن به ازای هر چند نفر یک پزشک داریم، البته باعثِ خوشحالی است؛ اما شاید امروز، در پایانِ دهه‌ی دومِ قرنِ بیست‌ویکم، مزیّتِ بسیار ویژه‌ای برای جمهوری اسلامی نباشد. (ضمنِ اینکه، از نظرِ آنچه در تبلیغاتِ حکومتی موردِ نظر است، این مقایسه‌ها کارِ خطرناکی است چرا که می‌شود مقایسه‌های متناظری انجام داد در موردِ تفاوتِ وضعیتِ ایران در قجرِ آخر و پهلویِ اول.)

از چیزهایی که من شخصاً در ایرانِ بعد از انقلابِ اسلامی دوست دارم این است که خاندان و خانواده‌ای نیست که شخصِ زنده‌ای رسماً صاحبِ امتیازاتی باشد به صِرفِ اینکه عضوِ آن خانواده است یا به آن خاندان تعلق دارد. به نامِ خیابان‌ها و میدان‌ها و دانشگاه‌ها نگاه کنیم و ببینیم قبلاً چه بوده‌اند: خیابانِ پهلوی، دانشگاهِ پهلوی، خیابانِ آریامهر، دانشگاهِ آریامهر، میدانِ شهیاد، خیابان‌های ثریا و فرح. و غیره.

 

کاش به همان مهمل‌گویی‌های معهودشان بسنده کنند

در شبِ خلوتِ تهرانِ زیبا، قدم‌زنان رسیدیم به جایی در خیابانِ نوّاب، کمی مانده به میدانِ جمهوری. آکواریوم‌فروشی‌ای دیدیم که آکواریومِ خالی‌ای در ویترین‌اش بود. گفتم ”آخ‌آخ: یک‌وقت کسی از اینجا عکسی نگیرد بفرستد برای آقای فلانی—وگرنه بسیار محتمل است تحلیلی ’جامعه‌شناختی‘ مرتکب بشود با تکیه بر عناصرِ کلیدیِ‌ جمهوریِ اسلامی، بی‌آبی، حصارِ شیشه‌ای، رابطه‌ی سیاسیِ ایران و فرانسه در زمانِ اعدامِ نوّاب‌صفوی، تقاطعِ آزادی و نوّاب، و غیره.“ گفت ”به‌نظرم شما فعلاً نگرانِ این باشید که بخشی از مطلبی از وبلاگ‌تان نقل شود در بیانِ حسِ خوب‌تان به هنرِ بازیگریِ آقای مشایخی.“

و من حالا نمی‌دانم که بنویسم که گفتم ”لا إله إلّا الله“ یا نه. اما به‌نظرم می‌شود این مطلبِ خیالی را تقدیم کنم به همه‌ی مهمل‌نویسانِ خودجدّی‌گیر. [و، دست‌کم در منطق، به بحثِ خودارجاعی خیلی علاقه دارم.]

 

شاید گاهی دلیل‌نیاوردنْ اولیٰ

شیفته‌ی آقای جمشید مشایخی است، و در موردِ هنرِ بازیگریِ ایشان هم  نظر می‌دهد و می‌گوید که از بزرگ‌ترین بازیگرانِ ایرانی است. نمونه‌هایی طلب می‌کنم از بازی‌های درخشانِ آقای مشایخی. می‌گوید ”همین مجموعه‌ی هزار دستان. صدای ایشان در ابتدای هر قسمت که می‌گوید بسم الله الرحمن الرحیم، و خطِ خوش‌ِ استادانه‌اش جایی که می‌نویسد ’هزار دستان‘—اینها از همان بارِ اولی که دیده‌ام در ذهن‌ام مانده. بازیگر یعنی این.“

خیلی هم خوب. پس دو نمونه‌ی تأثیرگذارِ هنرِ آقای مشایخی در نظرِ این فامیلِ ما این است: یکی صدای پخته و گرم و ذوالفنونِ آقای منوچهر اسماعیلی که در آن مجموعه به‌جای آقای مشایخی (و به‌جای چند نفرِ دیگر هم) حرف می‌زند، و دیگر خطِ استادانه‌ی کسی که شاید آقای محمد احصایی باشد—در سراسرِ مجموعه، هیچ تک‌ کلمه‌ی خوشنویسی‌شده‌ای نمی‌بینیم که دیده باشیم آقای مشایخی عملاً می‌نویسدش (و ایشان  نقشِ کسی را بازی می‌کند که در نیمه‌ی دومِ زندگی‌اش خطاط بوده). می‌شود آقای مشایخی را بابتِ چیزهای دیگری دوست داشت و حرفی از بازیگری نزد، و می‌شود معتقد بود ایشان بازیگرِ خوب یا حتی بسیار خوبی است؛ اما بیایید اگر برای دوست‌داشتن و ارادت‌مان دلیل می‌آوریم، دلیلِ مربوط بیاوریم.

در همین مجموعه، زنده‌یاد داود رشیدی را هم می‌بینیم که، مثلِ آقای مشایخی، ارادتمندانِ زیاد دارد. آنچه از آقای رشیدی در هزار دستان در یادِ من مانده، یکی صدای مردانه و محکمِ زنده‌یاد ایرج ناظریان است که، آن‌قدر که گوشِ من می‌فهمد، اصلاً از جنسِ صدای رشیدی نبوده است، و دیگری صحنه‌ی کشتنِ مفتشِ شش‌انگشتی شعبان را، که نحوه‌ی دویدن و هفت‌تیر‌به‌دست‌گرفتن و شلیک‌کردنِ مفتّش به‌نظرم … به‌نظرم چندان تداعی‌کننده‌ی وضعِ کسی نیست که قبلاً هفت‌تیر به‌دست گرفته است یا در تعقیبِ کسی، یا در گریز از کسانی، در خیابانی دویده است. [ثانیه‌های ۷:۴۰ تا ۸:۱۲ از این ویدئو را ببینید.]

 

مثلاً آن متنِ شگفت‌انگیزِ جدالِ سعدی با مدعی

پرسید که از لوازمِ خانه چه کم دارم. گفتم کلّیاتِ سعدی. لطفاً و با مهرِ زیادِ خواهرانه برایم آورد. بله: ناشر نوشته که متنِ پایه‌اش همان است که محمدعلی فروغی تصحیح کرده بوده؛ اما نه: چاپِ هرمس نیست (که خودم هم مدتی است در شهرکتابِ مرکزی نمی‌بینم‌اش) بلکه چاپِ بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه است. کاغذش به رنگِ اصطلاحاً چرکی است که بسیار دوست دارم، اما قطع‌اش وزیری است و متأسفانه زیرنویس‌های ذکاءالملک را حذف کرده. حروفچینی‌اش خوب است. یک هفته است که کارِ موظفِ روزانه و تفریحِ شبانه‌ی منطقی‌ام که تمام می‌شود حرف‌های شیخ را می‌خوانم و لذت می‌برم، شدیداً. 

همان‌طور که وقتی حافظ می‌خوانم قصدم فقط یا دست‌کم عمدتاً این است که از صنعتگریِ پروسواسِ جواهرتراشانه‌اش لذت ببرم و به هیچ وجه برایم جای سؤال نیست که می و معشوق‌اش حقیقی است یا مجازی و اصلاً برایم مهم نیست ”نظامِ فکری‌“اش چه بوده (خود اگر به هیچ معنای معتنابهی نظامِ فکری‌ای داشته بوده باشد) و برایم مهم نیست که از نظرِ او خطا بر قلمِ صنع رفته یا نرفته، همان‌طور هم شیخ را که می‌خوانم صرفاً خودم را می‌سپارم به دستِ طبعِ روان‌اش و حرف‌زدنِ سهلِ ممتنع‌اش که، بر خلافِ خواجه، آثارِ صنعتگری درَش پیدا نیست. عمدتاً برای این‌جور لذت‌ها است که سعدی می‌خوانم، نظم و نثر، نه برای اینکه آدابِ زندگی از او یاد بگیرم. اما نمی‌شود انکار کرد که عصاره‌ی تجربیاتِ زیسته‌مان را (یا بیانی از آرزوهایمان را؟) گاهی خیلی خوب نشان‌مان می‌دهد، مثلاً وقتی که می‌گوید ”هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که دانا است، بدانند که نادان است.“

و، با دزدیِ ایده‌ای که ادیب‌سلطانی گزارش کرده است (در مقدمه‌اش بر ترجمه‌اش از هملت)، پریشب داشتم به خودم می‌گفتم که شخصی فرضی که با زبانِ فارسی و فرهنگِ ایرانی آشنا است اما هرگز سعدی نخوانده است، گلستان را که به‌ دست بگیرد شاید به‌نظرش برسد که کارِ نویسنده عمدتاً این بوده که عبارات و جمله‌های آشنای فارسی و مثل‌های سایر را گرد آورَد!

 

 

حاج‌آقا و دکتر

یک چیزی هست که از نوجوانی دیده‌ام، و در این بیست سالِ اخیر ناخوش داشته‌ام: 

آقایی تصور کنید سالمند یا در اواخرِ میانسالی، در خیابان یا در مغازه‌ای که اولین بار است واردش شده. در جایی از مکالمه‌ای کوتاه با کسی که ناآشنا است، طرفِ دیگرِ گفت‌وگو این آقا را ’حاج‌آقا‘ خطاب می‌کند (مثلاً رهگذری می‌پرسد حاج‌آقا ببخشید کوچه‌ی شیرین بالاتر است؟، یا مغازه‌دار می‌گوید قابلی ندارد حاج‌آقا). در وضعیتی که دوست نمی‌دارم، آقای این‌گونه‌خطاب‌شده می‌گوید من حاجی نیستم.

در وضعیت‌هایی که دیده‌ام یا دارم تصور می‌کنم، خیلی مهم نیست که آقایی که این‌طور خطاب شده این جمله یا نظایرش را با بدخلقی می‌گوید یا با لحنی ملایم و مطایبه‌آمیز. تصورِ من این است که در فرهنگِ سنّتیِ ما، ’حاج‌آقا‘ یا ’حاجی‘ لزوماً یا منحصراً به معنای کسی نیست که حج رفته باشد—یا بهتر بگویم: کسی که دیگری را این‌طور خطاب می‌کند نوعاً مخاطب‌اش را فردی یافته جاافتاده و پابه‌سن‌گذاشته، با ظاهری حاکی از تمکّنی نسبی. مطابقِ تصورِ من که برهانِ قاطعی هم نمی‌توانم برایش اقامه کنم، در چند نسل پیش که شاید دینداری رواجِ بیشتری داشته و شاید زندگی هم آسان‌تر بوده، شخصِ میانسال یا مسنّ‌ِ ظاهراً برخوردار،‌ نوعاً مستطیع بوده و حج گزارده بوده و دقیقاً حاجی بوده، و لذا خیلی نامعقول نبوده که کسی با چنان ظاهری را با چنان لقبی بخوانند. و گمانِ من این است که در هر جامعه‌ی به‌دردخوری، هر شخصِ‌ مسنّ یا میانسالی به صِرفِ اینکه عمری بر او گذشته احترامی دارد بیش از جوانان (در نبودِ اطلاعاتِ دیگری در موردِ این افراد)؛ نیز، گمان می‌کنم در هر جامعه‌ای که بیمار و منحط و فاسد نباشد، صِرفِ ظاهری از تمکّن احترام‌انگیز است چون یا حاکی از تلاشِ سال‌های گذشته است یا (با یک یا چند واسطه) حاکی از تعلق به خانواده‌ای که تلاش کرده و متمکّن شده. بله: من هم شنیده‌ام که یکی از مراجعِ بزرگِ روزگارِ ما که عمری طولانی هم داشته هرگز مستطیع نشده بوده است و حج نرفته بوده؛ اما حرف‌ام این است که نوعاً چنین بوده. 

غرض اینکه تصورِ من این است که در این فرهنگ (که من بخش‌هایی از آن را دوست دارم) اینکه کسی را ’حاج‌آقا‘ خطاب کنیم حاکی از احترام است، نه لزوماً حاکی از اینکه گوینده معتقد است که مخاطبْ حج رفته—یا این‌طور بوده است پیش از آنکه ’حاج‌آقا‘ را به هر معممی و به بسیاری از قاضیان بگویند. در مقابل، گمان نمی‌کنم در فرهنگِ ما ’دکتر‘ به معنای کسی باشد که فلان‌طور حرف می‌زند و فلان‌طور لباس می‌پوشد: تصور می‌کنم—و برهانی هم ندارم—که ’دکتر‘ یعنی کسی که مقدارِ مشخصی درس خوانده. تصور می‌کنم که کسی که شما را ’دکتر‘ خطاب می‌کند دارد فرض می‌کند (یا به‌طورِ ضمنی ادعا می‌‌کند که دارد فرض می‌‌کند) که شما فلان مقدارِ مشخص درس خوانده‌اید. (و به مهمل‌‌‌گویی پهلو می‌زند حرفِ کسی که توضیح می‌‌دهد آقای فلانی دکتریِ ریاضی نگرفته‌ است و در ادامه در موردِ همو می‌‌گوید با اطمینان می‌گویم که آقای دکتر […]، دکترای ریاضی هستند“.)

آیا کسی که حاجی نیست و اعتراض می‌کند که ’حاج‌آقا‘ می‌خوانندش دغدغه‌ی صدق و دقت دارد؟ شاید نه همیشه. قیاس کنیم با ’دکتر‘ یا ’مهندس‘. من شخصاً کسانی را می‌شناسم که نه دکتر هستند و نه حج رفته‌اند؛ اما اگر ’حاجی‘ خطاب شوند اعتراض می‌کنند،‌ اگر ’دکتر‘ خطاب شوند نه (لابد عکس‌اش هم رخ می‌دهد گاهی). 

 

 

باز هم در نامطلوب‌بودنِ‌ بعضی کارهای برخی ویراستاران

می‌گوید که در ترجمه یک ”اشکالِ ویرایشی“ پیدا کرده است. 

اینکه در کارِ منتشرشده اشکالی باشد البته که ناخوشایند است؛ اما، با این فرض که اشکالی هست، البته که چه بهتر که خبردار بشویم و اصلاح‌اش کنیم اگر بتوانیم. خواهش می‌کنم که بگوید اشکال چیست. بعد از مبلغی تعارف و اظهارِ تواضع، می‌گوید که در ابتدای کتاب آمده ’به والدین‌ام‘. مضطرب می‌شوم، و کتاب دمِ دست‌‌ام نیست که ببینم اصل‌اش چه بوده. می‌پرسم که اشکال‌اش چیست و می‌پرسم که اصل‌اش چه بوده. می‌گوید که اصل را ندیده.

اینکه اصل را ندیده باشیم و بگوییم در ترجمه اشکالی هست، البته به اندازه‌ی آنی بد نیست که اصل را ندیده باشیم و بگوییم ترجمه خوب است؛ اما، به‌نظرِ من، غریب است. می‌پرسم که خب اشکال چیست.

می‌گوید که باید این‌طور باشد: ’به پدر و مادرم‘. نگران می‌شوم و به دوستی تلفن می‌کنم و دوست به کتاب نگاه می‌کند و متنِ اصلی را برایم می‌گوید که چه بوده است: ’To my parents‘.

آقای محترم که ویراستارِ یکی از ناشرانِ این شهر است مرا مطمئن می‌کند که ترجمه اگر از زیرِ دست‌اش ردّ شده بود قطعاً ’به والدین‌ام‘ را تبدیل کرده بود به ’به پدر و مادرم‘. نه به‌سرعت و با قاطعیت، اما بالاخره و با اکراه می‌گوید که چنین می‌کرد بدونِ اینکه متنِ اصلی را دیده باشد. برای آقای ویراستار، مهم نیست که اصل چه بوده، مهم نیست که در تقدیم‌نامه‌ی متنِ اصلی برای ارجاع به کسانی که کتاب به آنان تقدیم شده یک کلمه به‌کار رفته بوده و نه سه کلمه. به این سؤال که چرا ’پدر و مادر‘ و نه ’مادر و پدر‘، جواب‌اش این حرفِ کلّیِ بدونِ پشتوانه‌ی آمار است که اولی ”در فارسی رایج‌تر است“ (تو گویی تمامِ متن‌های شفاهی و مکتوبِ زبان‌مان را در یک لحظه می‌تواند در ذهن‌اش مرور کند). جوابی ندارد وقتی می‌پرسم که در ترجمه‌هایی که صابونِ ویرایشِ ایشان به تن‌شان می‌خورَد، چه فرقی هست بینِ این سه تقدیم‌نامه‌ی ممکنِ متفاوت: 

To my parents, to my mother and my father, to my father and my mother.

و چندان جدّی نمی‌گیرد وقتی می‌گویم که می‌شود تصور کرد دو زن یا دو مرد قانوناً و/یا عرفاً والدینِ کسی باشند در حالی که مسلّماً پدر و مادرِ او نیستند. چندان حسرت نمی‌خورم که متنی که ترجمه کرده‌ام (با همه‌ی اشکالاتِ‌ کشف‌شده و کشف‌نشده‌‌‌اش) از زیرِ دستِ او نگذشته.

ارادتِ خیلی زیادی ندارم به کسی که به خودش اجازه می‌دهد متنی  راکه کسِ دیگری نوشته یا ترجمه کرده است—و با نامِ آن کسِ دیگر منتشر خواهد شد—دستکاری کند و خودش را ملزم نداند با او بحث کند تا به توافق برسند. این ارادت‌نداشتن تبدیل به حسِ تحقیر می‌شود وقتی که این ویراستارِ محترم به متنِ اصلی نگاه نمی‌کند و شخصِ دقیقی هم نیست. به فرض هم که در جاهایی نیازی باشد به پلیسِ زبان، این‌طور به‌نظرم می‌آید که عسس باید خودش قابلیت‌هایش را قبلاً نشان داده باشد.

در نامطلوب‌بودنِ بعضی کارهای برخی ویراستاران.