زیبایی و لذت

[ویرایش‌نشده‌ی یک‌ضرب‌منتشرشده.]

متنِ بسیار مفصّلی را باید تا دو سه هفته‌ی دیگر تحویل بدهم (چندصدهزار کلمه)، و دارم با کمی بیشتر از تمامِ توان‌ام کار می‌کنم. اضافه کنید سرماخوردگی را و بهت‌زدگیِ ناشی از شنیدنِ خبرِ بعضی مجازات‌های سنگین را. تا کمی فشار را کمتر کنم و چند دقیقه‌ای از حال‌وهوای قرنِ هفدهمِ انگلستان و شهریورِ نودوهشتِ ایران بیرون بیایم، به‌نظرم رسید که کمی درباره‌ی سؤالی بنویسم که هفته‌ی پیش در مؤسسه‌ی پژوهشیِ حکمت و فلسفه‌ی ایران برایم مطرح شد وقتی که به سخنرانیِ جذابی درباره‌ی زیبایی گوش می‌کردم. سخنرانی عمدتاً درباره‌ی آراءِ کانت بود و تقریباً به‌کلّی برای من تازگی داشت (و می‌گویم تقریباً، چون سال‌ها پیش یک بار مقاله‌ی هیوم درباره‌ی معیارِ ذوق را خوانده‌ام). 

سؤالِ من قاعدتاً سؤالی پیش‌پاافتاده است، و احتمالاً با یک بار خواندنِ چیزی از جنسِ مدخلِ مربوط در دانشنامه‌ی استنفرد جواب داده خواهد شد. و تقریباً روشن است که در این نوشته‌ی وبلاگی مطلبِ عمیقی یافت نخواهد شد. [و یادم آمد که مصاحبتِ جنابِ زنگ‌ویل چقدر مطبوع بود.]

سخنران چند بار این را گذرانه گفت—و در جوابِ من هم تأیید کرد که جزوِ داده‌های پیشانظریِ بحث می‌انگاردش—که هرگاه شخصی داوری‌اش این باشد که الف زیبا است، این داوری همواره همراه است با لذت‌بردنِ آن شخص از الف. مثلاً اگر فلان تابلو و فلان قطعه‌ی موسیقی را می‌گویم که زیبا است، این داوری همراه است با لذت‌بردنِ من از آن تابلو یا از آن موسیقی.

خب، به‌نظرِ من این آموزه به این صورت و با این کلّیت غلط است. مثالِ ۱. در اسفندِ ۱۳۸۱ تونی بلر در مجلسِ عوام صحبت کرد تا موافقتِ نمایندگان را جلب کند برای حمله به عراق. چینشِ کلمات خوب و فصیح، لهجه‌ی نخست‌وزیر عالی. گوش می‌کردم و داوری‌ام این بود که سخنرانی بسیار زیبا است؛ اما آیا از آن لذت بردم؟ به‌هیچ وجه. مثالِ ۲. جام‌جهانیِ ۲۰۱۴، گلِ مسی به ایران [که، راستی، از حیثِ زاویه چقدر شبیه است به گلِ کوارشما به ایران در جام‌جهانیِ ۲۰۱۸]: عجب گلی—چقدر زیبا. ولی اصلاً لذت نبردم.

در سؤال‌ام این دو مثال را گفتم، همراه با ذکری از مقوله‌ی فیلمِ خوش‌ساختِ پروپاگاندا، در مقامِ مثال‌های ناقضی برای این حکم که داوری در موردِ زیبابودنِ الف همراه است با لذت‌بردن از الف. و اضافه کردم که شاید آنچه با حکم به زیبا‌بودنِ الف همراه است (دست‌کم در موردِ الف‌های مصنوع)، این باشد که کسی که الف را زیبا می‌داند سازنده‌ی الف را تحسین می‌کند، نه اینکه لزوماً از الف لذت ببرد.

جوابِ سخنران را خوب نفهمیدم (شاهدش اینکه نمی‌توانم بازسازی‌اش کنم). اما، در آن محیطِ دوستانه،‌ سه نفر لطفاً آمدند و نظرشان را گفتند، و هر سه نظر را این‌طور فهمیدم: در این مثال‌ها، الف را از یک حیثِ خاص زیبا می‌یابم و وقتی می‌گویم که از الف لذت نبرده‌ام علی‌رغمِ اینکه زیبا یافته‌ام‌اش،  حیثی دیگر از الف است که لذیذ نیافته‌ام—سخنرانیِ بلر را از حیثِ کلام و مهارت و لهجه زیبا یافته‌ام و از این حیث که دروغگویانه بوده است و پیش‌بینی می‌کرده‌ام منجر به کشته‌شدنِ همسایگان‌ام می‌شود آن را غیرلذیذ (و بلکه مشمئزکننده) یافته‌ام؛ گلِ مسی از حیثِ گلی در فوتبال زیبا بود و از این حیث که باعثِ‌ شکستِ ما شد آن را غیرلذیذ (و ناراحت‌کننده) یافته‌ام. ایده‌ی مشترکِ جواب‌ها را این‌طور فهمیدم که الف را از آن حیث که زیبا می‌یابم قطعاً لذیذ هم می‌یابم؛ اگر لذتی حس نمی‌کنم، این ناشی از این است که وجوهِ نامطبوعِ حیثِ دیگری از الف ذهن‌ام را منحرف می‌کند. (حتی یکی از جواب‌دهندگان پیشتر هم رفت و گفت که اگر حسگری به پوست یا به مغزم وصل بود، نشان می‌داد که با دیدنِ گلِ مسی لذت برده‌ام.)

من با این جواب همدل نیستم.

اولاً این‌طور به‌نظرم می‌رسد که هم شکلی از آموزه‌ای که به‌نظرم غلط است (همراهیِ لذت با حکم به زیبا‌بودن) و هم مثال‌های من، در زبانِ عادیِ‌ روزمره بیان شده‌اند. صحبت از این است که الف را زیبا می‌یابم و از الف لذت می‌برم، نه از جنبه‌ای از الف. به‌نظرم غیرطبیعی می‌آید (گرچه می‌پذیرم که شاید این نحوه‌ی صحبت برای مقاصدِ نظری لازم باشد) که بگویم آنچه زیبا یافته‌ام لهجهی بلر یا منحنیِ حرکتِ توپ بوده است؛ بلکه می‌گویم سخنرانی و گل زیبا بودند.  

ثانیاً، تصورِ ابتداییِ من این است که این حیث‌ها را اگر یکی-دو مرحله جلوتر ببریم، آنگاه اصلاً اینها نمی‌توانند موضوعِ داوریِ زیباشناختیِ ما باشند. گلِ مسی را می‌توانم داوری کنم که زیبا هست یا زیبا نیست، حال‌وهوای گل‌زدن را هم (از جمله موقعیت‌سنجی و مهارتِ فنّیِ گلزن را)؛ اما آیا مثلاً آن منحنیِ خاص را زیبا می‌یابم؟ و برویم به سراغِ توصیف‌های فیزیکیِ مسیرِ توپ، یا توصیف‌های عصب‌شناختیِ آنچه در ذهنِ مسی گذشته است؟ نه‌فقط شناختی از اینها ندارم و نمی‌توانم درباره‌شان داوری کنم، بلکه اصلاً به‌نظرم از جنسِ چیزهایی نیستند که در موردشان بگوییم زیبا هستند یا نیستند. 

شاید بشود به دفاعی از آموزه فکر کرد، به این صورت: تصور کنید که فیلمی از گلِ مسی نشان‌تان می‌دادند که تصاویرش طوری دستکاری شده بود که معلوم نبود چه تیمی گل زده و چه تیمی گل خورده—اصلاً تصور کنید خبر نداشته‌اید که این گل در حینِ مسابقه‌ای زده شده که یک طرف‌اش ایران بوده. در چنین شرایطی اگر گل را (برای اولین بار) دیده بودید، زیبا می‌یافتیدش و لذت هم می‌بردید. [پایانِ دفاع.]

چیزی می‌توانم بگویم؟ راست‌اش این‌طور به‌نظرم می‌رسد که ایده‌آل‌سازی‌ای به این صورت که تعلّقاتِ منِ داوری‌کننده را کنار بزند، می‌تواند ربطی به بحث داشته باشد اما ربط‌اش در جهتِ عکس است. یعنی من علی‌رغمِ دلبستگی‌ام به تیمِ ایران، گلِ مسی را زیبا می‌یابم؛ شاید اگر متعصب(تر) بودم، داوریِ زیباشناختی‌ام متأثر می‌شد (چنانکه در دعواهای آبی-قرمز گاهی می‌بینیم)، و می‌پذیرم که این ایده‌آل‌سازی می‌توانست کمک کند که داوری‌ام پخته‌تر باشد. اما مسأله‌ی من این نبود که گل را زیبا نیافته‌ام، بلکه این بود که زیبا یافته بودم ولی از آن زیبایی لذت نبرده بودم؛ و در این مورد نمی‌دانم که ایده‌آل‌سازی چه کمکی می‌تواند بکند. نمی‌دانم که بر چه اساسی می‌توانم بگویم که در چنان شرایطی آیا لذت می‌بردم یا نه. 

با این قلّتِ فعلیِ‌ خوانده‌ها و اندیشیده‌های من در این موضوع، الآن تنها راهی که برای نجاتِ آموزه به‌نظرم می‌رسد این است که این را بخشی از تعریفِ حکم به زیبابودنِ الف بکنیم که حکم‌کننده باید، از جمله، از الف لذت ببرد (یا لذت برده باشد). و این البته که راهِ خیلی جالبی نیست. چیزی را اگر قرار باشد به این صورت جزوِ تعریف بیاوریم، من ترجیح می‌دهم همان تحسین را بیاوریم. جزوِ تعریف اگر نیاوریم‌اش، و اگر بپذیریم که کمابیش می‌دانیم حکم به زیبابودنِ الف یعنی چه و لذت‌بردن از الف یعنی چه (و مثلاً ملاک‌مان می‌شود این باشد که از خودِ داور بپرسیم بعد از آنکه به‌اصرار از او خواسته باشیم سعی کند دقیق حرف بزند)، آنگاه برایم روشن نیست که چرا حکم به زیباییِ الف باید همراه با لذت‌بردن از الف باشد—مثال‌هایم هم اگر آموزه را نقض نکنند، هنوز برایم روشن نیست که چرا عقلاً باید بپذیرم‌اش.

 

کاوشِ اولِ هیوم: چاپِ پنجمِ ترجمه‌ی فارسی

چاپِ پنجمِ ترجمه‌ی فارسیِ من از کتابِ هیوم اخیراً منتشر شده است. تغییری در متن اِعمال نشده است؛ اگر فقط چاپِ اول یا دوم را دارید، می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا فهرستِ غلط‌های چاپیِ کشف‌شده‌شان را برایتان بفرستم.

فاصله‌ی کمِ چاپ‌های چهارم و پنجم از چاپِ‌ سوم، همراه با تنبلیِ مترجم، باعث شده است که یک موردِ کشف‌شده‌ی سهوالقلم هنوز باقی مانده باشد: در صفحه‌ی ۷۲ سطرِ ۱۹، باید ’مطلع‘ به‌جای ’مطالع‘ بیاید.   

با نگاه به صفحه‌های xlvi به بعد از چاپِ انتقادیِ اثرِ هیوم، می‌شود تاریخچه‌ی تفصیلیِ چاپ‌های کتاب در زمانِ‌هیوم را دید؛ از جمله این اطلاعات را درباره‌‌ی پنج چاپِ اول‌اش:

چاپِ اول آوریلِ ۱۷۴۸، در ۷۵۰ نسخه؛ چاپِ دوم سپتامبرِ ۱۷۴۹ (توزیع: پیش از دهمِ آوریلِ ۱۷۵۰)، در ۱,۲۵۰ نسخه؛ چاپِ سوم مارسِ ۱۷۵۱ (توزیع: سیزدهمِ آوریلِ ۱۷۵۱)، در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ چهارم آوریلِ ۱۷۵۳، در ۵۰۰ نسخه؛ چاپِ پنجم سپتامبر ۱۷۵۵ (توزیع: زمانی در ۱۷۵۶)، در ۷۵۰ نسخه. 

ترجمه‌ی فارسی: چاپِ اول شهریورِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ دوم دیِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ سوم آذرِ ۱۳۹۶ در ۸۰۰ نسخه؛ چاپِ چهارم دیِ ۱۳۹۷ در ۵۰۰ نسخه؛ چاپِ پنجم تیرِ ۱۳۹۸ در ۷۰۰ نسخه.

 

در تفاوتِ ویراستار و منتقد

گاهی می‌شنویم (و الآن به جای خاصی نمی‌توانم ارجاع بدهم) که ویراستاران را شبیه دانسته‌اند به منتقدان—مثلاً به این صورت که می‌شنویم که همان‌طور که منتقدِ فیلم استعداد یا بخت یا امکاناتِ کافی نداشته است برای اینکه فیلم بسازد و به این سبب است که فیلمساز نشده است و منتقد شده، همان‌طور هم ویراستار از سرِ ناکامی در نویسندگی و ترجمه است که ویراستار شده. من با این نحوه‌ی صحبت مخالف‌ام، و، به‌علاوه، گمان می‌کنم که منتقد و ویراستار فرقِ جدی‌ای دارند.

مقدمتاً: منظورم از ’ویراستار‘ کسی است که قلم به‌دست می‌گیرد (یا پشتِ کامپیوترش می‌نشیند) و چیزهایی از متن را تغییر می‌دهد که این چیزها نوعاً محتوایی نیستند. قرار است رسم‌الخط را یکنواخت کند و احتمالاً مراقبت کند تا نحوه‌ی ارجاعات و جای زیرنویس‌ها و نمودارها روشن و بقاعده باشد، و لذا قرار است کارهایی را انجام بدهد که در انگلیسی برای ارجاع به کننده‌ی حرفه‌ای‌شان می‌گویند ’copy editor‘؛ اما، در آن معنای مذمومی که در نظر دارم، در صنعتِ نشرِ ایران کارِ برخی ویراستاران این است که بدونِ اذن یا حتی اطلاعِ پدیدآورنده، در انشای متن دست می‌برند و جمله‌ها را بلند و کوتاه می‌کنند و کلمه‌هایی را با کلمه‌های دیگری جایگزین می‌کنند؛ ’را‘ را عقب می‌آورند و ’والدین‘ را جایگزین می‌کنند با ’پدر و مادر‘، و ’فیثاغورس‘ را برمی‌دارند و ’فیثاغورث‘ به‌جایش می‌گذارند، و از این قبیل. در معنای حتی مذموم‌تر، این کارها را در موردِ ترجمه‌هایی می‌کنند بدونِ آنکه به اصل نگاه کنند. قاعدتاً روشن است که تحسین‌کننده‌ی کسی هستم که ایتالیایی‌اش خوب است و با فرهنگِ پنجاه سال پیشِ اروپا آشنا است و ترجمه‌ای از نوشته‌ای از کالوینو را با اصل مطابقت می‌دهد و اشکالات را تذکر می‌دهد؛ صحبت‌ام در موردِ شخصِ کم‌مایه‌ی سلیقه‌تحمیل‌کن است.

نیّت و انگیزه و وضعِ روانی و شخصیتیِ افرادی که با آنان شخصاً نزدیک نیستیم ربطی به من و شما ندارد حتی اگر به این نیّت‌ها و غیره دسترس داشته باشیم. اینکه کسی چرا ویراستار یا منتقد (یا ورزشکار یا خیاط یا جراح) شده، به من ربطی ندارد. به‌نظرم چیزی که می‌تواند به من مربوط باشد این است که اولاً، با معیارهای ضمنی یا مصرّحی که برای خودم دارم، نوعِ کاری که می‌کند درست و مشروع هست یا نه، و ثانیاً کارش را درست انجام می‌دهد یا نه: اینکه کسی آدم‌کشِ حرفه‌ای باشد، به‌نظرِ من مشروع نیست حتی اگر کارش را عالی انجام بدهد؛ و دندانپزشک و نانوا هم ممکن است کارشان را بد انجام بدهند.

حالا به‌نظرم فرقِ مهم و مربوطی هست بینِ ویراستارِ متن و منتقدِ فیلم. منتقد، بعد از انتشارِ اثر است که نظرش را مطرح می‌کند و در مقامِ منتقد نقشی در شکلِ اثر ندارد. می‌تواند بگوید اخراجی‌ها فیلمِ خوبی است و می‌تواند بگوید جدایی نادر از سیمین فیلمِ بدی است (دارم فرض می‌کنم که از رانتِ حکومتی برای بیانِ نظرهایش استفاده نمی‌کند). می‌تواند، با هر میزانی از سواد و ذوق، نظرش را بگوید، و مخاطبان‌اش هم می‌توانند برای این نظر شأن و وزنی قائل بشوند یا نشوند؛ اما این نقشی در شکلِ عرضه‌شده‌ی این دو فیلم ندارد. مشابهاً در موردِ منتقدانِ ادبی و بقیه‌ی منتقدان. 

اما ویراستار نوعاً قدرتی دارد که نظرش را (مستظهر به هر میزانی از سواد و هر شکلی از ذوق) به پدیدآورنده تحمیل کند و شکلِ متنِ خروجی را تغییر بدهد. نمی‌دانم آیا/چطور می‌شود مجاز دانست کارِ کسی را که هرگز متنِ خوبی تولید نکرده و دست می‌برَد در نوشته‌های دیگران، آن‌هم نوعاً به پشتوانه‌ی خواندنِ نصفه‌ونیمه‌ی چیزهایی از جنسِ غلط ننویسیم.

و ویراستارِ خوب (اگر بنا باشد از کارهای صوری فراتر برود)؟ کسی است که با محتوا آشنا است. اگر هم با محتوا آشنا نیست، خواننده‌ای است دقیق و شامّه‌ی تیزی دارد برای تشخیصِ ابهام و ناهماهنگی، و دانشی در موردِ زبانِ مقصد. سبکِ پدیدآورنده را به‌رسمیّت می‌شناسد، و پیشنهادی اگر دارد در چارچوبِ همان سبک است. (ویراستار، در مقامِ ویراستار، ارزیاب نیست که تأیید کند یا نکند؛ فرض بر این است که متن برای انتشار پذیرفته شده و حالا قرار است پخته‌تر و پرداخته‌تر بشود.) یک بار شاهد بودم که ویراستارِ جوانی متنِ نویسنده‌ی جوانی را ویرایش می‌کرد. ویراستارْ خودش هم گاهی می‌نوشت، با سبکی بسیار متفاوت با آن نویسنده. تنها نکته‌ای که به نویسنده گفت این بود،‌ با لحنی سؤالی و مؤدبانه،‌ با تقریباً همین واژگان: گمان می‌کنم در پاراگرافِ اول‌تان ’دو دیگر‘ را به معنای دو موردِ دیگر به‌کار برده‌اید (نوشته‌اید که فلانی سه اثرِ مهم دارد؛ اولی را نوشته‌اید، و نوشته‌اید ’دو دیگر:‘، و نامِ دو اثرِ دیگر را آورده‌اید). آیا متذکر هستید که عبارت را در متن‌های قدیمی به معنای دومی به‌کار می‌برده‌‌اند؟ 

 

 

مثلِ راستگوییِ مرسو

آمده بود خانه‌مان برای ابرازِ همدلی در مرگِ مادر.

”چگونه‌ای؟“

گفتم که گیج و متمرکز و ناآرام. گفت ”به اطلاع‌ات برسانم که اول‌اش است. و خوب نخواهی شد—دست‌کم نه به این زودی‌ها.“

ملحد و پوچ‌انگار بود و هنوز، بعد از سیزده سال، یادآوریِ صراحتِ صمیمانه‌اش برایم مطبوع است. آمده بود بگوید کنارِ دوست‌اش هست؛ اما حرفی خلافِ اعتقادش نمی‌زد و سعی نمی‌کرد به آنچه به‌نظرش واقعی نمی‌نمود امیدوارش کند.

 

تدارکِ بهترین‌های آموزشی

اینکه دولت موظف است اسبابِ آموزشِ رایگان را برای عمومِ شهروندان فراهم کند از چیزهایی است که قانونِ اساسی (اصلِ سی‌ام) و عقلِ سلیم در آن توافق دارند. قاعدتاً جای بحث ندارد که دولت/حکومت باید برای کوتاهی در انجامِ وظیفه‌اش پاسخگو باشد، و شهروندانِ مسؤولیت‌پذیر هم برای بهترکردنِ اوضاع خواهند کوشید. اما دیدنِ اوضاعِ بدِ آموزش‌وپرورشِ دولتی مانع از این نمی‌شود که شهروندی که خود را صاحبِ فرزند و صاحبِ تمکّن می‌یابد سعی کند برای فرزندش بهترین‌ برنامه‌ی آموزشی را تدراک ببیند، گرچه با تأسف ببیند که فقط قلیلی از شهروندان چنین امکانی دارند.

می‌شود بحث کرد که در جامعه‌ای که تحتِ فشارِ شدیدِ اقتصادی است، آیا منصفانه یا انسانی هست که شخصِ ثروتمند با اتومبیلِ بسیار گران‌قیمت در خیابان رفت‌وآمد کند یا عکسِ سفرهایش به برزیل و استرالیا را در جای عمومی‌ای منتشر کند یا در فضای عمومی بنویسد که فلان غذای بسیار لوکس را در فلان برجِ تهران خورده است. من در همه‌ی این مثال‌ها متمایل‌ام به اینکه انتشارِ عمومیِ این نوع چیزها کارِ خوبی نیست، و در موردِ بعضی متمایل‌ام به اینکه حتی اصلِ کار هم خوب نیست، فارغ از اینکه همراه با جلوه‌فروشی باشد یا نه. اما به‌نظرم موضوعِ آموزشِ فرزندان موضوعی است بسیار متفاوت، و دیدنِ فقرِ عمومی و نابرابری و بی‌عدالتی، هر قدر هم که ناراحت‌کننده،‌ نباید مانع از این بشود که شهروندِ ثروتمند سعی کند بهترین فضای آموزشی را برای فرزندش تدارک ببیند. در اوضاعِ بدِ اقتصادی، شاید پسندیده یا واجب باشد که برای فرزندمان فلان شکلاتِ گران را نخریم، حتی اگر بتوانیم و حتی اگر جلوه‌فروشی نکنیم؛ اما اگر کسی می‌تواند فرزندش را در فضای مطلوبِ آموزشی قرار بدهد، به‌نظرم مشاهده‌ی فقر و نابرابری نباید مانع‌اش بشود. 

با پذیرشِ خطرِ تبدیل‌شدنِ‌ مطلبِ وبلاگی به انشا، شاید خیلی نابجا نباشد که تأکید کنم که، از نظرِ من، بخشی از آموزشِ خوب و درستِ بچه‌ها متشکل از این است که چشمان‌شان را به وضعِ موجود و به نابرابری‌ها باز کنیم. بخشِ دیگر، باز از نظرِ من، این است که آموزشِ دبستانی و دبیرستانی اصولاً آموزشی لیبرال وغیرمذهبی باشد، و شتاب‌زده و تست‌محور و کنکوری نباشد. در موردِ چیزهای دیگر هم، به فرض که کسی کنجکاو باشد نظرِ این وبلاگ‌نویس را بداند، می‌شود به گزارش‌های وبلاگی‌اش از تجربه‌ی سه‌ساله‌ی اخیرش نگاه کند (مثلاً درباره‌ی امتحان).

 

حداقلّی از همراهی، تا زمانی که طرزِ پوشش آزاد نیست

آقا و خانمی در خیابان با هم راه می‌روند، در گرمای تابستانیِ  ظهرِ رمضان. آقا پیراهنِ آستین‌کوتاه پوشیده، خانم مانتو. تا جایی که بر پایه‌ی ظواهر می‌شود حدس زد، خانم جورِ دیگری لباس می‌پوشید اگر آزاد بود. 

من این تصویر را دوست ندارم. تصور می‌کنم که هم‌چنان دوست نمی‌داشتم حتی اگر مشخصاً با قوانینِ حجاب در جمهوری اسلامی مخالف نبودم، حتی اگر موردی سراغ داشتم که رسول‌الله در مدینه یا امیرالمؤمنین در کوفه به زنی تذکرِ حجاب داده باشند.*

حدسِ قویِ من این است که ماجرا قدیمی‌تر از این باشد؛ اما مشخصاً و به‌وضوح یادم هست که در تابستانِ‌ ۸۷ که به ایران برمی‌گشتم، قصد کرده بودم هیچ وقتی از سال در جاهای عمومی‌ای که قانونِ حجاب نافذ است—خیابان و کافه و دانشگاه و رستوران و پارک و اداره و سینما و غیره—هرگز پیراهنِ آستین‌کوتاه نپوشم، حتی اگر تنها رفته باشم. بیش از ده سال است به این تصمیم‌ام عمل کرده‌ام، و قصد دارم تا زمانی که حجابْ اجباری باشد هم‌چنان عمل کنم. این ابرازِ همدلی کاملاً حداقلّی است: از جهاتی مثلِ آقایی که دوست دارد در استادیوم فوتبال ببیند اما شخصاً نمی‌رود، تا زمانی که ورودِ خانم‌ها آزاد نباشد.

امیدوارم روشن باشد که این ربطی به کسانی ندارد که نانِ حرف‌هایشان درباره‌ی حجاب را می‌خورند و دقیقاً مزدبگیرِ خصم‌اند و برای تحریم کوشیده‌اند و برای جنگ تدارک می‌بینند.

 

*تصورِ من این است که قاعدتاً در آن دوره هم مواردی بوده که حجابِ اسلامی (آن‌گونه که امروز در جمهوری اسلامی تعریف و تبلیغ می‌شود) رعایت نمی‌شده، هم‌چنان که مواردِ رباخواری و زنا و شربِ خمر بوده. به فرض که مواردی از تذکرِ پیامبر یا امام یافت نشود، منطقاً راه‌های متعددی هست برای تبیینِ نبودنِ چنین گزارش‌هایی، از جمله: یا رعایتِ حجاب (با این شکلی که امروز می‌شناسیم) واجب شناخته نمی‌شده، یا همگان رعایت می‌کرده‌اند، یا حکومت رعایت‌اش را الزام نمی‌کرده.

 

زندگی‌نامه‌ی خودنوشتِ شیخِ ما

در نوجوانی ترجمه‌ی فارسیِ بخشی از زندگی‌نامه‌ی راسل را خوانده بودم (حدس می‌زنم ترجمه‌ی مسعود انصاری بوده باشد)، و بسیار خوش‌‌ام آمده بود. و، درست اگر یادم مانده باشد، در یکی از اولین سال‌هایی که می‌شد از نمایشگاهِ کتابِ تهران کتابِ خارجی خرید اصلِ کتاب را—سه جلد در یک مجلّد—خریدم و مبهوتِ لُرد شدم. (در حضورِ اصل، طبیعتاً به سراغِ  ترجمه‌ی احمد بیرشک نرفته‌ام.)  خواندنِ شرحِ خودنوشته‌ی زندگیِ فیلسوفِ بسیار برجسته و مصلحِ بزرگِ قرنْ لذتِ نابی دارد. و البته که نثرِ روشنِ زیبای راسل خواننده را با خود می‌برَد—یا دست‌کم مرا بُرده است، بارها.

می‌خواستم به شخصِ فرهیخته‌ی کتابخوانی هدیه‌اش بدهم، و دوستِ عزیزی لطف کرد و یک چاپِ جدیدِ کتاب را برایم آورد. دیروز در مترو کتاب را ورق می‌زدم و از جمله مکاتبات با کواین را می‌خواندم و لذت می‌بردم.

کتاب را با مقدمه‌ای منتشر کرده‌اند که مایکل فوت در ۱۹۹۸ نوشته است. مقدمه‌ای بسیار بی‌مزه، حتی اگر با متنِ کتاب مقایسه‌اش نکنیم. کارِ راتلج در گذاشتنِ این مقدمه در ابتدای کتاب بسیار ناامیدکننده است. مقدمه‌ی فوت حاوی غلطی هم هست: می‌گوید که راسل (۱۹۷۰-۱۸۷۲) در ۹۳سالگی فوت کرده است. 

 

کیفیتِ این یا آن ترجمه

ارتشِ سرّی را دیده‌اید؟ در جوانی از تلویزیونِ جمهوری اسلامی می‌دیدم، و مبهوت‌اش می‌شدم: داستان، کارگردانی، هیجان و اضطرابِ خزنده‌ی پیش‌رونده. همه چیز. [جلوی خودم را بگیرم و نگذارم موضوعِ نوشته‌ام تبدیل بشود به توصیف و ستایشِ این مجموعه.] صداهای دوبله‌ی فارسی را یادتان هست؟ آن‌قدری که من یادم هست، همه—یا دست‌کم همه‌ی کسانی که به‌جای نقش‌های اصلی صحبت می‌‌کردند—زیبا بودند، بعضی بسیار زیبا و جذاب. همراهِ صاحبِ کافه، دو زن در ساختمانِ کافه زندگی می‌کردند: مونیک، و زنی دیگر. در آنچه ما به فارسی می‌شنیدیم، مونیک همسرِ البر بود، آن زنِ دیگر—که تواناییِ حرکت‌اش بسیار محدود بود—مادرِ البر؛ اگر به انگلیسی می‌شنیدیم می‌فهمیدیم که آن زنِ دیگرْ همسرِ البر است، مونیک دوستِ البر. نتیجه: دوبله، هر قدر هم صداهای گویندگان قوی و زیبا باشد، این‌طور نیست که لزوماً به ما نشان بدهد که شخصیت‌های داستان دقیقاً یا حتی حدوداً چه می‌گفته‌اند. این مالِ بعد از انقلابِ اسلامی است.

دوستِ بسیار عزیزی در میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۵۰ از ایران برای تحصیل رفته بوده است به امریکا. تعریف می‌کرد که شدیداً مشتاق بوده فیلمِ خاصی با بازیِ جان وِین را به زبانِ اصلی ببیند—سخت مشتاق بوده ببیند این بذله‌گویی، این نمکِ جاری در کلامِ وین، در زبانِ اصلی چگونه است. آنچه حاصل شده سرخوردگی و تعجب بوده: در آن فیلم، وین کم‌حرف و تودار و جدّی است. تکّه‌پرانی‌ها کارِ دوبلورهای ایرانی بوده. در همین حوزه، مقایسه‌ی نسخه‌ی دوبله‌شده‌ی فیلمِ بسیار مشهورِ هیچکاک با اصل‌اش می‌تواند تکان‌دهنده/اطلاع‌دهنده باشد. و مثال‌‌های شدیدتری هم هست.

امیدوارم دلیل‌های کافی به‌دست داده باشم برای این مدعا که، اگر از جمله‌ی شرایطِ لازم برای خوب‌بودنِ دوبله‌ی فیلم و سریال این باشد که آنچه در فیلم و سریالِ دوبله‌شده می‌شنویم بازتابِ کمابیش دقیقی باشد از آنچه در اثرِ اصلی بوده، در این صورت به صِرفِ خوش‌صدابودنِ دوبلورها نمی‌شود گفت که دوبله دوبله‌ی خوبی است. حتی شبیه‌بودنِ صداهای اصل و دوبله هم برای خوب‌بودنِ دوبله کفایت نمی‌کند (بگذریم از اینکه در مواردی مثلِ صدای ویتو کورلئونه در پدرخوانده، تولیدِ صدایی مثلِ صدای بازیگرِ اصلی کارِ مشکلی نیست؛ به فرضِ که شباهتِ صدا مهم باشد، می‌شود به شبیه‌نبودنِ صدای خسرو خسروشاهی با صدای دهه‌ی هفتادِ میلادیِ ال پاچینو توجه کرد). شاید بارِ بعد که بخواهیم درباره‌ی خوب‌بودنِ دوبله در ایران (یا در ایرانِ پیش از انقلابِ اسلامی چیزی بگوییم) اینها را هم در نظر بگیریم.

*

درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب چه می‌شود گفت؟ درک می‌کنم که نظرهای متفاوتی هست—من نظرِ شخصیِ خودم را می‌گویم (که مسبوق هم نیست به مطالعاتِ جدّی در نظریه‌های ترجمه). وقتی قرار است متنی از زبانی به زبانِ دیگری درآید، البته که شاید خوب باشد که متنِ زبانِ مقصدْ روان و خوش‌خوان و روشن باشد (مخصوصاً اگر که موضوعْ عملی و کاربردی باشد)؛ اما متنِ ترجمه‌شده، خواه گفته‌شده باشد خواه نوشته‌شده، برای اینکه بشود گفت که خوب و دقیق است باید تحقیق کرد که نسبت‌اش با متنِ اصلی چیست: آیا چیزی در ترجمه از قلم نیفتاده است؟ آیا لحنِ ترجمه (از نظرِ سادگی و فخامت، از نظرِ امروزی‌بودن و قدیمی‌بودن، و غیره) شبیه هست به متنِ اصلی؟ آیا جمله‌ها به‌درستی ترجمه شده‌اند؟ شاید نظرها مختلف باشد؛ من شخصاً نظرم این است که اگر،‌ به لحاظِ طولِ جمله‌ها، متنِ فارسیِ ترجمه‌ی کتابِ عظیمِ پروست شبیه باشد به بیگانه‌ی کامو، قطعاً حداقل یکی از این ترجمه‌ها شدیداً بد است؛ اگر غنای واژگان در ترجمه‌ی جویس مثلِ ترجمه‌ی راسل باشد، حتماً دست‌کم یکی از این دو ترجمه امانت‌دارانه نیست؛ اگر شخصیت‌های نمایشنامه‌ی تاریخی‌ای از شیکسپیر مثلِ شخصیت‌های رمانِ مارکز حرف می‌زند، حال‌وهوای دست‌کم یکی از این دو اثر به فارسی منتقل نشده است.

مکرراً دیده‌ام (حتی در بینِ اشخاصِ فرهیخته‌ی کتابخوان، حتی در بینِ مترجمان) که می‌گویند فلان ترجمه خوب است بدونِ آنکه اصل را دیده باشند، و حتی شدیدتر: می‌گویند که فلانی مترجمِ خوبی است بدونِ آنکه هیچ‌یک از ترجمه‌هایش را با اصل مقابله کرده باشند. جز این نمی‌توانم بفهمم که کسی که ترجمه یا مترجمی را به این شکل می‌ستاید،‌ نهایتاً منظورش این است که متنِ ترجمه،‌ فارسی‌اش روان است. متنِ فارسی—متنِ ترجمه‌شده—می‌تواند که روان و شیوا باشد، اما در عینِ حال ترجمه ترجمه‌ی خوبی نباشد: حتی اگر با من موافق نباشید که لحن و طولِ جمله‌ها و میزانِ‌ قدیمی‌بودن یا امروزی‌بودن باید در ترجمه منعکس شده باشد، قاعدتاً این را می‌پذیرید که، دست‌کم، مترجم نباید چیزهای مهمی را ترجمه‌ناشده باقی گذاشته باشد؛ چگونه می‌توانید از این موضوع مطمئن باشید اگر که اصل را ندیده‌اید؟‌ و آقا یا خانمِ مترجم می‌شود که انسانی مطبوع و خوش‌مشرب باشد، اما در کارش دقیق نباشد و پاراگرافی از زیرِ دست‌اش دررفته باشد. اگر که دیگران به ما مراجعه می‌کنند برای مشورت در اینکه چه کتاب‌هایی خوب است،‌ به‌نظرم کارِ مسؤولیت‌ناشناسانه‌ای است که ترجمه‌ای را بگوییم خوب است که بررسی‌اش نکرده باشیم.

و البته اگر برای اعلامِ اینکه ترجمه‌ای خوب است لازم باشد اصل را دیده باشیم، علی‌الاصول مواردی هست که برای اعلامِ اینکه ترجمه‌ای بد است می‌شود اصل را ندیده بود. 

 

نبردِ ۶۰

محمدحسین مهدویان، ماجرای نیمروز.

از آقای مهدویان قبلاً ایستاده در غبار را دیده بودم و هیجان‌زده شده بودم.

ضرباهنگِ فیلم خوب است، و صحنه‌پردازی و تیپ‌سازی‌اش بسیار خوب است (انواعِ تیپ‌های حزب‌اللهی، و نیز دخترِ مجاهد در همان حضورِ کوتاه‌اش). برای من مطلوب است که بخشِ زیادی از فیلم می‌گذرد تا می‌رسیم به موضوعِ اصلی: به‌دام‌انداختنِ موسی خیابانی؛ و مطلوب است که بخشِ زیادی از فیلم می‌گذرد تا می‌رسیم به برآمدنِ صادق چونان مغزِ متفکرِ گروهِ ضربت. و طنزِ فیلم در لحظاتی خوب است (کمال را به یاد بیاوریم که با پوشش می‌رود به نزدیکِ یکی از خانه‌های تیمی، پوششی آشکارا ناکارآمد در پنهان‌کردنِ تیپ‌اش). و درآوردنِ فضای تهران در ۱۳۶۰، گیرم با کادرهای عمدتاً بسته، به‌نظرم به طرزِ تحسین‌برانگیزی خوب انجام شده است—گرچه لابد کسانی هستند که همه‌ی آنچه می‌توانند بگویند خلاصه می‌شود در نارنجی‌بودنِ غیرتاریخیِ لباسِ رفتگر یا اشتباه‌بودنِ لوگوی پپسی و جدیدبودنِ دیوارهای غربیِ سعدآباد.

داستانِ فیلم را البته طرفِ برنده‌‌ی نبرد است که دارد تعریف می‌کند. [من هم نمی‌توانم پنهان کنم که در جنگِ جمهوری اسلامی ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران، خوشحال‌ام که جمهوری اسلامی بود که پیروز شد. سایه‌ی جنگِ داخلی و خارجی از سرمان دور باد؛ اما امروز هم اگر بینِ جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین نبردی دربگیرد، من در حمایت از طرفِ اول تردیدی نخواهم داشت.] با این حال، حتی با لحاظ‌کردنِ اینکه فیلم را طرفِ برنده ساخته است، می‌شود تحسین‌کننده‌ی خوبی‌های فیلم بود. برای ساختنِ پروپاگاندا هم، مثلِ بسیاری کارهای دیگر، کاردانی لازم است، و این فیلم را شخصِ کاردانی ساخته است. (پروپاگاندا خواندنِ فیلم را به هیچ روی توهینی به سازندگان‌اش نمی‌دانم.) اما گمان می‌کنم فیلم فیلمِ بهتری—و پروپاگاندای بهتری—می‌بود اگر در تصویرکردنِ خشونت‌های مجاهدین کمی ممسک‌تر و در پرداختن به رفتارهایی از جنسِ آنچه به دادستانِ اسبقِ انقلاب نسبت داده می‌شود (یا نسبت داده می‌شد، وقتی ایشان عزل شد) کمی دست‌ودلبازتر می‌بود، مخصوصاً که دادستانِ وقت را دو-سه باری هم در فیلم می‌بینیم و به‌نظر می‌رسد نویسندگانِ فیلمنامه هم انتقادهایی به او داشته باشند.

متذکر هستم که کسانی هستند که از بعضی از طرفینِ این نبرد آسیب دیده‌اند و احساساتِ شدیدِ شخصی‌ای نسبت به تیپ‌ها یا شخصیت‌هایش دارند. شاید مناسب باشد این جنبه از جریان را هم در نظر بگیریم که پیشینه‌ی نبرد هر چه که بوده، حالا (۱۳۶۰) حکومت مواجه است با مبارزه‌ی مسلحانه‌ی ‌درون‌شهری و مواجه است با سازمانی که نه فقط رؤسای دو قوّه را کشته است، بلکه به شهروندانِ غیرنظامی هم حمله می‌کند.*  در لندن و پاریس و نیویورک با چنین کسانی چه می‌‌کنند (یا چه می‌کردند)؟ این فیلم روایتی است درون‌حکومتی از بخشی از برخوردِ حکومتِ تهران—بیش از سی‌وپنج سال پیش—در چنان شرایطی.


* داستانِ فیلم از سی‌امِ خردادِ ۱۳۶۰ تا نوزدهمِ بهمنِ همان سال است. اگر گمان می‌کنید اتهامِ حمله به شهروندانِ غیرنظامی دروغ است، پیشنهاد می‌‌کنم چند شماره‌ای از نشریه‌ی مجاهد در تاریخ‌های نزدیک به ماجرای فیلم را ببینید—مثلاً گزارش‌های صفحه‌ی ۲۰ در این شماره را.

 

[نوروزِ ۱۳۹۶.]

 

کاوشِ اولِ هیوم: چاپِ چهارمِ ترجمه‌ی فارسی

چاپِ چهارمِ ترجمه‌ی فارسیِ کاوشی در خصوص فهم بشری چند روز است منتشر شده است. در این چاپ هیچ تغییری در متن اِعمال نشده. اگر فقط چاپِ اول را دارید، می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا فهرستِ سهوالقلم‌های اصلاح‌شده‌ی آن چاپ را برایتان بفرستم.

در ویراستِ انتقادیِ تام بیچام که مبنای این ترجمه بوده، در صفحه‌های xlvi به بعد مشخصاتِ چاپ‌های مختلفِ کتاب آمده، که چهار تای اول از این قرارند:

چاپِ اول آوریلِ ۱۷۴۸ در ۷۵۰ نسخه؛ چاپِ دوم سپتامبرِ ۱۷۴۹ (توزیع: پیش از دهمِ آوریلِ ۱۷۵۰) در ۱,۲۵۰ نسخه؛ چاپِ سوم مارسِ ۱۷۵۱ (توزیع: سیزدهمِ آوریلِ ۱۷۵۱) در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ چهارم آوریلِ ۱۷۵۳ (توزیع: حوالیِ ۱۸ آوریلِ ۱۷۵۳) در ۵۰۰ نسخه. 

و ترجمه‌ی فارسی:

چاپِ اول شهریورِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ دوم دیِ ۱۳۹۵ در ۱,۰۰۰ نسخه؛ چاپِ سوم آذرِ ۱۳۹۶ در ۸۰۰ نسخه؛ چاپِ چهارم دیِ ۱۳۹۷ در ۵۰۰ نسخه.

 

حتی برنده‌ی نوبلِ فیزیولوژی و پزشکی هم

اگر می‌خواهیم ببینیم که درباره‌ی ایدئولوژیک‌بودن یا ایدئولوژیک‌نبودنِ علم چه فکر می‌کنیم، پیشنهاد می‌کنم این آزمایشِ ذهنی را انجام بدهیم. تصور کنیم که، با هر میزانی از دقت که امکان‌اش هست، و با بیشترین گستردگی و تنوعِ ممکنِ جامعه‌ی آماری، ببینیم که نسبتِ بهره‌ی هوشیِ سیاه‌پوستان و سفیدپوستان چگونه است. حالا دو حالت را در نظر بگیریم (و این حالات جامع نیستند):

 

الف. نتیجه‌ی این سنجش این است که بهره‌ی هوشیِ این دو گروه کمابیش مساوی است.

ب. نتیجه‌ی این سنجش این است که بهره‌ی هوشیِ‌ سفیدپوستان به طرزِ محسوسی بیشتر است.

 

تصورِ من این است که در حالتِ (الف)، نتیجه با آب‌وتاب در رسانه‌های جمعی منتشر خواهد شد و در حالتِ (ب) این‌طور نخواهد بود. در حالتِ (ب)، اگر هم که نتیجه در گوشه‌وکنار منتشر شود، رسانه‌های بزرگ سعی خواهند کرد نتیجه را توجیه کنند—با ادعای شاید کاذبِ سوگیرانه‌بودنِ سنجش، یا با صحبت از ستم‌های تاریخی به سیاهان. همین را می‌شود در موردِ چیزهای دیگری هم تصور کرد:‌ مضراتِ سیگار، گرمایشِ زمین، هولوکاست. تصور می‌کنم که وضعیتْ چیزی است شبیه به موضعِ برخی دینداران در موردِ علم: اگر فلان اکتشافِ علمی با آنچه از متنِ دینی‌شان فهمیده‌اند سازگار باشد، اکتشاف را با آب‌وتاب مطرح می‌کنند؛ اگر نباشد، یا مطرح نمی‌کنند یا توجیه می‌کنند. من نه این نوع دینداری را می‌پسندم (و معتقد هم نیستم که متونِ‌ مقدس قرار بوده در موردِ کیهان‌شناسی و زمین‌شناسی و زیست‌شناسی به ما اطلاعات بدهند)،‌ و نه این روشِ برخورد با داده‌ها را.

قاعدتاً روشن است؛ اما تصریح کنم: گفتم که تصورِ حالت‌های (الف) و (ب) و تصورِ واکنش‌های رسانه‌ها، به ما می‌گوید که تصورمان از ایدئولوژیک‌بودنِ علم چگونه است—فعلاً در موردِ اینکه علم واقعاً ایدئولوژیک هست یا نه نظری نداده‌ام. اما نگاه به خبری در موردِ برخورد با جیمز واتسن می‌تواند نظری در موردِ وضعِ واقعی به ما بدهد. این نوع برخورد، هم نشان می‌دهد که نگاه به علم چقدر ایدئولوژیک است، و هم نشان می‌دهد که ادعای آزادیِ بیان را آن‌قدرها هم نباید جدّی گرفت.

مقایسه کنید با وضعیتی متناظر در حیطه‌ای که ایدئولوژیک نیست: سِر مایکل اتیا که چند روز پیش درگذشت، تقریباً هم‌سنِ واتسن بود و در همان دهه‌ی ۱۹۶۰ که واتسن نوبل گرفت، اتیا هم فیلدز گرفت. در سال‌های اخیر، اتیا چیزهایی ادعا کرده بود در موردِ چند مسأله‌ی بزرگِ حل‌نشده‌ی ریاضیات. بعضی‌ ادعاهای اتیا مبرهن است که غلط است، و بعضی هم بسیار بعید است که درست باشد. اما نهادِ رسمی‌ای با اتیا برخورد نکرد. چرا؟ به‌نظرم چون صدق و کذبِ فرضیه‌ی ریمان موضوعی با بارِ ایدئولوژیک نیست، برابریِ سیاهان و سفیدان ایدئولوژیک هست.

 

افتادن از آن سوی بام؟

 

یکی از وجوهِ مردمی‌تربودن

در تبلیغاتِ حکومتی، مخصوصاً در اواسطِ زمستان، هر سال زیاد می‌شنویم که وضعِ ایرانِ بعد از انقلابِ اسلامی را از نظرِ دسترسیِ شهروندان به آب‌وبرق و بهداشت و مخابرات و غیره مقایسه می‌کنند با زمانِ سلطنتِ محمدرضا پهلوی. این مقایسه البته در سال‌های اولِ بعد از پهلوی آگاهی‌بخش و مهم بوده است؛ اما به‌نظرم الآن، چهل سال بعد از تمام‌شدنِ حکومتِ سلطنتیِ موروثی در ایران، چندان اطلاع‌دهنده و تأثیرگذار نیست. اینکه امکاناتی در اختیارِ شهروندانِ عادی هست که در آن زمان نبوده و اینکه توزیع و فراوانیِ این امکانات چگونه است، تا حدّی—گرچه شاید نه به‌تمامی—اقتضای گذشتِ زمان است و احتمالاً امری جهانی است. توجه به اینکه درصدِ باسوادیِ بزرگسالان و نسبتِ دانشجویانِ دختر به پسر چگونه است و چگونه بوده است، یا اینکه به ازای هر چند نفر یک پزشک داشته‌ایم و الآن به ازای هر چند نفر یک پزشک داریم، البته باعثِ خوشحالی است؛ اما شاید امروز، در پایانِ دهه‌ی دومِ قرنِ بیست‌ویکم، مزیّتِ بسیار ویژه‌ای برای جمهوری اسلامی نباشد. (ضمنِ اینکه، از نظرِ آنچه در تبلیغاتِ حکومتی موردِ نظر است، این مقایسه‌ها کارِ خطرناکی است چرا که می‌شود مقایسه‌های متناظری انجام داد در موردِ تفاوتِ وضعیتِ ایران در قجرِ آخر و پهلویِ اول.)

از چیزهایی که من شخصاً در ایرانِ بعد از انقلابِ اسلامی دوست دارم این است که خاندان و خانواده‌ای نیست که شخصِ زنده‌ای رسماً صاحبِ امتیازاتی باشد به صِرفِ اینکه عضوِ آن خانواده است یا به آن خاندان تعلق دارد. به نامِ خیابان‌ها و میدان‌ها و دانشگاه‌ها نگاه کنیم و ببینیم قبلاً چه بوده‌اند: خیابانِ پهلوی، دانشگاهِ پهلوی، خیابانِ آریامهر، دانشگاهِ آریامهر، میدانِ شهیاد، خیابان‌های ثریا و فرح. و غیره.

 

کاش به همان مهمل‌گویی‌های معهودشان بسنده کنند

در شبِ خلوتِ تهرانِ زیبا، قدم‌زنان رسیدیم به جایی در خیابانِ نوّاب، کمی مانده به میدانِ جمهوری. آکواریوم‌فروشی‌ای دیدیم که آکواریومِ خالی‌ای در ویترین‌اش بود. گفتم ”آخ‌آخ: یک‌وقت کسی از اینجا عکسی نگیرد بفرستد برای آقای فلانی—وگرنه بسیار محتمل است تحلیلی ’جامعه‌شناختی‘ مرتکب بشود با تکیه بر عناصرِ کلیدیِ‌ جمهوریِ اسلامی، بی‌آبی، حصارِ شیشه‌ای، رابطه‌ی سیاسیِ ایران و فرانسه در زمانِ اعدامِ نوّاب‌صفوی، تقاطعِ آزادی و نوّاب، و غیره.“ گفت ”به‌نظرم شما فعلاً نگرانِ این باشید که بخشی از مطلبی از وبلاگ‌تان نقل شود در بیانِ حسِ خوب‌تان به هنرِ بازیگریِ آقای مشایخی.“

و من حالا نمی‌دانم که بنویسم که گفتم ”لا إله إلّا الله“ یا نه. اما به‌نظرم می‌شود این مطلبِ خیالی را تقدیم کنم به همه‌ی مهمل‌نویسانِ خودجدّی‌گیر. [و، دست‌کم در منطق، به بحثِ خودارجاعی خیلی علاقه دارم.]